پروفسور حمید مولانا
استراتژی «براندازی دولت ها» و «استقرار حکومت های مورد نظر» که سیاست آمریکا را در مورد کشورهای موسوم به «جهان سوم» به مدت طولانی تشکیل داده و اخیراً نیز به عنوان استراتژی «تغییر رژیم» از طرف رئیس جمهور کنونی آمریکا، جرج دبلیوبوش صریحاً اعلام شده است، با مشکلات و شکست های قابل توجهی مواجه شده است. این استراتژی که مبتنی بر کنترل نخبگان کشورهای به اصطلاح «در حال توسعه» و براساس همکاری های مشترک سیاسی و اقتصادی با هیئت حاکمه چنین نظام ها استوار بوده است، اکنون با مقاومت و اعتراض و قیام خود مردم وملت ها روبرو شده است.
تحلیل گران و سیاستگذاران و دست اندرکاران آمریکا هیچ وقت به مردم عادی و افکار عمومی ملت های غیراروپائی احترامی قائل نشده اند و اکنون این خود ملت ها هستند که به تدریج از نخبگان خود سلب اعتماد کرده و مستقیماً با سیاست های جهانی، منطقه ای و محلی آمریکا روبرو شده و رویاروئی پیدا کرده اند. واخوردگی، مرعوبیت، و اطاعت نخبگان این کشورها در مقابله با دخالت و فشارهای خارجیان و به ویژه آمریکا، و تقلید کورکورانه آنها از نهادهای سلطه گرانه حزبی، رسانه ای، و دیوان سالاری و دولتی، مشروعیت این شخصیت ها و نهادهای تحت کنترل آنها را تنزل داده است.
ورشکستگی نخبگان حاکم و وابسته در «جهان سوم» با انقلاب اسلامی ایران شروع شد و آثار تزلزل آن بزودی در مصر، لبنان، ترکیه، الجزایر و سایر نقاط بروز کرد و عارضه های آن به خوبی در فلسطین و در کودتای نافرجام اخیر ونزوئلا مشاهده می شود. خلاصه اینکه ملت ها در مقابله با سیاست خارجی آمریکا، از نخبگان و دولت های حاکم خود عبور کرده اند و این آغاز یک تحول بزرگ سیاسی و اجتماعی در سیستم بین المللی است.
جنگ و دخالت آمریکا در افغانستان هم نشانه استفاده واشنگتن از نخبگان آن کشور و هم شاخصی از ناتوانی و عدم مشروعیت رهبران سیاسی آن سرزمین است. کودتای دوسال و نیم پیش در پاکستان و دخالت نظامی آمریکا در هر دوکشور افغانستان و پاکستان، نشان می دهد که آمریکا اکنون کنترل این دورژیم را از طریق جنگ و مداخله نظامی حفظ می کند.
خبر لشکرکشی احتمالی آمریکا در سال آینده به عراق برای براندازی رژیم صدام که توسط چندروزنامه وابسته به قدرت مانند «نیویورک تایمز» و «بالتیمورسان» در این هفته منتشر شد از یک جنبه، واکنشی بود به شکست کودتای مورد حمایت آمریکا در ونزوئلا. در حقیقت جنگ آمریکا در خلیج فارس، حفظ صدام در عرصه قدرت، حمایت رژیم های وابسته اعراب با استقرار قوای نظامی در آن منطقه ماهیت «استراتژی تغییر رژیم» واشنگتن را از طریق نخبگان محلی و در صورت لزوم از مسیر مداخلات نظامی و جنگی آشکار می کند. آنچه در این معادله محسوب نشده است حضور مردم در کارزار قدرت است.
در دودهه ای که از آغاز جنگ تحمیلی عراق و ایران گذشته است سیاست خارجی آمریکا سه استراتژی اصلی در مقابله با ایران داشته است: (1) استراتژی براندازی نظام اسلامی، (2) استراتژی ملی گرائی ایران و حمایت از آن در مقابله با نظام اسلامی، و (3) استراتژی غربی کردن ایران و ادغام آن در سیستم جهانی آمریکا. این سه استراتژی آمریکا در مورد ایران با سه استراتژی جهانی آمریکا که پس از فروپاشی شوروی و رژیم های سوسیالیستی اروپای شرقی ومرکزی اتخاذ و اعلام شد، کاملاً منطبق بوده است.
سه استراتژی جهانی آمریکا عبارتند از: (1) حفظ برتری اقتصادی، نظامی، و تکنولوژیک، 2) جهانی سازی و ابعاد اقتصادی و فرهنگی آن، و 3)حفظ امنیت بین المللی در جهت مهارسازی سیاسی نظام های مختلف و تأمین منافع آمریکا. آمریکا هم چنین با سه نگرانی بزرگ مواجه است که کم و بیش سیاست های داخلی و خارجی این کشور را در سال های اخیر خلاصه می کند.
این نگرانی ها عبارتند از 1)آشوب و اغتشاش داخلی و خارجی علیه نظام آمریکا از جمله خرابکاری ها و عملیات تروریستی، 2)ضعف ایمان و اطمینان در تصویر و انگاره سرمایه داری و امکان پیدایش یک مکتب جدید به عنوان یک «نظام آلترناتیو» در مقابله با آمریکا، و 3)دسترسی نظام های دیگر به سلاح های هسته ای و پیشکسوتی دیگران در علوم، اطلاعات و تکنولوژی.
تعجب نیست که آمریکا در دو دهه اخیر سه واحد سیاسی و اقتصادی را بیش از هر نظام دیگر زیر نظر داشته و تحولات داخلی آنها را بیش از سایرین مورد توجه قرار داده است؛ چین، ایران و اتحادیه اروپا.
چین از نظر جمعیت مهم ترین کشور دنیا و از نظر اقتصادی به عنوان پررشدترین نظام، و از نظر سیاسی کشوری که بین سوسیالیسم و کاپیتالیسم در حال انتقال است، مورد توجه سیاستگذاران آمریکاست. ایران به عنوان تنها نظام انقلابی و اسلامی نه تنها می تواند عرصه فعالیت را برای آمریکا و منافع او در خاورمیانه تنگ کند بلکه به عنوان یک الگوی جدید در صورت موفقیت می تواند پیشرو همه کشورهای اسلامی شده و سیستم کاپیتالیسم و سوسیالیسم و انواع آنها را به چالش بطلبد.
اتحادیه اروپا نیز به عنوان یک قدرت قاره ای و ملی گرائی اروپائی و یک نظام اقتصادی و مالی بزرگ می تواند جهانی سازی آمریکا و نوع و رتبه ابرقدرتی و امپراتوری آن را به خطر اندازد. البته سایر کشورها و مناطق برای آمریکا مهم و حیاتی هستند ولی آنچه ایران و چین و اتحادیه اروپا را نمونه می کند منابع و گرایش های دینی و مکتبی، وسعت جمعیت و ظرفیت اقتصادی و رقابت آنها در بازارهای تولید و توزیع است.
گرچه واشنگتن با مراقبت کامل، ایران را تحت نظر دارد ولی در دو دهه گذشته آمریکا هیچ وقت تجدید روابط با ایران را در دستورکار کاخ سفید قرار نداده است و مسئله ایران هم چنان در دستور کار مدیرکل ها یا معاونین وزارتخانه ها و مؤسسات و کمیته های مربوط باقی مانده است. اظهارات بیل کلینتون و وزیر خارجه او در سال های 1999 و 2000 میلادی بیشتر در حمایت از «جریان اصلاح طلبی» و به منظور تغییر هرچه بیشتر محیط داخلی ایران و آماده کردن تهران برای قبول شرایط چنین تجدید روابطی است.
از زمان ریاست جمهوری رونالد ریگان تا امروز سیاست خارجی آمریکا تغییر فوق العاده ای که بر روابط ایران و آمریکا تأثیر بگذارد، نکرده است. در سال های اول ریاست جمهوری کلینتون به ویژه در اوائل 1994 محیط سیاسی در آمریکا بیش از هر موقع دیگر تغییر جهت داد و در یک جهت محافظه کارانه افراطی که در آن دست راستی ها نفوذ بیشتری پیدا کرده بودند حرکت کرد.
در حقیقت، مهم ترین خبر در آمریکا در آن سال، تغییر تدریجی ولی دائمی مرکز ثقل سیاسی به جبهه افراطیون محافظه کار دوران نیکسون، ریگان، و بوش بود. این تغییر مسیر و انتقال محیط سیاسی موقعی صورت گرفت که حزب دموکرات در کنگره آمریکا اکثریت داشته و کاخ سفید را تحت ریاست جمهوری کلینتون در دست داشتند.
گرچه از جنبه مکتبی و ایدئولوژیک تفاوت چندانی بین حکمرانان آمریکا یعنی حزب جمهوریخواه و حزب دموکرات وجود ندارد ولی از جنبه تاریخی و سنتی، مخصوصاً از دوران ریاست جمهوری فرانکلین روزولت در دهه سوم قرن بیستم، دموکرات ها جبهه قابل توجهی از لیبرال ها و اصلاحیون این کشور را تشکیل داده و حداقل در برنامه های داخلی اقتصادی و اجتماعی آمریکا از حمایت طبقه های متوسط برخوردار بوده اند. امروز با تسلط جمهوری خواهان به کاخ سفید و کنگره این جریان محافظه کاری مستحکم تر شده است.
یک نگاه مختصر به روابط ایران و آمریکا از جنگ جهانی دوم تا به امروز نشان می دهد که انتقال قدرت از یک حزب به حزب دیگر در آمریکا در سیاست اصلی آنها نسبت به ایران تغییری نداده است: برنامه کمک های اصل چهار ترومن در حمایت از رژیم ضدکمونیستی از جمله ایران، کودتای 28 مرداد در ریاست جمهوری آیزنهاور، حمایت از «اصلاحات و انقلاب سفید» شاه در دوران کندی، ژاندارم کردن ایران برای حفظ منافع آمریکا در خلیج فارس در حکومت های جانسون و نیکسون، حمایت فورد از سیاست انرژی ایران در مقابله با اعراب، پذیرائی کارتر از رژیم پهلوی در آخرین سال های نظام شاهنشاهی.
از دیدگاه واشنگتن و از نظر سیاستگذاران آن کشور، آمریکا با نفوذ و دخالت و حضور سیاسی و اقتصادی و حتی فرهنگی خود در کشورهای هم مرز ایران، جمهوری اسلامی را تحت فشار و محاصره منطقه ای قرار داده است: وضعیت نامعلوم عراق، حضور قوای نظامی و ناوگان دریائی آمریکا در خلیج فارس و کشورهائی مثل بحرین، کویت و عربستان سعودی، حکومت سکولار در ترکیه، سرمایه گذاری آمریکا و نفوذ آن کشور در منطقه قفقاز و آسیای مرکزی، اختلافات مرزی بین آذربایجان و ارمنستان، عدم ثبات اقتصادی و سیاسی درتاجیکستان و ترکمنستان و غیره، جنگ های داخلی و اغتشاشات در افغانستان، وضع بی ثبات پاکستان و وابستگی آن به غرب.
گرچه به نظر می رسد آمریکا و روسیه از جنبه سیاسی با یکدیگر تفاهم داشته باشند ولی در مسائل و حوزه های اقتصادی و مالی است که رقابت و اختلاف این دو کشور و رابطه آنها با ایران، بیش از پیش ظاهر خواهد شد. آمریکائی ها همان طوری که بارها واشنگتن اظهار داشته است چشم به منابع طبیعی آسیای مرکزی و قفقاز بخصوص نفت و گاز دارندو هدف کمک اقتصادی غرب مخصوصاً آمریکا این است که از روسیه یک بازار و یک اقتصاد به تمام معنی سرمایه داری و مصرفی درست کند.
روس ها فکر می کنند که با دریافت کمک اقتصادی از غرب خواهند توانست به بحران کنونی خود خاتمه داده و بالاخره با مانورهای قدیمی و تاریخی خود مجدداً به منابع طبیعی و اقتصاد کشورهای همجوار خود تسلط یافته و از جنبه مواد اولیه و منابع حیاتی از این منطقه بهره برداری کامل کنند.
سیاست واشنگتن مبنی بر «فرو نشاندن نظام جمهوری اسلامی ایران» در سال های 1995 و 1996 با مشکلات زیادی روبرو شد. علی رغم فشارهای فراوان واشنگتن، روسیه و چین تقاضای آمریکا را مبنی بر لغو قراردادهای همکاری انرژی اتمی با ایران رد کردند. در تابستان 1994 آنتونی لیک مشاور ویژه رئیس جمهور آمریکا در امور امنیت ملی در مقاله ای که در واشنگتن پست چاپ کرد (24ژوئیه) این طور نوشت: «علی رغم پایان رقابت بین ابرقدرت ها، خاورمیانه جنبه حیاتی خود را برای آمریکا حفظ کرده است.
جریان آزاد نفت، رفاه و امنیت اسرائیل، ثبات کشورهای عربی دوستدار آمریکا، ضرورت فرونشاندن دولت های مختلف و جلوگیری از سرایت اسلحه های اتمی، همه این معنی را دارند که ما نمی توانیم در این منطقه تماشاگر باشیم. » آنتونی لیک به قول خود با این جملات «قلب سیاست امریکا» را در این ناحیه و نسبت به کشورهائی مثل ایران بیان کرد. ولی در عرض چند سال نه تنها قرارداد سازش و صلح بین اعراب و اسرائیل به آرامش و امنیت خاورمیانه کمکی نکرد بلکه خونریزی و خصومت شدت پیدا کرد و رهبران عرب که به این قرارداد تن دادند در گرداب و بحران مشروعیت سیاسی غوطه ور شدند.
آمریکا که ایران را یک نظام «یاغی» یا سرکش می شناسد سعی داشت با سیاست فرو نشاندن و با جلوگیری از پیشرفت های صنعتی و اقتصادی ایران نه تنها این کشور را به عنوان یک کشور توانای اسلامی از جرگه قدرت های بین المللی دور نگه دارد بلکه با تضعیف آن سیاست داخلی و خارجی جمهوری اسلامی ایران را در جهت نظام جهانی غرب به حرکت درآورد. واشنگتن عقیده داشت که سیاست فرو نشاندن ایران با تشویق عراق به جنگ با ایران شروع شد و در محیط کنونی منطقه ای و بین المللی باید با فشارها و حتی تحریم اقتصادی ادامه یابد.
در دهه های بعد از جنگ جهانی دوم دکترین «فرو نشاندن» پایه های اصلی سیاست خارجی امریکا را علیه شوروی سابق تشکیل می داد و سیاستگذاران آمریکا حال می خواستند این روش را درباره ایران تکمیل کنند. از نظر واشنگتن، گرچه ایران یکی از امضاکنندگان پیمان عدم توسعه و تکثیر سلاح های اتمی است و احداث راکتورهای انرژی اتمی و همکاری با روسیه و چین طبق تبصره چهارم این پیمان حق مسلم ایران بوده و قانونی است با این حال پیشرفت های علمی و صنعتی ایران در این رشته منجر به اخذ قدرت اقتصادی و سیاسی و نظامی شده و این چیزی است که امریکا باید از آن جلوگیری کند.
فشار کاخ سفید به کمپانی «کونکو» که منجر به لغو قرارداد یک میلیارد دلاری اکتشاف نفت در منطقه خلیج فارس بین این کمپانی و ایران شد، دنباله این سیاست تبعیض اقتصادی آمریکا و در حقیقت در جهت محاصره اقتصادی و صنعتی ایران بود. علی رغم فعالیت های ضدایران، کوشش جهت دسترسی و تسلط به منابع و بازار و امکانات تجارت با ایران از طرف بسیاری از کمپانی های آمریکائی و اروپائی و خارجی ادامه یافت.
یکی از دلائل اصلی تصمیم آمریکا علیه ایران وارد آوردن فشار مداوم برای افزایش نارضایتی داخلی در ایران و بالاخره امید به تعویض نظام سیاسی ایران و در نتیجه تعدیل در اسلام گرائی در منطقه بود. آمریکائی ها در سیاست خود در منطقه شوروی سابق و آسیای مرکزی نیز پای خود را فراتر گذاشته و با هرگونه پیوند اقتصادی و سیاسی قابل توجهی بین روسیه و جمهوری های آسیای مرکزی و ایران مخالفت کردند.
آمریکائی ها پیروزی خاتمی را در انتخابات ریاست جمهوری نشانه ای از نارضایتی های مردم علیه جمهوری اسلامی ایران و خود نظام تعبیر کرده و به این نتیجه رسیدند که سیاست «فرونشاندن» ایران باید به سیاست «براندازی نظام از طریق اصلاحات موردنظر آمریکا» تبدیل شود. امروز آمریکائی ها از این سیاست مایوس شده اند. ترکیب جامعه ایران همیشه پیچیده تر و عمیق تر از آن بوده است که بتوان با ترازوی «سنتی» و «مدرن» سنگینی آن را اندازه گرفت. گفتمان واشنگتن و پاسخ تهران را باید در چارچوب این تجربه تاریخی بررسی و مطالعه کرد.