اتحاد بین علما و گروههای شغلی میانه
پیوند بازاریان و روحانیت عامل کلیدی در وضعیت اجتماعی – سیاسی و تحولات ایران، هم در انقلاب مشروطه و هم در انقلاب اسلامی بود. در جنبش مشروطه اتحاد بین روحانیت و تاجران بازار متوجه کاستن قدرت پادشاه و محدود کردن نفوذ خارجیان در حیات اقتصادی جامعه بود که به طور تاریخی در کنترل بازار بود. نه روحانیت و نه بازاریان – و نه لیبرالهای مدرن – از لحاظ ایدئولوژیکی به سوی کنار گذاشتن نظام شاهی جهتگیری نکرده بودند و از لحاظ سیاسی برای چنین کاری آماده نبودند. بازاریان به عنوان مهمترین گروه اجتماعی در شهرها فقط برای اصلاحات سیاسی میکوشیدند، نه برای دگرگونیهای انقلابی. در جنبش دهه 1350 اتحاد علما و بازاریان معطوف به برداشتن شاه و نظام شاهی بود، در حالی که روحانیت رادیکال رهبری کاریزماتیک جنبش را در دست داشت. این روحانیت، یک نظریه و یک دولت جانشین در برابر نظام شاهی داشت که با زبانی قابل فهم برای تودههای عظیم مردم از آن سخن گفته میشد. لیبرالهای جبهه ملی و نهضت آزادی نمیتوانستند نظریه مستقل یا شق واقعگرایانه برای کسب قدرت ارایه دهند.
بازاریان دلایل اقتصادی و دینی سنتی برای حمایت از روحانیت و ایفای نقش در فرایند انقلاب داشتند. چنان که پیش از این اشاره شد، از آغاز نفوذ اسلام در جامعه، ارتباطات و پیوندهای عمیقی بین بازاریان و علما وجود داشت. در آغاز انقلاب اسلامی، بازاریان با گروه اجتماعی – اقتصادی قدرتمندی همچون سرمایهداران جدید روبهرو بودند که بیش از 85 درصد موسسات بزرگ خصوصی مثل صنایع، بانکداری، تجارت خارجی، بیمه و ساختمانسازی شهری را اداره میکردند (یعنی سرمایهداری بزرگ مدرن). این گروه در برنامه نوسازی شاه از حمایت او برخوردار بود. پس به طور طبیعی، سیاستهای دولت به سوی منافع آنها سمتگیری کرده بود بیآنکه هیچ توجهی به وضع و آینده بازاریها داشته باشد.
در میان گروههای شغلی سنتی و میانه حال (از جمله بازاریان) دلایل متعددی برای عصبانیت از شاه و برنامههای او و نخبگان جدید صنعتی که شاه آنها را حمایت میکرد وجود داشت. بازاریان نه تنها از جریان عمده فروشی بیرون رانده میشدند، بلکه در بخش خرده فروشی نیز وضع آنها در معرض تهدید بود، چرا که مجوزهای مهم به طرف بنگاهداران جدید داده شد. (bakhash, 1990,p.192) همه اینها به معنی از دست دادن جایگاه اقتصادی و اجتماعی و رقابت فزاینده با بنگاهداران مدرن و تمرکز قدرت اقتصادی در دست یک گروه کوچک بود. علاوه بر این، تلاشهای ناشیانه شاه برای کنترل اقتصاد با وضع قوانین و مقررات جدید برای اثرگذاری بر اقتصاد، اثر منفی در بازار داشت. مثلاً در هنگام تشدید تفارهای تورمی دهه 1350 تلاش شاه برای کنترل قیمتها، به بازاریان سخت لطمه زد. همچنین در اثر اقدامات سرکوبگری دولت، بسیاری از بازاریها زندانی، جریمه یا تبعید شدند.
با این حال، به رغم برنامههای نوسازی شاه، بازار همچنان بخش عمدهای از اقتصاد داخلی را در اختیار داشت. بازاریان نیمی از تولیدات صنایع دستی، دو سوم تجارت خردهفروشی و سه چهارم تجارت عمدهفروشی را در دست داشتند.(abrahamian, 1982, p.433) بازار همچنان بسیاری از فعالیتهای مذهبی حوزهها، حسینیهها، مسجدها و مراسم ایام محرم را تامین مالی میکرد.
برنامههای نوسازی شاه پیوند سنتی اجتماعی – اقتصادی بین بازار و روحانیت را، که در شرایط تحولات طوفانی به صورت اتحاد سیاسی بین آنها درمیآمد، بار دیگر تحکیم کرد. سیاست شاه که به طور دانسته یا ندانسته این دو را نسبت به خود بیگانه و روحانیان را از قلمرو فعالیت آموزشی بیرون میکرد و از سوی دیگر، با رشد موسسات سرمایهداری بزرگ، بازاریان را به حاشیه میراند، از عوامل تحکیم این اتحاد بود.
بازار در حوادث انقلاب نه تنها برای روحانیت پشتیبانی اقتصادی راهبردی فراهم میکرد، بلکه برای آنها امکانات برگزاری جلسات و اختفا از دست پلیس را هم سامان میداد.
روحانیت با گروههای شغلی مدرن و میانه (اهل حرفه، مدیران متوسط و کارگران یقه سفید)، که جبهه ملی و نهضت آزادی ایران آنها را نمایندگی میکرد نیز متحد شد. این اتحاد با توجه به مخالفت عمومی علیه شاه واضح به نظر میرسید.
بر اساس اتحاد استراتژی، مهندس بازرگان – رهبر سرشناس نهضت آزادی ایران- اولین نخستوزیر جمهوری اسلامی ایران شد. سال بعد، به دنبال اشغال سفارت آمریکا مهندس مهدی بازرگان برکنار شد و یک روحانی به نام باهنر به جای او نخستوزیر شد که به نوبه خود جایش را به رجایی داد.
گروههای شغلی میانه حال و مدرن با آنکه از بسیاری جهات از برنامهنوسازی شاه منتفع میشدند، اما در عوض امکانات محدودی برای پیشبرد منافع خود یا محافظت از آن داشتند. آنها از ایفای نقشی در زندگی عمومی و جریانهای سیاسی که به نظرشان اقتضا تحصیلات و شانشان بود محروم مانده بودند. در دهه 1350، سطح زندگی و درآمد این گروهها بر اثر تورم تهدید میشد و با حکومتی استبدادی مطلقه، کاری از دست آنها ساخته نبود. آنها یا میبایست هر سرنوشتی را که سیاستهای (غالباً مستبدانه) شاه برای آنها در برداشت میپذیرفتند، یا برای تغییر این سیاستها تلاش میکردند. آنها به شیوههای گوناگون از جمله بیانیههایی که گروههای دانشگاهی صادر میکردند اعتراض میکردند.(bakhash, 1990, p.15) بعداً بسیاری از این افراد مثل دانشجویان به تجمعات و تظاهرات خیابانی پیوستند.
بسیاری از گروههای مخالف شاه پیش از انقلاب، آیتالله خمینی را به رهبری پذیرفتند. آنها با پی بردن به اهمیت و نقش رهبری سیاسی او به پاریس رفتند و با ایشان ملاقات کردند. او علاوه بر اینکه مخالف شاه بود، انسانی «زاهد» و مبرا از آلودگیهای دنیایی به شمار میرفت (و این امر به عنوان پایه اعتبار و اقتدار در جوامع اسلامی ارزش مهمی شمرده میشود). تصور بر این است که چنین شخصی با «شیطان» وارد مصالحه نمیشود. آیتالله خمینی همچنین، اندیشه سیاسی جدیدی پدید آورده بود که مفهوم «حکومت دینی» را با سیاستهای مدرن پیوند زده بود و روحانیت رادیکال را برای شرکت در فرایندهای سیاست مدرن و سبقت جستن بر سایر گروهها و رقبای بالقوه، که در ایران دهه 1350 فاقد اندیشههای انقلابی متقاعدکننده بودند، جهت داد و فعال کرد. این اندیشه نو و نیرومند سرانجام به سایر کشورهای اسلامی (از جمله با اثرات مشهود در الجزایر، مصر و ترکیه) منتقل شد. بدینگونه، انقلاب اسلامی بر اساس نظریه «ولایت فقیه» امام خمینی پرداخته و نهادینه شد.
تلاش موثر در بیطرف کردن ارتش
در نتیجه اتحاد لیبرالها و روحانیت و حمایت آمریکا از آنها به خاطر مخالفتشان با کمونیستها و چپگرایان، ارتش در دست در آخرین روزهای مبارزه انقلاب اعلام بیطرفی کرد. چنین حرکتی انتقال مسالمتآمیز قدرت از شاه به دولت جدید بازرگان را تسهیل کرد. این امر بدین معنی بود که منابع خاصی از قدرت به آسانی در دسترس نبود و بسیج و جدال سیاسی باید از شیوه خاصی پیروی کند.
چهار عامل مهم را میتوان برای تبیین بیطرفی ارتش مدرن و نیرومند ایران در رقابت برای قبض قدرت دولتی ذکر کرد:
1- سلطه یک دستگاه امنیتی در ارتش
2- بستگی وفاداری ارتش به شخص شاه به عنوان فرمانده کل قوا
3- بحران مشروعیت
4- حرفهای شدن ارتش
5- موثر بودن مذاکره و مصالحه شورای انقلاب با ارتش
1- بعد از کودتای سال 1332، شاه به کمک سازمان سیا یک سازمان امنیتی کارآمد به نام رکن دوم ارتش ایجاد کرد تا امکان هرگونه نفوذ از جانب چپگرایان را سد کند. ترس شاه و ایالات متحده از کمونیسم باعث شکل دادن به کنترل نیروهای امنیتی بر افسران ارتش شد. نه تنها خود افسران بلکه خانوادههای آنان نیز تحت نظارت امنیتی قرار داشتند.
خویشاوندی یک افسر با چپگرایان یا خانوادههای آنان به از دست دادن کار او (حداقل در ارتش) منجر میشد.
پس، کنترل موثر بر ارتشیان تقریباً امکان هر کودتایی را در میان نظامیان منتفی میکرد.
2- ارتش مدرن ایران توسط خاندان پهلوی سازماندهی شد و استحکام یافت. نیروهای نظامی به ویژه افسران عالیرتبه به شاه وفادار و از مزایای اقتصادی و اجتماعی خاص برخوردار بودند. در این میان، ارتش به طور خاص به شاه وفادار بود. تبلیغات ایدئولوژیکی نیز شاه را به عنوان ستون ثابت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی کشور مجسم میکرد.
3- عنوان «ارتش شاه» نام مناسبی برای نیروهای مسلح ایران بود. ارتش جز لازمی از نظامی سلطنتی ایران بود. معنی این سخن آن است که بدون یک ارتش نیرومند سلطنتی شاه نمیتوانست خودش را به قدرت برساند و در قدرت باقی بماند و از سوی دیگر، ارتش هم بدون شاه نمیتوانست در جامعه ایران چندان صاحب ارج و قدرت باشد. هنگامی که شاه در 30 دسامبر 1978/1358 بختیار را به عنوان نخست وزیر انتخاب کرد و پس از آن حکومت غیر نظامی بختیار را جانشین حکومت نظامی ازهاری کرد، بحران واقعی در ارتش آغاز شد. رهبران نظامی متوجه شدند که شاه با مخالفان به سازش رسیده است. شاه در دی ماه 1357 ایران را برای همیشه به مقصد قاهره ترک کرد. ارتش مدرن و نیرومند شاهنشاهی از فرمانده عالی (مقامی که متعلق به شاه بود) محروم ماند. اکنون مساله این بود که ارتش شاهنشاهی بدون شاه چگونه عمل خواهد کرد. رهبری ارتش از جهتی دستخوش تردید و تعلل شد. البته عوامل دیگری نیز در این امر دخیل بود.
4- ارتش مدرن ایران را رضاشاه از جهتی برای غلبه بر پراکندگی داخلی (مثلاً مقهور کردن سران عشایر) و ایجاد یک دولت مدرن و متمرکز و مقابله با تهدید انگلستان و شوروی بنا کرده بود. رضاشاه همچنین در آرزوی باز پس گرفتن سرزمینهایی بود که طی قرون نوزدهم در جنگهای ایران و روس به چنگ روسها افتاده بود (Wilber, 1981, p.131-2) بعد از کنارهگیری رضا شاه در سال 1320، پسرش محمدرضا شاه ارتش را (که در جنگ جهانی اول به دنبال اشغال ایران توسط متفقین از هم پاشیده شده بود) بازسازی کرد و به صورت یک ارتش حرفهای درآورد. در دهه 1350، بسیاری از افسران ایرانی یا در ایالات متحده تعلیم دیده یا توسط آمریکاییان در ایران آموزش دیده بودند. ایران در آستانه انقلاب یکی از 12 ارتش مجهز و قدرتمند جهان بود.(arjomand, 1988, p.120) ارتش آموزشهای حرفهای و تخصصی بالایی داشت و به ویژه برای دفاع از کشور در برابر دشمنان خارجی تدارک یافته بود. اما این ارتش برای مقابله با مردم ایران آماده نبود. این امر از جهتی توضیح میدهد که چرا ارتش – به رغم وارد شدن در مبارزه قدرت بین شاه و مخالفان طی تابستان 1357- اساسا یکپارچه باقی ماند و توانست جریان انتقال قدرت به حکومت غیر نظامی را به مثابه راهی برای امتناع از مقابله با مردم غیر نظامی بپذیرد و شان خود را به عنوان سازمانی حرفهای که هم خود را وقف دفاع از کشور در برابر دشمنان خارجی کرده است حفظ کند.
5- در سال 1356، هنگامی که پیروزیهای جنبش انقلابی زمینه را برای انتقال قدرت فراهم کرد نقش ارتش اهمیت قطعی پیدا کرد. تماسهای اپوزیسیون با ارتش هدفش بیطرف کردن ارتش و تامین شرایط مسالمتآمیز انتقال قدرت بود. جبهه ملی و نهضت آزادی ایران که نماینده گروههای غیر روحانی در میان مخالفان شاه بودند در پاییز 1357 تماسهایی با ارتش برقرار کردند. (chanabi, 1990) در 1358 بازرگان رهبر نهضت آزادی ایران توسط امام خمینی به نخستوزیری گمارده شد. یکی از روحانیان بلندپایه به نام آیتالله موسوی اردبیلی برای رسیدن به یک مصالحه با ارتش به مذاکره پرداخت. نهضت آزادی ایران طرفدارانی در ارتش داشت (sulivan, 1981) که نفوذ در میان رهبران نیروهای مسلح را تسهیل میکرد. جبهه ملی و نهضت آزادی ایران آشکارا از نقش مرکزی ارتش جانبداری میکردند. ولی ارتش را نه ارتش شاهنشاهی، که ارتش ایران میخواندند. آنها از چپگرایان که خواهان «درهم شکستن ارتش شاه» بودند انتقاد میکردند. آنها در شورای انقلاب به مثابه نماینده ارتش ظاهر شدند. مذاکره برای متقاعد کردن اکثریت نیروهای مسلح برای بیطرف ماندن و ممکن کردن انتقال قدرت به موفقیت انجام شد.
سیاست ایالات متحده و خطر کمونیسم
بعد از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده در ایران نقشی مستقیم به عهده گرفت که از لحاظ سیاسی و نظامی حتی از حیث مشاوره با شاه و تأثیر گذاشتن بر او اهمیت زیادی داشت. این موقعیت زمینههایی را برای ایجاد فضای باز سیاسی و آغاز جریان انقلابی در ایران فراهم کرد. در سال 1355، دولت کارتر بر سر کار آمد و شاه را برای باز کردن فضای سیاسی زیر فشار نهاد. با باز شدن فضای سیاسی برخی از گروههای لیبرال مثل وکلای دادگستری، فعالان حقوق بشر، شاعران و نویسندگان توانستند تشکیلاتی برای خود ایجاد کنند و آشکارا از رژیم انتقاد کنند. طی سالهای 1356-1355، نیروهای غالب در صحنه سیاسی ایران، از یک سو جبهه ملی و نهضت آزادی و از سوی دیگر مذهبیون رادیکال بودند که میتوانستند مردم را در مخالفت شاه بسیج کنند.
هنگامی که اوضاع سیاسی ایران دچار اغتشاش شدید و مهیای انقلاب گردید قدرتهای مهم خارجی نه تنها سیاستهای خود را در قبال بحران ایران به صراحت بیان کردند بلکه درصدد برآمدند تا در آن اعمال نفوذ کنند. اتحاد شوروی علیه روحانیت و به نفع حکومت مشروطه سلطنتی دست به تبلیغات زد؛ آنها از ظهور یک روحانیت نیرومند و جمهوری اسلامی بیمناک بودند. ترکیه نیز یک حکومت غیر دینی (سکولار) را ترجیح میداد. با این حال، همه خواهان بیطرفی ارتش و ظهور یک رژیم با ثبات بودند. به این ترتیب، یک اجماع بینالمللی در مورد موازنه سیاسی – اجتماعی مبتنی بر بیطرفی ارتش، اجتناب از جنگ داخلی و استقرار یک رژیم پایدار پدید آمد. اینها شرایط را برای وجوه تعیین کننده انقلاب اسلامی فراهم کرد.
فرایند انقلاب
انقلاب مدرن، فرایندی از مبارزه است که در آن در یک سو نخبگان نورس بیرون از حکومت به همراه مردم با یک رژیم انحصارگر که دولت را در دست دارد، در سوی دیگر درگیر میشوند. این انقلاب را نخبگان خاصی رهبری میکنند. انقلاب 1357 چنین فرایندی بود که با شورش ساکنان خارج از محدوده در تهران شروع شد. این روحانیان را به سوی قدرت سوق داد. در جریان انقلاب دو گروه اصلی از نخبگان مخالف حکومت بودند که درگیر مبارزه برای قبض قدرت دولتی بودند. این دو گروه عبارت بودند از روحانیت و جبهه ملی (شامل نهضت آزادی). در درون رژیم حداقل سه شق متفاوت برای دستیابی به قدرت وجود داشت؛ شاه، ارتش و لیبرالهای سلطنتطلب.
سال نخست انقلاب شامل تلاش شاه برای سرکوب شورش و بازیابی کنترل بر دولت بود. در نیمه دوم سال انقلاب، 1356-1355، شاه دیگر یک بدیل (آلترناتیو) محسوب نمیشد. رقابت در میان لیبرالهای وفادار به شاه، ارتش و ائتلاف روحانیت و جبهه ملی و نهضت آزادی، جریان یافت.
چنانکه گفته شد، چه در طول انقلاب و چه بعد از انقلاب ارتش قدرت اقدام مستقل نداشت. چند ماه پیش از پیروزی انقلاب شاه با حکومت نظامی به رهبری ژنرال ازهاری حکومت نظامی را به آزمایش گذاشت. این دولت نظامی مردد و دودل که در پی مشروعیت قانونی هم بود نتوانست با اعتراضها و مخالفتهای روزافزون سراسری مقابله کند. پس از سقوط ژنرال ازهاری، ارتش به دو جناح تقسیم شد، جناحی که میخواستند قیام را با توسل به نیروهای نظامی سرکوب کنند و در اقلیت بودند و جناحی که میخواستند وارد مصالحه رسمی با مخالفان شوند و اکثریت را تشکیل میدادند. بعد از سقوط ازهاری لیبرالهای سلطنت طلب به رهبری شاهپور بختیار (آخرین نخستوزیر شاه) به قدرت رسیدند. اما آنها فقط یک دولت موقت بودند. با مصالحهای که از طریق مذاکره به دست آمد گروه اکثریت در ارتش موضع بیطرفی را اتخاذ کرد.
ارتش شاه به عنوان عامل ثبات بخش در این منطقه بیثبات برای غرب به ویژه ایالات متحده اهمیت زیادی داشت. حتی اتحاد شوروی به بهای تحولات انقلابی از ثبات در ایران حمایت میکرد. موضع بیطرف ارتش به مخالفان این امکان را داد تا با قاطعیت علیه دولت بختیار وارد عمل شوند و گروه اقلیت ارتش را که متمایل به اقدام نظامی بود در هم بکوبند. با توجه به فقدان یک حزب سیاسی یا رقیب، امام خمینی با حمایت جبهه ملی و نهضت آزادی ایران به یگانه آلترناتیو در برابر قدرت شاه تبدیل شد. روشنفکرانی که مهدی بازرگان رهبر نهضت آزادی را برآورنده آرزوهای اصلاحات سیاسی خود به شمار میآوردند، در یک سو، و گروههای سنتی حاشیهنشین که خواستار دگرگونیهای اجتماعی – اقتصادی و سیاسی بنیادی بودند و امام خمینی را به عنوان رهبر سازشناپذیر خود میدانستند در دیگر سو این دسته دوم به ویژه حاشیهنشینها چه در افزایش قدرت روزافزون روحانیت در روند انقلاب و چه در نهادینه کردن قدرت روحانیت بعد از انقلاب نقش قطعی داشتند.
فرایند انقلاب در مراحل نهایی خود تا حدود زیادی به مثابه گفتوگوی سیاسی و مبارزه سیاسی جریان یافت بیآنکه به طور وسیع از نیروهای مسلح سازمان یافته (جنگ داخلی و غیره) بهره گرفته شود. در این میان، بسیج مردمی صورت گرفت، رقابت و تعاطی در گفتوگوها جریان یافت، مذاکرات ادامه پیدا کرد و نوعی نظم یا نظمهای پیاپی بر مبنای مذاکره به ثمر رسید، اما در همه حال، روحانیان به پشتیبانی حاشیهنشینها دست بالا را داشتند. پس، میتوان گفت که به حرکت در آمدن حاشیهنشینها عامل تعیین کننده بود.
بنابراین، ماجرای انقلاب اسلامی، ماجرای رقابت در میان نخبگان برای احراز مشروعیت و پشتیبانی مردمی در شرایطی است که اگر عاری از خشونت نبود اساسا خالی از درگیریهای نظامی شدید بود. روحانیت رادیکال به رهبری امام خمینی در برابر سایر نخبگان رقیب از جمله روحانیت میانهرو، ملیگرایان و لیبرالها برنده شد. چپگرایان در این میان جایی نداشتند؛ آنها ضعیف بودند، برای ارتش و ایالات متحده پذیرفتنی نبودند و از متحدان دراز مدت روحانیت رادیکال نیز محسوب نمیشدند. ملیگرایان و لیبرالها فاقد فرصت و تمایل لازم برای بسیج حمایت مردمی در میان جمعیت شهری بودند. دیدگاه آنها درباره مسایل جامعه نیز نمیتوانست پشتیبانی مهمی در میان مردم فقیر ایران جلب کند.
فرایند انقلاب فقط فرایند از میان برداشتن نظم سیاسی پیشین نیست بلکه همچنین متضمن پیریزی رهبری انقلابی و نهادهای آن از لحاظ اجتماعی و سیاسی نیز هست. در جریان انقلاب راه کارهای اقتصادی مختلفی که برای کمک به مهاجران حومهنشین تاسیس شد همراه با تلاش برای وارد کردن آنها به تظاهرات و نمایشهای سیاسی، این دیدگاه را در آنها به وجود آورد که در زندگی اجتماعی نوینی مشارکت جستهاند و به جامعه شهری تعلق گرفتهاند. این دیدگاه، تقابلی تعیین کننده با احساس بیگانگی پیشین آنها داشت و نقشی قطعی در جلب حمایت آنها به سوی روحانیت رادیکال داشت. درگیریهایی بین مقامات شهرداریها و مهاجران روستایی به ویژه در تهران (ساکنان خارج از محدوده) از همان سال 1355 به سرعت گرفتن فرایند انقلابی کمک کرد. این شورشهای سازمان نیافته با ورود گروههای شغلی سنتی و میانه به صحنه انقلاب در دی ماه 1355 از کمک مهمی برخوردار شد.
در 7 دی ماه 1355، روزنامه اطلاعات – یکی از دو روزنامه عمده در ایران - مقالهای با عنوان «ایران و ارتجاع سرخ و سیاه» منتشر کرد که در آن بر صد برخی روحانیون ضد رژیم سخن رفته بود. در این مقاله روحانیان به ضدیت با تجدد، تمایلات ارتجاعی، چوب نهادن لای چرخ توسعه ایران و در این میان کمونیستها نیز به توطئه برای فروش کشور به خارجیها متهم شده بودند. مقاله همچنین امام خمینی را متهم کرده بود که مسلمان واقعی نیست بلکه جاسوس انگلیسیهاست و اشعار عاشقانه عرفانی سروده است. این مقاله جامعه سنتی قم را به سختی تکان داد. بازار، مغازهها و مدارس مذهبی از جمله حوزه علمیه قم تعطیل شد و حدود 5000 نفر از طلاب به خیابانها ریختند و علیه «حکومت یزیدیان» تظاهرات کردند و خواستار بازگشت امام خمینی شدند. تظاهرکنندگان با پلیس درگیر شدند و کشتهها و زخمیهای زیادی بر جای ماند. این نخستین گام در پیریزی اجتماعی رهبری انقلاب بود. روزهای بعد، امام خمینی مردم را به تظاهرات گستردهتر فرا خواند. بسیاری از روحانیون برجسته درخواست کردند که داریوش همایون وزیر اطلاعات به خاطر مقاله فوق رسما عذرخواهی و استعفا کند. امام خمینی که در عراق در تبعید به سر میبرد طلاب قم را «قهرمان ایستادگی در برابر طاغوت» خواند. او هر تلاش برای گفتوگو با «رژیم آمریکایی شاه» را رد کرد و خواستار ادامه تظاهرات شد. در چهلمین روز تظاهرات قم، بازاریهای اصلی، مدارس مذهبی، مغازهها و دانشگاهها در بیشتر شهرهای بزرگ تعطیل شد و مردم در مساجدی که در آنها روحانیون مراسم عزاداری برپا میکردند گرد میآمدند. در تبریز، عزاداران به خیابانها ریختند وبا پلیس درگیر شدند و حدود800 نفر دستگیر شدند. در تاریخ نوین ایران این نخستین بار بود که «مردم عادی» با چنان وسعتی به خاطر «فعالیت سیاسی» علیه شاه دستگیر شدند.
در این تظاهرات گروههای شغلی سنتی و میانه حال، مهاجران و روشنفکران هم همراهی نشان دادند. روز چهلم کشتار تبریز رهبران دینی و حتی رهبران غیر دینی جبهه ملی از مردم سراسر کشور خواستند که برای بزرگداشت شهدای – آنچه که «رستاخیز تبریز» خوانده شد – در مساجد جمع شوند. در این روز، مراسم عزاداری در بسیاری از شهرها به خشونت گرایید از جمله حمله به بانکها، هتلهای مجلل، رستورانها، مشروب فروشیها، دفاتر حزب رستاخیز، اتومبیلهای پلیس و مجسمه شاه کشیده شد. روحانیت رادیکال با استفاده از مساجد به عنوان محل اجتماع عزاداران و تظاهرکنندگان به طور مستقیم در سازماندهی تظاهرات شرکت کرد و رهبری خود را در جنبش تحکیم کرد. تظاهرکنندگان که ابتدا برای عزاداری شهدای تبریز جمع شده بودند کمکم شعارهای سیاسی مثل «مرگ بر شاه» و «درود بر خمینی» را علم کردند و جهتگیری آتی انقلاب و رهبری آن را نشان دادند.