تاریخ انتشار : ۰۴ آبان ۱۳۹۱ - ۰۹:۴۲  ، 
شناسه خبر : ۲۰۷۹۹۷
اشاره: در شماره پیش بخش نخست گفتگو با پژوهشگر مسیحی آقای دکتر عون به چاپ رسید. اینک بخش دوم و ادامه سخن:

* ابطحی: کمال دین در چیست؟ دلایل کمال یا نقص دین چیست؟ آیا باید این دلایل را از بیرون دین اتخاذ کرد یا باید آنها را از دین استخراج کرد؟ معیارهای حق و حقیقت در دین چیست و آیا این معیارها از خود دین گرفته می‌شود؟ آیا دینی یافت می‌شود که مدعی کمال نباشد؟ تقدس دین به چه معناست؟
** دکتر عون: دین تجلی وحی الهی در تاریخ است و در پی نفوذ به اعماق انسان و تاریخ برای اشراف بر همه ابعاد هستی است. ادیان مدعی‌اند که به همه هستی و همه هویت انسانی توجه دارند و قضاوت کردن در باب درستی این ادعا بسیار دشوار است. منشأ این دشواری دو چیز است: امتناع متد یک یا روش شناختی و تقابل تاریخی میان مضمون وحی الهی و زندگی انسانی. امتناع روش شناختی از اینجا ناشی می‌شود که زبان دینی نمی‌تواند بر واقعیت انسانی احاطه یابد، به ویژه، در پی تحولات علمی سترگی که در قرن بیستم رخ داده است، گواه آشکار این سخن آن است که علمای الهیات معاصر از بنا کردن زبان دینی فراگیر روی‌ گردانده‌اند (کاری که متألهان قرون وسطی انجام می‌دادند). اکنون زبان مسیحیت نمی‌تواند در راه درک راز هستی و نیل به کنه آن خود را معصوم و مصون از خطا بداند. در این راه صرفاً باید به رابطه فیاض با حضرت مسیح دلگرم بود.
اکنون زبان مسیحیت به زبان حسی بدل شده و داوری درباره مسیحیت دو چندان دشوار شده است. این زبان فراگیر نیست؛ اما همچنان از دینداران تعهد دینی طلب می‌کند. در زبان فراگیر می‌توان تعارض و تباین توصیف الهیاتی از واقعیت و توصیف علمی از واقعیت را استخراج کرد و براساس این تباین و تعارض متحمل درباره نگرش دینی داوری موجهی صورت داد، اما در زبان حسی نم‌توان چنین داوریی کرد؛ مثلاً انجیل از ارزشهایی نظیر مهربانی، گذشت و دوستی سخن گفته است، اما در جامعه انسانی معاصر که دچار انواع بحرانهاست، نمی‌توان درباره تحقق‌پذیری این ارزشها داوری کرد. نه مهربانی و گذشت انجیلی تعریف و حد و مرز روشنی دارد و نه واقعیت انسانی ساختاری روشن دارد. در چنین شرایطی چگونه می‌توان در مورد مسیحیت به داوری پرداخت و در مورد تناسب یا عدم تناسب آن با واقعیت و طبیعت انسانی برهانی قاطع عرضه کرد؟ چگونه می‌توان نقصانهای دین در توجه به کمال و کیان انسانی را مدلل کرد؟ این پرسشها وقتی شدت می‌یابد که بخواهیم مضمون وحی الهی و داده‌های برخاسته از واقعیت را مقایسه کنیم. تعارض تاریخی این دو، جنبه‌ای دیگر از معضل مسیحیت است و داوری درباره مسیحیت را دشوار می‌کند.
پس حرکت تاریخی مسیحیت مرهون حرکت در موقعیت بحرانی ناشی از تعارض این دو قطب است: یکی دستاورد والای حضرت مسیح که ملکوت و غلبه بر شر و مرگ را بشارت می‌دهد و دیگری کوشش عملی انسان برای نیل به این دستاورد. از آنجا که مسیحیت نجات را قابل تحقق می‌داند، داوری درباره مسیحیت، تا رسیدن به مرحله کمال و از میان تعارضها، به تأخیر می‌افتد. البته تحقق چنین مرحله‌ای، از پایان تاریخ خبر می‌دهد، زیرا در آن مرحله حقایق ملکوتی با واقعیتهای انسانی تطابق پیدا می‌کند. در هر حال مهم آن است که مسیحیت خود را در موقعیت برزخ میان دو جایگاه می‌بیند؛ یعنی نه خود را در موقعیت کمال نهایی، که محصول تحقق ملکوت نجات و ظهور موفقیت‌آمیز حضرت مسیح است، می‌داند و نه خود را در موقعیت نقصان کامل می‌بیند.
بی‌تردید قرار داشتن مسیحیت در این جایگاه میانی، نقد و بررسی اندیشه دینی را بسیار حساس و پیچیده می‌کند. اگر نقد ناظر به موقعیت کمال باشد؛ موضوع نقد، مسیحیتی پاکیزه و بی‌پیرایه خواهد بود که از عوارض مادی و قالبهای انسانی و نقصانهای روزگار بری خواهد بود. در این حالت چاره‌ای جز تکریم و تأیید مسیحیت نخواهیم داشت. اما اگر نقد به موقعیت دوم ناظر باشد، یعنی به تلاشهای انسانی ناظر باشد، موضوع نقد، مسیحیتی ناقص خواهد بود که میزان تحقق آن به تواناییهای بشر بستگی دارد. مسیحیت، دینی تاریخی است، اما این تحقق تاریخی به همه ابعاد آن مربوط نمی‌شود. باید درباره رابطه وحی و روند تاریخ بیشتر تأمل کرد. قطعاً اوضاع و احوال زمان و مکان بر تحقق مضامین وحی تأثیر می‌گذارد. به این ترتیب می‌توان گفت که وحی اساساً و نهایتاً فراتر از تاریخ است، ولی اعلان مفاد وحی، در بطن تاریخ اتفاق می‌افتد و تاریخ محدودیتهایی را بر آن تحمیل می‌کند.
به دست آوردن معیار برای داوری درباره دین، از آن رو دشوار است که دین گرایش به تعالی دارد. به جای آنکه قداست دین مبنای انسان مؤمن برای نقد انسان و تاریخ و دین باشد، این قداست علت اصلی تعطیل کردن داوری درباره دین شده است. در واقع تفسیری نادرست از قداست دین موجب این تعطیلی شده است. البته دین به دلیل تعالی و بی‌عیب و نقص بودن توانسته است در برابر نقادیهای عقل انسان، از قرن هجدهم به این سو، مقاومت کند.
* طی قرون اخیر، علوم تجربی رشد چشمگیری داشته‌اند. تولد و رشد علوم جدید، بسیاری از تصورات و مناسبات پیشین را فرو ریخته و تصورات و مناسبات نوینی را جایگزین آنها کرده است. برخی متفکران مدعی‌اند که بخشی از نیازهای انسان که روزگاری به وسیله دین پاسخ داده می‌شد، امروزه به وسیله علوم طبیعی و انسانی پاسخ می‌گیرد. این تحولات، پرسشهایی مهم و عمیق را پدید می‌آورد: آیا دین با رقیبانی جدی مواجه شده است یا نیازهایی در انسان وجود دارد که صرفا دین می‌تواند آنها را مرتفع کند؟
** شکی نیست که مفاهیم و ابزارهای تحلیلی علوم انسانی رشد چشمگیری یافته‌اند و به برکت این رشد و تحول، علوم انسانی بخشی از رازهای سر به مُهر وجود انسانی را گشوده است و انسانها را بیش از پیش با نیازهایشان آشنا کرده‌اند. علوم انسانی نشان داده‌اند که نیازهای انسانی درجات و سطوح گوناگونی دارند و میان این سطوح گوناگون، پیوندهای مستحکمی وجود دارد. درک عمیق این نیازها و انگیزه‌ها، بدون درک پیچیدگیها و داد و ستد این نیازها با یکدیگر میسر نیست.
پژوهش و تأمل درباره نیازهای انسانی این نکته را روشن می‌کند که انسان در عمق وجود خویش یک نیازمند مطلق است. یعنی در او نقصانی وجود دارد که همواره می‌کوشد آن را مرتفع سازد، اما رفع کامل این نقصان در ید قدرت انسان نیست. این نقصان ریشه در هویت او دارد. شرایط زندگی اجتماعی نیز اجازه نمی‌دهد که انسان به طور کامل نیازهایش را مرتفع کند. حتی اگر انسان بتواند حجم عظیمی از نیازها و خواسته‌هایش را برآورده سازد، همچنان بار سنگین نقصان و نیاز را بر دوشهای خود احساس می‌کند؛ زیرا اولاً نیاز وجودی انسان هویتی مبهم دارد، ثانیاً این نیاز وجودی با پاره‌ای نیازهای انسانی دیگر درهم می‌آمیزد و خواهشی دائمی را بر وجود انسان حکمفرما می‌کند و ثالثاً ممکن است میان نیاز وجودی و نیازهای دیگر انسانی خلط رخ دهد و انسان از حرکت به سوی کمال باز بماند.
بدون شک، نیازهای انسان بسیار متنوع و گوناگون است، زیرا خود انسان موجودی پیچیده و مرکب از ساحات جسمانی، روانی و روحی است. بر همین اساس می‌توان نیازهای انسان را نیز به سه دسته تقسیم کرد: نیازهای مربوط به بدن، نیازهای مربوط به روان و نیاز به اتمام و اکمال وجود انسان (که با نیازهای اول و دوم هماهنگ است). دسته‌ای از متفکران دینی این نیازها را کاملاً از یکدیگر تفکیک کرده‌اند و برای هریک مقتضیاتی قائل شده‌اند. به نظر آنها نیازهای جسمانی حوزه خاص و متمایز خود را دارند، نیازهای مربوط به روان نیز همین‌طور و نیازهای روحانی نیز همین‌طور. به این ترتیب، دین صرفاً به نیازهای روحانی پاسخ می‌گوید و همپای تحول این نیازهای روحانی تحول می‌یابد.
این تقسیم‌بندی سه‌تایی، موجب ابهام در تشخیص نیازهای روحانی شده است؛ انسان نیازهای روحانی را گاه به نیازهای جسمانی تحویل می‌دهد و گاه به نیازهای مربوط به جان و روان. نیاز انسان به عدالت، صلح، عزت، صداقت و اصالت، جزء کدام دسته از نیازهای انسانی است؟ مثلاً نیاز انسان به صلح، مجموعه پیچیده‌ای از نیازهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، روانی و روحانی است. صلحی که در سیاست مورد توجه است، با صلحی که در حیات اجتماعی از آن سخن می‌رود، متفاوت است و صلحی که در اقتصاد مطمع نظر است، با صلح در عرصه روان تفاوت دارد و صلح روانی با همه این صلحها متفاوت است.
این معضلات محصول ربط دادن دین با نیازهای بشری است. به همان اندازه که صفا، صمیمیت و گذشت از نیازهای بشری زدوده شده، این ارتباط نیز پیچیده‌تر شده است. هنگامی که دین را مرتفع کننده بخشی از نیازهای انسان می‌دانیم، باید توجه داشته باشیم که دین را دنبال‌رو انسان کرده‌ایم، یعنی دین را تحت کنترل نیازهای انسان درآورده‌ایم. دین ارتباط عمیق خداوند با تمام وجود انسان است نه با یک بخش از وجود انسان. لذا باید متوجه باشیم که تفکیک ساحات گوناگون وجود انسان و، به تبع آن، تفکیک کامل نیازهای انسان از یکدیگر چه تبعاتی ممکن است داشته باشد.
الهیات و علوم انسانی شباهتها و تفاوتهای بسیاری با یکدیگر دارند. الهیات بیان نظری و سامانمند تجربه‌های دینی است. الهیات نیز مانند سایر علوم بشری می‌کوشد از انسجام منطقی و سازگاری درونی برخوردار باشد و آرای خود را با برهان و دلیل عرضه کند. الهیات، علم ایمان و امید است و در حالی که علوم انسانی، علم مشاهده و توصیف هستند. مضمون و مفاد این امید با مضمون و مفاد واقعیتی که علوم انسانی آن را تحمیل می‌کنند، متفاوت است. انسان مؤمن امیدوار است، زیرا اصل و اساس انسان را در عشق الهی می‌بیند، اما علوم انسانی، به رغم آنکه به مدد مشاهده و تجربه در اعماق واقعیت فرو می‌رود، نمی‌تواند به باورهای ایمانی نایل شود. البته نیل به امید و یقین مومنانه، انسان را از ضرورت بهره‌گیری از دستاوردهای علوم انسانی معاف نمی‌سازد [...]
به طور خلاصه، دین با تمام وجود انسان سر و کار دارد. آنچه مهم است این است که ما چه درکی از نیاز و رفع نیاز داشته باشیم. بنابر تعالیم مسیحی، دین والاترین نوع پیوند میان انسان و خداست؛ یعنی پیوندی است عاشقانه و محبت‌آمیز (اگر این عشق و محبت در کار نباشد، دین به سطح برده‌کشی و ستم‌ورزی نزول می‌کند). به همین دلیل است که دین همه ابعاد وجود انسان، از گهواره تا گور، از بیداری تا خواب و از جسم تا روح را در بر می‌گیرد. مسیحیان معتقدند هرچه از انسان سر می‌زند، مشمول رضایت یا نارضایتی خداوند قرار می‌گیرد [...]
وظیفه دین ارائه سیستم اقتصادی برای رفع مشکلات معیشتی یا نظریه‌پردازی در زمینه مدیریت شهری و اموری از این قبیل نیست. خداوند انسان را خلیفه خود بر روی زمین قرار داده است و انسان باید به مدد عقل خویش و با درایت و ذکاوت زندگی روزمره خویش را اداره کند و نیازهای بشری خود را مرتفع سازد. اگر خداوند می‌خواست، می‌توانست انسان را مستقیماً و به نحوی معجزه‌آسا از نعمات بیکران آسمانی بهره‌مند گرداند؛ می‌توانست از خزانه رحمتش غذای جسم و جان انسان را مستقیماً تأمین کند و دردهای جسمانی او را درمان نماید. اما خداوند طبیعت را نظام‌مند آفریده و به انسانها توانایی شناخت این نظام طبیعی را عطا فرموده است. البته معجزات وقایعی فوق‌العاده نادر هستند و کارکردهایی ویژه دارند که در جای خود شکل و واقعیت آن باید مورد بحث قرار گیرد.
مسیحیت، علی‌الخصوص اگر به سرچشمه‌های آنان بازگردیم، مکتب اقتصادی متفاوت با مکاتب علمی امروزی که محصول عقل بشر هستند، عرضه نکرده است. همچنین در مسیحیت، شیوه‌ای سیاسی برای اداره امور کشور تعلیم داده نشده است. مسیحیت با شیوه‌های سیایی که انسانهای حکیم آنها را پی ریخته‌اند، مقابله نمی‌کند. مسیحیت، سیستم حقوقی – اجتماعی خاص خود را نیز پیشنهاد نمی‌کند. دین عمدتاً نیازهای روحانی انسان را مرتفع می‌سازد. دین با نقصان وجودی انسان سر و کار دارد و به زندگی انسان معنا می‌بخشد. همان‌طور که پیشتر اشاره شد، دین حتی به نیازهای جسمانی و روانی انسان نیز معنا می‌بخشد. پس به طور خلاصه هرچند وظیفه دین تدبیر امور دنیوی نیست و هرچند دین عمدتاً به نیازهای روحانی می‌پردازد، اما به دلیل آنکه دین به کل زندگی انسان معنا می‌بخشد، می‌توان گفت که دین همه نیازها و سراسر زندگی انسان را تحت شمول خویش قرار می‌دهد و به این ترتیب به نیاز وجودی انسان پاسخ می‌گوید.
در انتها باید اعتراف کرد که ممکن است میان دین و برخی از مکاتب بشری که درباره نقصان وجودی انسان ادعایی دارند، رقابتی به وجود آید. دسته‌ای از این مکاتب مدعی‌اند که اساساً چنین نقصانی در کار نیست و لذا رجوع انسان به دین اساساً ضرورتی ندارد. دسته‌ای دیگر، به وجود چنان نقصانی معترفند، اما مدعی‌اند که برای علاج آن نقصان اتفاقاً باید از دین دست شست. به نظر ایشان، دین چیزی نیست جز مجموعه‌ای از اوهام و خرافات که باید کنار نهاده شوند. دسته دیگر معتقدند نقصان وجودی انسان معلول محرومیت، فشار و استبدادی است که در عرصه اقتصاد، اجتماع و سیاست وجود دارد. اما بنابر تعالیم مسیحی، منشأ این نقصان وجودی، نیازهای معمولی بشری نیست و رفع این نقصان نیز در گرو گردن نهادن به تعالیم دینی است.
* در لابه‌لای سخنانتان اشاره کردید که احکام دین سراسر زندگی بشر را تحت پوشش قرار می‌دهند. ممکن است این سخن را که بیانگر دیدگاهی رایج در میان دینداران است، بیشتر توضیح دهید و بگویید معنای آن دقیقاً چیست؟ آیا دین صرفاً کلیات را مطرح می‌کند یا به جزئیات زندگی بشر نیز می‌پردازد؟ به عبارتی دیگر، آیا دین «حداکثرها» را عرضه می‌کند یا «حداقلها» را؟
** مسیحیت در نگرش الهی و انسانی فراگیر خود سه حوزه را از یکدیگر تفکیک می‌کند: حوزه اول با هویت و گوهر هستی انسان ربط می‌یابد. در این سه حوزه مسیحیت به گوهر و لب قضیه بسنده می‌کند. در حوزه اول، مسیحیت بر این باور است که هستی و انسان با خدا همان رابطه‌ای را دارند که شاخه با ریشه و پسر با پدر دارد. انسان به مشارکت در سرنوشت خلاق، مهرورز و مهربان خدا دعوت شده است. مسیحیت فراتر از این رویکرد اساسی چیز دیگری نمی‌گوید. مسیحیت معتقد است که انسان می‌تواند آزادانه به مقومات روحی، جسمی و روانی خود بپردازد به شرط آنکه در اندیشه و رفتارش رابطه گوهرین و بنیادین خود را با خدا حفظ کند.
در حوزه دوم، مسیحیت بر این باور است که آفرینش با همه فراز و فرود خویش به سوی هدفی خاص حرکت می‌کند و این هدف همانا نیل به «سعادت» کامل و «نجات» تام و تمام است. علاوه بر این، مسیحیت معتقد است که همه نوآوریهای انسان در راه تثبیت ارزشهایی نظیر عدالت، برادری، برابری، لطف، رأفت و مهربانی در مسیر نیل به آن هدف اساسی قرار دارند؛ لذا مسیحیت صرفاً به آشکار ساختن آن هدف بنیادین بسنده می‌کند و به انسان اجازه می‌دهد که آن هدف را به صورتهای متفاوت، متنوع و رو به کمال بفهمد.
در حوزه سوم مسیحیت مؤمنان را به پیمودن راه حضرت مسیح ترغیب می‌کند. این راه در انجیل متجلی است و انسان مؤمن می‌تواند بهترین شیوه برای پایبند ماندن به ارزشهای مذکور و در عین حال، پایبند ماندن به وضعیت، شخصیت و ویژگیهای ادراکی خویش را استنباط کند. چنین نیست که مسیحیت یک راه را مشخص کند و سایر راههای دیگر را نفی کند. مسیحیت در پذیرش دین و پایبندی به رسالت خود فضایی وسیع بر آزادی انسان مؤمن ایجاد می‌کند و او را برای استخراج نگرش ایمانی برمی‌انگیزد. هر اندازه که اوضاع و احوال جامعه و شیوه‌های تفکر و ابزارهای تحلیل تحول یابند، دیدگاههای دینی و روشهای کلامی نیز تغییر می‌کنند.
پس باید جنبه جوهری دین را از جنبه‌های فرعی و ثانوی آن تفکیک کرد؛ باید کلیات را از جرئیات جدا کرد؛ باید جنبه‌های انسانی امور را از جنبه‌های الهی متمایز کرد. براساس این تمایزات است که می‌توان ثابت و متغیر در مسیحیت را مشخص کرد. طبق باورهای مسیحی، امر ثابت الهی عبارت است از اعلان محبت خداوند در قالب حضرت مسیح و گسترانیده شدن روح قدوسش در جای جای هستی. بیرون از این امر ثابت الهی، همه چیز متحول، جزئی، عرضی، ثانوی و گذرا می‌شود. البته اعتقاد به گذرا بودن امور متغیر نباید انسان مؤمن را به رویگردانی از مسلّمات قطعی سوق دهد. از جمله این مسلّمات این است که امر ثابت همیشه امر متغیری را در پی دارد که صورت امر ثابت را در وضعیت خاص یا مقطع زمان خاص به انسان منتقل می‌کند. ارزش امر متغیر ناشی از ارزش امر ثابت است، زیرا امر ثابت دارای علوّ و رفعت است و امر متغیر دارای وصف گذرا بودن است و این بدان معناست که همه احکام، قانونگذاریها، و تدبیرها، در صورتی موجهند که بتوانند گوهر اصول ثابت را محفوظ نگاه دارند.
بر این اساس، مسیحیت در حوزه‌های سه‌گانه فوق به بیان سخنان تعیین‌کننده بسنده می‌کند. مسیحیت به راه حقیقت رهنمون می‌شود بدون آنکه در مورد رابطه اصول ثابت و واقعیتهای متغیر زندگی انسان حکمی قاطع صادر کند. در اینجا لازم است به تفکیک دقیقی اشاره کنم:
باید میان گوهر یک امر و مضمون آن تمایز قایل شد. مثلاً همه انسانها، با هر مشرب و اعتقادی، درباره گوهر عدالت توافق دارند؛ اما مضمون عدالت می‌تواند تنوع و چندگونگی پذیرد؛ زیرا انسان به عدالت از طریق فرهنگ خاص خود و حس باطنی و درک خاص خود می‌نگرد. گوهر عدالت با کثرت مضامین منسوب به آن نمی‌سازد، اما تفکیک میان گوهر عدل و مضامین آن به مسیحیت این امکان را می‌دهد که مشروعیت تنوع و چندگونگی در فهم مضامین عدل با بهره‌گیری از جوهر واحد را به رسمیت نشناسد. مسیحیت همه مؤمنان را به مراعات تنوع در فهم مضامین عدل ترغیب می‌کند.
علاوه بر این میان گوهر و مضمون، و تحقق علمی آن نیز باید تفکیک قائل شد. یک مضمون ممکن است تحققهای تاریخی متنوعی داشته باشد. از این رو مسیحیت تحقق تاریخی خاصی را تحمل نمی‌کند. اگر عدالت از ارزشهای اساسی باشد که با گوهر هویت انسانی تناسب دارد و او را به غایت وجودی‌اش سوق می‌دهد؛ بنابراین نگرش تاریخی به عدالت و تحقق اجتماعی با دعوت یگانه مسیحی متناسب است. مسیحیت بر این اعتقاد است که انسان دارای توان نوآوری است و خود می‌تواند آزادانه و مسئولانه و با بهره‌گیری از انوار وحی و سنت مسئولیتهای خویش را پذیرا شود.
* سرآغاز هریک از ادیان وحیانی، برقراری ارتباطی مستقیم میان خداوند و پیامبر آن دین است. خداوند از طریق پیامبران برگزیده خویش، تعالیم و تکالیفی را به بندگان خویش ابلاغ می‌کند. پیامبران نیز در طول دوران نبوت خود، این تعالیم و تکالیف دینی را تبلیغ و ترویج می‌کنند و در راه بسط دین خویش می‌کوشند. تاریخ ادیان نشان می‌دهد که هریک از ادیان به تدریج از اجمال به تفصیل درآمده‌اند و طومار هر دین تدریجاً گشوده شده است. این انبساط هم در عرصه نظر رخ می‌دهد، هم در عرصه عمل؛ یعنی در طول تاریخ، هم تعالیم هر دین شاخ و برگ پیدا می‌کند، هم نهادهای دینی شکل می‌گیرد. به این ترتیب نظام دینی پیچیده‌ای پدید می‌آید که مرکب از عناصر و اجزای عدیده‌ای است. به نظر شما نظام دینی از چه اجزایی تشکیل شده است؟ این نظام دینی پیچیده چه نسبتی با آن دین بسیط اولیه دارد؟
** متکلمان مسیحی علی‌الخصوص پس از عصر روشنگری، میان «دین» و «ایمان» تمایز نهاده‌اند. دین، نظامی از اعتقادات، مقررات، عادات، آداب و سنن است؛ اما ایمان صرفاً روی آوردن به خداوند و تخلق به اخلاق الهی است. البته پاره‌ای از این متکلمان در فاصله نهادن میان دین و ایمان مبالغه کردند و دین را یک بار سنگین خالی از ایمان و لذا بی‌فایده به شمار آوردند.
تمایز نهادن میان ایمان و دین نمایانگر یک کشمکش عمیق در انسان دیندار است: کمشکش میان ایمان ورزیدنی زلال و خودجوش از یک سو، و تمایل به نهادینه کردن تعالیم وحیانی برای حفظ خلوص و توانایی آن تعالیم، از سوی دیگر، علاوه بر کشمکش، انسان دیندار به تجربه درمی‌یابد که باید ایمان خویش به خداوند را در قالبی نظری بریزد. این قالب، مجموعه‌ای از مقولات و مفاهیم است که باید با احساسات دینی و مقتضیات ارتباط انسان با خداوند سازگار باشد و در میان مومنان روحیه برادری، همیاری و همبستگی را تقویت کند.
مطالب این توصیف، دینداری در آن واحد هم امری فردی است، هم امری جمعی؛ هم درونی است، هم بیرونی؛ هم ابدعی است، هم تقلیدی؛ هم تنزیهی است، هم تشبیهی. بنابراین نهاد دین نیازمند ایمان است و ایمان نیز نیازمند نظامی دینی که تفسیر ایمان و گسترش ایمان در میان مومنان را برعهده بگیرد. نظام دینی، محصول تعامل دو سویه ایمان فردی و تفسیر و تعبیر روشنمند جمعی است. مسیحیان اگر به دعوت اصیل پیامبر خویش گوش بسپارند و در راهی که او ترسیم کرده است پیش بروند، در خواهند یافت که بشارت انجیل آزادی ابداع است. حضرت مسیح مردم روزگار خویش را به دلیل تحجر تصلبی که داشتند، سرزنش می‌کرد. او به این عتاب نیز بسنده نکرد و اظهار داشت که دین چیزی نیست جز دوست داشتن خداوند و دوست داشتن انسان. هرچه غیر از این است، در دین ثانونی و درجه دوم به شمار می‌آید.
مسیحیت، نظامی را دینی می‌داند که با اراده حضرت مسیح در آزادسازی انسان از تصلب قلب و تحجر نهادینه همگام باشد. قانون محبت، از همه قوانین و نظامها برتر است (هرچند ممکن است برخی از این قوانین، انسان مبتدی را در راه درک کمال انجیلی مدد برساند). محبت ورزیدن یعنی تعهد ورزیدن و بخشودن، لذا محبت ورزیدن از مرز احکام متون و خط‌کشیدنهای مصنوعی در می‌گذرد. نظامی که امکان تفسیر فردی و آزادانه را برای فرد دیندار فراهم می‌آورد، بیشترین تناسب را با حقیقت محبت دارد. به این ترتیب، تصوری که مسیحیت از دینداری ترسیم می‌کند، آشکار می‌گردد. ایمان رابطه‌ای شخصی میان فرد مومن و عیسی مسیح است. این رابطه مشمول عنایت خداوند پدر است و روح‌القدس به آن حیات می‌بخشد. محبت ستون مسیحیت و تضمین‌کننده تعهد فرد دیندار به انجیل است. مسیحیت، دین را نظامی از احکام و مقررات مثلاً ناظر به معاملات نمی‌داند، بلکه معتقد است که دین تعهدی وجدانی و وجودی است که پرده از محبت خداوند برمی‌دارد و به دیندار اجازه می‌دهد از منظری نو به تماشای انسان و هستی بنشیند. مختصر آنکه، مسیحیت می‌تواند نقش بذر، نطفه یا هسته‌ای را ایفا کند که حول و حوش آن نهادی شکل بگیرد. این نهاد باید اولا محصول متقضیات بشارت انجیلی باشد، ثانیاً به بسط مسیحیت مدد برساند و ثالثا نباید برخلاف جوهر مسیحیت (یعنی محبت به خداوند و انسان) فتوا دهد.
* نظر مسیحیت درباره برپایی نظام دینی و حکومت دینی‌ای که بتواند به نحو گسترده جامعه را به دین فرا بخواند، چیست؟ آیا دینداران باید برای بدست گرفتن حکومت تلاش کنند؟ و در صورتی که در این راه موفق شوند، باید از چه شیوه‌هایی برای حکومت کردن استفاده کنند؟
** مسیحیت معتقد است که ملکوت محبت باید در سراسر گیتی گسترش یابد و در همه هستی نفوذ کند. این بدان معناست که کلیسا (به معنای وسیع کلمه) باید جایگاه والاترین ارتباط میان عشق الهی و عشق انسانی باشد. گسترش ملکوت محبت، غایت کلیساست و در مسیحیت، هیچ معنا و توجیه دیگری برای نهاد کلیسا وجود ندارد.
هنگامی که از نظام دینی سخن می‌گوییم، باید میان دو معنای نظام دینی تمایز قائل شویم: نظام دینی، به یک معنا مجموعه‌ای از قوانین، شرایع، قواعد و احکام است و به معنای دوم، مجموعه‌ای از اعتقادات بنیادین، تفاسیر و الگوهاست؛ اما در هر دو مورد، آنچه برای مسیحیت مهم است، این است که امانت الهی مضمر در کلام خداوند محفوظ بماند. و اگر نتوان پایبندی به نظام دینی را با حفظ امانت دینی جمع کرد، حفظ امانت دینی اولویت دارد. بنابر تعالیم مسیحی، مشارکت در زندگی مسیح هدف دینداری است نه تن در دادن به این یا آن نظام دینی. ایمان مسیحی، مبتنی بر زندگی و مصاحبت با عیسی مسیح است. این تلقی هنگامی تقویت می‌شود که می‌بینیم کلام الهی در انسانی زنده و تاریخی تجلی یافته است نه در متنی فروفرستاده شده. مسیحیان معتقدند کلام خداوند صرفاً با ظهور در جسم انسانی زنده کمال می‌یابد. این کلام، دینداری خاصی را به ما آموزش می‌دهد: در این نوع دینداری، نظام‌مندی در درجه اول اهمیت ندارد [...]
مسیحیت اساسا دین دل و درون است، نه دین نظام و بیرون. اگر چنین باشد، مسیحیت باید برای ابلاغ ایمان، گسترش محبت، همبسته کردن مومنان و بسط ملکوت خداوند نوع مناسبی از سازماندهی بشری را انتخاب کند. سازماندهی صرفا یک زمینه‌سازی و به عبارت دیگر، پیش درآمد است، نه غایت. دینی که از درون سرچشمه می‌گیرد، جلوه‌های بیرونی گوناگونی به خود می‌گیرد. مسیحیت علاقه چندانی ندارد که در قالب سازمانهای بشری درآید. به همین دلیل است که مصرانه از فاصله‌ای سخن می‌گوید که میان زندگی بشارت دهنده عیسی مسیح و نظام دینی وجود دارد. در واقع، این فاصله به دو شکل خود را نشان داده است: اولاً، به شکل فاصله‌ای که میان جوهر مسیحیت (یعنی گردن نهادن به حیات خداوند و تخلق به اخلاق مسیحیت) و تجلی این جوهر در کلیسا وجود دارد، و ثانیا به شکل فاصله‌ای که میان الگوهای والای مسیحیت و احوال مسیحیان کنونی وجود دارد.
به طور خلاصه باید گفت که نمی‌توان درباره نظام دینی داوری کرد، مگر آنکه در ابتدا اهداف اصلی حضرت مسیح را مشخص کرده باشیم و به این پرسش پاسخ داده باشیم که از کدام راه یا راهها می‌توان به این اهداف نایل آمد. آیا با ذوب شدن در ساختارهای جامعه بشری می‌توان به این اهداف رسید یا با تأسیس نهادهای مستقل و حفظ هویت گروهی؟