تاریخ انتشار : ۲۱ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۱  ، 
شناسه خبر : ۲۰۲۵۱۲

دکتر عبدالحسین کلانتری
فضای گفتمانی جامعه ایران از پس از مواجهه نابهنگام و ناخواسته با گفتمان تجددی صحنه کشمکش میان دو گفتمان سنتی و تجددی بوده است و این کشمکش خود را در سطوح و وجوه مختلف نظام اجتماعی ایران و خرده‏نظام‏های آن و نیز در نظامات معرفتی عمیق و دقایق وجودی (اگزیستانس‏های) کنشگران ایرانی بازتولید نموده است. هر یک از این گفتمانها نه تنها روایت خاص خود را از انسان، جهان، تاریخ، جامعه، گذشته، حال، آینده، سعادت، شقاوت و ... ارائه نمودند که نیز در پرتو چنین روایتهایی در مسیر برساختن و تحقق روایتهای خود از امور و پدیده‏ها گام برداشتند. چنین کشمکش گفتمانی‏ای را با توجه به نگاه حاکم در دوره پهلوی، به صورت خاص و آشکار در عرصه آموزشی، میان نهادهای آموزشی سنتی و نهادهای آموزشی تجددی (دانشگاه‏ها) می‏توان ردیابی نمود. چرا که این دانشگاه‏ها که بارزترین نهاد آموزشی جهت بسط و گسترش گفتمان تجددی بودند، در عرض نهادهای آموزشی سنتی که همان مدارس و حوزه‏های علمیه بوده و به طرق مختلف در میان اقشار مختلف مردم نفوذ داشتند، قرار داشته و بر مبنایی کاملاً متفاوت از مبانی آموزشی سنتی به سوژه‏سازی تجددی مبادرت می‏ورزیدند؛ آموزش سنتی خدامحور بود و با تکیه بر عقل وحی‏بنیاد به صورتبندی امور و پدیده‏ها می‏پرداخت، درحالی که آموزش تجددی انسان‏محور بود و با تکیه بر عقل خودبنیاد نظم و معنای سکولار خود را بر امور و پدیده‏ها حمل می‏کرد. البته، علی‏رغم این تعارضات مبنایی، کشمکش میان این دو گفتمان به علل گوناگون، از جمله ریشه‏دار بودن سنت، در عمق وجود آموزش‏دیدگان جدید، عدم درک عمیق گفتمان تجددی در صورت ناب و خالص آن، پی‏نبردن به گسست میان گفتمان تجددی و سنتی و نهایتاً فهم تجدد در افق گفتمانی سنت و یا بالعکس، در اکثر مواقع تلطیف می‏شد و با سرعت بسیار کمی پیش می‏رفت. به‏علاوه آنکه، این تعارض تا زمانی که ایرانیان به وجه ابزاری تجدد نظر داشته و تنها با علوم‏طبیعی و فنی آشنا می‏شدند، خود را نشان نمی‏داد. اما به هر حال، این کشمکشها و تعارضات، به موازات تعمیق تجدد و بالاخص به موازات آنکه این آشنایی به ساحتهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، دینی و ... کشیده می‏شد، نمود بیشتری می‏یافت. تا آنجا که در برخی مقاطع آشکارا دو نهاد "حوزه" و "دانشگاه" و دو قشر "طلبه" و "دانشجو" را در تقابل با یکدیگر قرار می‏داد.
چنین کشمکشی در سطحی خردتر، در میان دانشجویان نیز قابل ردیابی‏است. به طوری که نه تنها بسیاری از دانشجویان به صورت انفرادی و وجودی چنین کشمکشی را وجدان کردند که در سطح کنش جمعی نیز بسیاری از تشکلهای دانشجویی این کشمکش را که موجبات تحولات گفتمانی آنها نیز می شد تجربه کردند. بر این اساس آنها سوژة گفتمانهای متعددی شده که سودای برساختن جوامع گوناگونی را داشتند؛ آنها گه گاه خود را در قامت مسلمانان مدرنی می‏دیدند که خواهان آن بود که اسلام را علمی ساخته و یا علمی تفسیر کند؛ گهگاه خود را منادی آزادیخواهی لیبرالیستی و اگزیستانسیالیستی تصور می‏کردند که برحسب تبارشناسی آنها ریشه در مدینة نبوی داشت؛ گه گاه خود را خَلَفِ ابوذر، سوسیالیست خداپرست، می‏دیدند که سودای جامعة بی‏طبقه داشت؛ گه گاه خواهان بازگشت به اسلام راستینِ پالوده از انحرافات جاهلیت نوین بودند و ....
اما اساسی‏ترین تأثیر را انقلاب اسلامی بر فضای گفتمانی دانشگاه، کشمکش گفتمانی سنت و تجدد و ماهیت تحرکات دانشجویی بر جای گذاشت که از جمله مهمترینِ این تاثیرات، افزایش "حساسیتهای تمدنی" در میان دانشجویان بوده است که به موجب آن این کشمکش جانکاه عمق و گستره وسیعی می یافت و در قامت یک کشمکش تمدنی در دسترس و در جریان نمودار می شد. بنابراین، به خلاف فهم برخی از عالمان سیاسی، این مفهوم تنها به افزایش دغدغه نسبت به مسائل خارجی ارجاع ندارد و حتی این دغدغه شرط لازم برای آن حساسیت محسوب نمی شود. چه آنکه اگر چنین بود این حساسیت پیش از انقلاب نیز موجود بود. بلکه این دغدغه تنها یکی از موضوعات و محملهایی است که می تواند با حسیاست تمدنی مورد مداقه قرار گیرد و به موازات آن تمامی مسائل داخلی و حتی تمامی موضوعات معرفتی نیز می توانند از آن منظر مورد تامل قرار گیرد. کما اینکه دقیقاً بر مبنای چنین حساسیت تمدنی ای بود که بحث انقلاب فرهنگی در دستور کار قرار گرفت. چه آنکه دانشجویان مسلمان بر آن بودند که "علم" ‏‎(science)‎‏ ارائه شده در دانشگاهها، بالاخص علوم انسانی و اجتماعی بر مبنایی تجددی (انسان محورانه، متکی بر عقل خودبنیاد، سکولاریستی و ...) سامان یافته اند و هیچ نسبتی با خدامحوری و عقل متکی به وحی مورد اشاره در دین و تمدن اسلامی ندارد. به عنوان مثالی دیگر، می توان به جریان "تسخیر لانه جاسوسی" ارجاع داد که اگرچه در ابتدا لایه های تمدنی آن کمرنگ بود و بیشتر بر مبنایی ضدامپریالیستی و سیاسی و در جهت گرفتن ابتکار عمل در مبارزه با آمریکا صورت گرفت، اما سپس بر وجوه تمدنی آن تاکید بیشتر صورت گرفت تا آنجا که کل این ماجرا در سالهای بعد در این افق تمدنی تفسیر شد و با اتکا به ادبیات قرآنی امام خمینی (ره) به مثابه شیطان تفسیر شد.
به عنوان مثال بارز دیگری از این حساسیت تمدنی، می توان به "صدور انقلاب" و برگزاری دوره های مختلف "کنگره جهانی دانشجویان مسلمان" که با حضور دانشجویان کشورهای مختلف و با هدف جهانی نمودن تمدن اسلامی صورت گرفت ارجاع داد. در چنین مجامعی، دانشجویان ضمن بررسی و نقد وجوه معرفتی و وضعیتی تمدن جدید، سعی در ارائه و تبلیغ راهبردهای مبارزاتی و تمدنی خود در جهت فراگیری تمدن اسلامی داشتند. دهها مثال دیگر از این موارد می توان ارائه نمود که همگی آنها حکایت از افزایش "حساسیت تمدنی" جنبش دانشجویی پس از انقلاب داشته و نشان دهنده آن است که علی رغم تمامی شباهتهایی که می توان میان ویژگیهای جنبش دانشجویی پیش و پس از انقلاب قائل شد، بر اساس این ملاک، به سادگی و وضوح هرچه تمامتر می توان دوره پیشاانقلابی و پساانقلابی جنبش دانشجویی را از هم تمییز داد. حساسیتی که خود را در سطوح و حوزه های مختلف تحلیل نشان می دهد و راهبردهای سیاسی و مبارزاتی دانشجویان را عمق و غنای دوچندانی می بخشد. به علاوه بر اساس همین ملاک کلان است که جنبش دانشجویی می تواند به بررسی و ارزیابی خود پرداخته و مسیر تحولات خود را مشخص سازد و نسبت به انحرافات تمدنی خود حساس باشد.