تاریخ انتشار : ۲۲ آذر ۱۳۸۶ - ۱۰:۱۹  ، 
شناسه خبر : ۲۰۶۵۶

* رضا جنیدی

من به اینجا آمده‌ام تا شما را از یک دشمن خوب محروم کنم!

گفته گورباچف به ریگان در جریان اجلاس سران در ریکیاویک

در حالی که اروپا و آمریکا بر تعلیق غنی‌سازی قبل از هرگونه مذاکره پافشاری می‌کنند، ایران با توجه به رفتار فریبکارانه پیشین غرب و براساس معاهده ان.پی.تی که غنی‌سازی اورانیوم را حق کشورهای عضو می‌داند، نه تنها بر ادامه غنی‌سازی تأکید دارد بلکه آن را به عنوان مهمترین برگ برنده خود قلمداد می‌کند.

اکنون این پرسش پیش می‌آید که ماهیت رفتار غرب یعنی پافشاری بر تعلیق قبل از مذاکرات حتی برای کوتاه‌ مدت و مثلاً دو ماه چه معنایی دارد!؟ آیا هدف آمریکا و اروپا از پیش شرط تعلیق، حتی در مدت بسیار کوتاه درخواست شده، ممانعت از دستیابی ایران به سلاح است!؟

پر واضح است که این درخواست غیرمنطقی غرب، ممانعت از تکثیر سلاحهای هسته‌ای نیست؛ زیرا اولاً واشنگتن در اقدامی مغایر با مفاد پیمان منع تکثیر سلاحهای اتمی، شماری از متحدان خود از جمله پاکستان و هند را که به طور غیرقانونی به سلاح اتمی دست یافته‌اند، مورد عفو قرار داده و نقش غیرقابل انکاری در تجهیز رژیم صهیونیستی به کلاهکهای هسته‌ای ایفا کرده است.

همچنین آشکار است که ادامه غنی‌سازی ایران در دو ماه درخواست شده و یا مدت زمان بیشتر به دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای منجر نخواهد شد؛ زیرا همان‌گونه که مقامهای ایرانی بارها اعلام کرده‌اند ایران براساس آموزه‌های دینی خود هرگز به دنبال تسلیحات کشتار جمعی نخواهد رفت و علاوه بر این همان‌گونه که البرادعی پنجشنبه شب هفته گذشته در یک نشست خبری در ریاض اعلام کرد، هم‌اکنون جمهوری اسلامی ایران فاقد هرگونه امکانات لازم برای تولید سلاح هسته‌ای است و تمامی فعالیتهای هسته‌ای تهران زیرنظر بازرسان این آژانس است.

دیگر اینکه براساس معاهده ان.پی.تی که ایران همواره به مفاد آن پایبند بوده، ممانعت از غنی‌سازی به لحاظ قانونی، نقض صریح این معاهده به شمار می‌آید.

به باور نگارنده، پاسخ به چرایی اصرار بی‌حد و حصر غرب بر «تعلیق غنی‌سازی قبل از مذاکرات» را باید در ورای مسایل دیپلماتیک و در پس نظریه‌های سلطه‌جویانه غرب ردیابی کرد.

استدلال مقاله حاضر بر این است که کشورهای غربی و در رأس آنها آمریکا تمایل چندانی به حل پرونده هسته‌ای ایران ندارند.

به اعتقاد نگارنده، سران واشنگتن خواهان حفظ وضع موجود، یعنی اوضاع به ظاهر متشنج اما در عین حال تحت کنترل آمریکا در خاورمیانه و به ویژه در خلیج‌فارس هستند.

با عنایت به این مهم، این مقاله تلاش دارد، ماهیت رفتار آمریکا در قبال پرونده هسته‌ای و به ویژه اصرار غیرمنطقی بر پیش شرط تعلیق را مورد بررسی قرار دهد.

سیاست «دشمن‌سازی»

پافشاری آمریکا بر معلق ماندن پرونده هسته‌ای ایران و عدم تلاش آشکار برای تنش‌زدایی و حل بنیادین این مسأله را باید در سیاست «دشمن‌سازی» و «انسانیت‌زدایی از حریف» در خاورمیانه و بویژه نسبت به جمهوری اسلامی ایران جستجو کرد.

تلاش آمریکا برای پیشبرد گفتمان «دشمن» را نیز می‌توان از چند منظر کلان مورد بررسی قرار داد: مهمترین هدف واشنگتن از تداوم سیاست «دشمن‌سازی»، فراهم نمودن زمینه حضور بلندمدت خود در این منطقه و جلوگیری از پیشرفت همه جانبه ایران از طریق متشنج نمودن اوضاع داخلی و انزوای بین‌المللی این کشور به بهای حذف هرگونه رقیب احتمالی در این منطقه خاورمیانه و خلیج‌فارس است. البته، سیاست آمریکا در قبال مسأله تعلیق از زوایای دیگری نیز قابل بررسی است که بحث و بررسی آنها در این مجال نمی‌گنجد.

یکی از برجسته‌ترین استدلالهای ژئوپلتیک آمریکا، خط درشتی است که بین فضای خودی و غیرخودی ترسیم می‌شود. کاریکاتورها، پوسترهای سیاسی، فیلمهای هالیوودی و در مجموع انگاره‌ سازیهای گوناگون آمریکایی نشان می‌دهد که فرایند «دشمن‌سازی»، پیش‌درآمدی برای دست‌یازی آمریکایی‌ها به مداخله‌جویی، تحقیر ملتها و نابود کردن انسانها به وقت جنگ است.

سران آمریکا با بهره‌گیری از گفتمان دشمن‌سازی برای مدت 40 سال، هویت کشور خود را به عنوان یک ملت براساس مقابله با نظام شوروی (سابق) تعریف کرده و شرکت در مداخلات نظامی در ویتنام، کره، گرانادا و... را براساس تقابل گسترده جنگ سرد توجیه می‌کردند. در پاسخ به این سؤال که چگونه ممکن است دو شریک استراتژیک در جنگ جهانی دوم یعنی آمریکا و شوروی به یکباره به دشمنی قسم خورده تبدیل شوند، به گونه‌ای که جرج‌‌کنان (George Kennan) کاردار آمریکا در مسکو در تلگراف مشهور خود از شوروی استدلال کرد که ماهیت شوروی به گونه‌ای است که هیچ گفتمانی نمی‌تواند و نباید با شوروی برقرار شود، ماهیت استراتژی ژئوپلتیکی و روانی آمریکا در طول جنگ سرد را آشکارتر می‌نماید. در این باره باید گفت: مبالغه «خطر و تهدید شوروی»، ایالات متحده را از قدرتی منزوی به یک قدرت مداخله‌گر که خود را به مبارزه برای ایجاد جهانی با اقتصاد آزاد و نظام سرمایه‌داری موظف می‌داند، تبدیل کرد. به گمان روشنفکران دولتی آمریکا، ترس بی‌حد و مرز ایجاد شده، یک تعهد نامحدود و بی‌حد و مرز ایجاد کرد.

دوم، ایجاد سیستم امنیتی مورد نظر آمریکا (ناتو) از طریق ارعاب و تهدید کشورهای اروپای غربی و سوم، موجه جلوه دادن مداخله و حمله به کشورهایی که به گمان روشنفکران ایالات متحده در ردیف کشورهای ضد ارزشها و منافع آمریکا، دسته‌بندی می‌شدند.

سیاست دشمن‌سازی دوران جنگ سرد نیز به شکل دیگری اما با شدت و گستره جغرافیایی بیشتری پیگیری شد.

به تعبیر بروس کامینگز (Bruce Comings) پایان جنگ سرد به مانند مسابقه‌ای است که در آن دو اسب در حال دویدن به دور یک میدان هستند که به یکباره پای یکی از اسبها (شوروی / ورشو) می‌شکند و از دور مسابقه خارج می‌شود، اما حریف (آمریکا / ناتو) بدون توجه به این موضوع به دویدن خود ادامه می‌دهد.

برای حل چنین مشکلی نیاز به دشمنی جدید برای بلوک پیروز جنگ سرد ضرورتی انکارناپذیر بود، زیرا به گمان رابیت انگستروم (Robit Angstrom) بدون جنگ سرد چه ویژگی برای آمریکایی بودن می‌توان متصور شد؟!

وی ادامه می‌دهد: «اگر آمریکایی‌ بودن به معنی پایبندی به اصلهای آزادی، مردم‌سالاری، فردگرایی و مالکیت خصوصی باشد، و اگر یک امپراتوری اهریمنی برای تهدید این اصل‌ها در میان نباشد، آمریکایی بودن چه معنایی دارد و چه چیزی را می‌توان منافع ملی آمریکا به شمار آورد؟»

پس از جنگ سرد و در پی حذف شوروی سابق به عنوان یک دشمن قوی، مشخص و تعریف شده، آمریکایی‌ها مجبور بودند تا نوع جدیدی از دشمن را بیابند و به افکار عمومی معرفی کنند.

دشمنی که بتواند این‌گونه القا کند که ایالات متحده از طرف دشمنان خارجی مورد تهدید قرار گرفته است.

زیرا کنگره و مردم آمریکا تنها زمانی بودجه و هزینه‌های نظامی عظیم را در حد دوره جنگ سرد حمایت می‌کنند که باور نمایند توسط دشمنان قدرتمندی تهدید می‌شوند.

آنچه سیاستمداران آمریکایی تلاش داشتند به بزرگنمایی آن بپردازند، تأثیر گسترده کشورهای یاغی و تندرو که قوانین بین‌المللی را زیرپا می‌نهند و در عین حال به دنبال دستیابی به تسلیحات هسته‌ای هستند، بود. با این تعبیر، آمریکا خطرهای پس از جنگ سرد را به مراتب گسترده‌تر و خطرناک‌تر از دوره قبلی و وظیفه خود را خطیرتر و مهمتر از گذشته جلوه می‌دهد. این کشورها، به ویژه ایران، عراق، لیبی، سوریه و کره شمالی تصویر غالب و مسلط «دشمن» در واشنگتن شدند.

میشل‌تی‌.کلر در سال 1995 تیغ دشمنی آمریکا را در دکترین خود تحت عنوان «کشورهای جدید یاغی» متوجه ایران می‌نماید.

وی در سرآغاز دکترین خود می‌نویسد: واشنگتن بار دیگر با کشورهای تندرو و یاغی روبرو شده است. هشدارها و تبلیغات اخیر در مورد ایران به عنوان یک قدرت دارای پتانسیل هسته‌ای آخرین تجلیات مشغله فکری سیاستگذاران آمریکایی در مورد تعداد محدودی از کشورهای تندرو است که تهدیدکننده اصلی امنیت آمریکا و کشورهای غربی می‌باشند.

«کلر» در این دکترین، مسأله ضرورت آمادگی آمریکا برای برخورد با قدرتهای هسته‌ای مدرن جهان سوم مانند ایران که دارای خصومت تاریخی با ایالات متحده نیز هستند، اشاره می‌کند.

بنابراین، آمریکا با وارد کردن ایران در فهرست کشورهای محور شرارت و حامی تروریسم تلاش می‌کند که این‌گونه القا کند که ایران به ارزشهای جهانی حمله می‌کند و بدین لحاظ سزاوار تادیب است. به عنوان مثال، «جاشوا موراوچیک» (Joshua Muravchik) نویسنده افراطی مؤسسه مطالعاتی امریکن اینتر پرایز (AEI) با هدف تصویرسازی غلط از ایران می‌نویسد: «واقعیت این است که ما نمی‌توانیم با یک ایران هسته‌ای زندگی کنیم. یک دلیل آن تروریسم است! زیرا که ایران از گروههایی همچون حماس و حزب‌ا... حمایت می‌کند. دلیل دیگر هم این است که یک ایران هسته‌ای تهدید خطرناکی برای جمعیت 6 میلیون نفری اسراییل خواهد بود. حتی اگر ایران بمبی را به طرف اسراییل پرتاب نکند، داشتن صرف سلاح هسته‌ای نتایج فاجعه‌باری خواهد داشت، زیرا ایران می‌تواند کلمه «پایان» را برای سیستم منع گسترش سلاحهای هسته‌ای به کار برد.»

گفتمان «دشمن» و منافع آمریکا

همان‌گونه که مبالغه «خطر و تهدید شوروی»، ایالات متحده را از قدرتی منزوی به یک قدرت مداخله‌گر تبدیل کرد، عدم حل مسایل تنش‌زا مانند دستیابی ایران به انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای و حفظ وضع موجود در خلیج‌فارس یعنی بزرگنمایی خطر ایران اتمی و متهم نمودن ایران به حمایت از تروریسم و مسایل این‌گونه، از چند جهت تأمین‌کننده هدفهای استراتژیک آمریکاست.

سران آمریکا با درخواست غیرمنطقی و ناعادلانه «تعلیق پیش از مذاکره» و القای اینکه ایران برخلاف فشارهای بین‌المللی و قطعنامه‌های شورای امنیت همچنان برای دستیابی به سلاح هسته‌ای تلاش می‌کند چندین هدف را پیگیری می‌کنند که مهمترین آنها عبارتند از:

تضمین حضور بلندمدت نظامی آمریکا در خلیج‌فارس: رهبران آمریکا از روزولت تا جورج بوش در توجیه اقداماتشان در سراسر جهان، برداشت خداگونه جهانی دارند و با استفاده از کلیشه‌های اختصاری «جهان آزاد» و «جهان به اسارت درآمده» درصدد ایجاد مفهوم سیاه و سفید در سیاستهای بین‌المللی هستند.

آنها در شرایط کنونی نیز این‌گونه القا می‌کنند که هدف جهانی و الهی آنها ممانعت از دستیابی ایران به تسلیحات هسته‌ای است، بنابراین، حضور نظامی در مرزهای پیرامونی این کشور و مهار آن شرطی لازم برای حفظ صلح و ثبات جهانی است.

همچنین بزرگنمایی خطر ایران برای اعراب و انعقاد قراردادهای نظامی با کشورهای حاشیه خلیج‌فارس و تضمینهای امنیتی به آنها در ازای کسب امتیازهای گسترده از دیگر اهداف آنهاست.

تضمین به اصطلاح عرضه امن انرژی خلیج‌فارس به کشورهای مصرف‌کننده نفت: نگاه آمریکا به خلیج‌فارس نگاهی عمدتاً استراتژیک است تا منطقه‌ای. از دید آمریکا خلیج‌فارس اهمیت ویژه‌ای در ایجاد نظام ژئوپلتیک تک قطبی مورد دلخواه ایالات متحده دارد؛ زیرا این منطقه به عنوان بزرگترین منبع نفتی غیرقابل جایگزین انرژی تا سال 2025 مطرح خواهد بود و آمریکا با تأمین به اصطلاح امنیت مسیرهای انرژی این منطقه، امتیازهای بسیار گسترده‌ای از کشورهای مصرف‌کننده بزرگ نفت به ویژه چین، ژاپن و اروپا دریافت می‌کند.

نکته قابل ملاحظه این است که نقش امنیتی آمریکا در عرضه امن انرژی، زمانی به عنوان یک اهرم قدرت در اختیار واشنگتن خواهد بود که اوضاع منطقه متشنج جلوه داده شود.

ایالات متحده با پیچیده کردن پرونده هسته‌ای و بزرگنمایی این مسأله که اگر ایران به بمب اتم دست یابد، عرضه انرژی از مسیر تنگه هرمز را مسدود خواهد کرد، کشورهای مصرف‌کننده انرژی را در پرونده هسته‌ای ایران با خود همراه ساخته است.

تضعیف جایگاه استراتژیک ایران در منطقه و نظام بین‌الملل:

به گمان آمریکایی‌ها چنانچه کشورهای منطقه خلیج‌فارس بویژه ایران و عراق بتوانند امنیت حوزه خلیج‌فارس و عرضه انرژی را تأمین کنند، حضور نظامی آمریکا در این منطقه استراتژیک به طور طبیعی زیر سؤال خواهد رفت.

آمریکا سناریوی پیچیده‌سازی پرونده هسته‌ای ایران را از دو منظر پیگیری می‌کند اول اینکه با صدور قطعنامه‌های پی‌در‌پی و بزرگنمایی تهدیدهای ناشی از این قطعنامه‌ها، وحدت و انسجام داخلی را خدشه‌دار کند و مردم را نسبت به مزیتهای هسته‌ای شدن کشور در قبال فشارهای غرب دچار تردید نماید.

دوم اینکه، با صدور قطعنامه‌های غیرعادلانه که بی‌تردید ایران از آنها سرباز خواهد زد، درصدد است رفتار ایران را خلاف موازین بین‌المللی نشان دهد تا از طریق انزوای سیاسی ایران، امنیت سرمایه‌گذاری اقتصادی در کشور را تحت‌الشعاع قرار دهد که طرح دکترین مهار دوجانبه، تصویب قانون داماتو و تصویب قطعنامه‌های 1737 و 1747 با همکاری مهره‌های پلاستیکی خود در شورای امنیت در این راستا ارزیابی می‌شود.

بهانه‌های ناتمام

آنچه مشخص است فرایند بیگانه‌سازی آمریکا علیه شوروی سابق در زمان جنگ سرد شباهت زیادی به سیاست دشمن‌سازی آمریکا علیه ایران دارد.

همان‌گونه که پس از جنگ جهانی دوم، متحد استراتژیک آمریکا در مبارزه با نفوذ آلمان یعنی شوروی به یکباره به دشمنی تبدیل شد که هیچ‌گونه گفتمانی نباید با آن برقرار می‌شد، ایران نیز که قبل از انقلاب همکاری هسته‌ای نزدیکی با آمریکا داشت، به یکباره به دشمنی تبدیل شد که بدون هماهنگی با آژانس به دنبال تسلیحات هسته‌ای است و البته مذاکره با این کشور نیز هیچ سودی نخواهد داشت.

در زمان جنگ سرد، مبارزه با کمونیسم، هویت آمریکا را تعیین می‌کرد، اما در دوره کنونی، مبارزه با خطر کشورهای به اصطلاح یاغی که به دنبال دستیابی به تسلیحات هسته‌ای هستند، هویت آمریکا را تعیین می‌کند و به مداخله‌جویی‌های این کشور در هر منطقه جهان از جمله خاورمیانه و خلیج‌فارس مشروعیت می‌بخشد.

در مجموع، سران آمریکا با پیچیده‌تر کردن پرونده هسته‌ای ایران و طفره رفتن از حل و فصل منطقی آن به بهانه‌هایی همچون «تعلیق قبل از هرگونه مذاکره» تلاش می‌کنند تا توجیه رفتار مداخله‌جویانه خود، هدفهای ژئوپلتیکی و ژئواکونومیکی واشنگتن در این منطقه حساس را پیگیری کنند.