تاریخ انتشار : ۲۳ بهمن ۱۳۸۶ - ۱۷:۳۱  ، 
شناسه خبر : ۲۰۲۶۲

پروفسور حمید مولانا

توماس فریدمن و مطبوعات آمریکا حداقل برای حفظ اعتبار خود 180 درجه تغییر عقیده داده و فکر می‌کنند که شاید دکترین «براندازی رژیم» و «محور شرارت» کار اشتباهی بوده است. ولی کاندولیزا رایس وزیر خارجه آمریکا هنوز این تناقضات را حفظ کرده و بر دکترین بوش اصرار می‌ورزد. رایس در مصاحبه یک ماه قبل خود با مجله تایم گفت‌ که «من شنیده‌ام مردم می‌گویند شما اختلاف با ایران را دامن می‌زنید (و جنگ سرد را تشدید کرده‌اید). نکته مهم این است که ما می‌خواهیم ایران رفتار خود و استراتژی خود را تغییر دهد و...» (مجله تایم 12 فوریه 2007، ص 38). اینگونه اختلاف و دودستگی بین نخبگان سیاست خارجی آمریکا دقیقا چیزی است که من در زمان جنگ ویتنام در واشنگتن شاهد آن بودم. تعادل از دست واشنگتن خارج شده است.

تناقضات سیاست خارجی آمریکا امروز به قدری زیاد شده است که تصور آن برای ناظران دشوار به نظر می‌رسد؛ تناقضاتی که فراسوی هرگونه منطق و خردگرائی کلاسیک است. ولی ما در عهد باستان و دوره کلاسیک زندگی نمی‌کنیم. تمدن آمریکا و غرب بزرگترین دشمن خود آمریکا و غرب شده است. دکترین سیاست خارجی بوش شاید جدید و خارج از خط به نظر برسد ولی آثار آن در تاریخ آمریکا فراوان است. اصل «حق حمله اولیه» دکترین بوش به جنگ با تروریسم، جنگ بی‌انتها و ناپایان به دوران ریاست جمهوری جان کوئینزی آدامز، جیمز مونرو، اندرو جکسون، ووودرو ویلسون برمی‌گردد.

در سال 1814 میلادی چندی پس از آنکه آمریکا استقلال خود را به دست آورد و ایالات متحده شکل گرفت، امپراتوری انگلستان که مدت‌ها نیم قاره آمریکای شمالی را مستعمره خود قرار داده بود به واشنگتن پایتخت آمریکا حمله و آن شهر را ویران کرد. از آن موقع تا امروز تفکر راهبردی آمریکا به گفته جان کوئینزی آدامز که در دهه دوم قرن نوزدهم در ریاست جمهوری جیمز مونرو سمت وزیر امور خارجه ایالات متحده را به عهده داشت «توسعه‌طلبی در مسیر حفظ امنیت (داخلی) بود.» جنگ خودسرانه ژنرال اندرو جکسون (که بعدها به ریاست جمهوری آمریکا رسید) در کشتار سرخپوستان و تسخیر ایالات فلوریدا و الحاق آن به ایالات متحده در 1818 میلادی باعث خشنودی جان کوئینزی آدامز وزیر خارجه دولت جیمز مونرو شد. سال‌های بعد دکترین «مونرو» آمریکای جنوبی و دریای کارائیب را جزو منطقه نفوذ ایالات متحده اعلام و با تاخت و تاز به این مناطق از نفوذ قدرت‌های اروپائی به مرزهای آمریکا جلوگیری کرد. امپریالیسم و توسعه‌گری آمریکا و دکترین حق حمله اولیه و تسخیر مناطق دریای کارائیب و ناحیه اقیانوس آرام تحت این اصل «توسعه‌گری در مسیر امنیت» صورت می‌گیرد. یک قرن بعد در دهه دوم قرن بیستم و در آغاز جنگ جهانی اول رئیس جمهور دیگر آمریکا به نام وودرو ویلسون با «سیاست ایده‌آلیسم» خود این توسعه‌گری به ویژه در کشورهائی مانند هائیتی در دریای کارائیب را تکمیل می‌کند و موفق می‌شود برای اولین بار قوای نظامی آمریکا را روانه اروپا کند. سلب آزادی‌های مدنی در ریاست جمهوری ویلسون به بهانه مبارزه با آلمان و تروریسم داخلی و خارجی در مقایسه با دولت امروزی بوش حتی در بعضی ابعاد پررنگ‌تر است. برای آدامز، جکسون، مونرو، ویلسون گرچه حمله به سایر کشورها غیرقانونی بود ولی از نظر آنها مشروع به نظر می‌رسید. الحاق ایالات فلوریدا، تگزاس، نیومکزیکو و آریزونا که جزوی از کشور مکزیک بودند، به آمریکا تحت این دکترین صورت گرفت.

ساموئل هانتینگتون از دانشگاه هاروارد و یکی از معماران جنگ سرد در سال 1981 نوشت که «ما می‌توانیم دخالت نظامی را در دنیا در نقاب مبارزه با کمونیسم یا در مقابله با شوروی (سابق) انجام دهیم.» هنری کیسینجر یکی دیگر از معماران جنگ سرد که مدت‌ها به عنوان مشاور امنیت ملی کاخ‌سفید و وزیر خارجه آمریکا در ریاست جمهوری ریچارد نیکسون خدمت می‌کرد، از دکترین جنگ‌طلبانه و امنیتی جرج بوش به عنوان یک دکترین «انقلابی» نام برد که برای نخستین بار قرارداد وستفالی قرن هفدهم اروپا را که در آن حاکمیت ملی کشورها و تعهدات سیستم ملت ـ دولت بنا شده است، تضعیف و در حقیقت از بین می‌برد. موافقت و حمایت کیسینجر از دکترین بوش فقط یک شرط داشت و آن اینکه این دکترین عالمی و همگی نباشد و فقط به آمریکا تعلق داشته و در حقیقت تجاوز به حاکمیت ملی حق مشروع آمریکا باشد!

اخیرا از ماکس بوت عضو ارشد شورای روابط خارجی آمریکا می‌پرسند که چرا آمریکا باید از تسلیحات نظامی چین جلوگیری کرده ولی خود در این امر آزاد باشد. و این طور جواب می‌دهد: «برای اینکه ما امنیت دنیا را ضمانت می‌کنیم، متحدان خود را محافظت کرده و شاهراه‌های دریائی را بر روی خود باز می‌گذاریم و جنگ با تروریسم را هدایت می‌کنیم.» این پاسخ ماکس بوت مرا به یاد گفته «هیراهیتو» امپراتور ژاپن در جنگ جهانی دوم می‌اندازد که می‌گفت «ما به آمریکا و انگلیس اعلام جنگ می‌کنیم تا خودمختاری ژاپن و منافع آسیای شرقی را حفظ کنیم.» این خودخواهی، این طمع، این تکبر از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ برتراند راسل فیلسوف انگلیسی و آلبرت اینشتین دانشمند فیزیک آلمانی هر دو در سال 1955 میلادی، پس از آنکه بمب اتمی منفجر شد، مردم دنیا را خطاب قرار داده می‌گفتند بیائیم تا اختلافات خود را کنار بگذاریم و به هم نزدیک شویم و خود را فقط جزوی از اعضای بیولوژیک یک بشریت بشناسیم که تاریخ بس وسیعی داشته و انهدام آن را هیچ‌کس قبول ندارد.

مشکل بزرگ آمریکا و غرب امروز این است که علی‌رغم تحولات و دگرگونی‌های فوق‌العاده‌ای که در سطح بین‌المللی و در مقطع جهانی و در عمق جوامع بشری صورت گرفته است، نخبگان سیاسی و حاکمان این سیستم و نظام‌ها تغییر اساسی در جهان‌بینی و تفکر سیاسی خود نداده‌اند. به عبارت ساده، آمریکا و نخبگان حاکم بر سیستم خود توانائی و قدرت جا به جا کردن و خلاقیت فکری را از دست داده‌اند و برای همین، روند یادگیری آنها به حداقل رسیده است. آنها نمی‌توانند خود را با دنیای امروزی، با دنیای اسلام، با دنیای غیرمسیحی، با دنیای غیرانگلوساکسون و لاتین مطابقت داده و برای خود یک نوع همگرائی ایجاد کنند. آنها واقعیات را تکذیب می‌کنند و مثلث طمع، ترس، و جهالت بر آنها حکومت می‌کند.

چند روز پس از حملات 11 سپتامبر 2001 در آمریکا، هنری کیسینجر در مقاله‌ای که در روزنامه واشنگتن پست نوشت این واقعه را برای تقویت و جابه‌جا کردن قدرت از دست رفته آمریکا در سطح جهانی فرصت مناسبی دانست. طبق این مقاله هدف اصلی آمریکا دنبال کردن بن‌لادن نیست بلکه تحکیم و توسعه تسلط ایالات متحده آمریکا بر سیستم جهانی است. همزمان با این وقایع زبیگنیو برژینسکی مشاور امنیتی دولت جیمی کارتر در دهه 1970، از تسلط آمریکا بر ناحیه وسیع اروپا ـ آسیا صحبت کرد و این ناحیه را برای استقرار امپراتوری آمریکا لازم دانست. وقتی که حمله آمریکا به عراق آغاز گردید کیسینجر، برژینسکی و نخبگان اصلی و حاکم بر آمریکا از نقشه بوش حمایت کردند. امروز قریب به اتفاق این گروه نخبگان از سیاست‌های بوش انتقاد کرده و به او حمله می‌کنند زیرا رئیس جمهور کنونی آمریکا با سیاست‌های خود نتوانسته است مدیریت تسلط‌گرائی آمریکا را به نحو احسن ادامه دهد. حیثیت و پرستیژ آمریکا در حال نزول است.

فکر اینکه چین، هند، اتحادیه اروپا در فعالیت اقتصادی سیاسی دنیا میدان‌دار شوند و ایران الگوئی برای استقلال جهان اسلام باشد آمریکا و نخبگان حاکم بر آن سیستم را رنج می‌دهد. امروز کمبود دموکراسی و مردم‌سالاری در آمریکا و غرب به موازات ادعای منجی گرایانه آنها در جریان است.