تاریخ انتشار : ۲۰ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۱:۵۵  ، 
شناسه خبر : ۲۰۸۹۰۸

دکتر انور خامه‌ای
پیش از هر سخنی باید بگویم که مقصود از این گفتار، بی‌گناه دانستن میلوسویچ رییس‌جمهور سابق یوگوسلاوی، که اکنون در دادگاه لاهه محاکمه می‌شود، نیست. بی‌شک او در جریان حوادث دهه‌های اخیر که منجر به فروپاشی فدراسیون یوگوسلاوی، پراکنده شدن جمهوری‌های آن و کشتارها و خشونت‌هایی که هنوز هم به کلی پایان نیافته، مرتکب گناهانی شده است که باید دادرسی شود و کیفر یابد. هدف من در این گفتار اثبات سه موضوع مربوط به دادگاه لاهه است که اکنون جریان دارد:
1- دادگاه لاهه صلاحیت رسیدگی و داوری درباره اتهام‌هایی که به میلوسویچ نسبت می‌دهند، ندارد.
2- انتساب «جنایات علیه بشریت» به اعمال و اقداماتی که میلوسویچ انجام داده است، درست نیست و او از ارتکاب چنین بزهی مبراست.
3- اتهام «نسل‌کشی» به میلوسویچ نیز بر پایه و بنیاد حقوقی درستی استوار نیست.
الف) آیا دادگاه لاهه صلاحیت رسیدگی به اتهامات میلوسویچ را دارد؟ برای اینکه به این پرسش پاسخی مستدل و واقع‌بینانه بدهیم لازم است نخست حوادثی را که منجر به فروپاشی فدراسیون یوگوسلاوی و کشتارها و خشونت‌های ضمن آن شده است، بررسی کنیم و برای این بررسی نیز نیاز داریم نگاهی به تاریخچه تأسیس فدراسیون مزبور و علل و بنیاد آن بیفکنیم.
پس از پیروزی متفقین در جنگ جهانی اول، کشور یوگوسلاوی به عنوان پاداشی برای کوشش‌هایی که دولت صربستان در جنگ انجام داده و جبران مصائبی که ملت صرب در طول تاریخ خود متحمل شده بود، تأسیس گردید و از این رو سلطنت آن به الکساندر کاراجورجویچ، شاه صربستان تفویض شد. این اقدام متفقین نه تنها مورد تأیید تمام کشورهای متنازع قرار گرفت، بلکه مورد قبول و پشتیبانی همه اقوام و ملت‌هایی که در این کشور نوبنیاد گرد آمده بودند نیز واقع شد، به جز ملیون افراطی کروات که گروه تروریستی اوستاشی را تشکیل دادند و مرتکب ترورهای چندی منجمله کشتن الکساندر کوروبارتور ـ نخست وزیر فرانسه ـ در پاریس شدند.
تأسیس کشور یوگوسلاوی از کارهای مفید و شایسته کنفرانس ورسای بود، چون از یکسو به مسأله بالکان، یعنی کشمکش دائمی میان ملل متنوع این شبه‌جزیره پایان داد و از سوی دیگر، امنیت حمل کالا از روی رود دانوب را، که واسطه بازرگانی میان شرق و غرب اروپا بود، تأمین کرد. ضمناً همچون سدی در برابر نفوذ احتمالی آلمان یا روسیه شوروی به سوی جنوب اروپا به شمار می‌رفت.
پیوند میان ملت‌ها و اقوامی که این فدراسیون را تشکیل می‌دادند به حدی بود که هنگام تجاوز ارتش غول‌آسای آلمان نازی (به اتکاء قرارداد دوستی با شوروی) به کشورهای دیگر اروپا، تنها کشوری که در برابر آن مقاومت کرد و آنقدر جنگید تا آنها را از خود بیرون راند، یوگوسلاوی بود. همچنین زمانی که استالین می‌خواست مارشال تیتو را سرنگون کند و حکومتی دست‌نشانده خود را بر این کشور مسلط سازد، تمام ملت‌ها و اقوام آن متحد و یکپارچه در برابر او ایستادند، به حدی که تمام کوشش‌های استالین به جایی نرسید.
خلاصه، مدت هفتاد سال این ملت‌ها در صلح و صفا زندگی می‌کردند و از نعمت امنیت و رفاه برخوردار بودند. خود من که به دعوت اتحادیه دانشجویان یوگوسلاوی مدت یک ماه در این کشور به سر می‌بردم و از تمام جمهوری‌های خودمختار آن یعنی صربستان، بوسنی، اسلوونی، کرواسی دیدن کردم و با اشخاص مختلف منجمله مخالفان دولت گپ زدم، کمترین صدایی از جدایی‌طلبی به گوشم نخورد. البته در همه‌جا منتقدانی از شکل حکومت و روش حاکمیت یعنی کمبود دموکراسی و آزادی احزاب مخالف وجود داشتند. اما کسی را طرفدار جدایی از فدراسیون ندیدم. ضمناً بگویم که در شهر سارایوو مرکز جمهوری بوسنی هیچگونه اثری از محدودیت در انجام مراسم مذهبی اسلام مشاهده نکردم. مسجدها باز و مورد احترام بود. زنان باحجاب و بی‌حجاب به یکسان در خیابان دیده می‌شدند و کسی معترض آنها نمی‌شد. اکثر اهالی فینه، یا عمامه بر سر داشتند و روی هم رفته از زندگی خود راضی بودند.
اما از بیست سال پیش، یعنی هنگامی که «شورای سیاست‌گذاری خارجی» ایالات متحده آمریکا استراتژی تضعیف و فروپاشی کشورهای مستقل از آمریکا را در رأس سیاست این کشور قرار داد (1) انواع تحریکات و تبلیغات برای جدایی‌طلبی میان ملت‌ها و اقوام یوگوسلاوی آغاز شد و به تدریج به آتش کینه و خصومت میان آنان دامن زده شد تا جایی که به جنگ و کشتار و چندپارگی این کشور و فقر و بدبختی همه این ملت‌ها و اقوام و ویرانی سرزمین‌هایشان منجر گردید.
شکی نیست که در چنین جوی جنایات گوناگونی مانند کشتار فردی و جمعی، تجاوز به اموال و نوامیس اشخاص، غارت ثروت‌های ملی، ویرانی، آتش‌سوزی، راندن اشخاص از موطن و مسکن خود و... روی داده است و میلوسویچ هم مانند رهبران و مسؤولان دیگر فدراسیون در آنها سهمی داشته است. حتی فرض کنیم که او سهمی بیشتر از دیگران داشته یا به فرض محال تنها مسؤول این جنایات و مجری این اعمال بوده است، آیا باید در دادگاه لاهه محاکمه شود و به عبارت دیگر، آیا این دادگاه برای رسیدگی به جنایات او صلاحیت دارد؟ از نظر حقوقی، نه.
چون دادگاه لاهه یک دادگاه بین‌المللی است و بنابراین حدود وظایف و اختیارات آن مربوط به اختلافات، شکایات و جنایاتی است که میان دو یا چند کشور روی داده باشد نه آنچه درون یک کشور و در حدود حاکمیت آن روی می‌دهد. اگر غیر از این بود چچن‌ها حق داشتند یلتسین و پوتین و ژنرال‌های روسیه را به پای میز دادگاه لاهه بکشانند. یا خروشچف و برژنف می‌بایست به خاطر تجاوز، کشتار و جنایاتی که در سال 1956 در مجارستان و در سال 1968 در چکوسلواکی انجام دادند در این دادگاه محاکمه می‌شدند. همچنین رؤسای جمهور آمریکا باید به خاطر تجاوزهایی که به پاناما و گرانادا مرتکب شدند به این دادگاه جلب و محاکمه می‌گردیدند.
در مورد «جنایت علیه بشریت» و «نسل‌کشی» بعداً بحث خواهم کرد. اما در مورد جنایاتی که در جریان فروپاشی فدراسیون یوگوسلاوی میان ملت‌ها و اقوام آن روی داده است به دلیلی که گفتیم امری داخلی در یک کشور مستقل بوده و در صلاحیت دادگاه لاهه نبوده است. از این گذشته، به فرض اینکه در صلاحیت آن می‌بود، دست‌کم می‌بایست تمام کسانی که در این ماجرا و این جنایات به نحوی از انحاء مسؤولیت داشته‌اند، مانند رهبران کرواسی، بوسنی، اسلونی و نیز به این دادگاه جلب و محاکمه می‌شدند. کدام قانونی اجازه می‌دهد که اگر دو نفر با هم دعوا کردند و به ضرب و جرح هم پرداختند فقط یکی از آنها را به دادرسی کشید و دیگری را رها ساخت؟! دادرسی یکجانبه یکی از متهمان بدون حضور متهمان دیگر خلاف اصول حقوقی و قضایی و عدالت اجتماعی است. شاید به همین علت دادستانی دادگاه لاهه در ادعانامه خود علیه میلوسویچ مسائل مربوط به جنگ میان صرب‌ها، کروات‌ها و اهالی بوسنی را کنار گذاشته و اتهام اصلی او را کشتار اهالی کوزوو ذکر کرده است.
در مورد حوادث کوزوو عدم صلاحیت دادگاه لاهه باز هم آشکارتر است. چون اگر جمهوری‌های کرواسی، بوسنی و دیگران، حکومت‌های خودمختاری درون یک فدراسیون بودند، کوزوو فقط استانی از صربستان به شمار می‌رفته است و می‌رود، لذا شورش مسلحانه گروهی از اهالی آنجا را به هیچ‌وجه نمی‌توان یک مسأله بین‌المللی دانست. چون هر حکومتی حق دارد اگر گروهی از اهالی آن به شورش مسلحانه علیه حاکمیت و تمامیت ارضی آن دست یاخت، نخست با مذاکره آنان را باز دارد و در صورت عدم موفقیت به سرکوب مسلحانه آن شورش متوسل شود. این کار نه تنها جزو حقوق بلکه وظایف آن حکومت است. کوزوو از آغاز تأسیس دولت صربستان یعنی سال‌ها پبیش از تشکیل کشور یوگوسلاوی بخشی از سرزمین صربستان بوده و اکثریت اهالی آن صرب بوده‌اند.
(2) اگر در اثر گذشت زمان و بر اثر مهاجرت یا تولید نسل، عده آلبانی‌تبارها افزایش یافته باشد، این امر نمی‌تواند موجب جدایی‌خواهی گروهی از اهالی این استان و به طریق اولی، شورش مسلحانه این گروه برای جداکردن این ناحیه از صربستان باشد. بنابراین میلوسویچ حق داشته است با نیروی مسلح مانع جدا شدن کوزوو از کشورش گردد. چه فرقی است میان او و قوام‌السلطنه که ارتش ایران را برای سرکوب «فرقه دموکرات» پیشه‌وری به آذربایجان فرستاد و شورشیان را سرکوب کرد و به آن سوی مرز متواری ساخت؟! آن «فرقه» و پیروانش دانسته یا ندانسته می‌خواستند آذربایجان و کردستان را از ایران جدا سازند که اگر عملی می‌شد، این دو استان کشور ما ـ چه آنها می‌خواستند، چه نمی‌خواستند ـ سرانجام به شوروی منضم می‌شد. آیا قوام‌السلطنه حق نداشت با زور و کشتار، جدایی‌طلبان را سرکوب کند و آذربایجان را در دامان ایران نگاه دارد؟ کشتاری که در آذربایجان انجام گرفت، بسیار بیش از کوزوو بود، اما شوخی تاریخی را بنگرید که همین سازمان ملل و همین آمریکا و اروپایی که امروز میلوسویچ را به دادگاه کشیده‌اند، برای قوام‌السلطنه کف زدند و از عمل او تجلیل کردند!!
نمونه‌های دیگری نیز از چنین کشمکش‌های خونین در جهان می‌توان ذکر کرد که مسؤولان هیچ‌کدام به دادگاه لاهه جلب و محاکمه نشده‌اند. من از جدایی‌خواهان ایرلند شمالی که دولت انگلیس بیش از نیم قرن است به زور اسلحه و شیوه‌های خشونت‌بار دیگر جلو آنها را گرفته، سخنی نمی‌گویم، چون موضوع ایرلند با کوزوو تفاوت دارد. من از سرکوب خشونت‌بار و خونین جدایی‌خواهان کرس از سوی دولت فرانسه که سال‌هاست جریان دارد، نمونه می‌آورم که سازمان ملل و دولت آمریکا از گل نازکتر هم به این دولت نگفته‌اند! (3) من از جدایی‌خواهان کشمیر مثال می‌زنم که پنجاه سال است ارتش هند هزاران تن از آنان را به خاک و خون کشیده است و می‌کشد ولی سازمان ملل و هیچ مقام دیگری از دولت هند بازخواست نکرده است!! گویی دادگاه لاهه و دستگاه دادرسی سازمان ملل فقط برای دولت‌های ضعیفی مانند صربستان، رواندا و سومالی ساخته شده است!!
اشتباه نشود، من نمی‌گویم این دولت‌های نیرومند یا مسؤولان آنها باید به دادگاه لاهه کشیده شوند، چون آنها طبق حق حاکمیت و تمامیت ارضی خود رفتار کرده‌اند. من می‌گویم میلوسویچ هم مانند آنها نباید در دادگاه لاهه محاکمه شود و اگر گناهی هم مرتکب شده است، جنبه بین‌المللی ندارد و باید در دادگاه‌های ملی صربستان رسیدگی شود. من صلاحیت دادگاه لاهه را برای رسیدگی به حوادثی که در کوزوو روی داده است، رد می‌کنم.
در پایان این بخش اضافه کنم که مسؤول واقعی حوادث غم‌انگیز و جنایات نفرت‌انگیزی که در جریان فروپاشی فدراسیون یوگوسلاوی روی داده است، نه میلوسویچ است، نه رهبران کرواسی، بوسنی و کوزوو، بلکه کسانی هستند که به سود گسترش نفوذ جهانی خود به وسیله توطئه و انواع خباثت‌های گوناگون این ملت‌ها را که سال‌ها با هم در صلح و دوستی زیسته بودند، به جان هم انداختند و به برادرکشی واداشتند.
مسؤول واقعی این جنایات، اعضای «شورای سیاست‌گذاری خارجی» ایالات متحده آمریکا می‌باشند و اگر کسی باید برای این جنایات در دادگاه لاهه محاکمه شود، آنها و در رأسشان جرج بوش پدر، کلینتون و جرج بوش پسر هستند.

ب) به عقیده من آنچه را در کوزوو روی داده است نمی‌توان «جنایت علیه بشریت» دانست. جنایت علیه بشریت اتهام کوچکی نیست که بتوان آن را درباره هر جنگ و کشتار محلی و ناحیه‌ای، هرقدر هم تلفات آن چشمگیر باشد به کار برد. این اتهام برای نخستین بار در دادگاه نورنبرگ علیه زمامداران آلمان نازی به عنوان افروزندگان آتش جنگ جهانی دوم و کشتار فجیع حدود 50 میلیون از مردم جهان و ویرانی بی‌نظیر به ویژه در آلمان، لهستان و شوروی، عنوان شد و زمامداران مزبور به این عنوان محکوم به مرگ یا حبس ابد شدند.
اتهام «جنایت علیه بشریت» حتی برای زمامداران و مسؤولان فاشیست ایتالیا و نخست وزیر ژاپن که در ایجاد جنگ جهانی دوم با نازی‌ها همراهی کرده بودند عنوان نشد. پس چگونه ممکن است آن را در مورد یک منازعه داخلی در کشور عربستان و سرکوب شورش جدایی‌طلبانه یک استان آن از سوی دولت مرکزی به کار برد؟!! اگر میلوسویچ را به این جهت جنایتکار علیه بشریت بخوانیم باید بسیاری از زمامداران گذشته را نیز مانند قوام‌السلطنه، نهرو و نخست وزیران پیشین فرانسه و انگلیس را جنایتکار علیه بشریت دانست!! اگر بتوان پس از زمامداران نازی کسی را به این عنوان متهم کرد، شاید ترومن رییس‌جمهور آمریکا به خاطر بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی باشد که در چند ثانیه 150 هزار تن از مردمان بی‌نوا را هلاک کرد و هنوز هم پس از بیش از نیم قرن اثرات زیانبار آن در انبوهی از مردم ژاپن برجای مانده است. همچنین مک نامارا و بعضی از زمامداران پیشین آمریکا را به خاطر کشتار بی‌نظیری که در ویتنام به راه انداختند و تلفات آن را بیش از دو میلیون تن تخمین زده‌اند، می‌توان جنایتکار علیه بشریت شمرد. مسلماً میلوسویچ و مقامات دیگر یوگوسلاوی هر گناهی مرتکب شده باشند در برابر این جنایات عظیم ناچیز است و نمی‌توان آن را مستوجب چنین اتهام سنگینی دانست.
ج) اتهام «نسل‌کشی» نیز چنان بزرگ و سنگین است که آن را نمی‌توان در مورد زدوخوردهای کوزوو عنوان کرد. این اتهام نیز نخستین بار در دادگاه نورنبرگ علیه زمامداران آلمان نازی به کار رفت، آن هم به خاطر کشتار فجیع ده‌ها هزار تن از یهودیان در اطاق‌های گاز و کوره‌های آدم‌سوزی. بنیاد این اتهام تنها به خاطر تعداد انبوه کشته‌شدگان یا نحوه فجیع کشتار جمعی آنها نبود، بلکه بیشتر به این علت بود که زمامداران نازی صریحاً اعلام کرده بودند که هدف آنها ریشه‌کن ساختن و نابودی کامل قوم یهود بوده است و این براستی جز نسل‌کشی چیز دیگری نبود.
در تاریخ عصر جدید کمتر فرمانروا و حکمرانی را می‌توان یافت که مانند نازی‌ها دقیقاً مستحق محکومیت به جرم «نسل‌کشی» باشند. اگر تنها از نظر شمار قربانیان جنایت باشد به احتمال قوی استالین را می‌توان شایسته چنین عنوانی دانست. اما قربانیان کشتار او همه از یک قوم و یک نسل نبودند و گرچه خودش احساسات ضدیهودی داشت، اما ملاک و معیار اعدام‌های او یهودی بودن نبود. از جهت دیگر، می‌توان استالین را «نسل‌کش» نامید، چون او هنگامی که فرمان آواره ساختن و انتقال دو قوم چچن و اینگوش را صادر کرد هدفش نابودی این دو قوم بود، منتها اجل مهلتش نداد. (4)
خواننده گرامی تو خود درباره میلوسویچ داوری کن. آیا مرتکب چنین جنایات هولناکی شده است؟!