اچ.بی.اکتون
ترجمه: محمد قائدی
مارکس و انگلس [ایدئولوژی آلمانی] در سالهای 46-1845 نوشتند، اما تا سال 1932 منتشر نشد. چیزی که تا به حال دیدیم این است که به نظر مارکس و فوئر باخ عقاید متافیزیکی و مذهبی تصاویر نادرستی از جهان به دست میدهند، اما این تصاویر غلط زاییده آمال و آرزوهای انسان و وضعیت اجتماعی ـ که مانع از تحقق آنها میشود ـ هستند. فوئر باخ معتقد بود زمانی که انسان این موضوع را آشکارا بفهمد خود را از دغدغه جهان [متافیزیکی] دیگر، خلاص میکند و با تمام توان میکوشد عشق، عدالت، خوبی و خرد را در جهان بشری محقق کند.
مارکس در سال 1844 عقیده داشت، پرولتاریا ابزاری است که با آن میتوان در زندگی انسانی پیشرفت حاصل کرد. پرولتاریا طبقهیی است که اگر قدرت مادیاش با یک فلسفه درست همراه شود میتواند شرایط زندگی اجباری خود و بسیاری دیگر آدمها را تغییر دهد. زندگی که «بیارزش، بردهوار، مهجور و نفرتانگیز» است. در این جا مارکس و فوئر باخ هر دو معتقدند انسان با جسم مادی خود بر روی زمین زندگی میکند و میکوشد به آرمان انسان کامل دست یابد. مارکس و انگلس در «ایدئولوژی آلمانی» نه تنها واژه ایدئولوژی را به کار بردند بلکه بسیار بیش از مفهومی پیش رفتند که فوئر باخ از ایدئولوژی در نظر داشت.
دلیلش این بود که در این زمان مفهوم مادی تاریخ برای آنها کاملاً جا افتاده بود. در این کتاب آنها به نقد فوئر باخ ـ و به طور ضمنی نقد خودشان ـ میپردازند. انتقاد آنها متوجه این موضوع است که به جای انواع مختلف انسانها ـ که در زمانها و مکانهای مختلفی زندگی میکنند ـ تنها یک انسان انتزاعی مفروض گرفته شده. آن دو در این مورد بحث میکنند که انسان موجودی اجتماعی است و بر اساس نوع زندگی، طبیعتاش تغییر میکند و نوع زندگیاش بسته به راهی که از آن کسب درآمد میکند و ابزارها و نهادهای کاری که برای تأمین خوراک و سرپناه و ارضای دیگر نیازها به کار میبرد، دگرگون میشود.
با پیشرفت ابزارها، تقسیم کار پیش میآید تا جایی که بعضی انسانها ساکن شهرها میشوند و بقیه به روستاها میروند. برخی سازماندهی تولید را به عهده میگیرند و بقیه تحت نظر کارفرماها به کار یدی مشغول میشوند. تقسیم کار به تقسیم طبقه منجر میشود و در زمانهای مختلف طبقات مختلف ـ مطابق با شیوه تولیدی غالب ـ بر جوامع انسانی حکمرانی کردهاند، زیرا نوع و شیوه تولید و نوع تقسیم کار مطابق با آن است که طبقه حاکم را مشخص میکند. تقسیم کاری میان کار جسمی و کار فکری هم وجود دارد. زمانی که این تقسیم درون یک طبقه حاکم اتفاق میافتد یک زیر طبقه (Sub – Class) به وجود میآید که در تولید عقاید و ایدهها تخصص مییابد. از آنجا که این عقاید درون طبقه حاکم تولید میشوند به کل جامعه تحمیل میشوند. در واقع تجلی آرزوها و احتیاجات طبقه حاکماند گرچه ظاهراً برای هم کسانی که آنها را شکل میدهند و هم بسیاری دیگران [که از آنها تبعیت میکنند] اهمیتی همگانی دارند.
تنها عقاید و متافیزیکی نیستند که آگاهی کاذبی از چیزها بازتولید میکنند بلکه دیگر عقاید تولیدی این متخصصان که به خواست یک طبقه مشخص یا در چارچوب یک دوره تاریخی مشخص است، هم این گونهاند. یک دوره تاریخی مشخص دورهیی است که در آن یک شیوه تولیدی مشخص غالب است. «اگر انسان و اوضاع و احوالش در همه ایدئولوژیها مثل چشمی دوربین بر عکس ظاهر شود، این پدیده همان قدر از روند زندگی تاریخی انسان ناشی میشود که معکوس بودن اشیا در شبکیه چشم از روند زندگی فیزیکیشان» این بدین معنا است که همانقدر که انعکاس معکوس اشیا بر روی شبکیه چشم به خاطر ماهیت آنها است تصویر نادرست انسان از جهان هم از ذات چیزها ناشی میشود. عبارات زیر نظرات نویسندگان در باب «ایدئولوژی» را که در «ایدئولوژی آلمانی» بسط یافته به خوبی نشان میدهد.
مارکس و انگلس در صفحه 14 به «اخلاق، مذهب، متافیزیک و همه دیگر ایدئولوژیها و اشکال آگاهی متناسب با آنها» اشاره میکنند. در صفحه 16 میگویند: «انگلیسیها و فرانسویها درگیر ایدئولوژی سیاسی بودند با این وجود اولین کسانی بودند که به تاریخنویسی، شالودهیی مادی دادند و تاریخ جامعه مدنی، تجارت و صنعت را نوشتند.» در صفحه 20 میگویند که تقسیم کار به فکری و جسمی به شکلگیری «نظریه ناب، الهیات، فلسفه، اخلاق و...» منجر میشود. آنها در صفحه 23 مینویسند: «همه مبارزات درون دولت، مبارزه میان دموکراسی، آریستوکراسی و مونارشی، مبارزه برای کسب حق رأی و... تنها اشکال فریبندهاند و مبارزه واقعیت میان طبقات مختلف با یکدیگر در جریان است.» در صفحه 30 میگویند: «کسانی که میکوشند دورههای تاریخ را بر حسب موضوعات سیاسی یا تاریخی درک کنند شریک و هم همان دوره میشوند.» در صفحه 40 آنها به ایدئولوژیستهای مفهومساز فعال یک طبقه اشاره میکنند و میگویند «اینها افرادی هستند که اوهام طبقه در خصوص خودش را به حد اعلا میرساند و این کار را منبع اصلی درآمد خود قرار میدهند.» آنها در صفحه 43 راجع به «توهم ایدئولوژیستها به طور کل یعنی توهم حقوقدانان، سیاستمداران (که در میان آنها سیاستمدارانی که به سیاست عملی میپردازند نیز هستند) مینویسد و به خیالپردازیهای جزماندیشانه و فریبکاریهای این رفقا» میپردازند. در صفحه 80 در انتقاد به «سوسیالیستهای حقیقی» میگویند آن نظریهپردازان سوسیالیسم تاریخ واقعی را به خاطر ایدئولوژی کنار گذاشتهاند.
اولین ویژگی این عبارات این است که مارکس و انگلس ایدئولوژیها را به مثابه نظامهایی از عقاید گمراهکننده و واهی میدانستند، اما هیچ یک نمیتوانند منصفانه چیز گمراهکننده یا واهی را شرح دهند جز از راه مقایسه با آن چیزی که فکر میکنند گمراهکننده و واهی نیست. پس [باید پرسید] به نظر مارکس و انگلس چه چیزی گمراهکننده و واهی نیست؟
آن دو در «ایدئولوژی آلمانی» به روشنی به این سوال پاسخ میدهند؛ «ما نقطه شروعمان را انسان فعال و واقعی قرار میدهیم و بر اساس زندگی واقعیاش گسترش بازتابهای این زندگی را آشکار میکنیم.» اوهام شکل گرفته در ذهن انسانها، لزوماً متأثر از زندگیشان هستند. این زندگی به طور تجربی قابل اثبات است و به مرزهایی مادی محدود میشود. آنها صفحه بعد میگویند: «در زندگی واقعی علم پوزیتیو و واقعی جایی شروع میشود که حدس و گمان پایان مییابد. یعنی بازنمایی روند عملی رشد بشر» 2 این بدین معنی است که به نظر مارکس و انگلس یک نظام عقاید (بازنمایی روند علمی رشد بشر) در مورد انسان، مذهب و جامعهاش وجود دارد که واهی نیست و [این نظام اعتقادی] ایدئولوژی نیست بلکه علم پوزیتیو نسبت به انسان و جامعه است؛ علمی که بر مشاهده انسان ـ همانگونه که واقعاً درگیر مسائل روزمرهاش است ـ استوار شده. پس علم پوزیتیو از انسان در جامعه در تضاد با «بازتابهای ایدئولوژی» قرار دارد.
البته این موضوع کاملاً با نظرات فوئر باخ هماهنگ است. بر اساس این دیدگاه تنها راه کشف موجودات مشاهده حسی آنهاست.
مارکس و انگلس این را میپذیرد اما در این خصوص بحث میکنند که علم تجربی باید همه فعالیتهای انسان را دنبال کند تا راههای امرار معاش و تشکیلات اجتماعی درگیر در این امرار معاش را دریابد. این تناقض میان «ایدئولوژی» از یک سو و «علم پوزیتیو واقعی» از سوی دیگر به خاطر تفاوت میان عقاید قابل اثبات و غیر قابل اثبات است. همانطور که در آرای «کنت» هم تناقضی میان علم پوزیتیو و تفکر الهیاتی ـ متافیزیکی وجود داشت و برای اینکه گفته نشود بعدها آثار دیگری جایگزین «ایدئولوژی آلمانی» ـ که اثری پیشین بود ـ شد من به مقدمه معروف مارکس در کتاب «مقدمهیی بر نقد اقتصاد سیاسی» (1859) اشاره میکنم. مارکسیستها معمولاً از این کتاب به عنوان مبنای اساسی برای درک مفهوم مادی از تاریخ یاد میکنند. در این کتاب میبینیم باز هم دیدگاههای ایدئولوژی آلمانی تکرار میشود. چنان که نقل میکنیم: «[هر تغییری در بنیان اقتصادی دیر یا زود به دگرگونی در کل روبنای بلاواسطه میانجامد.] در مطالعه این دگرگونی همیشه میان دگرگونی مادی شرایط اقتصادی تولید ـ که با دقت علوم طبیعی قابل تعیین است ـ و اشکال حقوقی، سیاسی، مذهبی، هنری، فلسفی و به طور خلاصه ایدئولوژی باید تمایز قائل شد. انسان از این مخاصمه آگاه میشود و به جدال با آن برمیخیزد. تا زمانی که مغلوبش کند.» باید توجه کرد ترجمه «با دقت علوم طبیعی قابل تعیین است» در آلمانی به صورت « trv zu konstatierenden naturwissenenshaftlich» آمده بنابراین ایده وجود یک رویه دقیق و درست (honest) بر اساس علوم طبیعی را مطرح میکند. «ایدئولوژی» به این مفهوم دقیقاً اواخر زندگی انگلس مطرح شد زمانی که او در 4 جولای 1893 به مرینگ (Mehring)نوشت: «ایدئولوژی روندی است که به اصطلاح متفکر آگاهانه آن را میسازد ولی در اصل با آگاهی کاذب. متفکر انگیزههای واقعی خود را نمیشناسد. اگر غیر از این باشد اصلاً این روند، ایدئولوژی نخواهند بود.»
ایده اصلی منتج از یک رویه علمی است که به کسانی که از آن بهره میگیرند این توان را میدهد اهداف اصلی انسان را نشان دهند؛ انسانهایی که فقط از اهداف ظاهریاش آگاه است.