عناصر تشکیلدهنده هویت ملی
هویت ملی را میتوان بر دو عنصر ذهنی و عینی استوار دانست. عنصر ذهنی بر وجود «باورها» تاکید میکند و هویت را محصول باور یک جامعه انسانی به داشتن تعلقات و ویژگیهای مشترک میداند. با این دید، وجود باور ذهنی فارغ از واقعیتهای عینی، مبنای شکلگیری هویتهای ملی و قومی واحد میشود؛ حال آن که عنصر عینی بر نقش واقعیتهای عینی در شکلگیری این هویتها تاکید میکند. عنصر ذهنی همانگونه که پیشتر نیز به آن اشاره شد، تمایل افراد یک جامعه برای زیستن در کنار یکدیگر است و به تعبیر امیل بوترو، «عِرق یا حس ملی از میل و علاقه مردم به زندگی با یکدیگر، به تجلیل و ستایش خاطرات مشترک و به تلاش در راه هدفهای مشترک سرچشمه میگیرد.»؛ اما عنصر عینی از دو نگرش فرهنگی (فرهنگمحور) و سیاسی (دولتمحور) آب میخورد.
نگرش فرهنگمحور، ناظر بر متغیرهای فرهنگی، مثل زبان، دین، فرهنگ، ادبیات، هنر، آداب و رسوم و اعتقادات یک ملت است که زاییده دوران طولانی (تاریخ) است. این نگرش با تکیه بر عناصر ذهنی هویت، وجود ارزشهای فرهنگی مشترک و باور عمومی به آنها را موجب شکلگیری هویت میداند. در چارچوب فرهنگی، مردمی که دارای زبان، دین و فرهنگ مشترکی هستند، بر اثر اشتراک در این عناصر، هویتی مشترک نیز دارند.
به تعبیر دیگر، این عناصر و علایم، نمادهایی هستند که میتوانند به درک عنصر ذهنی هویت، یاری رسانند. از نظر منتسکیو، روح کلی یک ملت (هویت ملی آن) عبارت است از: شیوه بودن، عمل کردن، اندیشیدن و حس کردن اجتماع خاص به شکلی که جغرافیا و تاریخ به وجود آورده است. این روح کلی یک ملت، علتی جزیی مانند دیگر علتها نیست؛ بلکه برآیندی از مجموع علتهای جسمانی، اجتماعی و اخلاقی است.
رویکرد دولتمحور، زمینۀ ورود به متغیرهای سیاسی هویت را فراهم میسازد. برای کمک به تبیین بیشتر موضوع، با استعاره از چارچوب مطالعات هویتهای قومی، از دو مکتب کهنگرا و ابزارگرا، تاثیر این متغیر را در شناخت هویت ملی بررسی میکنیم:
مکتب کهنگرا که در حقیقت نوعی نگرش فرهنگی به مقوله هویت است، قومیتها و ملیتها را یک پدیده کهن تلقی کرده، با ایجاد ارتباطی عاطفی میان مردمی که اجداد مشترک و گاه سرنوشت مشترک این جهانی برای خود تصور میکنند، از زبان، مذهب یا سایر سنتهای مشترک در تداوم هویت قومی و ملی این مردم سخن میگوید.
در مقابل، ابزارگرایان (موقعیتگرایان) پدیده هویت را محصول دوران مدرن و بویژه قرون اخیر میدانند. نگرش دولتمحور، به ابعاد عینی هویت اهمیت بیشتری میدهد. این دسته از صاحبنظران تاکید میکنند که هویت ملی امری است که تا حد زیادی ساخته میشود و در این میان، نقش دولت در تولید و بازتولید هویت و ارائه تفسیرهای مختلف از آن، نقش مهمی را ایفا میکند. در این نگرش، دولت در چارچوب حاکمیت ملی خود در درون واحد سیاسی و سرزمین خاصی، ایدههای فرهنگی و هویتی را به مردم و شهروندان خود القاء میکند.
این دیدگاه، با نگرشهای جدید و هرمنوتیک بیشتر قابل توضیح است. براساس نگرشهای هرمنوتیک، ما نمیتوانیم خویشتن را به طور قطع و نهایی شرح دهیم؛ زیرا هویت، همواره و تغییرناپذیرانه بینالاذهانی است و با مفاهیم اجتماعی و نمادهای فرهنگی آمیخته شده و با آنها تفسیر میشود. البته این واسطههای نمادین، تاثیر بسزایی بر این شرح و روایت تاریخی خواهد داشت.
بدین ترتیب، هویتها بیشتر نمادهایی هستند که مرزهای میان «ما» و «غیر ما» را معین میسازند؛ اما تعیین کارویژههای فراتر از آن برای معرفی یک ملت، در دست کسانی است که تصور وجود چنین ملتی را از میان انبوه مفروضات تاریخی ـ آن چنان که میخواهند ـ سرهم میکنند. این چنین است که گاهی اوقات، هویت براساس علایق سیاسی تعیین میشود.
پدیده نوسازی و بحران هویت
مطالعات اولیه نوسازی، بر جدال بیپایان سنت و مدرنیسم تاکید داشتهاند. این مطالعات، تنها مسیر منطقی برای رسیدن به توسعه را در ترک الگوهای رفتار سنتی و افول ارزشها و باورهای جوامع میدانستند.
بیگمان پدیدۀ مدرنیزاسیون در ابتدا یک تجربۀ اروپایی بوده که به صورت یک پدیده جهانشمول به سایر جوامع رسوخ کرده است. در حال حاضر نیز این پدیده برای تبیین دگرگونیهای کشورهای جهان سوم به کار گرفته میشود. براساس نظریات نوسازی کلاسیک، سرشت تغییرات اجتماعی و تنشهای حاصل از دوران گذار را باید به طور عمده در رویارویی و جدال میان سنت و تجدد جستجو کرد. این نظریات، دستیابی به جامعه مدرن را در گرو نفی سنتها میداند.
آنچه در این نظریات مورد غفلت واقع شده است و اساس انتقاد به الگوهای غربی نوسازی را فراهم آورده است، تفاوت میان جوامع مختلف انسانی است که هر کدام ساختارهای اجتماعی متفاوت از دیگری دارند. مکاتب جدید نوسازی معتقدند به تعداد ملت ـ کشورها، راههای توسعه وجود دارد و تاکید میورزند که خط فاصل ترسیم شده میان جوامع سنتی و مدرن از طرف نظریهپردازان کلاسیک، نادرست است.
همانگونه که در رهیافتهای سنتی نوسازی مشاهده میشود، بخشی از بحرانهای حاصل از فرآیند نوسازی، ناشی از تطابق نداشتن این رهیافتها با ساختارها و ارزشهای سایر جوامع غیر غربی است.
با توسعه یافتن نظام سیاسی و گسترش ابعاد سهگانه فوق، ممکن است بحرانهایی متوجه جوامع در حال نوسازی شود؛ هر چند اغلب معتقدند کشورهای جهان سوم مجبور به عبور از این بحرانها هستند. این بحرانها عبارتند از:
1. بحران هویت. به تضاد میان احساسات ملی تودهها و نخبگان و وفاداریهای قومی و منطقهای و وفاداریهای ملی و شکافهای در هم شکننده وحدت ملی اشاره دارد. عبور از این بحران به مفهوم تلاش برای کسب هویت ملی است که در طی آن افراد سعی میکنند در سرزمین معینی کلیه افراد را در خصوصیات فرهنگی خود سهیم و شریک بدانند.
2. بحران مشروعیت. مشروعیت بیانکننده رابطه میان رهبران و افراد یک جامعه است؛ زیرا تنها از طریق پذیرش ذهنی گفتار و عملکرد نخبگان و سیستم سیاسی است که افراد حاضر به همکاری و مساعدت با نظام هستند و بحران مشروعیت نشانگر نبود توافق لازم میان افراد در حوزه مشروع قدرت دولت است و نشان میدهد که برنامهها و هدفهای نظام سیاسی مورد قبول و پذیرش مردم نیست. بنابراین بحران مشروعیت، از وجود اختلاف و ادعاهای متضاد نسبت به قدرت ناشی میشود که به رد ادعاهای یک حاکم یا گروه حاکم نسبت به قدرت، منجر میگردد. مشروعیت، عامل تلفیق میان ارزش و قدرت است و حل مساله هویت میتواند عبور از بحران مشروعیت را تسهیل کند.
3. بحران مشارکت. هنگامی رخ میدهد که نخبگان حاکم، تقاضاها و رفتار افراد و گروههای جویای مشارکت در نظام سیاسی را نامشروع دانسته و منازعه درگیرد. بحران مشارکت، یک متغیر وابسته است و هرگونه خللی در فراگرد توزیع، مشروعیت و هویت، به تشدید این بحران کمک میکند.
4. بحران نفوذ. به وجود فشار روی نخبگان حاکم برای ایجاد نوع خاصی از سازگاری یا نوآوری نهادی یا تغییرات سیاسی دیگر دلالت میکند. برای عبور از این بحران، باید زمینههای افزایش قدرت تصمیمگیری دولت و تسلط آن را بر سراسر کشور فراهم کرد. بحران نفوذ تحتتاثیر سایر بحرانها تشدید میشود.
5. بحران توزیع. بر اثر تضاد در مسائلی چون: ایدئولوژی، منابع و محیط پدیدار میشود و در سه سطح سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ـ فرهنگی قابل طرح است.
آیین اسلام و هویت ایرانی
مهمترین رویداد تاریخ کهن ایرانیان ـ که نقطۀ عطفی در تحولات سیاسی و اجتماعی این سرزمین به شمار میآید - ظهور اسلام و ورود همسایگان عرب با بیرق دین جدید به سرزمین ایران بود. اعراب نومسلمان به فرماندهی سعد بن ابی وقاص، سپاه ساسانی را که بیش از چهارصد سال بر این سرزمین فرمانروایی کرده بود، شکست داده، فاتحانه وارد مدائن شدند. از این پس، ایران ضمیمۀ سرزمینهای خلافت شد و بخشی از جهان اسلام به حساب میآمد. این رخداد، اولین تصادم میان فرهنگ ایرانی ـ آریایی با فرهنگ اسلامی بود که محملی از آیین جدید به همراه داشت.
بنابراین، هویت ایرانی در قرون اولیۀ اسلامی از دو آیین مایه گرفت: آیینی از گذشتۀ باستانیاش که آمیزهای از ادبیات، فرهنگ و روح ایرانی بود و دین جدید که دگرگونی ژرفی در فکر، فرهنگ و هویت ایرانی به وجود آورد و بالاخره این که ایران پیش از اسلام با تغییراتی در کالبد خود، روح خود را سازگار با ایران بعد از اسلام یافت.
به هر روی در دو قرن اول اسلامی، پس از یک دوره پرتلاطم، هویت ایرانی دچار چالش شد و در یک بحران عمیق فرو رفت. در این میان، تلاش هوشمندانۀ ایرانیان که بر فرهنگی پویا استوار بود، نوعی همزیستی و آشتی میان فرهنگ دیرینۀ خود با دین جدید ـ یعنی اسلام ـ ایجاد کرد.
رویکرد ایرانیان به اسلام
اگرچه گرویدن ایرانیان به اسلام، به دلایل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی صورت پذیرفت، خصلت روحی ایرانیان که گرایش به تسامح فرهنگی و به افکار و پدیدههای نو داشتهاند نیز شرایط مناسبتری برای آمیزش اسلام و ایران پدید آورد. از این رو برخی دلایل این گرایش را برمیشمریم:
1. حضور ایرانیان در شبه جزیره عربستان و آشنایی با دین جدید، به انتشار آن در میان سایر ایرانیان شتاب داد. برخی از ایرانیان، مانند سلمان فارسی که اتفاقاً نزد پیامبر اسلام(ص) چنان ارج و قربی داشتند که سایر نخبگان عرب آن را برنمیتابیدند، از مبلغان راستین دین اسلام بودند.
2. با آغاز فرمانروایی ساسانی، علاوه بر ارجگذاری ارزشهای گذشته و تا حد بسیاری پذیرش ساختمان اجتماعی پیشینیان ـ یعنی همان نظام کاستی (طبقاتی) ـ دگرگونیهایی نیز در آن ایجاد شد. بخشی عظیمی از این تغییرات، در پی نهضت زرتشت و به رسمیت شناختن آن از سوی شاهنشاهی ساسانی رخ داد. در این دوران، در باور رعایا، روحانیان بخشی از مقدسات آیینی شدند. روحانیان بر طبقات ممتاز، نخبگان و رعایا، سلطه و سیطرۀ تام داشتند. روحانیان جزو مقدسات دینی و ملی بودند که در کنار ایزدان و فرشتگان ستوده میشدند و در نماز و نیایش دینی از آنان یاد میشد و قسمتی از میراث دینی به شمار میآمدند.
بدینسان، اسلام بخشی از هویت ایرانی شد و پیوند وثیقی میان ایرانی بودن و اسلامی بودن ایرانیان برقرار گردید. این پیوند آن چنان بود که بسیار طبیعی و جزو سرشت فرهنگی ایرانیان شد؛ به گونهای که اغلب به این دوگانهاندیشی آگاه نبودند.
آموزههای شیعی و هویت ایرانی
شیعیان، گروهی هستند که پیرو علی بن ابیطالب و اهل بیت او بوده، معتقدند که پس از رحلت پیامبر(ص)، خلافت و امامت مسلمین به عهده آنان قرار گرفته است. اصطلاح شیعه در ابتدا از سوی پیامبر(ص) درباره یاران و پیروان امام علی(ع) به کار برده شد؛ چنان که ایشان فرمودهاند: «ان علیا و شیعته هم الفائزون؛ علی(ع) و پیروانش، همان گروه رستگارانند.» در جای دیگر نیز میگویند: از امت من 70 هزار نفر وارد میشود که برای آنها حساب و عذابی نیست. سپس رو به علی(ع) کرده، فرمود: «آنان شیعیان تو هستند و تو امام آنانی.»
ایرانیان از این زمان با دو روایت از اسلام روبهرو میشوند: اسلام خلافت و اسلام امامت. در این میان، تشیع؛ یعنی اسلام امامت با روح ایرانی سازگارتر بود.
برخورد امام شیعیان با ایرانیان، اسباب انتقاد و سرانجام دشمنی اشراف و نخبگان عرب حجاز و عراق را با ایشان فراهم کرد؛ چرا که امام علی(ع) به ایرانیان و زبان و فرهنگشان احترام میگذاشت و حاضر نبود رفتار، گفتار و نگاه تبعیضآمیز خلفای پیشین را با آنان ادامه دهد. حتی گفته میشود که خلیفۀ دوم در بستر مرگ، به ابنعباس، به سبب حمایت همهجانبه بنیهاشم از ایرانیان، بشدت اعتراض کرده است.
نقد یک انگاره: تعریف تشیع به اسلام ایرانی شده. این انگاره ـ ابداع، تشیع را واکنش ایرانیان در برابر مهاجمان عرب میداند. بسیاری از خاورشناسان و ناسیونالیستهای ایرانی و حتی نویسندگان عرب با توسل به این رویکرد، کوشیدهاند تا اثبات کنند که ایرانیان برای حفظ آداب و سنن کهن خویش، به طور زیرکانهای اسلام را با روح ایرانی و آیین باستانی خود سازگار کردند و بر اندام ایران، ظاهری اسلامی پوشاندند.
برخی از ایرانشناسان معاصر، حتی برای بسیاری از گرایشهای اجتماعی ـ سیاسی اخیر ایران، ریشههای بسیار قدیمی، گاهی تا پیش از عصر اسلامی قائلند؛ برای مثال، خانم نیکی کدی همچون دارمستتر و کُربن، قول به مهدویت و ثواب شهادت و ظلمستیزی را از مقوله و نوع گرایشهایی دانسته است که به زعم او، ریشه در ایران قبل از اسلام دارند.
اشپولر نیز مانند سایر خاورشناسان، گرایش اغلب ایرانیان را به مذهب شیعه، شکل «ایرانی شده دین اسلام» توجیه میکند و میگوید:
عقیده شیعه مبنی بر این که امامت به طور موروثی بین افراد خاندان پیامبر(ص) که حاملان الهام و ولایت الهی هستند، میباشد، به نظر ایرانیان که به نظیر آن، یعنی به توارث سلطنتی که رنگ مذهبی یافته بود، عادت کرده بودند، پسندیده آمد.
در جای دیگر میگوید:
اما ایران، سراسر کشوری اسلامی شد و در عین حال، باز هستی اصلی خود را از دست نداد، بلکه بر آن شد که اسلام را به صورت یک مذهب مخصوص و مناسبی با موجودیت خود درآورد.
به هر روی، این گفته که تشیع، واکنش روح ایرانی در مقابل روح عربی است، با واقعیتهای تاریخی سازگاری ندارد.
پاسخ به کسانی که تشیع را اسلام ایرانی شده قلمداد میکنند، از چند منظر قابل دریافت است: نخست این که باید به فقر کلامی و آشنا نبودن آنان با زیرساختهای نظری اندیشههای شیعی اشاره کرد. این زیرساختها با درونمایههای عقلی، استدلالات کلامی را به استخدام گرفته است و با استفاده از نصوص دینی، امامت شیعی را اسلام حقیقی معرفی میکند.
بنابراین نظریۀ شرقشناسان که با توجیه تشابه امامت شیعی و سلطنت ایرانی تلاش دارند که مذهب شیعه را متاثر از باورهای ایرانیان قلمداد کنند، از همین منظر قابل پاسخگویی است؛ زیرا نظریۀ امامت مبتنی بر قضایای منطقی است که برخی از مقدمات آن مبتنی بر اصول عقلی و برخی دیگر مبتنی بر نصوص شرعی است و ارتباطی به نظریه شرقشناسان دربارۀ تاثیر روح ایرانی در شکلگیری تشیع ندارد و چنانچه مفروض شرقشناسان صحیح باشد، حکومتهای سلطنتی موروثی امویان و عباسیان میبایست ایرانیان را اقناع میکرد و دیگر نیازی به آیین شیعه پیدا نمیکردند.