تاریخ انتشار : ۲۵ آذر ۱۳۸۶ - ۱۱:۵۲  ، 
شناسه خبر : ۲۰۶۲۶

استروب تالبوت*

ترجمه: مجید روحی‌دهبنه

با افزایش روزانه میزان تلفات نیروهای آمریکا در جنگ با عراق، کنگره آمریکا روی این موضوع متمرکز شده که چطور نیروهایش را از باتلاق عراق نجات دهد؟ این پرسش پرسیده می‌شود که چه اشتباهی رخ داده و چطور ایالات متحده می‌تواند آن را جبران و سلامت خود را بازیابد؟

پاسخ اولین پرسش [چه اشتباهی رخ داده]، می‌تواند در یک کلمه خلاصه شود: یکجانبه‌گرایی در حالی که جرج‌بوش پدر چندجانبه‌گرایی سرسخت بود، پسرش یک یکجانبه‌گرایی شرور است. او به شدت نسبت به فایده معاهدات بین‌المللی، نهادهای بین‌المللی و قوانین بین‌المللی شکاک است. رییس‌جمهور فعلی حتی از یکسری از موافقت‌نامه‌های بین‌المللی و مکانیسم‌های آن مانند پروتکل کیوتو در مورد تغییرات آب و هوایی، دادگاه جنایات بین‌المللی، معاهده موشکی ضدبالستیک سر باز زده و حتی به گونه‌ای دیگر از آن‌ها کناره‌گیری نمود. این قبیل مثال‌هایی که از یکجانبه‌‌گرایی آمریکا زده شد و موارد دیگر همگی بی‌دلیل و بی‌جهت توسط آمریکا در پیش گرفته شد و در همه این‌ها هیچ ضرورتی در به هم ریختن و یا به تعویق انداختن تلاش‌ها و اقداماتی که در این دهه صورت گرفته، وجود نداشت. یکجانبه‌گرایی رییس‌جمهور بوش، همچنین در راهی که او به صورت تعلیق درآورده بود، در درگیری و کشمکش سطح بالای دیپلماتیک در دو منطقه به شدت مشوش یعنی خاورمیانه و شبه‌جزیره کره آشکار شد. با ۱۱ سپتامبر، حسن‌نیت به وجود آمده در سرتاسر جهان کاملا دود شد و این موضوع زمانی آشکار شد که تاثیر ۱۱ سپتامبر روی بوش اثر خود را گذاشت تا او تنفر و نفرتش را نسبت به رفتار از طریق دیپلماسی و نهادهای بین‌المللی و تقویت اتحادها استحکام بخشد.

با ذکر فقط یک مثال این موضوع روشن می‌شود و آن زمانی که هیات رییسه شورای آتلانتیک شمالی، پیشنهاد کرد تا در جنگ علیه طالبان در افغانستان به همراه آمریکا شرکت داشته باشد، بوش دست رد بر سینه ناتو زد و در خواست شورای ناتو را نپذیرفت.

به عبارت دیگر، در اینجا یکسری اصلاحات در روش‌ها در خصوص مسایل سیاست خارجی در مورد عراق وجود داشت. دولت بوش تلاش نمود تا روابطش را با متحدان کلیدی‌اش، به‌ویژه اروپا اصلاح کند و دیپلماسی را به عنوان یک ابزار قابل قبول و قابل اعتماد و به واقع ضروری و ابزار برتری برخی از منافع آمریکا به ویژه در مورد کره شمالی، جایی که در روزهای جاری آن را غیرعادی می‌دیدیم، دوباره برقرار و تثبیت نماید. اما موفقیت‌های دیپلماتیک شکننده بودند به عبارت دیگر، این دولت تا آخر دوام آورد و یا حداقل تلاش خود را انجام داد.

سه عامل کمک می‌کند تا شرح دهیم که چرا این امر اتفاق افتاده است، نخست این که وقتی جرج بوش به قدرت رسید، تصمیم گرفت میراث بیل‌کلینتون را دگرگون کند. من به خاطر دارم در سال ۲۰۰۰، از دوستانی که هنوز در قوه مجریه بودند، خبردار شدم که در جلسات کاخ سفید، هر اشاره‌ای به جهانی شدن که سیاست و عبارت کلینتون بود، برابر با اعلام تحریم بود و موضوعاتی همچون تغییرات آب‌و هوایی و هشدارهای جهانی به عنوان یک جوک مورد تمسخر قرار می‌گرفتند. کینه‌ورزی و انتقام کمکی به سیاست منطقی و مطمئن نمی‌کنند و هیچ‌کدام آن‌ها به درد استراتژی بزرگ نمی‌خورند. اگر چه بوش با اقدام خود برای بی‌اعتباری و نپذیرفتن و بر هم زدن اساسی تمام کارها و اقداماتی که اجدادش بعد از پایان جنگ جهانی دوم که شامل ۵ دموکرات و ۵ جمهوری‌خواه می‌شد، می‌خواست یک تغییر و تحول اساسی در روش آن‌ها انجام دهد.

دوم، نشان از توجه ویژه و خاص بوش به استثناگرایی آمریکاست. همه روسای جمهوری آمریکا از جرج‌واشنگتن گرفته تا بوش پسر، همه کم و بیش به یک شکل از ناسیونالیسم که به ویژگی‌های ممتاز این ملت و ارزش‌های عالی جهانی، منافع جهانی، مسوولیت بی‌نظیر و یک تقسیم و توزیع ویژه‌ای برای استفاده از قدرت و توانایی نظیرش، آنچه که نیمی از رهبرانش اعتقاد داشتند که درست باشد، اعتقاد و باور داشتند.

بوش به شکلی افراطی و انعطاف‌ناپذیری به استثناگرایی وفادار است. بوش به صراحت اظهار می‌داشت که آمریکا هم در زمینه قدرت نرم و هم در زمینه قدرت سخت به اندازه کافی نیرومند است که می‌تواند برای ساخت و ایجاد یک مجموعه از قوانین برای کشورش و یک مجموعه متفاوتی برای کشوری دیگر، با قدرت عمل کند.

فاکتور سوم، شامل تقسیم جهان به دو بخش خیر و شر به عنوان اصل عمده برای سازماندهی نظام بین‌الملل و هدایت سیاست خارجی آمریکا و اجازه دادن به این مانویسم ژئوپولتیکی به جای آنچه من آن را نظام مبتنی بر قانون و نظم نام نهاده‌ام، می‌باشد. این اقدام مساله اصلی ۴۳ بخش سیاست خارجی بوش از ابتدا و به ویژه بعد از ۱۱ سپتامبر بوده است: رییس‌جمهور جنگ با ترور را به عنوان یک نبرد و مبارزه حماسی علیه تبهکاران و شرورها اعلام کرد و برای همه کشورها دو راه بیش‌تر قرار نداد، یا با ما هستند، یا علیه ما.

اگر کشورها با آمریکا باشند با آن‌ها تحت قوانین بین‌المللی با نرمش و تساهل برخورد می‌شود و اگر علیه ما باشند، حساب آن‌ها پاک است. رییس‌جمهور ولادیمیر پوتین در جنگ با ترور با ما بود. بنابراین او با بی‌رحمی و قساوت خود بر مردم چچن و پس راندن اصلاحات سیاسی در روسیه نمره قبولی گرفت. در طرف دیگر این معادله مانویستی، عراق یک کشور بدی است و بنابراین آمریکا از گفت‌وگو و مذاکره با رهبرانش امتناع می‌ورزید.

تا مدت ۴۰ سال آمریکا با دیپلماسی عمیق و گاهی متمرکز و مستمرش با شوروی، کشوری که رونالد ریگان آن را امپراطوری شر نامید، رابطه داشته است.

این سه فاکتور، در واقع رد و تکذیب میراث کلینتون بود و ناسیونالیسم افراطی و مانویسم (مانی‌گرایی) در سیاست‌خارجی بوش در قبال عراق به هم نزدیک شدند.

با رفتن صدام حسین، بوش تلاش نمود تا در جاهایی که کلینتون سیاست‌نرم و ملایمی در پیش گرفته، سیاست خشنی در پیش گیرد. فرا استثناگرایی بوش باعث شد تا با وجود مخالفت جامعه بین‌المللی، صدام حسین را به زیر آورد.

در این مانویسم در دید بوش، صدام به عنوان فردی به راستی شر و بالاترین شر واقعی درآمد. او فکر می‌کرد که صدام متحد بن‌لادن است. در واقع برداشت اشتباهی بود که منجر شد تا رییس‌جمهور با دو دشمن متفاوت مواجه شود و باعث شد تا تغییر رژیم در عراق به عنوان یک پیامد طبیعی برای تغییر رژیم در افغانستان باشد. بدین علت، عراق پتانسیل بسیار خوبی برای آغاز جدی‌ترین کارها را داشت و این هم حاصل اشتباه بزرگ سیاست خارجی در تاریخ جمهوری آمریکا است. چرا؟ زیرا عراق یک فاجعه و شکست سیاسی است و نتیجه آن ممکن است کشیدن و ترک ملی طرز برخورد و نگرشی باشد که توضیح داده شد.

جمهوری‌خواهان همچون کاندیداهای دموکرات ریاست‌جمهوری آمریکا، با درجات و گرایش مختلفی، وعده بازسازی و احیا آنچه که بین‌الملل‌گرای سنتی آمریکایی است، می‌دهند، که در واقع تاکیدی بر انکار یکجانبه‌گرایی بوش می‌باشد.

رییس‌جمهور بعدی، کسی که در ۲۰ ژوئن ۲۰۰۹ به طور رسمی تعیین خواهد شد، تا حد امکان به کمک بقیه جهان نیاز دارد. کمک و یاری بایستی از کشورهایی بیاید که روابط آمریکا با آن‌ها آسیب‌دیده و این کمک بایستی از یک سازمانی باشد که تضعیف شده [سازمان ملل]، ناتویی که در باتلاق افغانستان گیر افتاده و اتحادیه اروپایی باشد که در حال حمایت از بی‌عدالتی‌ها علیه آمریکایی‌ها است و تلاش می‌کند تا گفت‌وگو و اختلاف‌نظرهای داخلی خودش را حل و فصل کند.

دولت بوش چند مزایا را خواهد داشت. در پایان ماه عسلش با کنگره، این دولت همچنین یک دوره رفتار خوب و توام با نزاکت را با جهان خواهد داشت.

اکثر این مشکلات و دردسرهایی که در افکار عمومی بین‌المللی منعکس شده است، مربوط به عملکرد خاص بوش می‌باشد. متنقدان خارجی می‌گویند که آمریکا اغلب به شکل تحقیرآمیزی و برخی اوقات به شکلی زشت و نفرت‌انگیز درآمده است. اما برخی تمایل دارند که به دولت بعدی شانس و فرصت خوبی بدهند و یک شکل از رهبری را از خود نشان دهند که برای پیروی و دنبال کردن آن آسان‌تر از چیزی باشد که دولت بوش داشته است و رییس‌جمهور بعدی فرصت را خواهد دید و آن را مغتنم خواهد شمرد یا این که همه ما بایستی امیدوار باشیم.