جمعه است، در تهرانم. روز پیش از افغانستان بازگشتهام. دوباره به سفر هرات رفته بودم. به همان جایی که 15 ماه پیش ـ در زمان طالبان ـ مخفیانه سفری داشتم برای تهیه مقدمات ساخت فیلم سفر قندهار. به همان هراتی که 20 هزار نفر از مردم آواره و گرسنهاش در حاشیه شهر و بیابان درحال مرگ بودند. اما این بار برای ساخت فیلم نرفته بودم. با گروهی همراه بودم از جنبش آموزش کودکان افغان. تا در اردوگاه مسلخ، برای کودکان افغان، کلاس سوادآموزی ایجاد شود.
هرات همان هرات بود. راه هرات به همان خرابی بود. گرسنگان به یمن کمکهای مختصر بینالمللی دیگر درحال جان دادن نبودند، اما از سوءتغذیه هیکلهایشان مرا به یاد گاندی بزرگ میانداخت و یا به یاد گرسنگان آفریقا.
از مسئولی (که خارجی است) میپرسم آیا راست است که گاهی از سرما تعدادی یخ میزنند؟ سکوت میکند. میپرسم گفته میشود گاهی به شبی 30 نفر هم رسیده که بیشتر از کودکان بودهاند. میگوید: 30 نفر نسبت به عدد یک 30 برابر است، اما نسبت به 350 هزار نفر، بهویژه در سرما، رقم قابل قبولی است. ما فقط جلوی مرگ دستهجمعی آنها را گرفتهایم. به دنبال قاتل میگردم. آیا قاتل سرماست؟ یا بیتوجهی همسایگان؟ یا بیتوجهی جهانیان؟ یا بیعرضگی سازمانهای بینالمللی؟
روز بعد به سراغ اداره تعلیم و تربیت میرویم. از قبل قرار گذاشتهایم که هزار نفر از معلمین سابق یا باسوادان شهر را به استخدام در آوریم تا در اردوگاه مسلخ زیر چادرها هزار کلاس تشکیل شود. در هر کلاس 30 نفر قرار است درس بخوانند. معلمهای یافته شده به هزار نفر نمیرسند و حقوقی را که از دو هفته قبل با اداره تعلیم و تربیت توافق کردهایم، نمیپذیرند. حقوقی که مطالبه میشود، سه برابر توافق قبلی است. علت را جویا میشویم. میفهمیم که چون شنیده شده قرار است دلار وارد افغانستان شود، ارزش دلار غرب هنوز نیامده تا حدود 3 برابر سقوط کرده. بانی کلاسهای اردوگاه مسلخ، سازمان مهاجرت جهانی است (IOM) و مجری، جنبش آموزش کودکان افغان. قرار است ماهانه پنجاه هزار دلار و سالانه ششصد هزار دلار هزینه آموزش آوارگان اردوگاه مسلخ را بدهند. مبلغی که توسط اداره تعلیم و تربیت از ما خواسته میشود، فقط برای حمل و نقل هزار معلم از هرات به اردگاه مسلخ، که فقط 20 کیلومتر با شهر هرات فاصله دارد، 365 هزار دلار در سال است. نفر دوم سازمان مهاجرت جهانی، در ملاقاتی که با اسمعیلخان، والی هرات، داریم میگوید: کار سازمان مهاجرت جهانی آموزش افغانها نیست، اما به خاطر همراهی با جنبش آموزش کودکان افغان، این پروژه را پذیرفتهایم و این بودجه قابل افزایش نیست.
روز بعد با اسمعیلخان والی هرات توافق میکنیم که در هرات مدرسه بسازیم. زمین را آنها در اختیارمان میگذارند و هزینه ساخت مدرسه را ما خواهیم پرداخت. در کنار مدرسه مخروبهای، بیابانکی در اختیارمان قرار میگیرد تا دو مدرسه را بنا کنیم برای دختران هرات. یکی ابتدایی با 15 کلاس و یکی متوسطه با 12 کلاس.
12 هزار نفر دختر هراتی که هنوز برقعپوشند و 7 سال است از مدرسه محروم بودهاند، برای ثبتنام به اداره تعلیم و تربیت مراجعه کردهاند. گروهی از آنها را جمع میکنیم و کلنگ را به دست همان دختران برقعپوش میدهیم تا کلنگ اولین مدرسه بعد از طالبان را در هرات به زمین بزنند. دوستی مرا صدا میکند و یکی از دختران زیر برقه مرا میشناسد و به دختران دیگر لو میدهد. همه راجع به «سفر قندهار» صحبت میکنند اما هیچ یک از آنها فیلم را ندیده و تنها از طریق رادیوهای فارسی زبان، قصه فیلم را شنیدهاند. یکی از آنها قصه فیلم را تعریف میکند «یک دختر افغانی از خارج به افغانستان میآید تا خواهرش را که از ناامیدی میخواهد خودش را بکشد نجات دهد.» یکی از آنها میگوید: ما میدانستیم شما به هرات آمدیدهاید، از رادیو هرات شنیدم.
و حالا امروز جمعه است و من هر چه میدوم از کارهایم عقبم. یک پایم در زاهدان است، یک پایم در افغانستان و یک پایم در اروپا که پول سوادآموزی هزاران پسر و دختری که از تحصیل بازماندهاند را از این و آن مهیا کنم و حالا امروز که جمعه است، دوست نقاشم را یافتهام تا آرم جنبش آموزش کودکان افغان را طراحی کند. چند ساعتی است که با طرحها کلنجار میرویم. چقدر فرمهای مدرن گرافیکی از غم افغانها دور است. تلفن زنگ میزند. آشنایی است. میگوید: فلان روزنامه وطنی را خواندهای؟ میگویم: نه. میگوید: نوشته است هنرپیشه سفر قندهار تروریست است. پیش از این شنیده بودم که قاتل است. میگویم: لابد تا نبودهام ارتقای درجه پیدا کرده و به مقام تروریستی هم رسیده. میگوید: روزنامه را برایت میفرستم، میگویم: این حرفها را شنیدهام و میدانم. جنجال تازهای است برای جلوگیری از حرکت تازهای که راه افتاده.
تلفن را قطع میکند و دوباره درگیر کامپیوتر و گرافیک میشویم. چقدر این طرحهای مدرن گرافیکی از غم افغانستان به دور است. لحظهای بعد دوستی سر میرسد. همان روزنامه را نشان میدهد، نگاه میکنم. در صفحه اول نوشته است «بازیگر سفر قندهار تروریست است.» به صفحه 15 ما را حواله داده، حواله میشوم. سایت اینترنتی تایم، و واشنگتن تایمز، بالای صفحه کلیشه شده است. به انگلیس نوشته شده قاتلی در قندهار، اما تیتر روزنامه وطنی، اصرار دارد که آنها نوشتهاند بازیگر فیلم سفر قندهار تروریست است.
دوستم میپرسد آیا تو میدانستی که او قاتل است؟
میگویم: نه. و هنوز هم نمیدانم که او قاتل است یا نه. چون که هنوز دادگاه صالحی جرم او را ثابت نکرده. اما شنیدهام که کسی که به شکل اوست یا خود اوست، متهم به قتلی سیاسی است. او متهم است که در زمان انقلاب یکی از وابستگان فعال و برجسته ساواک به نام طباطبایی را در آمریکا کشته و به ایران پناهنده شده، یعنی درست همان زمانی که تمام ملت ایران به جستجوی ساواکیها بودند تا آنها را به عنوان یکی از مسببین بدبختی مردم در نظام گذشته نابود کنند. همانگونه که امروز، آمریکا به دنبال نابودی سازمان القاعده است. با این تفاوت که در آن زمان آمریکا طرفدار رژیم شاه و حامی ساواک بوده است. فکسی را که از آمریکا توسط دوستی برایم ارسال شده به دست او میدهم تا به کار طراحی آرم جنبش آموزش کودکان افغان برگردم. متن فکس چنین است: «... به اعتقاد من منشأ و مبدأ این خبر ناشی از حسادت در ایران و در عین حال ناشی از تجارت و سیاست در آمریکاست. واسطه خبری آن هم یکی از روزنامههای دست راستی آمریکاست که با زرنگی نام دو روزنامه معتبر آمریکایی یعنی «نیویورک تایمز» و «واشنگتنپست» را مخلوط کرده و نام مجعول «واشنگتنتایمز» را درست کرده تا از این گذر برای خود کسب اعتبار کند.
دوباره تلفن زنگ میزند، دوست دیگری است میپرسد ماجرای تازه را شنیدهای؟ میگویم: این جنجالها در عمر من نه اولین بار است، نه آخرین بار و طبق آمار پس از ساخت هر فیلمی یکی از این بازیها راه افتاده و روئینتن شدهام. منتها هر بار مسببش یکی بوده. یک بار طرفدار رژیم شاه، یک بار تروریستهای چپ گریخته از ایران، یک بار جناح راست ایران، خب، این تاوان استقلال در حرکت است. همه میخواهند ترا شبیه خود سازند و اگر نتوانند به دشمنی از تو یاد میکنند و متأسفانه گاهی هم رقابتهای شغلی است. اما مهم نیست، من حتی شکنجهگرم را هم بخشیدهام و به دل نمیگیرم و سکوت میکنم تا آنجا که احساس کنم به خاطر حمله به من دیگری را قربانی میکنند و این بار یکی از آن بارهاست. میپرسد آیا تو میدانستی که هنرپیشه فیلمت قاتل است؟ میگویم: نه و هنوز هم نمیدانم.
میگوید: اگر میدانستی که قاتل است با او فیلم میساختی؟
میگویم: حتی اگر هنرپیشه سفر قندهار یک قاتل بوده باشد، من از یک قاتل آمریکایی، یک مصلح ساختم که از خشونت پشیمان است. گویی آمریکاییها خودشان اصرار دارند که همان یکی هم قاتل باشد. من در کشوری که 20 سال است فریاد «مرگ بر آمریکا» به هواست، آمریکایی ستم کشیده سیاهی را به تصویر کشیدهام که «برای مسلمانان زندگی میآورد، چون که طبیب است»، و عدهای در ایران معترض شدند که چرا تصویر یک آمریکایی، حتی آمریکایی سیاهپوست، مثبت تصویر شده،حال آن که این تصویر میتواند در تصحیح نگاه دو ملت به همدیگر مثبت باشد. اما این که اگر او قاتل بوده آیا او را به عنوان هنرپیشه انتخاب میکردم یا نه؟ باید بگویم البته اگر میدانستم که او قاتل است، با او درباره قتلی که انجام داده فیلم میساختم تا بدانم چرا در آمریکای متمدن و مرفه یک سیاهپوست قتلی سیاسی را انجام میدهد و به کشوری مخالف آمریکا (مثل ایران) میگریزد؟ و حالا هم به سرم زده که اگر او را بیابم این کار را بکنم. اما چیزی که هنوز معلوم نیست، این است که طبیب صاحب فیلم سفر قندهار همان آدم باشد.
در مجله تایم در تاریخ 21 دسامبر 2001 در مقالهای ادعا شده که «حسن تنتابی» همان «عبدالرحمن» است که در آمریکا به دنیا آمده و در افغانستان همپای مجاهدین علیه روسها جنگیده است و آن که بعدها عبدالرحمن نامیده میشود، همان داود صلاحالدین قبلی و یا دیوید بلفیلد قبلتر است.
من یک هنرمندم و نه یک قاضی و پلیس یا مأمور اف.بی.آی. اما گیرم که من میدانستم حسن تنتایی یک متهم به قتل است، باز هم چه فرقی میکرد؟ کار من فیلم ساختن از قدیسین نیست. گروهی در ایران و دنیا این وظیفه مقدس را به عهده دارند. در مدتی که او نقش طبیب صاحب را بازی میکرد من او را انسانی والا یافتم و نه من که همه گروه شیفته شخصیت و مرام او شدند و حالا هم که اتهام او را شنیدهام نه خیلی تعجب میکنم، نه از ارزش انسانی او پیش من کم میشود. من ضمن محکوم کردن خشونت، در مقام قضاوت شخصیام نمیتوانم عمل دیروز او را که مبتنی بر باورهای دیروز او بوده با ارزشهای امروزی دیگران بسنجم. من هر نوع خشونتی را محکوم میکنم حتی خشونت چه گوارا را. حتی خشونت خودم را علیه پاسبانی که در 17 سالگی او را خلع سلاح کردم. با آن که آن خشونت به خاطر انقلاب بود و با آن که آن خشونت علیه رژیم شکنجهگر شاه بود و با آن که در آن عملیات خلع سلاح من هم به دست همان پلیسی که خلع سلاح شد و سالم و زنده ماند به وسیله گلوله مجروح شدم و تا پای مرگ رفتم اما امیدوارم که او به عنوان یک آدم ناچار، که شغلش پلیسی نظام شاهنشاهی بوده مرا که حتی به خاطر آرمان انقلابیم میجنگیدم، بخشیده باشد. اما آیا آمریکاییها حاضرند از خشونتی که علیه ویتنام و کامبوج و فلسطین و ایران و حتی افغانستان انجام دادهاند، عذرخواهی کنند؟ چرا باید آنها طالبان را ایجاد کنند و بعد به خاطر آن که کنترل آنها از دستشان در رفته با آن همه خشونت نه فقط آنها را، که مشتی آواره بیپناه را نابود کنند؟ بیآنکه از خشونت خود عذر بخواهند؟ حسن تنتایی چه گوارایی است که حالا دارد در دادگاه گاندی محاکمه میشود. اما در دوران او، در بطن فرهنگ سیاهپوست ناراضی از وضعیت آمریکایی، چه گوارا ارزش بوده است، و نه گاندی. این یک واقعیت است، حتی اگر امروزه خود بلفیلد هم، گاندی را به چه گوارا ترجیح دهد. روح سرگشته او همان بود که من در فیلم نشان دادم. او سرگشته راه حق بود و زمانی به همراه مجاهدین غلبه روسها جنگیده بود و بعد هم در مسیر زندگی خود به این نتیجه رسیده بود که خشونت راه نجات بشر نیست. او از حکومتهای خشن امروزی جلوتر است که فکر میکنند تنها راه نجات بشر خشونت است. من البته حق مسلم خانواده هر مقتولی میدانم که در دادگاهی صالح از متهم شکایت کنند و امیدوارم در صورت تشکیل چنین دادگاهی، من بتوانم از حسن تنتابی اگر او دیوید بلفیلد باشد، فیلمی بسازم برای نشان دادن چیزی عمیقتر در پشت این داستان غریب، من اگر به زندانهای آمریکا راه پیدا کنم، درباره تمام قربانیان سیستم نژادپرست آمریکا نیز فیلم میسازم. از تک تک قاتلان آمریکایی که مقتول نظامی آمریکایی هستند.
عید امسال که به نیویورک رفتم. شام را میهمان رئیس فستیوال نیویورک بودم. وقتی به خانه برمیگشتم، با آن که هنوز سر شب بود، اما مورد حمله دو سیاهپوست واقع شدیم. آنها که به شدت فقیر به نظر میرسیدند و در سرما میلرزیدند، از ما پول مطالبه کردند و بالاخره جان سالم بدر بردیم. و از ما پولی به آنها نرسید. به ریچارد پنیا گفتم حالا که جان سالم بدر بردیم، برگردیم و دوستانه به آنها پولی بدهیم، که میسر نشد، تنها یک تحلیل نژادپرستانه میتوانست ما را به این نتیجه برساند که ما سفیدپوستان محترم، مورد حمله سیاهپوستان وحشی واقع شدهایم. حال آن که ما مورد حمله فقر و نژادپرستی واقع شده بودیم. در آمریکا 2 میلیون زندانی وجود دارد که یک میلیون آن سیاهپوست هستند. یعنی 50 درصد آنها. درحالی که سیاهپوستان فقط 3/12 درصد کل جمعیت آمریکا را براساس آمار سرشماری سال 2000 تشکیل میدهند. تمدن و رفاه غرب و بهویژه آمریکای منجی جهان، برای سیاهان و حتی سرخپوستانی که سرزمینشان تسخیر شده شرایط مساعدی فراهم نیاورده است.
شب است. دختر کوچکم حنا گریه میکند. میپرسد آیا واقعاً کسی، کسی را کشته است؟ آیا حالا کسانی طبیب صاحب فیلم سفر قندهار را خواهند کشت؟ او را میخوابانم.
نیمه شب است چه وقت احمقانهای این روزنامه وطنی از من گرفت. روزنامه را برمیدارم و دقیقتر میخوانم. هنوز فرق متهم و قاتل و تروریست و مجاهد و مبارز را نمیدانند و به جای هر دادگاه صالحی از پیش حکم صادر میکند. برایش میگویم: من که چیزی در این باره تا مدتی قبل نشنیده بودم، اما وقتی تلفنی توسط یکی از دوستانم خبر شدم که جنجال و اتهامی تازه در کار است، موضوع را جستجو کردم و مطلع شدم بین دو کمپانی آمریکایی برای تصاحب فیلم سفر قندهار جنگ است و آن کمپانی که نتوانسته است فیلم را به دست آورد، پس از 11 سپتامبر پیشنهاد خرید فیلم سفر قندهار را با قیمت بالا به کمپانی دیگر داده است و چون موفق نشده، این موضوع را به عنوان یک تهدید مطرح کرده است. بعد هم سازمانهای تروریستی مخالف اصلاحات در ایران به کمک آمدهاند، و همگی دست به دست هم دادهاند، تا هر کس به دلیلی به کسی حسودی کند یا با کسی دشمنی کند و قاتلان تروریستی که خودشان هزاران نفر را در ایران کشتند و به آمریکا پناهنده شدند و با چپروی مسلحانه خویش، راستروی را به انقلاب مردم ایران تحمیل کردند، آنها به جای آن که در جستجوی قاتل در جلوی آینه بایستند در فیلم من به دنبال قاتلی که شبیه آنها نیست میگردند.
تلفن زنگ میزند. دوستی از آلمان است و میگوید: یک خبر خوب، فیلم سفر قندهار به انتخاب مجله تایم، نه تنها جزو ده فیلم برتر سال در جهان شده بلکه در بین این ده فیلم برتر، به عنوان اولین فیلم سال جهان انتخاب شده است.
به او میگویم: اگر راست میگویند از دولت آمریکا بخواهند در این جهان عدالتخواهانهای که بعد از 11 سپتامبر برقرار شده شکنجهگران مرا که به آمریکا پناهنده شدهاند، به یک دادگاه صالح معرفی کنند.
نوشتن را رها میکنم و قبل از آنکه از خستگی به خواب روم، مثل عادت هر شبم همه آنهایی که مرا رنجاندهاند را میبخشم تا فردای بعد عقدهمند بیدار نشوم و از خدا میخواهم که مرا حسود نکند و از شر حسودان سیاسی و ایدئولوژیک و عاطفی برهاند.
شنبه است. و من یک روز را از دست دادهام و چون تا پاسی از شب مشغول نوشتن بودهام دیر از خواب برخاستهام. مطالب نوشته شده بایستی تایپ و ترجمه شود. اخبار هفتگی شماره 14 سایت خانه فیلم مخملباف آماده نمیشود، آن را به شماره 15 موکول میکنم. به سراغ کارهای اداری سازمان غیردولتی (ان.جی.او NGO) جنبش آموزش کودکان افغان میروم. از خودم میپرسم به چه دلیل قاتلین، شکنجهگران و ستمگران را فقط دولتها باید پیگیری و محاکمه کنند؟ دولتهایی که همیشه اسیر مصلحتند، به صرافت میافتم که به کوفی عنان نامهای بنویسم و از او بپرسم چرا نباید در جهان NGOهایی به وجود آیند تا شکنجهگران و قاتلان را ملتها از طریق NGOهایی که خود به وجود میآورند، ردیابی و محاکمه کنند؟
روز یکشنبه است سند تازهای به دستم میرسد، در برنامه 20ـ20 در سال 1996 در کانال تلویزیونی ABC آمریکا، درباره شخصی به نام دیوید بلفیلد که همان داود صلاحالدین باشد برنامهای تحت عنوان «آدمکش» پخش کردهاند. مجری برنامه خانم باربارا والترز صاحب نام (Barbara Walters) و آقای هیودونز (Hugh Downs) بودهاند و از ماجرای دیوید بلفیلد به نام عجیبترین داستانی که تا به حال گفته شده، نام میبرند. خبرنگار برجسته این برنامه به نام تام جری ال (Tom, JARREL) برای ملاقات دیوید بلفیلد به استانبول رفته است و در آنجا مصاحبهای بسیار طولانی درباره عقاید سیاسی و عمل سیاسی ـ چریکی بلفیلد انجام داده است. هر آدمی که یک جو عقل داشته باشد از خود میپرسد پس چرا روزنامه واشنگتن تایمز در آن زمان تام جری ال خبرنگار و باربارا والترز مجری برنامه معروف (20ـ20) را به زیر سؤال نبرده است؟ آیا منتظر بودهاند تا من سفر قندهار را بسازم و جنگی بین دو کمپانی آمریکایی سر بگیرد تا دیوید بلفیلد را از فیلم من درآورند؟ چرا مقامات آمریکا در آن زمان هیچ اقدامی انجام ندادند؟ و باز باید پرسید که چرا در سال 1996 دولت آمریکا از دولت ترکیه دستگیری و استرداد دیوید بلفیلد را تقاضا نکرده است؟ بیشک در آن زمان آمریکا میتوانست توسط دولت دوست خود ترکیه، به آسانی اقدام به دستگیری او کند. چگونه است که یک خبرنگار آمریکایی میتواند از آمریکا با اطلاع قبلی به کشور ترکیه برود و درباره قتلی با قاتلی سخن بگوید و فیلمش در تلویزیون آمریکا به نمایش درآید، اما هیچکس سراغ قضیه را نگیرد و خواستار محاکمه مجرم هم نشود و جالب این که در آن زمان مطبوعات آمریکا نه تنها علیه آن خبرنگار هم چیزی نمینویسند، بلکه این فیلم جزو افتخارات آن خبرنگار و مجریان آن برنامه هم به حساب میآید و از آن خودشان به عنوان عجیبترین داستانی که تا آن زمان اتفاق افتاده، یاد میکنند. به همین خاطر من دریافتهام که اگر حسن تنتابی همان دیوید بلفیلد باشد، بزرگترین جرمی که تا کنون انجام داده قتل نیست، بازی در سفر قندهار است!
یک مأمور اف.بی.ای در همان برنامه 20ـ20 حضور یافته و مدعی شده است که پس از اقدام بلفیلد به قتل، سالها با او رابطه تلفنی داشته و از همه جزئیات زندگی او مطلع است. پس چرا هیچ تلاشی برای دستگیری او نکردند؟ شاید به این دلیل که اگر آدم بکشی، اما برای آمریکا خطری نداشته باشی، مصون از تعقیبی؟! البته به شرط آنکه در فیلم سفر قندهار بازی نکرده باشی. همانگونه که دهها قاتل و شکنجهگر و تروریست فراری از نقاط مختلف جهان، اکنون در آمریکا یا نقاط پیشرفته جهان با آرامش زندگی میکنند و چون خطری برای آمریکا به حساب نمیآیند، کسی آنها را جستجو نمیکند.
میگویند برادر 70 یا 80 ساله مقتول در آخر عمر به فکر انتقام افتاده است و پس از بیست و اندی سال به جستجوی قاتل برادر آمده، غافل از آنکه نه حسن تنتابی، که خود دیوید بلفیلد نیز یک قاتل نیست، بلکه یک مقتول است. مقتول آرمانی که باور کرده بوده است. او پیش از آن که دیگری را بکشد، به دست آرمان خویش کشته شده بود. و چه انسانیاش، هنگامی که بر مخالف فکری خود آتش گشود، به دست وجه آرمانیاش، شهید شده بود.
حسن تنتابی ـ اگر که دیوید بلفیلد باشد. فیلم سفر قندهار میگوید که به دنبال خدا بوده و نیافته و هنوز هم میگردد و نمییابد. این قصه او نیست، قصه مکرر بشر خرسند و غمگین حقیقتجو و حقیقت نایافته است. او خرسند است، چون حقیقتجو است، و ناخرسند است، چون حقیقتی را نمییابد که حتی پایدارتر از جستجوی او باشد. دیوید بلفیلد شکل به پیری و پختگی رسیده جوان پرشوری در هر کجای این جهان خراب آباد است که برای تأمین آزادی و نان دیگران به تفنگ میاندیشند.
چرا به جای تشخیص هویت معنوی انسان سرگشته راه حق، به جستجوی جسم و جایگاه و مخفیگاه او برآییم؟ موضوع را ساده کنیم. اگر همین فردا دیوید بلفیلد، خودش را به اف.بی.آی تسلیم کند، گره این داستان جنایی باز خواهد شد، اما گره داستان سرگشتگی انسان باز نخواهد شد. قاتلی یا مبارز و مجاهدی به مجازات خواهد رسید، بیآنکه مقتولی جان قبلی خود را یافته باشد و بیآنکه مطمئن باشیم که دیگر قتلی اتفاق نمیافتد و بیآنکه آرمانگرایان دیگر، پس از آن بتواند سرگشته راه حق نباشند. جالب این است که نه عدالت توانسته است قاتل را بیابد، نه دیوید بلفیلد به خدایی که میجسته رسیده، و نه روزنامهنگاران ذوقزده به تیراژی که جستجو میکردهاند. اما «سفر قندهار» که نه برای تیراژ که برای غم دختربچهای که از گرسنگی در دست سازنده سفر قندهار جان داد، ساخته شد، به رغم همه این جنجالها، هر روز به فریاد رساتری برای درد ملت فراموش شده افغانستان تبدیل شده است.
تصور نکنید که دیوید بلفیلد دندان خونآشامی داشته و درحالی که از مرگ دیگران لذت میبرده، انگشت در خون مقتول کرده و یا جرعهای از آن نوشیده است. او در آن لحظه به خدا میاندیشیده است و حتی میتوانسته ابراهیموار اسماعیل خود را نیز ذبح کرده باشد. مگر برای فرد انقلابی، آرمان انقلابی، سروش الهی نیست؟ حتی خدا نیز به ابراهیم نگفت که به چه جرمی باید اسماعیل را ذبح کند، فقط از او خواست تا نشان دهد که ایمان دارد. اکنون باید پرسید: قاتل کیست؟ ایمان یا مؤمن؟ تیری که از چله کمانی در میرود به سبب نیروی بازوی تو است یا به سبب نیرویی که بازوی تو را ایجاد کرده است؟
من با برادر مقتول احساس همدردی میکنم، حتی اگر حسن تنتابی همان دیوید بلفیلد نباشد و حتی اگر برادر او قاتل دیگرانی بوده یا نبوده باشند. دیگرانی که استخوانهای آنها در گورهای گمنام میپوسد بیآنکه خواهری، برادری یا روزنامهنویسی از رنج و ستمی که بر آنها و خانواده آنها رفت سخن بگویند. اگر صدای تو برادر داغدیده بتواند ذرهای به بیداری وجدان عمومی در برابر ستم انسان بر انسان کمک کند، صدای تو نیز صدای مبارکی است. اما برادر تو حتی اگر مجرم بوده باشد، بخشیدنی است. چرا که انسان معلول شرایط و مقهور دوران خویش است. همچنان که دیوید بلفیلد سرگشته خدا، بخشیدنی است، چرا که خشونت انقلابی، ایده دوران او بوده است. قهرمان دوران او چه گواراست. برای درک موقعیت دیوید بلفیلد با معیارهای امروز به سراغ نقد رفتار او در گذشته نمیتوان رفت. همچنان که چه گوارا را نمیتوان با تئوری عدم خشونت گاندی محاکمه کرد. پیدایش تئوری عدم خشونت، تنها در شخص گاندی ریشه ندارد، چرا که در فرهنگ هندو، خوردن گوشت حیوان گناه قلمداد میشود. ناپسندیده است. گاندی قهرمان برجسته چنین فرهنگی است که عدم خشونت جزء رفتار روزانه مؤمنان آن فرهنگ است. همچنان که اگر در برزیل فوتبال رواج ملی نیافته باشد پله و رونالدو قهرمان جهان آن نمیشدند. دیوید بلفیلد احتمالاً به همان اندازه گاندی مؤمن بوده است اما مؤمن به مرام و مسلکی که خشونت را مجاز میشمرده است.
دیوید بلفیلد سالها قبل از انقلاب اسلامی ایران، مسلمان شده است. زمانی که از شهرش به واشنگتن رفت و به دانشگاه «هاروارد» وارد شد. این دانشگاه هاروارد در واشنگتن مخصوص سیاهان است و تاریخ مفصلی دارد و با آن دانشگاه هاروارد که در کمبریج ماساچوست است خیلی فرق دارد. او در همان دانشگاه مسلمان شد. در آن زمان رهبرانی نظیر «ملکم ایکس» و جنبش Blac panthers (پلنگان سیاه) معتقد به مبارزه مسلحانه علیه تبعیض نژادی بودند. جمله معروف «ملکم ایکس» این بود By any means nec - essary: (به هر وسیلهای که ضروری باشد) که اشارهاش به استفاده از خشونت در مبارزه با خشونت است، به هر حال مسلمان شدن دیوید بلفیلد به مسأله نژادپرستی داخل آمریکا مربوط است و نه حتی به مسأله انقلاب ایران که ما زندانیان و شکنجهشدگان آن بودیم.
در روزگاری که انقلاب اسلامی اتفاق افتاد، مردم ایران، و حتی همانها که امروزه مخالف تروریسم شدهاند و در آن زمان با نظام شاه مسلحانه میجنگیدند و همانا که اکنون از مقتدا دفاع میکنند، اگر فرصت آن را در زمان شاه مییافتند، بعید نبود جای دیوید بلفیلد را بگیرند و هیچ بعید نیست سالها بعد که گاندی عزیز و بزرگ، نه یک شخص که یک ارزش و ملاک بشری باشد، بوش و سربازان آمریکایی به جرم ایجاد و سپس نابودی طالبان در دادگاه علام خشونت بشری محاکمه شوند، هر چند که در آن زمان باید بلافاصله تنها حکم، که بخشش است را درباره آنها اجرا کنند چرا که آنها نیز معلول و اسیر شرایط خود بودهاند.
در هرات که بودم مسئول ورزش شهر هرات به دیدارم آمد و نقل کرد که هر روز بعدازظهر که زمان فوتبال میشده، طالبان منتظر جمع شدن تماشاچیان میشدهاند و بعد متهمین را در زمین فوتبال اعدام میکردند و ورزشکاران را مجبور میکردند بیاعتنا به آنچه گذشت، روی خونهایی که بر زمین ریخته، عادت کرده بوده و خودشان سرموقع جمع میشدهاند و از رفتار محرم به هنگام مرگ به خنده میافتادهاند و همهمه و شادی هم میکردهاند. اکنون نیز به نظر میرسد که برخی از مطبوعات مشتاقند که انسان دیگری به قتل برسد، انسانی که بارها خود را به دست بیایمانی خود و یا به دست ایمان خویش کشته است.
در زمانی که من به عنوان سازنده «سفر قندهار» به دنبال پیغام اصلی سفر قندهار که نجات افغانها از فقر و جهل است رفتهام، آدمهای شکم سیر انتقام جو در خم کوچه یک اتفاق نامربوط، یعنی شباهت ظاهری یک نفر در فیلمی به یک متهم برآمدهاند و ماهیت و معنی فیلم سفر قندهار را در دفاع از ملت افغانستان نادیده میانگارند.
مطبوعاتی که در 20 سال گذشته که در هر 5 دقیقه یک نفر در افغانستان به سبب فقر و جنگ کشته میشد و میمرد ساکت بودند.
در زمانی که جناح مترقی و اصلاحطلب ایران نگاهی به آینده و حل معضلات ایران در جهان دارد، جناحی متحجر و سودجو در آمریکا، همچنان در خط خطاب ایران به عنوان کشور تروریستیاند. کسانی که فقط میتوانند با شکم سیرشان فکر کنند.
یکشنبه است. سه روز پیش از افغانستان بازگشتهام، دوباره به سفر هرات رفته بودم. هرات همان هرات بود. راه هرات به همان خرابی بود. گرسنگان به یمن کمکهای مختصر بینالمللی، دیگر در حال جان دادن نبودند، اما از سوء تغذیه هیکلهایشان مرا به یاد گاندی بزرگ میانداخت و به یاد گرسنگان آفریقا....