هرگونه بحث واقعگرایانه دربارۀ سیاست خارجی آمریکا باید با تصدیق این نکته آغاز شود، که علیرغم دیدگاهها و ترجیهات خود آمریکاییها، اکثر مردم جهان، آمریکا را بهعنوان یک قدرت امپریالیستی نو پا میشمارند. برخی کشورها به همین دلیل، از آمریکا پشتیبانی میکنند و آن را همانند یک امپراتور آزادیخواه مهربان میدانند که میتواند از آنان در برابر قدرتهای منطقهای جاهطلب محافظت کند. دیگر کشورها، از آمریکا بیزارند چرا که در مقابل اهداف آنها ایستاده است. هنوز برخی از کشورها پذیرفتن سلطۀ امپریالیستی آمریکا را به مثابه یک واقعیت زندگی میدانند، که نمیتوان آن را تغییر داد و باید آن را پذیرفت.
قابل فهم است که چرا حامیان سیاست خارجه بوش، از هرگونه اشارهای به کلمه «امپریالیست» جلوگیری میکنند. بسیاری از امپراتورهای سابق، نه فقط توسط مخالفانشان - از جنبشهای آزادیخواهی گرفته تا ملیگراها - بلکه به علت رفتارشان، به بدنامی مشهور شدهاند که آلمان نازی و شوروی سابق از زشتترین نمونههای آنها بودهاند. اما از طرف دیگر گفته میشد که آمریکا به دنبال نفوذ رئوفانه است تا تسلط و سلطهگری فرهنگ سیاسی و حتی ساختار نهادی آمریکا، از فعالیت آن بهعنوان یک قدرت امپریالیستی پر نفوذ، میکاهد. این بحثها، بدون ارزش و اعتبار نیستند. آنها هنوز نشاندهنده اکراه زیاد، در آمیختن سیاست خارجی آمریکا با قالبهای امپریالیستی منفی هستند و نه نشاندهنده تحسین منطقی نحوه ظهور و فعالیت امپریالیستهای سابق.
هر چند که امپریالیستها - همانند دموکراسی – در طول تاریخ گونههای بسیار متنوعی یافتهاند، اما آنها عموماً چندین مشخصه دارند. اول اینکه امپریالیستها (امپراتوریها) دارای اقتدار فراوانی در حکومت بر مناطق گسترده با گروهها و فرهنگهای قومی – مذهبی هستند. آنها بر دامنه وسیعی از ابزارها و محرکها برای حفظ این سلطه، تکیه دارند: ترغیب سیاسی، منافع اقتصادی، و نفوذ فرهنگی تا جایی که ممکن باشد و فشار و زور، در جایی که لازم باشد. امپریالیستها، عموماً از کشورهای همسایه و کشورهای وابسته، انتظار دارند که قدرت آنها را بپذیرند و خود را با آن وفق دهند. این امر، اغلب با این وضعیت همراه است که قدرت امپریالیست خودش، نیازی نمیبیند که همانند یک کشور معمولی از این قوانین پیروی کند و این وضعیت مسئولیتها و حقوق بینظیری برای آنها در پی دارد.
دومین مشخصه امپریالیستها این است که آنها اغلب اوقات، به خودی خود بوجود میآیند نه از طریق یک قاعده کلی. آنها همیشه به گونهای توسعه پیدا میکنند که به نظر میرسد از قواعد فیزیک پیروی میکنند: یک موفقیت ابتدایی به حرکت آنها شتاب میبخشد و این شتاب، براساس اینرسی، حفظ میشود. هر پیشرفت جدیدی فرصتها و چالشهایی ایجاد میکند که تعریف امپریالیست از منابع خودش را از شکل اولیهاش بسیار فراتر میبرد. مثلاً آتن باستان، به دنبال اتحاد موفقیتآمیزی که ایرانیان را شکست داد به وجود آمد. اما علیرغم عدم تمایل بسیاری از همپیمانان سابقش، سریعاً به یک امپراتوری مبدل شد. «تاسیدیدیس»، یکی از پدران رئالیسم، دیدگاه آتنیان را اینگونه بیان میکند: «ما این وضع را با زور بدست نیاوردیم... بلکه این وضع، یک جریان واقعی از وقایعی بود که در ابتدا ما را مجبور ساخت تا برای محدوده کنونی آن - ترس از ایران - قدرت خود را افزایش دهیم و این ترس از ایران، هدف اصلی ما بود و بعد از آن ما به دنبال اعتبار و منافع خود رفتیم.»
سومین مشخصه امپریالیستها این است که آنان بر قلمروهای خود، همواره حاکمیت ندارند. این مورد، قطعاً در مورد آتن صدق میکند. همچنین این ویژگی، در مورد دوره اولیه امپراتوری روم، که در آن دوره به دنبال تسلط بود نه کنترل مستقیم کشورهای تحتالحمایه، نیز صادق است. هر چند که برخی امپراتوریهای قاره اروپا همانند اتریش - مجارستان و روسیه تزاری، بر قلمروهای خود مستقیماً حکومت میکردند، اما دیگر امپراتوریهای مدرن برای تحقق اهداف سیاسی و اقتصادی خود، از روشهای غیر رسمیتر، راحتتر اما با تسلط کافی، استفاده کردهاند. مثلاً امپراتوری روسیه بعد از مرگ استالین، تلاش کرد تا به جای کنترل مستقیم مناطق خارج از مرزهای خود، به تسلط و تفوق رو بیاورد.
به هر حال آمریکا امروزه خود را یک امپریالیست میداند و در نظر دیگران، وی هر روز بیشتر از دیروز همانند یک امپریالیست رفتار میکند و آنها نیز بر طبق همان، به واشنگتن پاسخ میدهند. مطمئناً هیچ دلیلی ندارد که سیاستگذاران آمریکایی در اعلامیههای عمومی، آمریکا را امپریالیست بنامند اما شناخت آمریکا بهعنوان یک امپریالیست مدرن و رو به توسعه یک ابزار تحلیلی مهم با پیامدهای شدید، است که رهبران آمریکایی باید بدان توجه کنند. امپریالیستها نمیتوانند از قوانین تاریخ فرار کنند. یکی از برجستهترین این قوانین، این است که امپریالیستها برای حکمرانی خود، مخالف ایجاد میکنند که از جبههبندی استراتژیک بین کشورها شروع شده و تا تروریسم ادامه مییابد. دیگر قانون، این است که امپریالیستها هیچگاه بیهزینه نبودهاند و سطح این مخالفتها بستگی دارد به میزان هزینهای که امپریالیستها حاضر به تحمل آن هستند. هر دوی امپراتوریهای بریتانیا و روم، زمان و پول فراوانی خرج کردند تا ناآرامیها را سرکوب کنند، و درون قلمروهای خود وفاداری را توسعه دهند. دیگر قانون این است که قدرتهای امپریالیستی، اغلب شکلهای حکومتی و شیوههای زندگی سابق خود را تغییر میدهند. مثلاً امپراتوری روم هنگامی که قبای امپریالیستی را به تن کرد، دولت جمهوری خود را تغییر داد. همچنین امپراتوری بریتانیا، برای حفظ امپریالیسم خود، دموکراسی را برگزید و گروههای مهاجر از مستعمرات سابق خود را با پیامدهای اقتصادی و سیاسی آن پذیرفت و در خود جای داد.
انگیزه های آرمانگرایانه
امپریالیستی که ضعف نشان دهد و جدی گرفته نشود، امپریالیستی است که به مشکل برخورده است. همچنین بهعنوان یک امپریالیست، متکبر یا متزلزل قلمداد شدن، نیز خطرناک است. این مشکلات زمانی رخ میدهند که یک قدرت امپریالیستی بر ایجاد یک بینش ویژه در جهان، پافشاری کند. چه بسیار از تراژدیهای قرن بیستم، مستقیماً یا غیرمستقیم، در نتیجه این شیوه بوجود آمدند. سرنوشت و قضا و قدر، اکنون آمریکا را به ابرقدرت دنیا مبدل ساخته که هنوز هم بسیاری از سیاستگذاران آمریکایی - چه دموکراتها و چه جمهوریخواهها - از اشتباهات گذشته عبرت نگرفتهاند. تعقیب آرمانشهر جهانی دموکراتیک آنها، هر چقدر هم که جذاب به نظر میرسد، به منافع حیاتی آمریکا ضربه میزند و با خواست آمریکا در ایجاد اصل «بدون نمایندگی، مالیات هرگز» در تناقض قرار میگیرد.
در گذشته، نهادهای عملگرای سیاست خارجه در داخل و محدودیتهای شدید در خارج، آمریکا را از اهداف مسیحایی خود، باز میداشت. این نهادها عمدتاً حول رهبران تجاری و حقوقدانهایی تشکیل شده بود که اگر چه دارای ایدهآلیسم آمریکایی و حس قوی منافع ملی بودند، با این حال در استفاده از عقایدشان در سیاست بینالملل، هوشیار و منعطف بودند. شکست در ویتنام این گروه را بیاعتبار کرد و از هم پاشاند، اما بعدها، روندهای اجتماعی و جمعیتی این گروه را دموکراتیزه و چندگونه کرد. تا دهه 90 میلادی، این مؤلفه عملگرایانه، در میان خبرگان سیاست خارجه، تقلیل یافته بود و به جای آن، گروههای تکمنظوره قدرتمند اما اغلب اوقات بیباک به همراه سازمانهای غیردولتی بر سر کار آمدند، که میخواستند سیاستگذاری کنند اما مسئولیت پیامدهای آن را نپذیرند.
نتیجتاً، سیاست خارجه آمریکا از ریشههای منفعتمدار و بلندنظر معمول خود، دور شد و از گونهای طراحی اجتماعی جهانی حمایت کرد. دو تصور غلط، آن رویه را تسهیل کرد: یکی این که جنگ بینالمللی به ارزانی میتواند انجام شود و دیگر این که مخالفان آمریکا بهوسیله یک تنفر فراگیر از آزادی و قدرت آمریکا، تحریک شدهاند نه از مخالفتهای منفعتجویانه از برخی فعالیتهای بخصوص آمریکا. این فرضیات، کاملاً نادرست هستند. یک نظرسنجی که اخیراً توسط مرکز تحقیقات مردم و رسانههای Pew انجام شده، نشان میدهد آنان که دیدگاههای منفی نسبت به آمریکا دارند، عمدتاً از ایدهآلهای دموکراسی حمایت میکنند.
همانطور که عملگرایی تحلیل رفت، با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، مانع بزرگ خارجی بر سر راه رفتار بینالمللی آمریکا نیز از بین رفت. سلطه بیرقیب سیاسی، اقتصادی و نظامی آمریکا، این دیدگاه را تسهیل کرد که آمریکا تقریباً هر کاری که بخواهد میتواند در عرصه بینالملل انجام دهد. در این جو، یک دیدگاه آرمانشهری جدید متولد شد، مبنی بر این که آمریکا وظیفه دارد تا هر کجا که میتواند، حتی با زور دموکراسی را گسترش دهد. این ایده، مشتاقانه توسط اتحاد ویلسونیانز جنگطلب و نومحافظهکاران در واشنگتن ترویج شد. عقیده آشکار نومحافظهکاران مبنی بر این که آمریکا به چیزی کمتر از انقلاب در سراسر جهان راضی نیست، بیشتر با اندیشه تروتسکی وجه اشتراک دارد تا با میراث اجداد آمریکا و یا حتی با ایدهآلیسم عملگرای تئودور روزولت.
طبق معمول، دنبال کردن پروژههای متعصبانه، نه تنها منافع آمریکا را تضعیف کرده بلکه به ارزشهای آمریکایی هم صدمه زده است. اصول اخلاقی استثناپذیر و فریبکاری، یا حداقل خودفریبی قابل ملاحظه، بسیار رایج شده است. مثلاً سیاستمداران آمریکایی که با دادگاه جنایات بینالمللی مخالفت کردهاند، به طور همزمان به کشور تازه تأسیس و دموکرات یوگسلاوی فشار وارد میکنند تا شهروندانش را به محکمههای بینالمللی جنایات جنگی بفرستد. افراد دیگر، دولت کلینتون را متقاعد کردند تا از ممنوعیت تسلیحات سازمان ملل در بوسنی چشمپوشی کند، اما هنگامی که دیگر کشورها با تحریمهای بینالمللی مخالفت کردند، شدیداً از آنها ابراز انزجار نمودند. سیاستمداران آمریکایی، از گروههای مختلف سیاسی نیز از رهیافت اصول اخلاقی استثناپذیر در همکاریهای خارجی خود، بهره بردهاند؛ دموکراتها یا جمهوریخواهان از همکاری کشوری دیگر متنفرند، اما بر این که وظیفه آمریکا است تا در احزاب مختلف سیاسی خارجی، سرمایهگذاری کند، آن هم بدون توجه به قوانین محلی، اصرار میورزند.
دکترین کلینتون
تلاشهای بشردوستانه پرزیدنت بیلکلینتون، دوری گزیدن از دخالتهای سابق بود. هر چند که دفاع از کانال پاناما، یا حمله به گرانادا ممکن است جان عدهای بیگناه را نجات داده باشد، اما این مأموریتها در اصل در راستای منافع مهم آمریکا و نابود کردن دشمنان آشکار آن بود. از طرف دیگر طبق معمول، پروژههای متعصبانه اخلاقی کلینتون، از منافع آمریکا به دور بودند. در هاییتی آمریکا شورای نظامی حاکم که خطرناک ولی صمیمی بودند را از کار بر کنار ساخت و به جای آن یک حکومت خطرناک و غیرصمیمانه به رهبری «جین برتراند آریستاید» بنا نهاد که وی حقشناسی خود را با از سر گرفتن روابط دیپلماتیک با کوبا نشان داد. در بوسنی نیز دولت کلینتون به طرح تجزیه و انس - اوون بیاعتنایی نمود. علیرغم این که این طرح بهترین امیدواری را برای پایان دادن به خونریزی ایجاد کرده بود.
در کل، نتایج دخالتهای بشردوستانه کلینتون به بهترین نحو، ترکیب شدند. از جنبه مثبت، آمریکا نهایتاً در هاییتی و بالکان به پیروزی رسید و مطمئناً مفهوم قدرت آمریکا، تقویت شد.
بهعلاوه دخالتهای تحت امر آمریکا، احتمالاً از کشتار تلافیجویانه در نتیجه کاهش کنترل در بوسنی و کوزوو، جلوگیری کرد. با این حال برخی فجایعی که رخ دادند تا حدی نتیجه خود فعالیتهای دولت کلینتون بودند. مثلاً پلیس آمریکا در بالکان به کرواسی اجازه داد تا 200 هزار صرب را از کراژینا بیرون کند. آمریکا، همچنین مسلمانان مخصوصاً آلبانیاییهای مقیم کوزوو را ترغیب کرد تا مخالفتهای افراطی خود را دنبال کنند و از پذیرفتن مصالحههایی که به همراه فشار بینالمللی میتوانستند از کشتار گسترده جلوگیری کنند خودداری نمایند. تا امروز، بوسنی و کوزوو تحتالحمایه ناتو باقی ماندهاند و به نظر نمیرسد که هیچ کدام آمادگی پذیرش همزیستی بین قومی ایدهآل آمریکا را داشته باشند.
دخالتهای دولت کلینتون، انرژی توجه و منابع این دولت را از موارد ضروریتر همانند تهدید فزاینده القاعده، منحرف ساخت. این اولویتهای نادرست، به روابط با روسیه آسیب وارد کرد و ناخواسته روابط با چین را هم تحتتأثیر قرار داد و در نتیجه تلاشهای مشارکتآمیز آنان علیه تروریسم در دوره قبل از 11 سپتامبر را بغرنج ساخت. احمقانهتر این که، تنش با روسیه موجب خودداری دولت کلینتون از پذیرش پیشنهاد روسیه برای فعالیت علیه طالبان در اوایل سال 1999، شد.
امپریالیستها در لباس جدید
هر چند که 11 سپتامبر یک تلنگر بیدار باش به رهبران آمریکا درباره خطرات تروریسم بود، اما بسیاری از آنها از این تلنگر برداشتهای اشتباهی اخذ کردهاند. مشکل اصلی، این عقیده نادرست است که دموکراسی شفابخش تمامی بیماریهای جهان از جمله تروریسم است و آمریکا وظیفه دارد دولت دموکراتیک را در هر کجای جهان که نیست، رواج دهد.
نقصان این نگرش، فینفسه با دموکراسی همراه نیست. لیبرال دموکراسی به همراه جامعه مدنی، حاکمیت قانون، فعالیت اقلیتها و بازارهای آزاد ولی قانونمند، بدون شک انسانیترین و مؤثرترین شیوه در سازماندهی یک جامعه مدرن هستند. صحبتهای کاندولیزا رایس، مشاور امنیت ملی رئیسجمهور آمریکا، مبنی بر این که عدهای از مردم به آزادی علاقهمند نیستند و حاضر به پذیرش مسئولیتهای دموکراسی نیستند، شدیداً متکبرانه است.
به هر حال این هم متکبرانه است که آمریکا این حق را داشته باشد تا به دیگر ملتها و فرهنگها، بدون توجه به شرایط و ترجیحات آنان، دموکراسی را تحمیل کند. چرا باید اسلحههای پیشرفته و دقیق، اینقدر مؤثر باشند؟ وینستون چرچیل گفته است: «دموکراسی از بین کلیه انواع حکومتهایی که گاه گاه، بر سر کار میآیند، بدترین نوع حکومت است.» رفتار کردن با دموکراسی بهعنوان یک مکاشفه الهی - و واشنگتن بهعنوان مبلغ و مجری جهانی آن - نه با سابقه تاریخی این نوع حکومت سازگاری دارد نه با واقعیات جغرافیایی سیاسی دنیای مدرن.
طرفدارن ترویج نظامی دموکراسی گسترده وسیعی از بحثهای قابل تردیدی را توسعه دادهاند تا تحمیل دموکراسی را اینگونه تشریح کنند که آن فقط یک وظیفه اخلاقی نیست، بلکه یک هدف ضروری کاربردی برای آمریکا است. یکی از فراگیرترین این بحثها، این است که دموکراسی از تروریسم ممانعت به عمل خواهد آورد، که این بحث را در سخنان «نیوت گینکریچ» عضو سابق کنگره میتوان دید: «توسعه آزادی مطمئنترین استراتژی برای کاستن از روی آوردن به ترور در جهان است.» اما تاریخ اخیر، گونه دیگری را نشان میدهد. حتی با کنار نهادن تروریستهای اسلامگرا در ایالات متحده، چگونه میتوان تروریستهای داخلی آمریکا همانند تندروهای طرفدار محیط زیست، «وارمن» در دهههای 60 و 70 یا «اریک رادلف» که اخیراً به اتهام بمبگذاری در المپیک آتلانتا بازداشت شد؛ را انکار نمود؟ یا چگونه میتوان ارتش جمهوریخواه ایرلند در ایرلند شمالی یا تروریستهای باسک در اسپانیای دموکراتسیک را توجیه کرد؟
دیگر بحث مناسب، این است که دموکراسیها با یکدیگر نمیجنگند. اما با بررسی دقیق، این ادعا هم رنگ میبازد. اگر کشورهایی را که طبق معیارهای زمان خودشان، دموکراتیک بودند را لحاظ کنیم، چندین جنگ بین دموکراسیها در گذشته رخ داده است: بین آتن و سیراکوز روم و کارتاژ، انگلستان کرامول و هلند و بریتانیای ویکتوریا و آفریقای جنوبی، به علاوه دو جنگ در داخل خاک آمریکا، جنگ سال 1912 علیه انگلستان و جنگ داخلی، هر دو جنگ بین دموکراسیها بودند. علت این که چنین بحثهایی در قرن بیستم کمتر مطرح شده است، تا حدودی به این دلیل بوده که دموکراسیها با یکدیگر علیه نازیسم و کمونیسم متحد شده بودند. با از بین رفتن این دشمنان مشترک، هیچ تضمینی نیست که دموکراسیها در این اتحاد آرام، باقی بمانند، مثلاً در خاورمیانه، ضدیهودیگرایی و احساسات ضدآمریکایی فراگیر است، دموکراسی فیالواقع میتواند احتمال وقوع کشمکشی بین کشورهای عرب و اسراییل یا آمریکا را افزایش دهد.
آنهایی که ایده کشمکش بین دموکراسیها را از سر بیرون کردهاند، اغلب، مفهوم چند قطبی بودن را نمیپذیرند چرا که طبق گفته کوندولیزا رایس: «آن، تئوری رقابت است و رقابت منافع - و در بدترین حالت خود ـ رقابت ارزشها است.» اما این موضع، مشروعیت دیدگاههای دیگران را نادیده میانگارد و اگر به یک اصل سیاست خارجی آمریکا بدل شود، حتی موجب دلسردی دموکراسیهای طرفدار آمریکا خواهد شد. مناقشه عراق نشان داد که دموکراسیهایی همانند آمریکا و فرانسه، چقدر راحت میتوانند عیبهای یکدیگر را کشف کنند. برخی ناظران روسی، دولتهای اخیر آمریکایی را شبیه حکومت شوروی سابق میدانند که طبق گفته آنان دیدگاههای داخلی را بر دیگران تحمیل میکنند و از نگرش به اصطلاح برژِینسکی نسبت به حاکمیت ملی، سود میبرند.
حتی اگر دموکراسی بتواند از زد و خورد جلوگیری کند، نمیتواند رهبری آمریکا یا حتی حمایت وسیع از آن را تضمین کند. مثلاً در جنگ عراق، دموکراسی مانع حمایت ترکیه شد، و سیاستهای ضدآمریکایی فرانسه و آلمان را به جای تضعیف، تقویت نمود، از طرف دیگر، نبود دموکراسی در مصر، عربستان سعودی، اردن و پاکستان، به دولتهای آنان اجازه داد تا علیرغم مخالفتهای مردمی، با آمریکا همکاری کنند. همانطور که کشورهای دموکراتیک همیشه آماده حمایت از آمریکا نیستند، کشورهای دیکتاتوری برخی اوقات یعنی در موضوعات حیاتی همانند منع تسلیحات کشتار جمعی و مقابله با تروریسم، آماده همکاری هستند. کنار نهادن چنین کشورهای ـ از چین گرفته تا عربستان ـ میتواند به طور جدی منافع آمریکا را به مخاطره بیندازد. اکر آمریکا کار خود را تربیت متحدان مهم و بازیگران منطقههای بهتر انجام میداد، در جنگ اخیر علیه عراق میتوانست راحتتر حمایتهای بینالمللی را به دست آورد.
نقض تعهدات
آمریکا در استفاده از زور و در صورت لزوم به طور یکجانبه، برای حفاظت از منافع خود و همپیمانانش، تمایل نشان میدهد، اما اکنون زمان آن است که ارزیابیهای واقعبینانه از منافع آمریکا، نقش مهمتری در سیاست خارجه آمریکا بازی کند. دخالتهای نظامی تحت امر و حمایت مالی آمریکا میبایستی در آینده به موارد مشخص کشتار جمعی همانند هولوکاست، نسلکشیهای کامبوج در دهههای 70 و 80 و روآندا در سال 1994، اختصاص یابد. از طرف دیگر، آمریکا میبایستی فقط تحت امر سازمان ملل به حمله نظامی دست بزند (برعکس آنچه که در کوزوو اتفاق افتاد) و مهمتر از آن اینکه از آمادگی و عزم دیگر کشورها برای فراهم کردن منابع مهم، یقین پیدا کند.
سخن دولت بوش در ظاهر درست است که آمریکا باید برای تعقیب تروریستها و حامیان مالی آنها، به خصوص آنهایی که در جستوجوی تسلیحات کشتار جمعی هستند، آماده باشد اما جنگهای انتخابی «آزادسازی» احتمالاً موجب دلسرد شدن متحدان مهم آمریکا خواهد شد. ایجاد روابط سازنده با بازیگران کلیدی عرصه بینالملل، یعنی چین، روسیه (و شاید برای برخی ناخوشایند باشد) آلمان و فرانسه، کلید موفقیت در راه جنگ علیه تروریسم و مقابله با تکثیر تسلیحات کشتار جمعی است. بنابراین هر چند که استفاده قاطعانه ـ و حتی بیوقفه ـ از زور زمانی صحیح است که تهدید قابل اعتنایی وجود داشته باشد، اما آمریکا از زور بهعنوان یک ابزار همیشگی در روابط با دیگر کشورها استفاده میکند.
سابقه پرفراز و نشیب صدامحسین در زمینه سلاحهای کشتار جمعی، تهدید دائمی وی نسبت به کشورهای همسایه، تخطی مداوم وی از قطعنامههای شورای امنیت سازمان ملل، حمایت وی از تروریستها و تلاش وی در ترور رئیسجمهور سابق آمریکا، همگی وی را بهعنوان یک تهدید بزرگ بر سر راه منافع آمریکا نشان میدادند. سه دولت آمریکا، نتوانستند از طرق دیپلماتیک این مشکل را حل کنند. این بنبست، حمله آمریکا به عراق در بهار گذشته را توجیه میکرد. اما تبدیل عراق به یک کشور تحتالحمایه دیگر آمریکا نیازمند توجیه قویتری است به خصوص در حالی که آمریکا فرمان بینالمللی در این زمینه در اختیار ندارد تا به کار خود مشروعیت بخشد و هزینههای سرسامآور آن را تأمین کند. عراق، همانطور که انتظار میرفت، بیشتر به یک بار اضافی تبدیل شده تا یک غنیمت جنگی و دولت بوش باید بسیار تلاش کند تا فرمولی به دست آورد که از طریق آن، آمریکا بتواند مسئولیتهای مهم تلاشهای بازسازی عراق را به سازمانهای بینالمللی تفویض کند، در حالی که خود، کنترل نظامی را کماکان در دست داشته باشد، کسب کردن بارهای اضافی بیشتر با مشغول شدن در جنگهای جدید آزادسازی، آخرین چیزی است که آمریکا بدان نیاز دارد. حتی اگر اقتصاد آمریکا هم بهبود یابد، چنین ماجراجوییهایی بودجه فدرال را تحتالشعاع قرار میدهد و آمریکا را مجبور میسازد از بین استثمار روم ـ که دانههای نابودی خود را کاشت ـ و گستردگی بیش از حد امپراتوری بریتانیا ـ که منجر به تنزل یافتن آن شد ـ یکی را انتخاب کند.
ترویج ستیزهجویانه دموکراسی توسط دولت بوش، همچنین اشارات ضمنی ناراحتکنندهای برای منافع آمریکا در پی دارد. بهعنوان یک قاعده توسعه دموکراسی باید از طریق قدرت الگوسازی و ترغیب مثبت، محقق شود. با این حال، تحریمهای رسمی یکجانبه، که اغلب تحریککننده هستند نه تأدیبکننده، نباید برای ابراز مخالفت آمریکا به ابزار روزمره آن تبدیل شود.
آمریکا هم از اثرات جار و جنجالها سودی میبرد و هم از عکسالعملهای غیرقابل اجتناب خارجی رنج میبرد. مناقشات بینالمللی اخیر در مورد دخالت آمریکا در عراق، نشان میدهد که اگرچه دیگر کشورها حاضر نیستند به واشنگتن اختیار تام بدهند، اما اکثر آنها مایلند تا خود را با ترجیحات آمریکا تطابق دهند. رهبران آمریکا نیاز ندارند تا از نشان دادن جسورانه قدرت آمریکا پرهیز کنند، بلکه آنها باید از این ادعا دست بکشند که آمریکا مقصد نهایی حکمت جهانی است.
همچنین رهبران آمریکایی باید بفهمند که احساسات ضدآمریکایی در دنیای اسلام تا حدی در نتیجه حمایت بیچون و چرای آمریکا از اسراییل میباشد. پایان دادن آمریکا به حمایتهایش از سیاستهای غیرضروری و تحریکآمیز اسراییل ـ همانند شهرکسازیهای جدید آن یا امتناع آن از برچیدن پستهای دیدهبانی غیرقانونی ـ میتواند تأثیر شگرفی بر دیدگاه مسلمانان جهان نسبت به خود بگذارد و احتمالاً از حملات القاعده و دیگر گروههای تندرو خواهد کاست.
در نهایت، آمریکا باید یکی از بزرگترین آسیبپذیریهای خود را مورد توجه قرار دهد: ترکیب امپریالیسم و مهاجرت. «جیمز کورت» استاد علوم سیاسی کالج سوارتمور مینویسد: «برخورد امپریالیسم آمریکا (توسعه گسترش آمریکا در جهان) و مهاجرت به آمریکا (ورود مردم جهان به آمریکا)، مشکل بغرنجی برای منافع ملی آمریکا است. بین امپریالیسم و مهاجرت، یک رابطه علت و معلولی وجود دارد و این دو در حال رسیدن به یکدیگر هستند تا بهعنوان یک جفت پویا، جهان ما را کاملاً دگرگون سازند».
اکنون برای دولت آمریکا و مؤسسات فدرال، انجام اقدامات خشن برای به دست آوردن کنترل دوباره مهاجرت، بسیار دشوار شده است چرا که عامل مهاجرت، از ظرفیت جذب جامعه و مؤسسات آمریکا پیشی گرفته است و توانایی دولت در بهبود قوانین مهم مهاجرت را، تحتالشعاع قرار داده است، هیچکس نمیداند که آمریکا چه زمانی به نقطهای میرسد که بالکانیزاسیون، اجتنابناپذیر بنماید. اما از اوضاع سیاسی کنونی آمریکا واضح است که این نقطه زیاد دور نیست. برداشتن گامهای لازم برای توقف حمله تدریجی مهاجران غیرقانونی، بحث برانگیز و هزینهبر خواهد بود، اما این کار به طور فزایندهای ضروری شده است.
آنها که دولت بوش را به علت اخذ سیاست خارجه ظالمانه و یکجانبه مورد انتقاد قرار میدهند، تیرشان به سنگ خورده است، زیرا پیوستگی قابل ملاحظهای بین مداخلات کلینتون و سیاست خارجه دولت کنونی وجود دارد. اگرچه جورج دبلیوبوش در زمان کاندیداتوری ابراز داشت که ایالات متحده باید یک ملت متواضع باشد، اما منافع قدرتمند داخلی و شوک یازدهم سپتامبر، سیاست خارجه آمریکا را وادار ساخت تا لقمه بزرگتر از دهان خود بردارد و به دنبال سیاستهای امپریالیستی برود. نگرش یکجانبهگرایی نسبت به ترویج دموکراسی در دوران کلینتون آغاز شد. اکنون یک نگرش جدید، شدیداً احساس نیاز میشود، نگرشی که بتواند از قدرت در یک شیوه مشخص، واقعگرایانه و قابل اعتماد ـ که منافع و ارزشهای آمریکا را از نزدیک زیر نظر بگیرد ـ اما به ارشدیت و سلطه جهانی آمریکا آسیب وارد نکند، استفاده کند. فقط آن زمان است که آمریکا قادر خواهد بود تا حداکثر سود را از قدرت خود ببرد بدون اینکه به فعالیتهای ثانویه هزینهبر و خطرناکی مشغول شود که قدرت رهبری آن را کاهش دهد.