محمد حسینزادهیزدی
براساس تعریفی که از مردمسالاری ارائه کردیم. مردمسالاری به معنای دخالت مردم و حضور آنها در صحنههای سیاسی و اجتماعی براساس چارچوب و ساختاری که شرع مشخص کرده، میباشد. برای این که قلمرو و میزان کارایی اینگونه مردمسالاری مشخص شود، لازم است مروری بر مبانی آن داشته باشیم. مبانی چنین نگرشی در هستیشناسی و انسانشناسی اسلام ریشه دارد. براساس بینش اسلامی، تنها موجود مستقل، غنی و واجب بالذات خدواند متعال است. او آفریدگار، رب و پرورشدهنده دیگر و موجودات است. موجودات دیگر همه هستی و کمالات خود را از او دارند. همه آن موجودات، از جمله انسان، محتاج و وابسته به او هستند: «أنتم الفقراء الیالله و الله هو الغنی الحمید(1)» او مالک هستی است و دیگران مملکوت او. از این رو، ربوبیت تکوینی و تشریعی اصالتا از آن او است. توحید أبعاد گوناگونی دارد. نصاب توحید(2) یا کمترین حد آن این است که انسان برای ذات خداوند شریکی قائل نباشد، به توحید در خالقیت و ربوبیت او ایمان ورزد و تنها او را عبادت کند. بدینترتیب، علاوه بر توحید در ذات، به توحید در خالقیت، توحید در ربوبیت و توحید در عبادت اعتقاد ورزد. اگر کسی در یکی از این توحیدهای چهارگانه تردید ورزد، از جرگه موحدان خارج میشود و به مشرکان ملحق میگردد. پرواضح است که در اینجا سخن از شرک خفی نیست که آن خود، داستان دیگری دارد بلکه بحث در مورد شرک جلی است. کسی از این شرک خارج میشود و به موحدان میپیوندد که دستکم به چهار مرتبه از مراتب توحید ذکر شده، ایمان آورد. توحید در ذات بدین معناست که تنها موجود واجب بالذات، غنی و مستقل خداوند متعال است که شریکی ندارد. توحید در خالقیت یعنی تنها او آفریدگار مخلوقات است و هیچگونه کمک کاری ندارد. توحید در ربوبیت بدینمعناست که پروردگار جهانیان تنها و تنها اوست و در نتیجه تنها او سزاوار پرستش و کرنش (توحید در عبادت) است. اگر انسان موجودی است آفریده خالق یکتا و اگر آفریدگار او پروردگار اوست و اگر انسان هیچ چیزی از خود ندارد، همه قوا، تواناییها، امکانات و استعدادهای وی از آفریدگار و پروردگار اوست و او در برابر خدای خود از هیچ استقلالی برخوردار نیست و کاملا به او وابسته است؛ پس بنده و مملوک اوست.
اما از نظر ربوبیت تشریعی، خواست و مشیت خداوند متعال بر این قرار گرفته است که انسان با انتخاب و اختیار خود راه سعادت یا شقاوت را برگزیند. در میان آفریدههای جهان، انسان ویژگی و خصوصیت کمنظیری دارد. خداوند متعال به او اراده و اختیار ارزانی داشته تا وی با انتخاب و اختیار خود موحد شده، ایمان آورد یا مشرک شده، کفر ورزد: «فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر(3)» راه هدایت را از طریق انبیا و اوصیای آنها ارائه کرده، انسان میتواند شکر کرده، ایمان آورد یا کفران کرده، مشرک شود: «انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا»(4). آزادی انسان در انتخاب کفر یا ایمان، شرک یا توحید به معنای حق تکوینی او نیست، بلکه از این نظر است که مشیت و خواست الهی بر این قرار گرفته که انسان با اختیار و انتخاب خود به کمال نهایی برسد. دستیابی انسان به کمال نهایی خود با دستیابی موجودات طبیعی به کمال نهایی تفاوت اساسی دارد. این گونه موجودات به طور تکوینی و جبری به کمال مطلوب خود میرسند. آنها به کمال میرسند بدون این که خود در رسیدن به کمال مطلوب، نقشی داشته باشند. «ربنا الذی أعطی کل شی خلقه ثم هدی(5)» هدایت در مورد آنها به نحو ایصال به مطلوب است. اما دستیابی انسان به کمال مطلوب اختیاری است. دستیابی است نه ایصال؛ او باید خود بخواهد و خود انتخاب کند، زیرا ارزش کار انسان به انتخاب او است. البته اگر سعادت و کمال نهایی خود را میخواهد، باید ایمان را انتخاب کند. برای نجات و حیات انسانی او، ایمان و توحید رکن اساسی است. این ضرورت، از ارتباط عمیق میان سعادت و کمال نهایی او با ایمان حکایت دارد. میتواند ایمان نیاورده، شرک ورزد اما با انتخاب این گزینه از کمال نهایی باز میماند و به شقاوت جاودانه دچار میشود. تکوینا او میتواند انتخاب کند و به نتیجه انتخاب و اختیار خود نایل گردد. پیامدهای هر گزینهای نیز پس از اختیار و انتخاب لزوما و به نحو ضرورت علی و معلولی بر آن مترتب میگردد. انسانی که شرک میورزد دو راه کفران را برمیگزیند، هرگز به کمال مطلوب انسانی نمیرسد. او میتواند انتخاب کند ولی انتخاب گزینه کفر و شرک، هلاکت بار است. نظیر کسی که بر سر دو راهی قرار گرفته مردد است که زهری نوشین و گوارا را بنوشد یا نه؛ اگر بنوشد، ساعتی خوش است و لحظهای لذت میبرد اما سرانجام نوشیدن، مرگ است. او میتواند کاسه زهر را انتخاب کند اما با انتخاب خود، هلاکت خود را انتخاب کرده است. از نظر قرآن و دیگر متون اسلامی، انسانی که راه شرک و ضلالت را برمیگزیند، در واقع، از رسیدن به کمال مطلوب انسانی بازمانده است بلکه در این صور، او ارزش انسانی نخواهد داشت و در حد حیوان است: «ان شر الدواب عند الله الذین کفروافهم لایؤمنون(6)» براساس نگرش و بینش اسلامی نه تنها از حیوان بلکه از جمادات کم ارزشتر است: «و لقد ذرانا لجهنم کثیرا من الجن و الانس لهم قلوب لایفقهون بها و لهم أعین لایبصرون بها ولهم آذان لایسمعون بها اولئک کالانعام بل هم أضل(7)» آن کسی که به ندای منادیان توحید پاسخ نمیدهد، چارپاپی است که به چریدن اشتغال میورزد و پروردگارش از هدایتش نومید است: «ذرهم یأکلوا و یتمتعوا یلههم الأمل فسوف یعلمون(8)» البته اگر خداوند تکوینا میخواست، او ایمان میآورد لکن مشیت خداوند به ایمان ارادی تعلق گرفته است: «فلله الحجه البالغه فلو شاء لهداکم أجمعین(9)»
حاصل آن که انسان در انتخاب و اختیار ایمان یا کفر، توحید یا شرک آزاد است و پیامد این آزادی برگزینهای که او انتخاب میکند مبتنی است. اگر ایمان نیاورد و شرک بورزد، به کمال نهایی انسانی دست نمییاید. راه رسیدن به کمال نهایی انسانی، ایمان به خداوند و انجام اعمال صالحی است که خداوند از طریق پیام آوران خود از او خواسته است. بدین ترتیب، سعادت او از طریق ایمان و عمل صالحی که مقتضای آن ایمان است، یعنی عبادت، تحقق مییابد. به عبارت کوتاهتر، راه سعادت انسان در بندگی خداست و با عبودیت اوست که به کمال نهایی انسانی دست مییابد(10). اکنون باید ببینیم این عبادت چیست و أبعاد آن تا چه حد گسترده است؟
میتوان پاسخ داد که عبادت از طریق برنامههایی که شریعت آنها را ترسیم کرده، مشخص میشود. پیامبر اسلام(ص) با شریعت و دین کامل خود، آنچه را که برای سعادت انسان تا انقراض عالم و قیام قیامت لازم است، از سوی خداوند آورده است: «الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی (11)» قلمرو تعلیمات پیامبر اکرم(ص) گسترده است و همه أبعاد زندگی انسان را در برمیگیرد. مسائل فردی، اجتماعی، خانوادگی، سیاسی و دیگر شؤون انسان مشمول این احکام است و هیچ شأنی از شؤون انسان از آن بیرون نیست. حتی برای انسان قبل از ولادت و تکون او برنامه ویژهای دارد.
یکی از احکام ضروری و انکارناپذیر آن، مسأله حاکمیت است. از منظر دین اسلام حکومت و حق اطاعت، به دلیل مالکیت خداوند، تنها به او اختصاص دارد. خداوند بندگانی شایسته را برای این منصب برگزیده است. خداوند این منصب را که «امامت» و «ولایت» نامیده میشود، به پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و اوصیای معصوم وی عطا کرده و اطاعت از آنها را اطاعت از خود بر شمرده است: «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم (12)» و پیروی از پیامبر و اوصیای او تنها راه محبت خداوند میداند: «قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکمالله(13)»
بدین سان، اطاعت از پیامبر و امام، در واقع، اطاعت از خداوند است. انسان اگر میخواهد به سعادت و کمال نهایی خود دست یابد، راه دستیابی به آن اطاعت از خدا و رسول و اولی الامر است. اطاعت از غیر خدا و کسانی که مرضی خداوند نیستند، شرک محسوب میشود. خدا ولی مؤمنان است و طاغوت ولی مشرکان: «الله ولی الذین آمنوا و الذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات(14)» که آنها را به سوی ظلمات فرا میخواند و از نور به ظلمت رهنمون میشود. بدینترتیب، ریشه اطاعت از خدا و اولیای او به توحید برمیگردد. مؤمن حتی برای احقاق حق خود، حق ندارد که به حاکمان غیرالهی مراجعه کند؛ که مراجعه به آنها مراجعه به طاغوت است و گناهی در حد شرک دارد: «فقد تحاکم الی الطاغوت(15)»
در زمان غیبت یا عدم دسترسی به پیامبر و امام این منصب به فقهای عادل ذیصلاحیت واگذار شده است. همانگونه که پیامبر و امام در زمان حضور، اشخاص خاصی را به عنوان فرمانده، فرماندار، استاندار و مانند آنها تعیین میکردند و آنها برحسب حکم پیامبر و امام واجب الاطاعه بودند، برای زمان غیبت و یا عدم دسترسی به پیامبر و امام نیز، فقهای عادل ذیصلاحیت را به این سمت نصب کردهاند. اطاعت از آنها اطاعت از پیامبر و امام است و اطاعت از پیامبر و امام، اطاعت از خداوند متعال به حساب میآید(16).
هرکس به سعادت خود علاقه دارد، بر او لازم است که در برابر اسلام و احکام نورانی آن تسلیم شود که: «الاسلام هو التسلیم». معنای این گفته این است که انسان بدون اطاعت از خداوند و اولیای او به سعادت و کمال نهایی خود نخواهد رسید. البته انسان میتواند به خدا ایمان نیاورد یا به او ایمان آورد اما پارهای از دستورات او را گردن ننهد و انکار کند «أفتومنون ببعض الکتاب و تکفرون ببعض (17)» اما فرجام چنین گزینهای عذاب، شقاوت و بدبختی همیشگی است. درواقع، انسان حق انتخاب و اختیار و به تعبیر دیگر، حق مقبولیت دارد: میتواند بپذیرد و میتواند بپذیرد. اما چنین نیست که اگر به آیات الهی- همه یا بعضی از آنها- کفر ورزد، پیامدهای آن بالضروره متوجه او نگردد: تبعات منفی چنین گزینهای ضرورتا بر آن مترتب میگردد. از منظر اسلام، کسانی که گزینه کفر را انتخاب میکنند و در برابر اسلام و احکام الهی قلبا و باطنا تسلیم نمیگردند، به پستترین مراتب وجودی نزول میکنند: «لقد خلقنا الانسان فی أحسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین الا الذین آمنوا و عملوا الصاحات(18)» انسان به علاوه ایمان، برترین و بهترین آفریدهها و انسان منهای ایمان، شرورترین و بدترین و پلیدترین آنها است: «ان الذین کفروا من اهل الکتاب و المشرکین اولئک فی نار جهنم خالدین فیها اولئک هم شر البریه ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریه(19)» او با انتخاب و اختیار خود این مسیر را برمیگزیند ولی پیامد چنین گزینهای گریزناپذیر است. خسران ابدی و زیان همیشگی «ان الانسان لفی خسر(20)» پیامد و معلول تخلفناپذیر چنین گزینهای است. تنها با ایمان و عمل صالح میتوان از آن رهایی یافت: «الا الذین آمنوا و عملوا الصاحات»
بدین ترتیب، مردم در انتخاب آزادند، بلکه ارزش گزینهها بر آزادی و انتخاب وابسته بوده، تعیین میگردد. مردم میتوانند به خداوند متعال ایمان آورده، از همه احکام او تبعیت کنند و میتوانند کفر بورزند. کفر، خود اقسامی دارد: میتوان اصل وجود خداوند یا توحید در ذات یا توحید در خالقیت یا توحید در ربوبیت تکوینی یا توحید در ربوبیت تشریعی یا توحید در عبادت را انکار کنند. میتوانند به بعضی از دین ایمان آوردند و به بخشی دیگر کفر ورزند. کمال و سعادت نهایی انسان، رهین این انتخاب کردن و پذیرفتن است.
با تحلیلی که ارادئه شد، جایگاه و نقش مردم در حکومت اسلامی از منظر اسلام مشخص میشود. در حکومت اسلامی، چه در عصر پیامبر و امامان معصوم و چه در عصر غیبت، نقش مردم در مشروعیت نیست بلکه در «مقبولیت» است. مردم شرعا حق ندارند امام و حاکم دیگری غیر از آن کسی را که خداوند تعیین کرده، تعیین کنند اما میتوانند از حاکم اسلامی پیروی نکنند و به طاغوت روی آورند. آزادی انسان به معنای رهابودن او نیست؛ بلکه این آزادی مسئولیتآفرین است: «وقنوهم انهم مسئولون(21)» بنابراین، پیامبر اکرم و ائمه معصومین، امام هستند؛ خواه مردم با آنها بیعت کنند و در انتخابات به آنها رأی دهند و خواه بیعت نکرده، به آنها رأی ندهند. نقش مردم در مقبولیت حکومت ظاهر میشود. اگر شخصیتی همچون امیرالمونین علیه السلام از طرف خداوند به عنوان حاکم اسلامی تعیین شود (که تعیین شده است) و مردم با او همراهی نکنند، آن حکومت به اهداف الهی خودنخواهد رسید؛ به تعبیر دیگر، فقدان مقبولیت و پذیرش مردمی به معنای شکست و ناکار آمدی حکومت است. حاکم اسلامی براساس تکلیف باید حکومت تشکیل دهد(22) و مردم براساس تکلیف باید از او پیروی کنند. پیروی نکردن از او به معنای نقص ایمان است؛ چنان که قرآن کریم درباب گردن ننهادن به حکم قضایی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: «فلا و ربک لایؤمنون حتی یعلمونک فیما شجر بینهم ثم لایجدوا فی انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما (23)» بدینسان، مردمسالاری در نظام و بینش اسلامی مفهوم ویژهای دارد. مردمسالاری در بینش اسلامی تکلیف است، نه حق؛ مسئولیت آور است نه مسئولیتگریز؛ خدامحور است نه انسانمدار(اومانیسم). مردم سالاری اسلامی براساس تکلیف و رابطه عبد و مولی مبتنی است. انسان براساس مثبت تشریعی الهی، مالک سرنوشت خویش است و حق انتخاب دارد؛ اما این حق درواقع تکلیفی است بر دوش او که باید آن به گونهای که خواست و رضایت خداست اعمال کند. این امر سنت الهی است و انسان دیروز، انسان امروز و انسان فردا در این سنت الهی مشترکاند: «فلن تجد لسنهالله تبدیلا»