تاریخ انتشار : ۰۶ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۰:۵۸  ، 
شناسه خبر : ۲۰۳۶۴۲
از دیدگاه شهیدان لاجوردی ـ عراقی ـ اندرزگو ـ رجائی ـ باهنر
مهدی اسلامی اشاره: چند نفر از شورای مرکزی خدمت حاج آقا روح‌الله بحث اتحاد در مبارزه را مطرح می‌کنند. این مرجع تیزبین مؤتلفه اسلامی را از ائتلاف با ملی‌گرایان و نهضت آزادی برحذر می‌دارند و حضور ستون پنجم شاه و ساواک را در بین آنان قوی می‌دانند «همان‌ها که دکتر مصدق آنان را «از ما بهتران نامیده بود» ـ همانکه بعدها در مرور اسناد ساواک به طور جدی اثبات شد ـ این پیغام تا سالها در گوش عراقی و لاجوردی و سایر یاران طنین‌افکن بود و تا ریزترین حرکات مبارزاتی آنها را تحت‌الشعاع قرار داد.

شورای مرکزی به زندان افتاده‌اند، برخی همچون عراقی و عسگر اولادی در تبعید و برخی چون لاجوردی کوتاه‌ مدت‌تر و برخی چون حاج هاشم امانی به حبس ابد محکوم شده‌اند. حاج صادق امانی شهید شده است. میرفندرسکی ـ صادق اسلامی ـ ابوالفضل توکلی ـ حسین رحمانی زندانند، میرمحمد صادقی و حاج مهدی بهادران متواری شده‌اند.
باهنر که پیشتر مسئولیت آموزش رابطین را برعهده داشت در کنار رجایی ـ با نام مستعار امیدوار ـ و مصطفی حائری زاده، حاج تقی الهی ـ مهدی نراقی ـ سید عباس بهشتی و مهدی سعید محمدی مؤتلفه دوم را ساماندهی می‌کنند. با خارج شدن لاجوردی از زندان و تردد راحت‌تر اندرزگو و دیگر اعضای مؤثر فعالیتها شکل جدیدی می‌یابد. کار امداد و خدمات رسانی به مردم همراه کار فرهنگی، گسترش می‌یابد. تقویت نرم افزاری و سخت‌افزاری پشتوانه مبارزه حاد برای آینده نزدیک بخشی از این مبارزه بود.
تشکیل سازمانی که تابلو کاری خود را آیه شریفه‌ای در فضیلت مجاهدین قرار داده‌اند موجب تشویق به همکاری جدی مؤتلفه با سازمان مجاهدین خلق بنا به نظر چند نفر از اعضای شورای روحانیت گردید. این همکاری که از تهیه و آموزش سلاح تا تأمین مخارج مبارزه و... را شامل می‌شد آنچنان جدی و مؤثر بود که موجب رشد روز‌افزون سازمان شد. در این هنگامه ستون پنجم رژیم طی یک کودتای خزنده به کادر اصلی سازمان نفوذ کرد و پروژه انحراف حرکت را در دستور کار قرار داد. ت
لاجوردی این نفاق شناس بی‌نظیر، اولین فردی بود که ردپای نفاق حاصله این کودتا را در نظریات آنان کشف کرد و سپس آقایان عسگر اولادی ـ حاج حیدری ـ ترقی که در زندان مشهد بودند و آیت‌الله انواری که در زندان قصر در تهران بود اما جو حاکم بر زندان آنچنان بود که بسیاری از مبارزان نیز انحرافی بودن سازمان منافقین را بر نمی‌تابیدند تا چه رسد عموم مردم که کمتر با لایه‌های درونی سازمان مخفی منافقین در ارتباط بودند.
آشنا سازی مبارزان با انحراف حاصله سازمان از نفس‌گیرترین بخش این برهه مبارزه بود. شهید عراقی که در تبعید بود جزو اولین افرادی بود که با پیامهای رسیده متوجه اوضاع شد. مبارزترین خارج زندان همچون رجایی، باهنر و اندرزگو دیرتر متوجه این انحراف شدند اما به محض تشخیص، زمینه‌های جذب متدینین سازمان که خطر ترور درون گروهی تهدیدشان می‌کرد را فراهم آوردند. شهید اندرزگو که ارتباط تنگاتنگی با علی حاج حیدری، رفیقدوست، شهید اسلامی و مقام معظم رهبری داشتند به شایستگی توانستند این قشر را جذب نموده و از شدت انحراف مبارزین بکاهند. از این زمان هر گونه کمک مالی و تسلیحاتی به سازمان منافقین از سوی مؤتلفه اسلامی قطع شد. مبارزین بی‌بدیل چون اندرزگو از این زمان دچار دو گونه تهدید بودند ستون پنجم آمریکا در بین مبارزین (سازمان منافقین خلق) و دستگاه امنیتی رژیم (ساواک) و در داخل زندان مبارزاتی همچون لاجوردی و عسگراولادی و یارانشان نیز دچار بایکوت توسط اعضای سازمان شدند، نقش لاجوردی در این دوران نیز بسیار مؤثر و سرنوشت ساز بود.
با علنی‌تر شدن تغییر ایدئولوژیک سازمان منافقین و با تلاش بی‌بدیل یاران مؤتلفه در زندان و خارج زندان، ماجرای معروف نقل فتوا مطرح شد. نخبگان در این مقطع با اطلاع از انحرافی بودن سازمان از همکاری با آن خودداری ورزیدند. لکن گسترش این آگاهی تا مرز عموم جامعه تا سالهای ابتدایی پیروزی انقلاب زمان طلبید.
اگر چه در این برهه مبارزین یکی از بیشترین فشارها را متحمل می‌شدند ولی علنی شدن خیانت منافقین خلق یکی از برکات مبارزه یاران مؤتلفه در راه رضای یزدان بود.
این دوران عناصر نفاق فشاری جدی بر شهید لاجوردی وارد ساختند و به علت افشاگریهایش سعی در ترور شخصیت او داشتند. توطئه تغییر اتاق او و یارانش در اوین و سعی در ایجاد مانع در رعایت نجاست کمونیستها و... برخی از فشارهای روحی این گروه بود.
با اوج‌گیری انقلاب و قطعیت پیروزی نهضت امام راحل، تعدادی که از آن مجاهد و عارف بزرگوار تبری می‌جستند اهتمام بر همسویی خود با نهضت ایشان پیدا کردند. یکی از بزرگترین زحمات در آن روزها تحمل در عین تبیین این چهره نفاق‌ آلود بود عراقی در نوفل لوشاتو و شهیدان مطهری و بهشتی و لاجوردی، رجایی و باهنر با یارانشان در شورای اداره جریانهای سالهای 56 و 57 و جمعی نیز در بین گروههای جهادی کوچک که در توازی سازمان ایجاد شده بود در این راه می‌کوشیدند: علی الخصوص که چهره‌های همسو با سازمان منافقین خلق در این گروهها نفوذ فراوان یافته بودند گروهی که بعدها شهید لاجوردی در وصیت نامه خود از آنها به عنوان «سازمان منافقین انقلاب» یاد می‌کند.
این کشمش تا لحظه ورود حضرت امام و جایگاه ایشان در بهشت زهرا نیز ادامه یافت.
با پیروزی انقلاب اسلامی جاگیری ستون پنجم در مسئولیتهای حکومتی آغاز شد: یکی از آسیب پذیرترین این جایگاهها دادستانی انقلاب بود که حجم بالایی از منافقین در آن سنگر گیری کرده بودند.
نفاق در این دوره در سه جبهه اصلی وارد صحنه شد:
1ـ گروه فرقان که بزرگانی چون شهید آیت‌الله مطهری (عضو شورای روحانیت مؤتلفه) و شهید عراقی بازوی پرتوان امام و فرزندش حسام را از او گرفت.
2ـ سازمان منافقین خلق که خیل عظیمی از مسئولان و یاران امام را از سال 60 تا 79 با خیال خام خود از عرصه مدیریت کشور گرفت. اما نمی‌دانست که این شهادتهاست که انقلاب را بیمه می‌کند.
3ـ منافقینی که عضو این دو سازمان نبودند ولی با زرنگی چهره خود را پنهان نمودند و با نفوذ به درون دستگاههای نظام گهگاه گلوله‌های جدی بر تار و پود مدیریت سیاسی، اقتصادی نظام جمهوری اسلامی زدند. بحثی که شهید لاجوردی این عنصر بی‌نظیر در نفاق شناسی در وصیت نامه خود به آن اشاره نموده است:
«خداوندا تو شاهدی به همان اندازه ـ بلکه صد چندان‌ ـ که به امام قاطع و سازش ناپذیرم عشق می‌ورزم نسبت به سازشکاران و مدافعان عملی ضد انقلاب (اگر در لفظ و اعتقاد هم مخالف باشند) نفرت دارم. بیم آن دارم حوادث مشروطه مجدداً تکرار شود و یا ایران اسلامی به سرنوشت الجزایر دچار شود. خداوندا از تو مصرانه می‌خواهم دست و قدم، زبان و قلم همه کسانی را که در جهت رهانیدن ضد انقلابیون و مرتدین و محاربین از چنگال عدالت اعمال قدرت و نفوذ کرده‌اند و همه کسانی که پذیرای این ننگ شده‌اند. (تا چند روزی به کام وهم و خیال رسند) برای همیشه از سرنوشت این مردم شهید پرور و شاهد قطع فرمایی ـ خدایا چون عاشق نظام بوده‌ام از آن ترس داشتم که افشای چهره سازشکاران لطمه‌ای ولو ناچیز به نظام وارد آورد. به آنها توصیه می‌کنم که جدای از لفاظی و بازار گرمی‌های صنفی به قیامت و حسابرسی‌های دقیق آن روز باور پیدا کنند و مواظب باشند که از آن دسته‌ای نباشند که قرآن درباره‌شان فرموده: «لم تقولون ما لاتفعلون کبر مقتا عندالله ان تقولوا ما لاتفعلون»
... خدایا تو شاهدی چندین بار به عناوین مختلف خطر منافقین انقلاب را (همانها که التقاط بگونه منافقین خلق سراسر وجودشان را و همه ذهن و باورشان را پر کرده و همانها که ریاکارانه برای رسیدن به مقصودشان دستمال ابریشمی بسیار بزرگ به بزرگی مجمع الاضداد به دست گرفته‌‌اند هم رجایی و باهنر را می‌کشند و هم به سوگشان می‌نشینند هم با منافقین خلق پیوند تشکیلاتی و سپس...! برقرار می‌کنند هم آنان را دستگیر می‌کنند و هم برای آزادیشان و اعطای مقام و مسئولیت بدانان تلاش می‌کنند و از افشاء ماهیت کثیف آنان سخت بیمناک می‌شوند، هم در مبارزه علیه آنان و در حقیقت برای جلب رضایت مسئولین و نجات بنیادی آنان خود را در صف منافق کشان می‌زنند و هم در حوزه‌های علمیه به فقه و فقها روی می‌آورند تا مسیر فقه را عوض کنند) به مسئولین گوش زد کرده‌ام ولی نمی‌دانم چرا؟ (گرچه نسبت به برخی تا اندازه‌ای می‌دانم چرا؟) ترتیب اثر نداده به مسئولین بارها گفته‌ام که خطر اینان به مراتب زیادتر از خطر منافقین خلق است چرا که علاوه بر همه شیوه‌های منافقانه منافقین سالوسانه در صف حزب‌اللهیان قرار گرفته و کم کم آنان را در صفوف آخرین و سپس به صف قاعدین و بازنشستگان سوقشان داده و صفوف مقدم را غاصبانه به تصرف خود درآورده‌اند به گونه‌ای که عملا عقل و اراده منفصل برخی تصمیم گیرندگان قرار گرفتند و در عزل و نصبها و حفظ وابقاءها دست به تخریب می‌زنند. و اعمال قدرت می‌کنند.
اینها همه پوچ است و بی‌اهمیت! مهم و بسیار مهم این است که هدف غایی از همه این تلاشها گسترش فکر التقاطی و انحرافی سازمان ضد خدائیشان است که جز اندیشه‌های مادی گرایانه و ماتریالیستی چیز دیگری نیست و با بهره‌گیری از تجربیات مثبت و منفی هم‌پالگی‌های چپ و منافقشان توانسته‌اند متأسفانه به نسبت بسیار زیادی (زیادتر از توفیق منافقان خلق در سالهای 54ـ 51) تعداد کثیری از روحانیون را تحت تاثیر قرار دهند و با لطائف الحیل بر ذهن و روان آنان اثرات دلخواهشان را بگذارند تا بدانجا که بر اعمال جنایتکارانه آنان با دیده اغماض بنگرند و حتی در مواردی نظیر به شهادت رساندن باهنر و رجایی با دست روی دست مالیدنهای مسامحه کارانه، مصلحت‌اندیشی‌های پشیمانی آورنده متوسل شوند باز مهمتر از همه اینکه با کمال تأسف توانسته‌اند تعداد فراوانی از جوانان مسلمان را جذب کرده منحرف نمایند. هان! ای خانواده عزیزم به هوش باشید مبادا که فریب تأیید و تکریمهای ریاکارانه این منافقان جدا از دین را بخورید چه بسا با ظاهری چاکرانه و دلسوزانه به سراغتان بیایند و خود را چنان حزب اللهی جا بزنند که مسلمانها و ابوذرها را جرأت لحظه‌ای هم‌لباسی و هم‌شکلی با آنان نباشند.»
برای لاجوردی که سالها در کنار رجایی و باهنر و در تشکلی الهی ـ که به دستور صریح حضرت امام تشکیل یافته بود‌ ـ سالهای مبارزه را راسخ ایستاد تا مرد پولادین نام گرفت، بر قدرت نشستن منافقین انقلاب غم سترگی بود، و البته که حضور چنین سرداری که در اجرای عدالت به حق فرزند امیرالمؤمنین بود در مسند دادستانی بر مذاق برخی چنان تلخ آمد که علی رغم تأیید حضرت امام او را برکنار کردند. تأییدی که حضرت امام برای کمتر فردی اینگونه تأییدی دادند.
آنجا که حضرت امام(ره) در دفاع از تفکر سیاسی فرزند بزرگوارشان «حاج سید احمد آقا» به اعتقاد ایشان به شهید لاجوردی استناد کرده و می‌فرمایند: «و در امور سیاسی مدتی تهمتها زده شد که احمد طرفدار منافقین است... در این آخر که قضیه زندان اوین پیش آمد و شکایاتی از آقای لاجوردی می‌شد و مخالفتهایی می‌شد [غیر] از احمد کسی را ندیدم که بیشتر، از آقای لاجوردی طرفداری کند و دفاع نماید و وجود او را برای زندان اوین لازم و برکناری او را تقریباً فاجعه می‌دانست.»
تعابیر عارفانه او که در مراسم تودیع از دادستانی بیان کرد همه را در این زمینه بهتر یاری می‌نماید «برادرها به من در ماشین می‌گفتند لاجوردی بماند هم کاری نمی‌تواند بکند، من به شما بگویم شما هم می‌دانید که من آدمی نیستم که کوتاه بیایم، فقط یک جا کوتاه می‌آیم که این را من بارها گفتم و به جان همه شما سوگند اینجوری است، اما امام اگر به من بگویند برو در آتش، می‌روم. من دلم می‌خواهد یک دفعه امام این را امتحان کند، اگر آتشی روشن بکنند این وسط به من بگویند برو در آتش، من بدون پروا می‌روم...
اما اگر شما می‌بینید اینجا آن کار را می‌گیرند، من هیچ چیز نمی‌گویم علت دارد برای اینکه امام به من گفتند که باش، دادستان باش حرف شورا هم گوش کن...»
اندرزگو، عراقی و فرزندش حسام اولین‌ها در این راه بودند که جاودان گشتند. رجایی و باهنر هم زود آسمانی گشتند اما گویا لاجوردی ماند تا سر این نفاق را عیان سازد و مردانه بایستد و بگوید آنچه باید را... از این رو بیشترین حجم تبلیغات منفی را پس از عروجش از رسانه‌های بیگانه و عواملشان در داخل می‌بینیم. تا آنجا که رهبر فرزانه انقلاب در تاسوعای 79 و در خطبه‌های نماز جمعه این گونه بیان درد می‌کند:
«... من این درد درونی خودم را فراموش نمی‌کنم که در یک سال و نیم پیش، وقتی که شهید عالی مقام و سید عزیز و بزرگوار، شهید لاجوردی به شهادت رسید ـ کسی که چهره خیلی درخشانی بود ـ خیلی‌ها از مجاهدت او در دوران مبارزات و در دوران اختناق خبر ندارند که این مرد چه کرد و کجاها بود و چگونه زندگی کرد؛ چه زندانهایی کشید و چه زحمتهایی متحمل شد: بعد از انقلاب هم بی‌تظاهرترین کار که سخت‌ترین هم بود بر دوش گرفت و آخر هم شهید شد در همان روزها یکی از روزنامه‌های‌ آلمان نوشت ترور لاجوردی ترور نیست! یعنی آنها عنوان ترور را هم عوض کردند: چرا چون به وسیله چهره ناراضیان داخلی انجام گرفته است! تبلیغات رسانه‌های دنیا این است»...
آری، آن روز که برخی در داخل شهادت سردار مبارزه با کفر و نفاق را قتل نامیدند عده‌ای آن را یک اشتباه سهوی پنداشتند. با تکرار این موضوع توسط برخی مطبوعات شبهه عمدی بودن آن قوت گرفت. قابل توجه است که هفته نامه «عصر ما» در 18 شهریور 77 قریب به دو هفته بعد از شهادت شهید لاجوردی در صفحه نامه‌های سیاسی خود با اشاره به وصیتنامه این یار بی‌نظیر امام او را دچار دشمن شناسی وارونه خواند. عصر ما این مقاله را در آن تاریخ تحت عنوان نامه رسیده از یکی از خوانندگان به چاپ رسانید اما این یکی از خوانندگان حرف چه کسانی را زده بود؟ و مگر نفوذی و ستوتن پنجمی چگونه حرف خود را می‌زند؟
امروز که سخن از «پایگاه‌های دشمن»، از «ستون پنجم»، از «نفوذی‌های» به میان آمده است، برای شناخت آنها چه باید کرد؟
آیا همه دلسوزان و علاقمندان به نظام و کشور و مردم، نباید قبل از آنکه حادثه‌های تلخی چون هفتم تیر و هشتم شهریور و شهادت قدوسی‌ها پیش آید، چاره بیاندیشند؟
آیا حمایت‌های صریح بوش، و سایر سران آمریکا و انگلیس و برخی سران رژیم صهیونیستی و اخیراً نماینده اتحادیه اروپا از آنان که نامشان را «اصلاح طلبان داخل ایران» و از آنچه آنها «اصلاحات» می‌نامند جای شکی باقی می‌گذارد که این نفوذی‌های و منافقین با چهره‌سازی انقلابی در درون دستگاهها هستند؟
ملت چه باید بکند؟ آیا باز فقط عزاداری شهیدان آینده را داشته باشد؟ یا رهبران ملت علاج واقعه را قبل از وقوع خواهند کرد؟ قل اعوذ برب‌الناس...