تاریخ انتشار : ۲۹ آذر ۱۳۸۶ - ۰۸:۱۳  ، 
شناسه خبر : ۲۰۵۲۸
بازخوانی نقد هابرماس بر دولت سرمایه‌داری
سیدحسین امامی اشاره: مکتب فرانکفورت به لحاظ تاریخی واجد دوره‌های زیر است: دوره اول از 1923 تا 1933 متفکرانی مانند هور کهایمر و تینوگل در دهه 1930 و بعد از آن‌ها نیز مارکوزه، آدورنو و والتر بنیامین به آن پیوستند. دوره دوم از 1933 تا 1950 این دوره که همزمان با ظهور فاشیسم در آلمان هم بود از جمله تاثیرگذارترین دوره‌های مکتب فرانکفورت است و در آن مبنای نظری مارکسیسم فلسفی جای خود را به مارکسیسم هگلی داد. بارزترین نگرش این دوره هم نگرش ضد پوزیتیویستی است با این اعتقاد که پوزیتیویست‌ها برای تغییر وضع موجود کاری از پیش نخواهند برد. دوره سوم از 1950 تا 1970. در این دوره اندیشه‌های مکتب فرانکفورت به اندیشه‌های ماکس وبر و عقلانیت ابزاری نزدیک شد و در آلمان تاثیرات شگرفی ایجاد نمود. دوره چهارم از 1970 به بعد که با افول تدریجی مکتب همراه است. مقاله‌ای که در پی می‌آید نگاهی دارد به انتقادهای یورگن هابرماس عضو زنده و فعال مکتب که همچنان معتقد به بازسازی پروژه مدرنیته، از طریق نقد آن است.

تاریخچه شکل‌گیری

آن‌چه اکنون باعنوان مکتب فرانکفورت در نظریه انتقادی شناخته می‌شود در سال 1930 و با قرار گرفتن "ماکس هورکهایمر" درراس موسسه "تحقیقات اجتماعی فرانکفورت" تاسیس شد. مؤسسه تحقیقات اجتماعی فرانکفورت در واقع ادامه مؤسسه‌ای وابسته به دانشگاه فرانکفورت بود که در سال 1923 به منظور انجام پژوهش‌هایی در اندیشه مارکسیستی در شرایط ضعف و افول جنبش‌های کارگری و عدم وقوع انقلاب‌های سوسیالیستی احداث گردیده بود. هورکهایمر جهت‌گیری تازه و خاصی به مؤسسه بخشید و با نظریه انتقادی و با شیوه پژوهشی خاص خود (طرح‌ریزی برنامه بین رشته‌ای نظام‌مندی که آمیزه‌ای از روش‌های تحقیق علمی و نظریه اجتماعی مارکسیستی بود) روح تازه‌ای به مؤسسه بخشید و توانست دانشمندان بزرگی را جذب کند. این مکتب که از با نفوذترین مکاتب فکری قرن بیستم است از مشاجرات فکری بر سر اندیشه‌های هگل، مارکس و فروید بوجود آمد. در واقع این اندیشمندان شکست جنبش کارگری و پیروزی فاشیسم در اروپا را نشانه‌ای از زوال مارکسیسم و نیاز به بازسازی آن از راه بازگشت به فلسفه هگل می‌دانستند. آنها می‌خواستند برای دستیابی به تعبیری سودمندتر از نظر پاسخگویی به مسائل جنبش سوسیالیسم به بازخوانی تازه‌ای از فلسفه هگل روی آوردند. بنابراین اساس این بخش از اندیشه مارکسیستی قرن بیستم، اندیشه بنیادین فلسفه هگل (می‌باید واقعیت را عقلانی ساخت) بود.

نظریه انتقادی طرحی بینارشته‌ای بود که توسط ماکس هورکهایمر بنیانگذار مکتب فرانکفورت تدوین و به‌ دست اعضای این مکتب به اجرا گذاشته شد. به موجب این طرح، آرمان جامعه مدنی مطرح در روشنگری از راه پیوند دادن پژوهش علمی با نظریه کارل مارکس درباره تحول اجتماعی قابل دستیابی خواهد بود. پی‌گیری این برنامه در طول دهه‌های بعد از سوی هورکهایمر و با همکاری هربرت مارکوزه، تئودور آدورنو، لوئونتال (لاونتال)، والتر بنیامین، پولاک و اریش فروم ادامه یافت. در هنر (بنیامین)، در فرهنگ عامه (آدورنو)، در اقتصاد (پولاک)، در روانشناسی و خانواده (آدورنو و فروم) و در علم (مارکوزه) مسائل را تجزیه و تحلیل می‌کردند.

مکتب فرانکفورت در پایان دهه 30 با ظهور فاشیسم واستالینیسم با تزلزل و بحران روبرو شد و با به قدرت رسیدن هیتلر اعضای آن اکثرا یهودی بودند پراکنده شدند. در سال 1934 آدورنو آلمان را ترک کرد و به آمریکا رفت، از این‌رو در سرتاسر دهه 40 این مکتب در نیویورک اداره می‌شد. در سال 1947 آدورنو و هورکهایمر کتاب "دیالکتیک روشنگری" را نوشتند، کتابی که تأثیر پایداری بر هابرماس عضو آتی مکتب گذاشت.

در سال 1950 دفتر این مرکز تحقیقاتی بار دیگر در فرانکفورت گشایش یافت و در سال 1985 آدورنو سرپرستی آن را بر عهده گرفت. هابرماس در سال 1954 پس از دفاع از رساله دکترایش ،‌که موضوع آن "فلسفه تاریخ شلینگ بود"، در سال 1956 به سمت دستیاری آدورنو در دانشگاه فرانکفورت رسید و از سال 1964 کرسی فلسفه را در آنجا به دست گرفت. آدورنو از استعدادهای او به عنوان نویسنده راضی بود. هابرماس پس از دست کشیدن از دانشگاه فرانکفورت به دانشگاه ماربورگ و سپس از آنجا به دانشگاه هایدلبرگ که در آنجا به هانس گئورگ گادامر و کارل لوویت برمی‌خورد می‌رود. در سال 1964 به دانشگاه فرانکفورت برمی‌گردد و کرسی هورکهایمر را می‌گیرد تا سال 1971 در این کرسی تدریس می‌کند. او در همین سال ریاست "مؤسسه تحقیقاتی ماکس پلانک" در اشتارنبرگ را می‌پذیرد و به مدت 10 سال در آنجا فعالیت می‌کند و در همان حالی‌که مدیریت آن را بر عهده دارد به عضویت جامعه ماکس پلانک در می‌آید. در سال 1981 از این مقام استعفا می‌دهد تا دوباره به دانشگاه فرانکفورت برگردد.

تولد نظریه انتقادی

در سالهای دوران تحصیل دانشگاهی او، هنوز اندیشه‌های ناسیونال سوسیالیستی از محیط دانشگاهی آلمان محو نشده بود. اما هیچ‌گونه مطالعه انتقادی درباره آنها نیز انجام نگرفته بود. نخستین واکنش هابرماس جوان شکستن این سکوت بود. هابرماس در سن بیست و چهار سالگی مقاله پر سروصدایی به نام "همراه هایدگربر ضد هایدگر اندیشیدن" می‌نویسد و خود را در محیط دانشگاهی معرفی و علاقه خود به جامعه‌شناسی و سیاست و تفاوت افکار نظرات خود را با دیگران نشان می‌دهد.

او در ابتدا از دانشجویان رادیکال دهه 1960 حمایت می‌کرد ضمن آنکه از برخی جنبه‌های افراطی آن نیز انتقاد می‌کرد و تنها زمانی که آزادی‌های فکری بنیادی به خطر افتادند، از آنها فاصله گرفت. در دوران جوانی با پی بردن به اینکه بسیاری از آلمانها از اذعان به وحشی‌گری نازی‌ها سرباز می‌زنند وحشت کرد. هنگامی که زندگی دانشجویی خود را آغاز کرد، از این واقعیت که نازی‌زدایی آلمان به اندازه کافی پیشرفت نکرده است بیشتر آشفته شد. مثلا با استادانی روبرو گردید که یا مشتاقانه از فاشیسم طرفدارای کرده بودند، یا منفعلانه در برابر منحرف شدن آموزش عالی آلمان به دست فاشیسم تسلیم شده بودند.

آثار هابرماس در گستره تمام حوزه‌ها تأثیرگذار بوده است و به صورت فصل مشترک بسیاری از مباحثی در آمده که در نظریه اجتماعی و به‌طورر مثال فلسفه اخلاق، نظریه حقوق و نظریات روابط بین‌الملل، جامعه‌شناسی تاریخی، نظریه‌پردازی در مورد دولت و قانون، حوزه تحلیل اخلاقی و فلسفه حقوق مطرح گردیده است. تاریخدانان و نظریه‌پردازان فرهنگی نیز به طور روزافزون تحت‌تأثیر برداشت او از حوزه عمومی و دیگر مؤلفه‌های فکری او بوده‌اند. نظریه انتقادی در شکل کلی و وسیع آن به وسیله معاصران وی استفاده، بررسی، نقد و بسط و گسترش داده می‌شود. بنابراین ما یک اندیشمند چند وجهی مواجه‌ایم که گستردگی و کارهای بینارشته‌ای‌اش فهم آثار او را دشوار می‌کند.

 بحران واژه‌ای است که در توصیف وضعیت جامعه‌ای به کار می‌رود که درست در مرز بقای خویش است. آیا جامعه سرمایه‌داری متأخر درست در چنین وضعیتی است؟ این سوالی است که یورگن هابرماس با تشریح سیستم اقتصادی، اجتماعی جوامع مدرن سرمایه‌داری به آن پاسخ می‌دهد.

از مفاهیم مهم در نظریه کنش ارتباطی هابرماس مفهوم "زیست جهان" و "سیستم" هستند.

زیست جهان، زیربنای جهان‌بینی و مجموعه‌ای از تعاریف و مفاهیم پذیرفته شده در جهان است که به اعمال و روابط روزانه ما انسجام و جهت می‌بخشد. رابطه زیست جهان با جهان‌بینی، مثل رابطه ناخودآگاه وخودآگاه در آثار فروید است. نمی‌توان از زیست جهان خارج شد و خارج از آن تفکر کرد. زیرا زیست جهان حدود افق عمل و آگاهی اجتماعی را تعیین می‌کند. دیالکتیک فرآیند فرهنگ و اخلاق و آگاهی از یک‌سو و عقلانیت اقتصادی و اجتماعی از سوی دیگر در زیست جهان  آشکار می‌گردد. پس کل تحول جامعه به معنی عقلانی شدن زیست جهان یعنی هم فرهنگ و هم ساختار است. با پیشرفت فرآیند عقلانی شدن جهان زیست، ارزیابی انتقادی به تدریج جای عناصر جزمی فرهنگ سنتی را می‌گیرد و امکان تفاهم عقلانی بیشتر فراهم می‌آید و در نتیجه فرآیند عقلانیت فرهنگی به پیش می‌رود.

زیست جهان وحدت جهان عینی و بینا ذهنیت اعضای این جهان در راستای همسویی کنشی را تضمین کرده، از این‌رو فرآیند فهم و هم‌رأیی را ترفیع می‌بخشد. زیست جهان در بطن خود حاصل سنت فرهنگی بوده و در روند اجتماعی شدن فرد نقشی اساسی ایفا می‌کند. نظام‌های اجتماعی، نظام‌هایی نظیر اقتصاد و مدیریت دولتی، درتقابل با زیست جهان عمل می‌کنند.

اما سیستم به طور تقریبی به آن دسته از گستره‌های وسیع جامعه امروزی مشعر است که از تجربه مشترک ارتباطی در زبان معمولی جدا شده‌اند و به جای آن از راه واسطه‌های پول و قدرت هماهنگ می‌شوند. البته پول، واسطه نمونه‌ای جهت هدایت و اداره امور در این حوزه‌ها به شمار می‌رود. هابرماس در تئوری عمل تفاهمی، این دو مفهوم ـ زیست جهانی و سیستم ـ را در تقابل هم قرار می‌دهد.

در عصر سرمایه‌داری متأخر، حوزه‌های وسیعی از زیست جهان در درون سیستم مستحیل و بر حسب سیستم اقتصادی و نظام قدرت بازسازی شده است. سیستم، همان فرآیند عقلانیت ابزاری است که حوزه‌های عمده‌ای از زیست جهان را تسخیر کرده است. مسلط شدن حوزه زیست جهان بر حوزه سیستم مستلزم تفاهمی ساختن آن سیستم است. اما در جهان سرمایه‌داری، پول و قدرت اصل سازمان بخش سیستم و زیست جهان است. سلطه سیستم بر زیست جهان، بازتولید فرهنگی و سمبلیک جامعه را به خطر می‌اندازد و جامعه را بیمار می‌کند.

حاصل وضعیت فعلی سلطه سیستم بر زیست جهان از دست رفتن معنا، تزلزل هویت جمعی، بی‌هنجاری، بیگانگی و شیئی‌گونگی جامعه است.

از نظر هابرماس، گسترش و استقلال زیست جهان و توسعه حوزه عقلانیت فرهنگی مستلزم رشد توانایی تفاهم و ارتباط است. از این طریق، آزاد شدن پتانسیل عقل موجود در عمل تفاهمی و ارتباطی فرآیند اصلی تاریخ جهان را تشکیل می‌دهد و به عقلانی شدن زیست جهان می‌انجامد.

او معتقد است که وضعیت کنونی جوامع، نوعی کشمکش میان زیست جهانی و سیستم است. عقلانیت ارتباطی تنها در زیست جهان و به مشابه دستاورد خرد ارتباطی بروز می‌کند، آنچه که می‌تواند سرانجام به ایجاد ساختارهای عقلانی‌تر منتهی گردد؛ یعنی به اقتداری بدون ترس با بهره‌کشی.

از سوی دیگر،‌ زیست جهان با توجه به اصل انعطاف‌ناپذیر سازمانی جامعه سرمایه‌داری، پیوسته در انقیاد استعمار غیرمستقیم و با واسطه اقتصاد و دولت (به ترتیب پول و بازار، قدرت و دیوان‌سالاری) است.

 در این شرایط گرایش‌های بحرانی و کسری‌ها که در ادامه تشریح می‌شود، در حد فاصل زیست جهان و سیستم پایدار می‌گردند.

روابط اجتماعی در زیست جهان با واسطه‌های پول و قدرت، پولی و دیوان‌سالاری می‌شوند و بدین‌ترتیب روابط مزبور به طرزی بی‌ایمان با مقتضیات کارکردی نظام دمساز می‌گردد. به هر حال این استعمار زیست جهان به تمامی فرآیند عقلانی شدن ضربه می‌زند و هنگامی که بازآفرینی نمادین جامعه را به خطر می‌اندازد، جنبه آسیب‌شناختی پیدا می‌کند.

در مورد جامعه، مفهوم بحران منتج از موضعی نظری است که چنین استنتاجی را ممکن می‌سازد. از همین رو، توصیف تغییر اجتماعی به عنوان بحران، متکی به اتخاذ چنین موضعی است.

به نظر هابرماس، نیاز به مشروعیت و یا خلاء مشروعیت مهمترین مسئله جامعه مدرن است.

این بحران در جامعه سرمایه‌داری از طریق گوناگونی در ساخت طبقاتی و رابطه دولت با سرمایه قابل حل است.

هابرماس سرمایه‌داری دارای متأخر را با افزایش نقش سازماندهی و دخالت دولت در کل حوزه‌های حیات اجتماعی توصیف می‌کند. تمرکز سرمایه، فعالیت شرکتهای چندملیتی و گسترش کنترل بازار زمینه‌های پیدایش سرمایه‌داری متأخر است.

کاهش حوزه خصوصی زندگی و تقلیل نقش بازار به عنوان مکانیسم توزیع منابع، اشکال تازه‌ای از رفتارهای جمعی به همراه می‌آورد. همین‌طور که کاربرد فزاینده علم و تکنولوژی در فرآیند تولید، دگرگونی‌هایی در کار ایجاد می‌کند و بر میزان سوددهی و سرمایه‌گذاری بنگاه‌های اقتصادی بزرگ و حکومت تأثیر می‌گذارد و مسائل اجتماعی نوینی ایجاد می‌کند که از طریق نظام دموکراسی سنتی قابل حل نیست. فرآیندهای جامعهپذیری و بازتولید فرهنگی تحت‌تأثیر گسترش و وسایل ارتباطی و امکانات آموزشی شتاب می‌گیرد.

به منظور فهم نظری این تحولات در جامعه صنعتی نوین، هابرماس براساس نظریه سیستمها، سه حوزه اصلی پیدایش بحران یعنی حوزه اقتصادی، حوزه سیاسی و حوزه اجتماعی ـ فرهنگی می‌داند. بحران‌ها از درون هر یک از این حوزه‌ها و یا از درون روابط میان آنها پدید می‌آید. چهار بحران عمده قابل تشخیص در این حوزه‌ها عبارتند از: بحران حوزه یا سیستم اقتصادی، بحران عقلانیت در حوزه‌های اداری ـ سیاسی جامعه؛ بحران مشروعیت و بحران انگیزش.

در سرمایه‌داری لیبرال، رابطه سرمایه و کار اصل سامان‌بخش بود و در جامعه سرمایه‌داری سازمان یافته، اصل سامان‌بخش جامعه دچار تحول شده است. تعارض میان مالکیت خصوصی و تولید جمعی به نوبه خود موجب تضعیف آن اصل گردیده است. دولت سرمایه‌داری مدرن با دخالت در اقتصاد، فرهنگ و جامعه در واکنش به گسست‌های کارکردی نظام سرمایه‌داری نقش مستقیمی در روند استثمار پیدا کرده است. استثمار از طریق دستگاه سیاسی نیازمند تبیین و توجیه است.

هدف اصلی مباحث هابرماس در جامعه‌شناسی سیاسی سرمایه‌داری پیشرفته، یافتن فضاهای تغییر احتمالی و تمایلات بحرانی است که ساختهای اساسی جامعه وقوع‌شان را ممکن میسازد.

به نظر هابرماس، مفهوم سنتی انقلاب در چنین نظامی دیگر معنای خود را از دست داده است و اینک تنها می‌توان از "بحران محول" سخن گفت.

بحران در هر حوزه وقتی پیدا می‌شود که آن حوزه نتواند کارکردهای مورد انتظار را انجام دهد. مثلا هدف از ایدئولوژی، پنهان کردن ماهیت اجبارآمیز دولت، و یا به عبارت رایج، مشروع‌سازی آن است. بحران ایدئولوژیک با بحران مشروعیت وقتی پیدا می‌شود که این کار ویژه انجام نشود و ماهیت اجبارآمیز و خصلت عمومی ساخت دولت آشکار شود.

بحران‌های جامعه سرمایه‌داری پیشرفته با یکدیگر ارتباط دارند. حل بحران در یک حوزه، تعارضات را به درون حوزه‌های دیگر منتقل می‌کند. مثلا حل بحران انباشت سرمایه در حوزه اقتصادی از طریق کمک‌های مالی دولت موجب تقلیل منافع رفاهی می‌شود و نهایتا بحران انگیزش و کسری مشروعیت را به‌دنبال می‌آورد. از سوی دیگر کوشش برای رفع کسری مشروعیت از طریق گسترش دستگاه رفاهی مشکلاتی در حوزه روند انباشت سرمایه خصوصی ایجاد می‌کند.

دولت مدرن بدین‌سان در کارکردهای خود دچار تعارض شده است. از یک‌سو باید تداوم انباشت سرمایه خصوصی را تضمین کند و از سوی دیگر از طریق ایدئولوژی و دستگاه رفاهی وفاداری عمومی را جلب نماید. با توجه به این که سیستم اقتصادی از سه بخش خصوصی رقابتی، انحصارات چندگانه و عمومی تشکیل شده، تعارضات کارکردی دولت افزایش می‌یابد.

دولت مدرن به منظور جلوگیری از بحران اقتصادی ـ گسست در روند انباشت سرمایه ـ بخشی از هزینه‌های تولید را براساس ملاحضات غیراقتصادی تقبل می‌کند. در حقیقت تعارضات طبقاتی منشا اصلی تعارض در کارکردها و وظائف دولت مدرن است.

 پایه‌های ایدئولوژیک دولت مدرن در حوزه اجتماعی ـ فرهنگی، در دو عرصه قابل بررسی است یکی عرصه ارزشهای فرهنگی و مذهبی و شئوناتی (مشروعیت سنتی) که به سرعت در نتیجه حمله عقلانیت ابزاری در حال زوال است، دیگری عرصه ارزشهای مدرن مثل خواست امنیت، رفاه، فراغت و مصرف.

ایدئولوژی رفاه‌گرایی لیبرالیسم، به عنوان چارچوب عرصه ارزشهای مدرن، بر اصولی چون اصالت موفقیت و دستاورد شخصی، فردگرایی و ارزش مبادله‌ای استوار است. اما در سرمایه‌داری پیشرفته، این اصول به واسطه تغییر روابط دولت و اقتصاد، تعارض فزاینده در کارکردهای دولت، ضعف بازار در تضمین فایده فعالیت فردی، ضعف نظام بوروکراتیک در تضمین فایده تحصیلات و مهارت‌های درجه بالا و گسترش بخش‌هایی از جمعیت که خارج از حوزه روابط مبادله‌ای پاداشهایی دریافت می‌کنند (مثل دانشجویان، دریافت‌کنندگان خدمات رفاهی دولتی و غیره) تضعیف گردیده و در نتیجه زمینه بحران انگیزش گسترش یافته است.

تاکنون وسایل اصلی ایجاد انگیزش وفاداری و اطاعت در مردم نسبت به دولت، گذشته از اجبار و اعمال زور، یا سنت به‌طور کلی(یعنی حوزه مشروعیت غیرعقلانی) و یا تأمین رفاه (حوزه مشروعیت بوروکراتیک) بوده است. در جامعه صنعتی مدرن، کاربرد این وسایل با مشکلاتی مواجه شده و با توجه به تحولات آموزش، شمار افرادی که خواهان توجیه عقلی هستند (معطوف به علائق و مصالح راستین که به حکم عقل قابل دفاع باشند) رو به افزایش است. عقلانیت ابزاری نمی‌تواند از بروز بحران انگیزش و مشروعیت جلوگیری کند.

مفاهمه و گفتمان به عنوان ابزارهای عقلانیت فرهنگی، معطوف به وضعیت کلامی آرمانی هستند و این وضعیت راه‌حلی است برای خروج از بحران اساسی و فراگیر مشروعیت. براساس تحلیل هابرماس، بحران‌های اقتصادی و اداری ـ سیاسی عامل فروپاشی جامعه نخواهد بود. برعکس بحران‌های مشروعیت و انگیزش که به هویت و همبستگی نظام اجتماعی مربوط می‌شود، عامل اساسی فروپاشی نظم اجتماعی است.

 کاهش تمایلات بحران در اقتصاد را می‌توان به این صورت توضیح داد که دولت حدود قوانین اساسی اقتصاد را از طریق دخالت خود تا اندازه‌ای در هم شکسته هر چند این قوانین در تحلیل نهایی تعیین‌کننده است. دولت به صورت کارگذار برنامه‌ریزی سرمایه انحصاری درآمده است. و البته دولت از استقلال و آزادی نسبی محدودی برخوردار می‌باشد زیرا دخالت آن در اقتصاد، قوانین اقتصادی را تا اندازه‌ای دگرگون ساخته است.

در همین نقطه دخالت دولت در اقتصاد است که امکان پیدایش بحران عقلانیت پیش می‌آید. این بحران با نتیجه تضاد منافع گروه‌های سرمایه‌دار است که استقلال نسبی و آزادی محدود دولت را مخدوش می‌سازد، یا به این علت پیش می‌آید که دولت به منظور اجرای کارهای ویژه اقتصادی خود می‌باید فعالیت‌هایی انجام دهد که احتمالا به حال کل سیستم سودمند نیست.

 به هر حال دولت می‌باید اعمال خود را توجیه کند و به این منظور می‌باید یا از طریق هزینه‌های عمومی بیشتر نارضایتی موجود را از میان بردارد یا اینکه ایدئولوژی جدیدی غیر از ایدئولوژی لیبرالیسم که مناسب شرایط سرمایه‌داری بازار آزاد باشد، عرضه کند. راه‌حل اول بر بار ملی دولت می‌افزاید و به سیاسی کردن بخش‌های غیرسیاسی زندگی اجتماعی می‌انجامد. راه‌حل دوم نیز مشکلاتی در زمینه انگیزش به همراه می‌آورد، زیرا دولت می‌باید ایدئولوژی جدیدی تدوین کند که با اشکال سنتی و مقبول حیات سیاسی نامأنوس خواهد بود.

هابرماس واژه متأخر را وقتی در توصیف سرمایه‌داری به کار می‌برد که آن نظام به منظور خلاصی از بحران‌های نامبرده همه راه‌حل‌های ممکن را آزمایش کرده باشد.

نسبی شدن اخلاقیات یکی از ویژگی‌های مهم بحران مشروعیت و انگیزش است. به جای رضایت‌مندی ناشی از کار و کوشش بی‌پاداش، پاداش بی‌کار و کوشش، مشاغل پوچ و بی‌معنا و اوقات فراغت پدید آمده است. این وضعیت بحرانی، مجالی برای منطق ارتباط و عمل ارتباطی باقی نمی‌گذارد و نتیجه آن، از هم گسیختگی و آشفتگی هنجاری محصول این وضع است. اما از نظر هابرماس، بحران انگیزشی بحران اساسی سرمایه‌داری پیشرفته نیست. در واقع همه بحران‌ها در بحران مرکزی مشروعیت خلاصه می‌شود.