تعریف ما از دین به صورتی است که همه ادیان را در بر میگیرد. هر چند که ما با بکار بردن کلمه «ادیان» مخالف هستیم چون دین یکی بیش نیست و اگر اختلافی باشد، در شرایع و احکام است و از آیات قرآن هم همین معنی استفاده میشود چنان که میفرماید: «تنها دین نزد خداوند اسلام است.»
یعنی دینی که در زمان نوح بوده با دینی که در زمان ابراهیم بوده با دین دوران عهدین و دوران اسلام، یکی است.
«دین» عبارت است از احساس وابستگی به یک موجود برتر و والاتر، بهگونهای که انسان همه شئون خود را از آنجا دریافت کرده و پیوسته از آنجا ـ بلاواسطه یا معالواسطه ـ فیض میگیرد. و این نگرش در همه ادیان الهی وجود دارد. البته ممکن است انسان در تشخیص آن وجود برتر، اشتباه بکند و مخلوقی را به جای خالق تصور کند ولی در احساس وابستگی او به وجود برتر و کاملتر که او و جهان را آفریده و به او پیوسته فیض میرساند (بلاواسطه یا معالواسطه) اختلافی نیست. دین به این معنا بین همه ادیان جهانی مشترک است.
ولی در ضمن این بحث باید بررسی کنیم که آیا مسأله به اینجا خاتمه میپذیرد یا نه؟ زیرا اگر دین تنها در وابستگی انسان، خلاصه شود اعتقاد ثمربخشی نخواهد بود. ما به دینی معتقدیم که اعتقاد به آن ثمربخش است. باید بدانیم که وابستهایم به جهان دیگر و آفریننده آن جهان دیگر ما را رها نکرده و ما را بدون غرض نیافریده است. در حقیقت ما از آفریننده یک نوع فیضی را دریافت میکنیم و در برابر این فیض، از ما توقعاتی دارد که نتیجه این توقعات هم به خود ما برمیگردد. خدایی که ما را آفریده است، برای هدف و غایت، آفریده است، ولی خود انسان مستقلاً نمیتواند به این هدف نائل شود. لذا خدا برای هدایت ما به آن غایت، آموزگارانی را از نوع بشر اعزام کرده است بنابراین اعزام آموزگاران را نیز باید تحت پوشش دین قرار دهیم. پس دین در حقیقت تنها وابستگی نیست، وابستگی به یک موجود برتر است که خواهان سعاد ما است نه شقاوت. او برای رهنمون کردن انسانها به سوی سعادت، آموزگارانی را اعزام میکند. تاریخ بشر هم تا آنجایی که در تاریخ سراغ داریم از وجود مصلحان الهی گزارش میدهد.
مسلماً تنها فرستادن آموزگار برای هدایت انسان کافی نیست. باید یک ضامن اجرایی هم وجود داشته باشد و آن اعتقاد به معاد و جهان دیگر است که در تمام شرایع و به تعبیر دیگر در تمام ادیان مورد قبول است.
برای اینکه برنامههای آنان اجرا بشود اعتقاد دیگری را به نام «یومالدین» جزو باورها قرار داده که همان روز قیامت است. تا اینجا به بخش نخست از (معنی دین) پاسخ گفتیم.
از اینجا، پاسخ بخش دوم نیز روشن میگردد و آن اینکه: اگر معنی دین همین باشد، فهم دین ممکن است. دو چیز ـ گذشته بر تعالیم پیامبران ـ به این فهم کمک میکند: یکی فطرت و دیگری خرد انسان. بنابراین دین، معجونی است از ادراکات فطری و عقلی و تعالیم انبیاء.
اما در جواب بخش سوم از سؤال اول که آیا فهم دین روشمند است یا روشمند نیست؟ باید گفت مسلماً روشمند است. فطرت برای خودش روش دارد، اگر ما بخشی از دین را از طریق فطرت بفهمیم روش آن معلوم است و باید دارای این علائم چهارگانه باشد.
1ـ گستردگی در میان تمام انسانها.
2ـ ریشه داشتن در آفرینش.
3ـ تابع اوضاع سیاسی و جغرافیایی نبودن.
4ـ استواری در برابر تبلیغات مخالف مفاهیم دینی.
خرد نیز روشمند است، خرد از برهان کمک میگیرد و اگر بخواهیم دین را از طریق آموزگاران الهی درک کنیم، آن هم روشمند است؛ چرا که آنان نیز کلامی دارند و با زبان قوم خودشان سخن میگویند و به صورت مبهم و غیر واضح بر زبان جاری نمیکنند و به اصطلاح، معما نمیگویند. پس فهم دین از این طریق نیز روشمند است. البته معنای این سخن این نیست که انسان در فهم دین هیچ خطایی نمیکند، بلکه منظور این است که اگر قواعد و ضوابط لازم را رعایت بکند خطایش بسیار کم است. علوم دیگر هم به همین ترتیب روشمند است و اصلاً در دنیا چیز بی روش نداریم، مگر اینکه کشکول باشد. حتی خود کشکول هم که بینظم است، برای خود نظمی دارد.
مسائل دینی گاهی تکیهگاه فطری دارد و از جمله اموری است که از درون انسان میجوشد، و گاهی جنبه فکری و عقلی، و گاهی جنبه نقلی و سماعی دارد و هر یک از اینها برای خود، روش خاصی دارند.
اگر دین را از فطرت بگیریم، باید علائم چهارگانه فطرت بر آن حاکم باشد و اگر آن را از عقل بگیریم، مسلماً باید یافتههای عقل برهانی باشد. یعنی بهگونهای باشد که برمبنای دلیل عقلی استوار باشد.
اما اگر دین را از کتاب و سنت «نقل» بگیریم باید شرایط نقل را فراهم سازیم. قرآن ما به زبان عربی است. زبان عربی، برای خود قواعد و دستور زبان خاصی دارد. باید از طریق آنها معنای کلام خدا را بفهمیم. اگر نص یا ظاهر است، باید آن را ، نص و ظاهر تلقی کنیم. اگر مجمل است، اجمال و ابهام آن را به کمک تصوص و ظواهر برطرف سازیم. مقصود این است که همانطور که شعر و نثر را تفسیر میکنیم، قرآن را نیز تفسیر کنیم. همانطور که دیگر کتابها را از طریق قواعد و دستور زبان آن کتاب میفهمیم، متون آسمانی هم همین حالت را دارند. تفاوتی که هست این است که قرآن خصوصیات دیگری نیز دارد که آن را از متون دیگر ممتاز میگرداند. قرآن را باید منحیثالمجموع، مورد قضاوت قرار داد. چون ممکن است آیهای، متذکر گوشهای از مطلب باشد و گوشه دیگر را آیه دیگر بیان کند. علاوه بر این، قرآن کتاب شریعت و قانون هم هست و روش قانونگذاری، این نیست که همه مسائل یکجا گفته شود. برعکس ممکن است کلیات را امروز بیان بکنند، تبصرهها را یک سال بعد. قرآن هم اگر کلیاتی درباره شریعت دارد، این کلیات حجت است ولی در عین حال باید به مخصص و مقیدها توجه داشته باشیم. همه این ضوابط را علمای ما در علم اصول مطرح کردهاند مباحثی نظیر اصالت ظهور، اصالت عدم قرینه، اصالهالحقیقه و شناخت مقام بیان از مقام اجمال و غیره که همگی به فهم کتاب و سنت، روش قانونمندی میدهد.
بنابراین فهم دین بیقانون نیست. کسی که در آن اظهارنظر میکند، باید از این اصول و قواعد اطلاع داشته باشد. اگر یک فرد بیگانه بخواهد در سرودههای فردوسی اظهارنظر بکند پذیرفته نمیشود، مگر اینکه قواعد زبان فارسی را بداند، مفردات آن را بشناسد، با شاهنامه تا حدی مأنوس و با کلماتش آشنا باشد. بعداً اظهارنظر بکند. کتاب دینی هم، چنین است. چنین نیست که هر کس ابتدائاً بیاید از طریق ترجمه قرآن، درباره آن اظهارنظر بکند. نه باید نسبت به خود آن کتاب آگاهی کامل داشته باشد و واجد شرایطی باشد که در فهم یک متن الهی لازم است. تفصیل اینها را در کتاب منشور جاوید بیان کردهایم و در اینجا تنها به رئوس آنها اشاره میکنم:
1ـ خود قرآن آشکارا میگوید که فهم من آسان است و اصلاً مشکل نیست:
«ما قرآن را برای پندگیری آسان نمودیم آیا متذکری نیست؟» در آیه دیگر میفرماید:
«چه شد که از قرآن رویگردان هستند گویی خرانی هستند که رم کردهاند از شیر»
البته باید توجه داشت که در عین آنکه آسان است، چنین نیست که هر کسی به تفسیر آن بپردازد. عیناً مثل کتاب فیزیک است که به زبان آسان نوشته میشود، ولی چنان نیست که همه بتوانند آن را بفهمند و بتوانند تدریس کنند، بلکه مفسر و مدرس آن باید از این دانش آگاهی داشته باشد تا بتواند کتاب را تدریس و تفسیر کند.
2ـ باید از قواعد زبان عرب و معانی مفردات آن آگاه باشد. مثلاً بداند معنی «عصی» در قرآن چیست؟ معنی عصی، گناه کردن نیست، بلکه به معنی مقاومت است و عرب به هر نوع مقاومت «عصی» میگویند. این مقاومت ممکن است معصیت اصطلاحی باشد و ممکن است مقاومت اخلاقی باشد.
3ـ بتواند قرآن را با قرآن تفسیر کند؛ زیرا قرآن میفرماید: «و نزلنا علیک الکتاب تبینا لکل شئ»
اگر قرآن تبیان و توضیح همه چیز است، توضیح خودش هم هست. مثلاً قرآن درباره قوم لوط میفرماید: «باران بر آنها فرستادیم.»
انسان خیال میکند خدا عذاب باران برای آنان فرو فرستاد ولی در آیه دیگر یادآور میشود که این باران، باران سنگ بوده و باران آب نبوده است.
«ما برای آنها سنگریزههایی فرستادیم، با کوچکترین سنگها آنان را نابود کردیم.»
4ـ باید به شأن نزولها مراجعه کند. شأن نزولها، ولو در تفسیر قرآن مدخلیت قطعی ندارد، اما به قرآن روشنی میبخشند. فرض کنیم شما یک دوبیتی را در موردی گفتهاید، اگر انسان مورد و شرایط سرودن آن را بداند، این دوبیتی را بهتر میفهمد. شأن نزول در حقیقت به متن، روشنی میبخشد.
5ـ باید در تفسیر آیات به احادیث صحیح مراجعه کرد. البته احادیث صحیح در تفسیر آیه ابتدائاً مدخلیت ندارند، ولی عرض کردیم این قرآن ویژگیهای عامی دارد که خاص آن در روایات آمده، مطلقی دارد مقیدش در روایات نهفته است. در قانونگذاری، کلیاتی را تصویب میکنند جزئیاتی را بعداً به وسیله تبصرهها بیان میکنند مثلاً میگویند فرد در بیست سالگی باید به سربازی برود، اما شش ماه دیگر چیز دیگری تصویب میکنند که قانون قبلی را مقید میکند.
6ـ باید قرآن را یکجا مطالعه کرد. ما اگر بخواهیم درباره قرآن نظر بدهیم مجموعه آیات قرآن را باید با هم و هماهنگ ببینیم. این همه مذاهب که در اسلام درست شده است، از این نقطه آغاز شده است که صاحب هر نحلهای آیهای را گرفته و از آیات دیگر غفلت نموده است. کسی که بخواهد در اهداف آیه، قضاوت قطعی بکند، باید مجموع آیات الهی را با هم دید و تا مجموع آیات در یک موضوع هماهنگ نشود نمیتوان نتیجه قطعی گرفت، خصوصاً که قرآن خودش میفرماید: «الله نزل احسن الحدیث کتاباً متشابهاً مثانی»
متشابه در این آیه متشابه اصطلاحی نیست، بلکه به معنی شبیه هم است. به دلیل این که میگوید مثانی (مکرر) چون یک مضمون، در آیات متعدد مکرر آمده است. قهراً اگر آیات یک موضوع در یکجا جمع بشود حقیقت روشنتر میشود.
7ـ باید سیاق آیات را در نظر بگیرید اگر آیهای را جداگانه لحاظ کنیم و ماقبل و مابعدش را در نظر نگیریم، نتیجه مطلوب حاصل نمیشود. مثلاً کسانی هستند که منکر خاتمیت هستند به این آیه استدلال میکنند: «یا بنیآدم اما یاتینکم رسل منکم»
و میگویند: پیغمبر شما این آیه را خوانده است. پس معلوم شد بعد از پیغمبر، پیغمبر دیگری خواهد آمد. درحالی که اصل آیه این است: «یا بنیآدم اما یاتینکم رسل منک یقصون علیکم آیاتی فمن اتق و اصلح فلاخوف علیهم ولاهم یحزنون.»
پیغمبر این آیه را آورده، ولی زمان این خطاب، آغاز خلقت است. یعنی هنگامی که آدم و حوا به زمین فرو آمدند، این خطابها نیز همراه آنان فرود آمد. در زمان آنها جدا میگوید:
«یا بنیآدم اما یاتینکم رسل.»
اماآنان چون ماقبل و مابعد آیه را در نظر نمیگیرند دچار این اشتباه شدهاند.
8ـ آگاهی از بعضی از مسائل فلسفی و علمی به معنای آیه روشنی بیشتری میبخشد. فرض کنید میخواهیم این آیه را معنا بکنیم. «ام خلقوا من غیر شئ ام هم الخالقون.»
انسان اگر قبلاً مسائل فلسفی را راجع به دور و تسلسل خوانده باشد، بهتر میتواند آن را تفسیر کند. یا آیه: «لو کان فیهما آلهه الاالله لفسدتا»
بحثهای فلسفی موجود درباره این آیه، به آن روشنی میبخشد. و یا در مورد این آیه:
«و من کل شئ خلقنا زوجین لعکم تذکرون»
آگاهی از اسرار نهفته در اتم و ترکیب آن از دو جزء به آیه ظهور بیشتری میبخشد و روشن میشود که در جهان فرد نداریم هر چه داریم زوج است. در اینجا منظور کلی این است که پیشرفت علوم به فهم قرآن روشنی میبخشد. البته نباید طوری آیه را تفسیر کند که مسأله علمی را بر تفسیر قرآن تحمیل کند، ولی میتوان آن را به صورت یک احتمال مطرح نمود.
بسیاری از آیات قرآن راجع به جنگ و غزوات یا گفتگو با منافقین و صحابه است. لذا آگاهی از تاریخ اسلام، شرط تفسیر آن دسته از آیات قرآن است. اگر کسی از آنها آگاهی نداشته باشد، نمیتواند آن دسته از آیات قرآن را به صورت روشن تفسیر بکند. همچنین در مورد آیات مربوط به قصص انبیاء نیز وضعیت از همین قرار است. یعنی آگاهی از قصص انبیاء نسبت به فهم آن دسته از آیات قرآن کمک میکند. البته نباید قرآن را بر آن داستانها تطبیق کرد. ولی شرحی که در قصص آمده است تا حدی قصص قرآن را روشن میکند.
9ـ آیات مکی و مدنی را بشناسد. چون شناخت این نوع آیات، خیلی مؤثر است. معلوم است که آیات مکی را نمیتوان در محیط مدنی تفسیر کرد همچنان که آیات مدنی را نمیتوان در محیط مکی تفسیر نمود. خلاصه تفسیر قرآن روشمند است و قاعده و قانونی دارد که برای فهم مقاصد آیات، باید آنها را رعایت کرد.
بعضی از فیلسوفان مطرح کردهاند که ما در تفسیر و استنباط متون فلسفی یا متون دینی روشهای قطعی نداریم و لذا همه محققان، در جهاتی با هم اختلاف دارند، ولی این ضوابط در علوم طبیعی وجود دارند و در آنجا اختلاف کمتر است.
مسلماً محسوسات به یقین نزدیکتر است. لذا اختلاف در محسوسات کمتر است؛ زیرا شخص، در علوم طبیعی آنچه که مورد بحق قرار میدهد، لمس میکند، با چشم میبیند، با گوش میشنود و... ولی در عین حال آنچنان نیست که شما مطرح کردهاید. به عنوان مثال شما فیزیک دوران نیوتن را ببینید با فیزیک حالا خیلی فرق کرده و بسیاری از قواعد آن به هم خورده است. پس چنان نیست که همه قواعد علوم هم، ثابت باشند، البته ما یک نتایج ثابتی داریم اما این قواعد چنان نیست که ثابت باشد. یا در پزشکی، پزشکی دوران شیخالرئیس کجا و پزشکی حالا کجا؟ ولی در علوم انسانی هم آنچنان نیست که قانون ثابتی نداشته باشیم. قوانین ثابت ولایتغیری در فهم قرآن داریم. گرامر آن، قانون ثابتی است. تقدیم ناسخ بر منسوخ، قانون ثابتی است. بهطوری که هرگز با وجود ناسخ نمیتوان به منسوخ عمل کرد. البته در بعضی از برداشتها اختلافاتی وجود دارد، ولی میتوان گفت مشترکاتشان بیش از نود درصد میباشد.