تاریخ انتشار : ۳۰ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۲:۵۱  ، 
شناسه خبر : ۲۰۴۴۲۶

علیرضا رجایی
وقوع نا به هنگام و غیرمنتظره دوم خرداد 76 و شکست همه‌جانبه راست، نیروهای سیاسی را بر آن داشت تا به نحوی شتابزده مبادرت به طراحی‌های استراتژیک و ارائه دورنمایی از افق تحولات آینده نمایند. اساس این استراتژی‌ها یا برنامه‌ها، استمرار و تعمیق حرکت دوم خرداد، به گونه‌ای بود تا دموکراسی در مرکزی‌ترین نهاد‌های کانونی جمهوری اسلامی مستقر گردد. در چشم‌انداز این استراتژی، لحظه‌ای ویژه از برخورد سرنوشت‌ساز نیروهای دموکرات و جریان ضداصلاحات نیز پیش‌بینی شده بود که در قبال آن دو رویکرد عمده وجود داشت. رویکرد اول که اکثریت اصلاح‌طلبان را با خود همراه داشت، معتقد بود که "لحظه برخورد" حتی الا امکان باید به تعویق بیفتد. فرض اساسی رویکرد اول ابن بود که در طول جریان اصلاحات، نیروهای رقیب رفته رفته تحلیل خواهند رفت بنابراین باید برخورد نهایی به لحظه‌ای موکول شود که اصلاح‌طلبان در اوج و گرایشهای راست در محاق هستند. در مقابل رویکرد دوم، با توجه به بافت نظامی- امنیتی راست افراطی، اعتقاد داشت که زمان برخورد باید به جلو بیفتد زیرا جنبش حامی دوم خرداد هر چه جوانتر و پرشورتر باشد از امکان مقابله بیشتری با ضداصلاحات برخوردار است.
آنچه در طول هفت سال پس از دوم خرداد شاهد آن بوده‌ایم، مؤید نادرست بودن گرایش اول است. به عبارت دیگر و بر خلاف آنچه تصور می‌شد، هرچه از دوم خرداد فاصله گرفتیم، جناح راست نه تنها تحلیل نرفت، بلکه منسجم‌تر، منضبط‌تر و افراطی‌تر و بار نظامی- امنیتی آن نیز غلیزتر گردید. در مقابل با پیچیده‌تر شدن فضای سیاسی پس از انتخابات مجلس هفتم، گروهای اصلاح طلب نیز باتشتت و بعضاً بی‌ برنامگی‌های خود، نقش کیسه بکس را برای رقیب ایفا کردند. از سوی دیگر، هر چند ارزیابی رویکرد دوم، تصویر دقیقتری از اوضاع سیاسی ایران پس از دوم خرداد به دست می‌داد اما لزوماً نمی‌توان با نتیجه‌گیری آن که جلو انداختن زمان درگیری را توصیه می‌نمود، موافقت داشت.
نمونه وقایع 18 تیرماه 1378 که در اوج حمایت مردمی از جنبش دوم خرداد به وقوع پیوست ثابت کرد که با وجود حقانیت دانشجویان در نزد مردم، هر گونه رویارویی مستقیم با راست (و به‌طور مشخص راست افراطی) فاقد پشتیبانی عمومی خواهد بود و لاجرم به شکست می‌انجامد. در واقع 18 تیرماه، و حوادث پس از آن نشان داد که هیچ جریان سیاسی اصلاح‌طلبی قادر به بسیج اجتماعی گسترده و مقابله سازمان‌یافته با جناح سرکوبگر نیست. تنها نمونه‌ای که هرگز فرصت و مجالی برای آزمون پیدا نکرد، حضور رئیس‌جمهور به عنوان رهبری جنبش اصلاحات بود. به عبارت دیگر، گزینه به جلو انداختن زمان درگیری با راست‌افراطی، به لحاظ واقعیت سیاسی، تنها ممکن بود با رهبری آقای خاتمی درصدی از توفیق به دست آورد که البته از نظر بسیاری، انتخاب چنین جایگاهی برای خاتمی، احتمال بروز کودتا یا شکلی از یک جنگ داخلی را نیز افزایش می‌داد.
در مجموع، از آنچه طی سالهای اخیر به وقوع پیوسته است، می‌توان به تحلیلی درست‌تر از بافت دولت و محتوای نظام سیاسی در ایران دست یافت. به‌طور مشخص باید پذیرفت نحوه هدفگذاری گروه‌های اصلاح‌طلب در جریان جنبش دوم خرداد که معطوف به تغییر ساختار نظام سیاسی با روشهای مسالمت‌آمیز بود، نه با بضاعتهای آن جنبش چندان همخوان بود و نه با ظرفیتهای وسیع مقاومت در هسته ضد اصلاحات. از سوی دیگر، آقای خاتمی که طبیعتاً ریسک پذیرش رهبری جنبش و قرار گرفتن در جایگاه یک "شبه ایوزیسون" را پذیرفت، در مقام رییس‌جمهور و اختیارات فوق‌العاده محدودی که هر روز عملاً محدودتر هم می‌شد، تنها می‌توانست زمینه گفتمان دموکراسی‌خواهی را که آلتر ناتیو گفتمان بسیجی دهه 60 و گفتمان اقتدارگرایی دهه 70 بود، با تکیه بر امکانات دولت و مجلس به نحو گسترده‌تر و عمیقتری، فراهم سازد.
اکنون با پایان عمر مجلس ششم و در آستانه اتمام دوره دوم ریاست جمهوری آقای خاتمی، با وجود تحمیل مضایق و فشارهای فراوان به نیروهای ترقی‌خواه، در کنار ناکامیها، نتایج مثبت هفت‌سال اخیر نیز بتدریج مشهود می‌گردد. آن تجاوزهایی که به جان افراد بیگناه صورت می‌پذیرفت تا حد زیادی مهار شده و به جای آن همه فلسفه بافی‌های ارتجاعی در تبیین شکل نظام حکومتی غالب، حداقل در ظاهر الفاظ، مبنای مشروعیت حکومت، از جانب بالاترین مقامهای نظام سیاسی، مردم عنوان می‌شود. از دیگر سو، گروه محدودی که سرنوشت یک ملت را در دستان بی‌کفایت خود می‌بیند، هر روز با مخالفتها و سرزنشهای دوستان قدیم خود روبرو می‌شوند. همچنین آن به اصلاح اصولگرایان که خویش را افضل کائنات می‌خوانند، در مقابل احکام رهبری هم تاب تحمل از کف می‌دهند و در مقابل لغو حکم ارتداد و اعدام آقاجری تظاهرات بر پا می‌کنند و ...
تردیدی در این نکته نیست که سطح تضادهای داخلی سیستم به مرحله جدیدی ارتقا یافته است. در نوبت اخیر همچون گذشته که تلاش می‌شد تضاد چپ و راست کتمان شود، کوششها به عمل خواهد آمد که راست را کالبد یک پارچه جلوه دهد و همه را تحت یک لوا، متحد عنوان کند، در عین حال به میزان فاصله‌گیری از حمایتهای توده‌وار از دهه 60، ابزار فیزیکی و عینی قدرت در رقابتهای سیاسی اهمیت بیشتری می‌یابند. در این میان چنانچه شیرازه پیوند میان اجزاء متمایز نظام از هم گسسته شود، طبیعی است که جناحی که به میزان بیشتری از ابزارهای فیزیکی و اعملا زور برخوردار باشد، با به کارگیری آن، دیگر رقبا را وادار به اطاعت خواهد کرد.
مینیاتوری از این سناریو طی 7 سال گذشته و بویژه در دوره اوج جنبش دوم خرداد. محقق شد. در مقطع بعد ممکن است که با پیچیده‌تر شدن سطح جدید تعارضهای سیاسی، این مینیاتور به شکل یک کارناوال وسیع و همه‌جانبه اجرا شود. چنانچه این پیش‌بینی تحقق یابد، شمشیر سامورایی تحولات تاریخی ایران، بند ناف آن گروه غالب و قاهر را از پیشینه و مدعیات بهمن 57 از یک سو، و بدنه کامل تحول یافته جامعه مدنی ایران از سوی دیگر، منقطع خواهد نمود.
ارزیابی شتابزده بالا ما را بر آن می‌دارد که چنین استنتاج کنیم تحولات رخ‌داده از دوم خرداد بدین سو، بخش اجتناب‌ناپذیری از یک دگرگونی بزرگتر در ایران است که گروه‌های اجتماعی ما، موظفند صلاحیتها و ظرفیتهای مواجهه با آن را بتدریج و در حد امکان کسب نمایند. چند و چون و کم و کیف این صلاحیتها و نحوه کسب آنها، خود بحث دیگری است.