تاریخ انتشار : ۰۶ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۰۶  ، 
شناسه خبر : ۲۰۶۰۷۸
مقدمه: جنبش کارگری، از زمان شکل‌گیری و رشدش، چالش‌ها و فراز و نشیب‌های بسیاری را از سر گذرانده است. این جنبش با ارائه الگوهای مبارزاتی مترقی، در راستای احقاق حقوق و طبقة کارگر، موفق شد، درخشان‌ترین فصل‌های تاریخ قرن بیستم و حتی نوزدهم را رقم بزند؛ الگوهای مبارزاتی‌ای که کارگران را از شکل بردگانی که در بدترین شرایط واحدهای تولیدی به بیگاری برای سرمایه‌داران و کارفرمایان می‌پرداختند به عنصر صاحب شخصیت ویژه و اقسام قانون‌های حمایتی و خدمات رفاهی نمود. دکتر فریبرز ریسس‌دانا؛ اقتصاددان و پژوهشگر در مسائل جامعۀ کارگری طی مصاحبه مفصلی، چگونگی روند شکل‌گیری و رشد جنبش کارگری و بیم‌ها و امیدهای این جنبش را برای ما بازگو نمود. قسمت‌های دیگر این مصاحبه در روزهای دوشنبه و چهارشنبه از نظر خوانندگان گرامی خواهد گذشت. و اینک بخش نخست این مصاحبه:

* کار و کارگر: تعریف جنبش کارگری از نظر شما چیست و شاخصه‌های آن چه می‌باشد؟
** رییس‌دانا: پیش از پاسخ به سؤال شما باید توضیحی را پیرامون واژۀ «جنبش کارگری» بدهم. باری که از واژۀ جنبش استناد می‌شود این است که یک حرکت تند و متباین با وضعیت‌های تعادلی و آرام اجتماعی است درحالی که چنین نیست. جنبش می‌تواند بیان کنندۀ موقعیت طبقاتی و ارتباط اجتماعی یک جریان باشد بدون آنکه لزوماً از وضعیت عادی عبور کرده باشد. جنبش کارگری یک نیروی درونی است که نسبت به وضعیت موجود اعتراض دارد و از روابط ستمگرانۀ موجود در عذاب است و یکی از نیروهای اصلی در به حرکت درآوردن لایه‌های اجتماعی است احتمالاً مهم‌ترین اثر آن در فرآیند تولید می‌باشد.
طبقه کارگری باید در نهادش جنبش تلقی شود زیرا هم نیرو است، هم روابط تضادآمیز با بخش‌های مختلف جامعه دارد و هم در شرایط تعادلی ممکن است نتواند این نیرو را از خودش نشان بدهد و یا شاید درست‌تر است بگوییم مصلحت نبیند که نیروی خودش را نشان بدهد.
در اینجا اجباراً باید طبقة کارگر را نیز توصیف کنیم. این توصیف دارای پیچیدگی‌های روشنفکری و نظری شده است که من ترجیح می‌دهم به ساده‌ترین شکل به آن بپردازم. شما اگر مقالات لوئی آلتوسر را بخوانید می‌بینید که او عمری را در راه شناخت ماهیت کار و کارگر گذرانده است و در این دقت‌های سخت و پیچیدۀ نظری قرار گرفته است. او با سخت‌گیری‌های زیاد نقش کارگر را فقط در تغییر شکل مواد تعریف می‌کند. اما در نگرش گسترده‌تر که من به آن اعتقاد دارم، کارگران یقه‌آبی، یقه‌سفید، نیروی کار فکری به‌ویژه معلمان و بخشی از کارمندان را می‌توانیم در رده کارگر به حساب آوریم. این تعریف بنیادی‌ترین بخش طبقة کارگر را که با فرآیند تولید مادی و خدمات مرتبط با نیازهای اجتماعی ارتباط دارند را گم نمی‌کند.
به تعبیر دیگر جنبش کارگری عبارت است از حضور یک نیروی اجتماعی که به لحاظ ماهیتش جنبش محسوب می‌شود زیرا هم جامعه را به حرکت درمی‌آورد، هم دارای برخورد، تعارض‌ها و سازگاری‌های متفاوت با جامعه است و به‌ویژه از میانۀ قرن 19 به مثابه یک نیروی بالنده که مسئولیت اصلی توسعه و حرکت به جلو را به عهده دارد محسوب می‌شود. مفهوم دیگری که از جنبش کارگری برمی‌آید این است که در لحظات بحرانی جامعه وارد عمل می‌شود که عمده‌ترین این لحظات بحرانی برمی‌گردد به آگاهی طبقاتش. برمی‌گردد به اینکه طبقۀ «در خود» را فراموش می‌کند و به طبقۀ «برای خود» تبدیل می‌شود. طبقۀ کارگر زمانی در خود است که به مثابه یک واقعیت حضور دارد اما به بینش محدود از منافع و موجودیت خودش قانع شده است. هنگامی که آگاهی‌هایش کامل می‌شود، ارتباط‌های محیطش گسترش می‌یابد، ارتباطش را با دولت با سایر طبقات اجتماعی شناسایی کرده است، و این آگاهی‌ها بر مسئولیت‌هایش برای تحول جامعه در راستای توسعه و ترقی و عدالت و آزادی افزوده می‌شود، وقتی طبقة کارگر به چنین بینشی ارتقاء یافت، جنبش از شکل نهفته به شکل عملی تبدیل می‌شود. عمده‌ترین شکل این جنبش حول منافع صنفی است، آغاز گاه تبدیل شدن جنبش از طبقه «در خود» در جهت طبقه «برای خود» است.
هنگامی که جنبش به لحاظ سندیکایی فراتر از خواسته‌های صنفیش حرکت کند گام تازه‌تری را برای ارتقاء آگاهی‌ها و جنبشی شدن برمی‌دارد که مثلاً به نظام ناعادلانه دستمزد در جامعه اعتراض می‌کند به تورم‌هایی که غارتگرانه منافعش را از چنگش بیرون می‌کشند اعتراض می‌کند.
در گام بعدی چیزی که جنبش را محکم‌تر می‌کند آگاهی‌های سیاسی آن است. آگاهی به حکومت، به قوانین، به آزادی‌ها و به همپیمانانش در جامعه است و گام نهایی‌تر پرداختن به آزادی‌های اجتماعی است که شامل حقوق زنان، حقوق کودکان و چیزهایی از این دست می‌باشد.
اینکه طبقة کارگر این مراحل را طی نکرده به دلیل واماندگی یا عقب‌ماندگیش نیست. مجموعه‌ای از شرایط تاریخی طبقۀ کارگر را در مراحل معینی از جنبش متوقف می‌کند، اجباراً یا ناآگاهانه! مثلاً شاید در جامعة ما جنبش کارگری به مصلحت منافع ملی یا توسعه آزادی‌ها و استقلال ملی نداند که بیرون از حوزۀ اقتصادی یا منافع سندیکاییش حرکت‌هایی را انجام بدهد. عندالزوم جنبش کارگری در طی زمان با خرد و آگاهی‌های طبقاتی آمیخته می‌شود و آن هاله‌های بسته پیرامون خویش را می‌شکند و مدعی مسائل اقتصادی و سیاسی می‌شود. اگر حتی طبقۀ کارگر نخواهد با توجه به بافت و پیوندهای درونیش چنین فعالیت‌هایی را انجام دهد قابل سرزنش نیست. چه‌بسا در مواردی قابل تقدیر است که می‌گوید مثلاً میهن ما اکنون در مرحلة جنگ قرار دارد، سرزمین ما با مشکل امکان مداخله‌های ناروا روبروست، و خردمندانه خویشتن‌داری کند.
در بحث مسائل میهنی ممکن است جنبش در حوزه‌های سندیکایی محدود شود. در اینجا جا دارد که نکته‌ای را در پرانتز خدمت شما عرض کنم که پس آن نظریه‌ای که می‌گوید طبقه کارگر میهن ندارد به کجا می‌رود؟ این نظریه در زمان و مفهوم خودش نادرست نبوده است. این برای میهن‌سازی و ناسیونالیسم قلابی‌ای بود که در اوایل قرن بیستم رواج یافت تا جنگ‌های امپریالیستی را توجیه کنند و تاوانش را به گردن طبقه کارگر بیفکنند. با این حال هنوز هم می‌توانیم بگوییم تا آنجا که به منافع انسانی کار مربوط می‌شود، کارگران جهان با یکدیگر برادرند، اما به تعبیر دیگر اگر به تاریخ نگاه کنیم طبقع کارگری که پیوندهای اخلاقی، خانوادگی، طبقاتی و ... در او بسیار قوی است، از سرزمینش در مقابل تجاوزکاران دفاع می‌کند. نمونه‌اش جنگ ایران و عراق است که کارگران به شایسته‌ترین وجه از ارزش‌های خودشان دفاع کردند بنابراین اگر جنبش در شرایطی مثل جنگ تحمیلی گسترش پیدا نمی‌کند، این مصلحت‌اندیشی، مصلحت‌اندیشی یک صاحب سرمایه نیست. مصلحت‌اندیشی غنی و سرشاری است مفهوم جنبشی را بازتر و درون‌سازتر می‌کند.
* کار و کارگر: با توجه به شاخصه‌های جنبش کارگری که نام بردید، دربارۀ نمونه‌های تاریخی جنبش‌های کارگری که واجد این شاخص‌ها هستند، بفرمایید.
** رییس‌دانا: جنبش‌های کارگری به لحاظ تاریخی همه جنبش‌های پیشرو هستند. ما نمونه‌های این که جنبش‌های کارگری دچار اشتباه، افراط و از آگاهی‌ها به دور بوده باشند، داریم، ولی این‌ها ماهیت جنبش کارگری را در معرض تردید قرار نمی‌دهند که بگوییم این جنبش می‌تواند خائنانه، بازدارنده یا ارتجاعی باشد. جنبش کارگری اولاً مربوط به محیط اجتماعی، منافع طبقاتی و آگاهی‌هایی است که به‌طور واقعی در طبقه کارگر وجود دارد. هیچ چیز واقعی‌تر از این آگاهی‌های کارگران نیست. به قول لوکاچ این آگاهی خود ایدئولوژی است. اتفاقاً وقتی بخواهیم این ایدئولوژی را به حوزۀ روشنفکری ببریم قدری از حالت واقعیش بیرون می‌آید و قدری تخیلی می‌شود که اشکالی ندارد.
این آگاهی‌ها بنا به ضرورت‌های تاریخیش وارد عمل می‌شود و ممکن است مثل هر جنبش یا فرآیند دیگر دچار اشتباه شود، ممکن است تندروی کند یا گول بخورد. در کتاب فونتامارا دربارة دهقانات سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه جنبش دهقانی فریب می‌خورد. یا در زمان سرنوشت بشر آندره مالرو نشان می‌دهد که یک جنبش سیاسی بسیار بزرگ و پر رسالت و رزمنده چگونه در برخی جاها ممکن است اشتباه کند. در تاریخ خودمان در واقعه قیام جنگل و میرزا کوچک‌خانها اشتباه چپ‌های ما که خودشان را مدافع طبقه کارگر می‌دانستند غیرقابل انکار است. و درس تاریخی‌ای برای جنبش چپ پس از آن که خودشان را مدافع طبقة کارگر می‌دانند به جای گذاشته است، دائر بر اینکه حق ندارند به نمایندگی از سوی کارگران وارد عمل شوند.
جنبش‌های کارگری با بروز بحران در نظام سرمایه‌داری آغاز شده‌اند. این بحران‌ها از 1870ـ1880 آغاز شده‌اند به این ترتیب جنبش‌های کارگری نیز از اواخر قرن نوزدهم وقتی که بحران‌های اقتصادی آغاز شدند و مصیبت خود را به دوش طبقة کارگر انداختند، شکل گرفت. این یک واکنش تاریخی بود که به تدریج به سمت واکنش خردمندانه و اراده‌گرایانه سوق یافت. و همان‌گونه که قبلاً گفتم به تدریج خویش را از هسته‌های سندیکایی رهانید و به سوی هسته‌های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی راه پیدا کرد.
اگر عمری برایم باقی بماند به جستجوی این مسئله تاریخی هستم که چرا جنبش‌های اصیل در ابتدا با حرکت‌های غیرقابل دفاع تروریستی، کور و خشن آغاز می‌شود؟
این چه تقدیری است که در تاریخ بشر گذاشته شده است؟
که بدبینی را نسبت به آن جنبش دامن می‌زند. مثلاً در جنبش مشروطه ما شاهد ترور ناصرالدین شاه، و در جنبش اجتماعی ایران شاهد برخوردهای چریکی‌ای که در زمان شاه گمان کردیم تنها راه مبارزه است، هستیم.
البته نمی‌خواهم بگویم که این اشتباه بود. سخن من بر سر این است که این حرکت‌ها ماهیت تند و چه‌بسا حماسی دارد اما تمام جنبش را به آن طریق نمی‌توان خلاصه کرد.
ما در اواخر قرن نوزدهم جنبش آنارشیستی آنارکوسندیکالیستی در اروپا را داریم. مهاجرینی که از کشورهایی نظیر لهستان و اروپای شرقی به کشورهایی مانند انگلستان و اروپا می‌آمدند بیشتر به این‌گونه جنبش‌های آنارشیستی دامن می‌زدند. البته این‌ها جنبش به معنای فراگیرش نبود، بلکه تنها شکوفه‌ها و حرفه‌های ظهور پدیده‌ای بود که می‌توان بر آن نام جنبش را نهاد. این دسته در اوائل قرن بیستم جنبش فابیان را نیز بنیان نهادند که اراده، خرد و آگاهی‌ها نیز در کنارش رشد نمود و جنبش را تعمیق بخشید به‌گونه‌ای که در زمان بکونین ما شاهد کارل مارکس هستیم که همیشه این دو با یکدیگر مشکل داشتند زیرا مارکس هرگز یک آنارشیست نبود. این اشتباه را من در اینجا اصلاح کنم که مارکس هرگز برای کمونیسم طرح و برنامه نداده است. او فقط تضادهای نظام سرمایه‌داری را به شکل قانونمند ارائه داد. البته از آن زمان خیلی از سخنرانی‌ها و نوشته‌های او به یادگار مانده است که قابل نقد نیز هست.
به اوائل قرن بیستم که می‌رسیم دیگر موج‌های بعدی مهاجرت از اروپای شرقی به اروپای غربی با آمیزه‌ای از جنبش‌های ستدیکایی در کشورهای مهاجرپذیر روبرو شد که دور تازه‌ای از تفکر سیاسی کارگری شکل گرفت؛ جنبش سوسیال دموکراسی که به رهبری دکتر لیپ کنشت و رزلوکزامبورگ یکی از خردمندانه‌ترین و آگاهانه‌ترین جنبش‌های کارگری را بنیان نهادند. در همین دهه‌های اول قرن بیستم بود که نظام سرمایه‌داری وحشی‌گریش را علیه جنبش کارگری در جنگ 1914 و جنگ 1939 تا 1945 نشان داد و خشونت را به همة ملت‌های جهان تحمیل کرد. و پس از آن تازه متوجه شدند که آن کسی که راز فنا را به کارگران می‌آموزد از محور آگاهی‌های سیاسی طبقة کارگر است و لیپ کنشت را خفه کردند، رزالوکزامبورگ را ترور کردند و جنازه‌اش را در رودخانه انداختند و تهاجم بر علیه جنبش کارگری آغاز شد. اما جنبش راهش را ادامه داد و یادگارهایی مثل گرامشی را بر جای نهاد که سعی می‌کرد با حضور جامعه مدنی جنبش کارگری را توضیح دهد و نقشش را در مقابل فاشیزم رو به رشد آن دوره، تبیین کرد.
جنبش بلشویکی نیز واکنش طبیعی نسبت به ستمگری‌های سرمایه‌داری ضعیف، در تله افتاده و آغشته به دیکتاتوری تزاری بود. و پس از پیروزی بلشویسم در روسیه، این کشور که خودش را ثمرة جنبش کارگری می‌دانست به استالینیسم در غلطید و مبتلا شد. در این رژیم قدرت را نه طبقه کارگر بلکه خرده بورژواهایی که حقیقت طبقه کارگری را درک نکرده بودند، جای جنبش کارگری را در سهم قدرت گرفتند و دیکتاتوری را جانشین سوسیالیسم نمودند و تشکل‌های تحمیلی را جانشین تشکل‌های آگاهانه و ارادی کارگری کردند. اگر دو دهۀ آخر قرن بیستم را که جهان در معرض تهاجم سرمایه‌داری قرار گرفت و نهادهای بین‌المللی نیز این تهاجم را توجیه کردند و کشورهای کم‌توسعه به سوی نابودی رفتند و سیاست تعدیل ساختاری، وام‌های گزاف و... به آنها تحمیل شد و اقتصاددان‌های نئولیبرال این فرضیه را پدید آوردند که گویا تاریخ تمام شده است و سرمایه‌داری پایان تاریخ است مثلاً خود تونی بلر می‌گوید که راه دیگری جز سرمایه‌داری وجود ندارد. او که خویش را به حزب کارگر نزدیک می‌کند، افسانه‌ساز پیروزی و چیرگی قطعی سرمایه‌داری است. اما بحران‌های درونی سرمایه‌داری که اواخر قرن بیستم سر بر آوردند و بعد ریاکاری‌هایی که دموکراسی از خویش نشان داد و مقاصد شوم جهانی‌سازی که جلوی جهانی شدن انسانی را می‌گیرد موجب واکنش‌های کارگری در داووس، سیاتل و پراگ شد نشان داد که جنبش کارگری هنوز زنده است و آن مراحلی که هگل در خدایگان و بندگان توصیف می‌کرد که خدایگان در منتهای نیاز به بنده قرار می‌گیرد و بنده به آگاهی «برای خود» دست می‌یابد را اکنون در آغاز سدة بیست و یکم شاهد هستیم و جنبش کارگری رو به سوی اعتلا و بالندگی مجدد قرار گرفته است.
* کار و کارگر: جنبش‌های کارگری برای رسیدن به اهدافشان از چه ابزارهایی در مبارزاتشان استفاده می‌کردند و راه‌کارهای آموزنده مبارزاتی پیش‌روی جنبش کارگری در قرن 21 چیست؟
** رییس‌دانا: علاوه بر حق اعتصاب که در جریان مبارزه‌های بسیار و رنج‌ها و مرارت‌های فراوان به دست آمد می‌توان از افرادی نام برد که راه‌کارها و ابزارهای تازه‌ای را در اختیار جنبش کارگری نهادند. از جمله آنان لنین البته با دیدگاه خاص خودش، رزالوکزامبورگ، هابرماس که در میان اصلاح‌طلبان محبوبیت زیادی دارد هستند. من هم چیزهایی دربارۀ جامعه مدنی گفته‌ام به این مفهوم که سندیکا و صنف فقط به منافع معدود طبقاتی یا صنفی نمی‌اندیشد. نه اینکه فراموش کند کارگر است ولی مسئولیت‌های اجتماعی می‌پذیرد، وارد نهادهای مدنی می‌شود. در این‌گونه نهادها دیگر ابزارش اعتصاب نیست، گفتگو، نظریه دادن و نظریه گرفتن است. پس، سازماندهی تشکیلاتی، اعتصاب، وارد شدن در نهادهای مدنی و یارگیری از میان روشنفکران از جمله ابزارهای جنبش کارگری در رسیدن به اهدافشان است.
در خیلی از جاها ماهیت جنبش کارگری نازا و در خدمت بورژوازی‌ست. اما در مقابل می‌بینیم که جنبش‌های کارگری موفق ظهور کرده‌اند که توانسته‌اند روشنفکران را به اردوی خویش بکشند که از جمله این جنبش‌ها، جنبش کارگری ایران در برخی مقاطع تاریخی است.
* کار و کارگر: دستاوردهای جنبش‌های کارگری چه بوده است؟ به عبارت دیگر در مقایسه با پیش از آغاز جنبش‌های کارگری در جهان، اکنون وضعیت طبقه کارگر به چه تفاوت‌های محسوسی دست یافته است؟
** رییس‌دانا: اول اینکه آگاهی‌ها را بالا بردند. مگر اینکه بپذیریم آگاهی دستاورد نیست. من که به یک روش تجزیه تحلیل سیستمی و دیالکتیکی اعتقاد دارم، فکر می‌کنم که اطلاعات و آگاهی تنها چیزی است که می‌تواند عدم تعادل‌ها را کنترل کند و در صلح‌آمیزترین شکل بازخوراندی بدهد که سیستم بتواند خویش را نجات و کنترل کند.
دوم تشکل! امکان سازماندهی! که نیروی پراکنده و فرد فرد کارگران را در یک مجموعه منسجم در راه احقاق حقوق صنفی و سیاسی‌شان گرد می‌آورد. سوم امکان مشارکت در دموکراسی. فراموش نکنیم که لیبرالیسم تا چند وقت پیش به حق رأی کارگران اعتقادی نداشت.
لیبرالیسم وقتی به لیبرال دموکراسی دست یافت سعی نمود که پوشش لیبرالی بر روی دموکراسی بکشد. در همین جریان بود که طبقه کارگر نیز به فرصت‌های سیاسی دست یافت. این وقتی اهمیت خود را نشان می‌دهد که ببینیم هنوز در همسایگی ما خیلی از زنان حق رأی ندارند یا در انگلستان تا چند سال پیش زنان حق رأی نداشتند. چهارم بیرون آمدن طبقه کارگر از یک لایه اجتماعی که به مثابۀ برده تلقی می‌شد اینها دستاوردهای عمده است.
و باید بر این موارد فاش کردن ستم‌گری‌های نظام سرمایه‌داری بر طبقة کارگر توسط کارگران و روشنفکران را نیز افزود.
اینکه طبقة کارگر براساس آخرین ارزشی که برای سرمایه‌داری ایجاد می‌کند، دستمزد دریافت نمی‌نماید، و حق بخش وسیعی از ارزش‌هایی را که به دست آورده به صورت سود به سرمایه‌دار پرداخت می‌کند. حال اگر این سود در جامعه‌ای با نظارت خودش تبدیل به انباشت بشود، تبدیل به خدمات رفاهی بشود قابل قبول است، اما وقتی به این شکل درنمی‌آید شکلی توجیه‌ناپذیر می‌یابد. به این بحث باید افزود که در شکل‌گیری این آگاهی‌ها تنها روشنفکران سهم عمده ندارند، بلکه با مشارکت کارگران و حضورشان در مدرسه‌های کارگری این آگاهی‌ها به نطفه نشست و رشد یافت، و آگاهی‌هایشان را پشتوانه سازماندهی و فعالیت‌های تشکیلاتی نمودند
اگر بخواهیم به دستاوردهای منفی جنبش کارگری نیز اشاره کنیم باید ببینیم که چه ستم‌گری‌هایی در اواخر قرن 19 بر طبقۀ کارگری می‌رفت. بخوانید رمان مردی که می‌خندید را و سخنرانی معروفش را در مجلس که می‌گفت ما خاک ذغال می‌خوریم. آرزوهای بزرگ چارلز دیکنز را بخوانید. دیوید کاپرفیلد را بخوانید و ببینید که چه تصویر هولناکی از زندگی کارگران ارائه می‌دهند.
در کنار دانشگاه ما در لندن یک سمساری بود که در آن روزگار پاتوق چارلز دیکنز بود. بر بالای آن نوشته بودند: اینجا جایی است که دیکنز عصرها می‌نشسته و مردم را تماشا می‌کرده است.
من با تعمق فراوان و ژرف به این محل نگاه می‌کردم و می‌اندیشیدم که او چه چیزی در مردم کوچه و بازار و کارگران مفلوک دیده که چنان تصویرهایی را در کتاب‌هایش از رنج‌ها و سختی‌ها و سرگذشت‌های غمبارشان برای ما و برای قرن‌های بعد، به یادگار نهاده است.
ما نمی‌توانیم فراموش کنیم ستمگری‌هایی را که سرمایه‌داران در مستعمرات انجام دادند. گلادستون، معلم تونی بلر بر خویش می‌بالد که ما کسی بودیم که اجازه ندادیم زنهای برهمن را پس از آنکه مردمش می‌میرد در میان شعله‌ها بکشند. او حق دارد بگوید که در سرزمین امپراطوری این کارها جنایت محسوب می‌شود. اما باید به ایشان گفت که شما همزمان هزاران کارگر را در اعتراض‌هایشان به خاک و خون کشیدید. شما فقط فرهنگ خودتان را به آنجا بردید. البته نمی‌خواهم بگویم که این فرهنگ بد است یا قابل سرزنش است، سخن من این است که چنین گفته‌هایی ریاکارانه است.
پدران سرمایه‌داری کسانی بودند که کارگران را برده تصور می‌کردند و لایق بیگاری و جان سپردن در کارگاه‌های نمور و تاریک می‌دانستند. این جنبش کارگری بود که وضعیت کارگران را رو به بهبود برد. حقوق بهداشتی، اصلاح قوانین کارگری صاحب شخصیت اجتماعی شدن، به راه‌انداختن چانه‌زنی از جمله این دستاوردهای صنفی جنبش کارگری در مقایسه با چنان گذشته‌ای است...         ادامه دارد...