نویسنده: فؤاد عجمی / مترجم: مهری ملکان
مسیر مدرنیته
سزاوار است که درباره آن نوع چشمانداز جهان عرب که آمریکا مقدر است زمانی که جنگ علیه رژیم عراق را آغاز کرد با آن مواجه گردد، هیچ توهمی وجود نداشته باشد. در جهان عرب هیچ اندیشه و قلبی که بتوان آنها را تحت تأثیر قرار داد وجود ندارد و هیچ دیپلماسی همگانی که اکثریت قریب به اتفاق اعراب را متقاعد سازد که این جنگ، جنگی شایسته و عادلانه خواهد بود نیز در بین نیست. لشکرکشی آمریکا به دنبال ناکام ماندن بازرسیهای تسلیحاتی، در چشم اکثریت اعراب نوعی دستاندازی امپراتوری مآبانه به قلمرو آنها، لطفی در حق اسرائیل یا شیوهای برای آنکه ایالات متحده سلطه خود بر نفت عراق را تأمین کند، خواهد بود. در جهان عرب هیچکس به سخن آن قدرت بزرگ خارجی گوش نخواهد داد. شایسته آن است که آمریکا بتواند با این بیاعتمادی خود را وفق بدهد و این احساسات ضدآمریکایی را به منزله خشم جهان عرب که با ناکامی مواجه شده است تا حد بسیاری بکاهد. این خشم نشانه وضعیت ذاتی فرهنگی است که هنوز مسئولیت کامل جراحاتی را که به دست خویش بر پیکر خود وارد آورده است، بپذیرد. نیازی به احترام مفرط قائل شدن برای اعتقادات سیاسی و شرایط و واقعیات آن منطقه نیست. در واقع، این یکی از آن اوضاع و شرایطی است که در آن دستورالعملهای سادهتر یک قدرت خارجی اصلاحطلب شیوهای بهتر از ممنوعیتها و نقایص دیرینه و مزمن آن منطقه ارائه میدهد. فراتر از سرنگون کردن رژیم صدام حسین و برچیدن سلاحهای مرگبار آن، انگیزه سوق دادن یک تلاش تازه از جانب آمریکا در عراق و در سرزمینهای عربی همجوار آن، باید مدرنیزه کردن جهان عرب باشد. افراط بیش از حد در شیوهها و هراسهای بیمارگونه نسبت به اعراب حاصلی هولناک در بر داشته که هم دامنگیر اعراب و هم دامنگیر آمریکایی شده که درگیر امور آنهاست. چنین چیزی بیرحمانه و غیر منصفانه است، اما حقیقت دارد: نبرد میان حکمرانان عرب و شورشیان عجالتاً مایه دغدغه آمریکا است.
در دهه 1970 و 1980، بنای سیاسی و اقتصادی جهان عرب ریزش و ویرانی خود را آغاز کرد. رشد انفجارآمیز جمعیت آنچه را که در عصر پس از استقلال ساخته شده بود، تحت سیطره خود درآورد و بر آن سنگینی کرد و سپس یک اسلامگرایی پرجوش و خروش همانند یک باد مهلک وزیدن گرفت. اسلامگرایی نوید اطمینان و آرامش را داد، جوانان را فریفت و ابزار و زبان بیان خشم و امتناع را فراهم آورد. برای مدتی معین ناکامیهای آن جهان محدود و منحصر به قلمرو خود آن بود، اما مهاجرت و اعمال تروریستی فراملیتی تمام آن وضعیت را دگرگون ساخت. آتشی که در جهان عرب برافروخته شد، به سایر سرزمینها سرایت کرد و خود ایالات متحده هدف عمده خصومت امتی زجر کشیده قرار گرفت که دیگر معتقد نبودند که عدالت را میتوانند در سرزمین خویش، از جانب حکمرانان خود تأمین کنند. یازدهم سپتامبر و غافلگیری کوبنده آن به نوبه خود موازنه موجود را بر هم زد و سیاست مهار کردن عراق را از بین برد و سیاست تغییر رژیم و به «حالت اول درآوردن» نظام حاکم بر آن کشور را جایگزین آن کرد.
بدینسان، شور و اشتیاق اصلاحطلبی باید از رخت سفر و بار و بنه لبریز شود. هیچ دفاعیه عظیمی نباید در توجیه یکجانبه عمل کردن آمریکا به عمل آید. آن منطقه میتواند با آن روش یکجانبه عمل کردن کنار آید و از آن استفاده کند. آن قدرت قابل ملاحظهای که اکنون در اختیار آمریکا است، میتواند به عنوان توجیهی برای همراهی با آمریکا در جهت اهدافش مورد استفاده همگان قرار گیرد. تزئینات یک قطعنامه متعلق به شورای امنیت دارای اتفاق نظر که مجوز خلع سلاح عراق را صادر کرده و به امضای رژیم روسیه نیز رسیده باشد، به حکمرانان عرب میدان مانور مورد نیاز آنها را خواهد داد تا مدعی شوند که به سادگی در مقابل امور اجتنابناپذیر سر تسلیم فرود آوردهاند و بگویند که صدامحسین دچار آتش جنگی شد که خودش او آن را برافروخته بود.
در پایان، مبارزه در راه یک نظم نادین محور تجددگرا در جهان عرب کوششی به سود خود اعراب است. اما قدرت نیز اهمیت خود را دارد و اراده و حیثیت یک قدرت بزرگ میتواند به سهم خود موازنهها را به سود مدرنیته و دگرگونی بر هم زند. اسلامگرایان پس از شکست سریع طالبان گفتند: «آمریکاییها دارند میآیند.» اسلامگرایان هنگامی که کمکهایشان، عامل برانگیزاننده آنها و شبکههای امور مالی و عضوگیری آنها زیر ذرهبین و بازرسی جدید قرار گرفت، برای یافتن جانپناه به تلاش و رقابت با یکدیگر پرداختند.
قیام اسلامگرایان در ماههای اخیر ظاهراً ناشی از این امیدواریشان بود که آمریکا احساس محق بودن در تجاوز را که بعد از 11 سپتامبر در آن به وجود آمده بود، از دست داده و از شدت فشار آمریکا در منطقه نیز کاسته شده است. این اسلامگرایان از هر نظر مردمی سیاسی و حسابگر هستند. آنها به سنجش عزم و اراده دشمنان خود میپردازند. سخنرانی رئیسجمهور بوش در ژانویه گذشته، حاوی سخنانی درباره «محور شرارت » در بین اسلامگرایان بیم و هراسی حقیقی پدید آورده بود. در ماههای بعد، آنها تا حدی آسوده خاطر شدهاند. آنها از مبارزات دیوانسالارانه در واشنگتن و از توجهی که جنگ میان اسرائیل و رژیم یاسر عرفات چند ماه بعد به خود معطوف داشت، قوت قلب گرفتند.
یک جنگ موفقیتآمیز در عراق با این الگو همخوانی خواهد داشت. چنین چیزی کسانی را که آرزو دارند جهان عرب از واپسگرایی، به قهقرا رفتن و انحطاط سیاسی نجات یابد، گستاخ کرد. تاکنون، ایالات متحده آمریکا به طور همزمان عامل ارتجاع سیاسی و در عین حال مشوق انقلاب اجتماعی در جهان عربی ـ اسلامی بوده است. نمونهای که آمریکا در این زمینه ارائه داده است به هیچوجه از انقلابی بودن چیزی کم نداشته است، اما از این سوی جهان عرب تا آن سوی آن، قدرت آمریکا به طور مستمر به هواداری از ارتجاع سیاسی و حفظ وضع موجود به کار گرفته شده است. یک جنگ نوظهور باید با این نوید همراه باشد که ایالات متحده اکنون هوادار اصلاحات است.
کشورهایی که آشکارا از آمریکا پشتیبانی میکنند، کویت و قطر هستند. کویت چنین کشوری است، زیرا در سالهای 1990 و 1991 در چنگال عراق گرفتار شده بودند و ضربه ناشی از آن تجاوز را در درون خود احساس میکنند و قطر نیز چنین کشوری است، زیرا رویکردی کلاً حق به جانب و بیسابقه در دیپلماسی و نیز تمایلی به داشتن ارتباط علنی با قدرت آمریکا داشته است. با این حال، نظم حاکم بر جهان عرب کلاً به دنبال پناهگاهی برای حفظ خواهد رفت و امیدوار خواهد بود که از خطر برهد. حکمرانان عرب، به جای توفان صحرا، خواستار توفانی کامل خواهند بود. یک جنگ برقآسا با تلفات اندک و حتیالامکان کمتر در معرض خطر قرار گرفتن و فرصتی برای خلاص شدن از شر صدام بدون تاخت و تاز آشکار در روز روشن هم عنان با آمریکاییها یا مورد مؤاخذه ملت خود قرارگرفتن.
دنیای سیاست به ندرت چنین فرصت مساعدی را به کسی میدهد، اما معضلی که حکمرانان بسیار منفوری که هیچگاه نتوانستهاند اعتماد مردم خود را جلب کنند بدینگونه است، حکمرانانی که تحت قیومیت آمریکا به بقای خود ادامه دادهاند و در عین حال به بدخیمترین رگههای آمریکاییستیزی نیز گهگاه چشمک زدهاند. آن حکمرانان میدانند که یک جنگ با عراق نخستین جنگی خواهد بود که میان آنها در عصر کانالهای ماهوارهای اتفاق میافتد، آن هم در زمانی که همه مردم جهان تحتنظر بوده و اعمال و رفتارشان کنترل میشود و هرگونه گزینش یا تصمیمی را به دشواری میتوان مکتوم نگاه داشت.
نبردی جدید علیه عراق، با اظهارنظرهایی عمیقاً ضد و نقیض در منطقه که در تیررس تهدید عراق واقع شده است مواجه خواهد شد. کسانی هستند، حتی اگر به دلیل احساسات مربوط به عدم لیاقت در مورد مهارتهای فنی اعراب در طول تاریخ هم بوده باشد، تردید خواهند داشت که حکمران بغداد و تشکیلات نظامی او سلاحهای کشتار جمعی در اختیار خود دارند. عدهای دیگر سلاحهای عراق را گواه آن خواهند پنداشت که اعراب در جهان نوین به بلوغ و پختگی رسیدهاند و قدرتهای فراسوی منطقه عزم خود را جزم کردهاند که آنها را تابع و زیردست خود گردانند و آنها را از همان سلاحهایی که نمودار مدرنیته و پیشرفتهای علمی و نظامی است، در جهانی منطبق با الگوی توماس هابز که در آن سلسله مراتب و عدم مساوات حکمفرماست، محروم کنند.
با توجه به ستیزهجویی و رقت قلب نسبت به خود در زندگی اعراب، عقبنشینی جهان عرب از فرهنگ و تجدد و اعتقاد آن جهان به نظریههای توطئه، زمینههای موجهی برای این اعتقاد وجود دارد که هیچگونه سنت بومی لیبرالی یا نادین محوری وجود ندارد تا به استقبال از ایالات متحده بپردازد و از پیروزی آن کشور در راه ایجاد یک جایگزین به جای حکومت جابرانه بهرهبرداری کند.
کمتر فرد عربی باور خواهد کرد که این کوشش، مبارزهای منطبق با الگوی وودرو ویلسون است و حاکمیت آزادی را در جهان عرب ترویج خواهد کرد. آنها را باید به سبب شک و سوءظنشان معذور داشت؛ زیرا قدرت آمریکا، خواه به صورت هدفمند و خواه به دلیل بروز نوعی عیب و نقص بر پایه روابط با حکمرانان نظامی و پادشاهان غیر منتخب از سوی تودههای مردم استوار گردیده است. آمریکا طبقات میانی و صاحبان پیشهها و حرفههای ساکن این سرزمینها را نشناخته و به آنها اعتماد نکرده است، بلکه به داشتن روابطی مصلحتی با رژیمهای خودکامه سوار بر اریکه قدرت رضایت داده است و بداندیشیها و بدخیمیهای فرهنگی و سیاسی جهان عرب را تحمل کرده است. نقش تازهای که آمریکا در منطقه ایفا خواهد کرد، چارهای ندارد جز آنکه با نقشهای پیشین خود در طول تاریخ قطع رابطه کند.
تنهایی ایالات متحده حادتر از تنهایی آن کشور در طول جنگ خلیج(فارس) در سالهای 1990 و 1991 است. در آن لشکرکشی، از نظر داخلی، سرپوشی روی آن چیزی قرار داده شده بود که در حقیقت مبارزهای امپراتوریگونه بر ضد کشوری به نام عراق بود که تهدید میکرد موازنه قدرت در حوزه خلیج(فارس) را برهم بزند. حتی فقهایی مسلمان در عربستان سعودی و مصر حضور داشتند که فتواهایی صادر میکردند که براساس آن لشکرکشی آن قدرت بیگانه را تحریم میکرد.
سهکشور قدرتمند و حائز اهمیت یعنی مصر، سوریه و عربستان سعودی علیه صدام حسین صف کشیده بودند.
عربستان سعودی مستقیماً در معرض تهدید واقع شده بود، حال آنکه به مصر و سوریه پاداشهای قابل توجه اقتصادی داده شد، زیرا اطراف و جوانب کشورهای حوزه خلیج(فارس) را حفاظت کرده بودند و حکمران عراق را از امکان یا فرصت توصیف آن مبارزه به منزله نبردی میان داراها و ندارها در جهان عرب محروم کرده بودند. صدام به طور اخص مقصر شناخته شده بود: او مقررات نظم حاکم بر جهان عرب را نقض کرده بود، نظمی که او به عنوان یک جنگجوی مورد اعتماد خود را در راه حفظ آن رو در روی کشور انقلابی ایران قرار داده بود. اما برای اکثریت قریب به اتفاق اعراب، عملیات توفان صحرا نبردی از جانب انگلستان ـ آمریکا جهت کسب سیطره محسوب میشد. فرد متجاوزی در منطقه از جا برخاسته و به گردنکشی روی آورده بود و یک قدرت بزرگ بیگانه که وارث پیمان بریتانیا (پاکس بریتانیکا) در خلیج(فارس) بود، راه را بر سر برآوردن و تاخت و تاز وی برای سلطهجویی سد کرده بود.
صدام به تاخت و تاز و غارت یک کشور مبادرت کرده بود، اما عامه مردم عرب به شیوهای منحصر به فرد و عجیب خود را با وی هم ذات پنداشته و با وی احساس همدردی میکردند. جماعات مردم او را پرچمدار یک کوشش والای عربی میدیدند. افراد سادهلوح او را نوعی رابینهود میپنداشتند که انتقام جنگ صلاحالدین ایوبی با قوم فرانک (فرانسویها) و کارگزاران محلی آن قوم را باز میستاند و مرزهای ترسیم شده در عصر استعمارگران را که پس از جنگ اول جهانی بر آنها تحمیل شده و میان آنها جدایی افکنده بود، محو و نابود میکرد. گفتن این نکته شاید نوعی کفرگویی باشد، اما اگر در سال 91 - 1990 انتخاباتی آزاد در میان عربها برگزار میشد، حاکم عراق در آن پیروز میگردید. دودمانهایی که او علیه آنها به نبرد برخاسته بود، در قلمرو خود محبوبیتی نداشتند. از عمان تا نابلس و از آنجا نیز تا کازابلانکا، تودهها موافقت خود را با شب ارعاب و وحشت که وی زنجیرهای آن را گسسته و در منطقه به حرکت درآورده بود، ابراز کردند. او تجدید نظرطلبی بود که با نظم حاکم بر اطراف خویش در تضاد و مخامصه بود و در جهانی که سرخورده شده و ناکام مانده است، فرد راهزن آرزوهای دیرینه و قلبی تودههای سرکوب شده و فرودست لیکن خشمگین و منزجر را تحقق میبخشد.
اما این بار اعراب هیچگونه امید بزرگی را نسبت به حکمران عراق در دل نپروردهاند. این روی دیگر سکه است، زیرا توده بیقرار قوم عرب این نوع وابستگیها و چشم امید دوختن ها به راهزنان و منجیان دروغین را به کرات و در فواصلی نزدیک به هم به وجود آورده و سپس به ویران کردن و کنار گذاشتن آنها مبادرت میکنند. صدام در عمل تجاوزکارانه خود شکست خورده بود. او جهانی را که در باتلاق شکستهای گوناگون تا گلو فرو رفته بود به یک فاجعه یا مصیبت دیگر میهمان کرده بود. آن جماعتی که دلباخته اسامهبنلادن شده بود، همان جماعت کشتی شکسته و شناور بر روی آب بود که زمانی از صمیم قلب باور کرده بود که اختلافاتش با سایر کشورهای جهان به دست حکمران عراق رفع و رجوع خواهد شد. مبارزه بر ضد او اکنون قضیه دیگری است. جماعت مورد بحث ممکن است با فریادهای گوش خراش خود بر ضد آمریکا گلوی خود را پاره کند، اما رشتههای پیوندش با زمامدار عراق سست و ضعیف شده است. اینبار قلمرو خاص لیکن محوری اعراب آرامتر از گذشته است. در سالهای 1990 و 1991، چنین به نظر میرسید که تمام جریانات تجدید نظرطلبی سیاسی غبطه سرزمینهای فقیر عربی نسبت به کشورهای عربی نفتخیز و این احساس تلخ که تاریخ سرنوشت شومی برای اعراب رقم زده است، در اردن در یک نقطه با یکدیگر منطبق شدهاند. در آن کشور بود که، بیش از هر کشور دیگری در جهان عرب، دیکتاتور عراق هم یک دیکتاتور تلقی میشد و هم یک منجی بالقوه که در آینده در راه رهایی این قوم زجر کشیده به پا خواهد خاست. او مردانگی داشت. او دارای مبالغ کلانی پول بود که آن را نثار این و آن میکرد و در راه قوم عرب صرف میکرد. این نوید را داده بود که نظامهای حکومتی که به نیروی ثروت نفتی خود روی پای خود ایستادهاند، سرنگون خواهند شد. این همان افراطگراییای که شاه حسین را وادار کرده بود که گامی فراتر از جماعت بردارد، با کشورهای مقتدر خلیج(فارس) و ایالات متحده قطع ارتباط کند و در کنار عراق بایستد. گروهی از پژوهشگران دینی، موسوم به کنفرانس علمای شریعت (شاخهای نوشکفته از تنه درخت اخوانالمسلمین)، فتوایی صادر کرده و هرگونه مساعدت به آمریکاییها را ممنوع اعلام کرده است، مساعدتهایی از قبیل «گشودن دروازه فرودگاهها و بنادر به روی آنها، تأمین سوخت هواپیماها و خودروهایشان، ارائه اطلاعات امنیتی به آنها به سود نبرد آنها علیه مسلمین.» در این فتوا چنین افزوده شده است: «فروختن قرص نانی به آمریکایی متجاوز یا دادن لیوانی آب به دست او، جایز نیست.»
با این حال، اینبار مملکت پادشاهی اردن خطی ترسیم کرده است و اردنیهای خردمند این سخن را بر زبان راندهاند که یک جنگ برقآسا و کوتاهمدت و یک عراق بازسازی شده به نفع کشورهای فقیرتر و کوچکتر واقع در قلمرو جهان عرب کارساز خواهند بود.
برای قدرت آمریکا دو راه در جهان عرب وجود دارد. یکی از این دو راه، خویشتنداری و بدبینی پیرامون امکان تغییر و تحول در جهان سرسخت و لجوج و کمگویی درباره کاربردهای قدرت آمریکا است. طبق این جهاننگری یا بینش درباره امور دنیا ایالات متحده یا از سر تقصیرات دیکتاتور عراق خواهد گذشت و او را عفو خواهد کرد یا به جنگی متوسل خواهد شد که برای عراق و برای کل منطقه اهداف سیاسی محدودی خواهد داشت. راه چاره دیگر که بلندپروازانهتر است، نقش عمیقتری برای آمریکا در حیات سیاسی اعراب در نظر گرفته و خطوط کلی آن را مشخص خواهد کرد و آن پیشگامی در راه اجرای یک پروژه اصلاحطلبانه است که به منظور سعی در جهت مدرنیزه کردن و دگرگون ساختن چهره جهان عرب است. عراق نقطه شروع خواهد بود. یعنی این پروژه با رسیدگی به مسأله عراق آغاز خواهد شد و فراسوی عراق یک سنت سیاسی و اقتصادی عربی قرار دارد و نیز فرهنگی در آنجا قرار گرفته است که رنجها و ناکامیهایش به نحوی بیرحمانه به نمایش درآمده است.
نخستین گزینش توسل به توفان صحرا خواهد بود. پس از مبارزهای که از قصد و نیت اخلاقی والا سرشار بود، سکوت و خویشتنداری پدید آمد. هیچ انگیزهای برای ورود بیشتر به عمق خاک عراق یا امور سیاسی عربی وجود نداشت. موازنه قدرت از نو برقرار شده بود و نظم داخلی کشورهای عرب ارتباطی به جرجبوش(پدر) نداشت. در واقع، بوش ظاهراً دارای محبتی ناشی از حسننیت برای نظامهای سلطنتی عربی بود. موضعگیری او در قبال کشورهای خلیج(فارس) شباهت به آن چیزی داشت که بریتانیاییها قبل از فرا رسیدن زمانه «اصلاحات» در قبال دوردستترین متصرفات در قلمرو امپراتوری خود نشان میدادند و آن تمایل به صفآراییهای منظم و شکوهمند، تجمل، مجذوبشدگی در مقابل شیوههای هنری و غیر هنری نوظهور و متعلق به سرزمینهای ناشناس و تحمل آداب و سنن دیرین حکومت در آن کشورها و مدارا با آن سنن بود.
اقتداری که ایالات متحده در دوران پس از عملیات توفان صحرا کسب کرد، برای آوردن اعراب و اسرائیل در کنار یکدیگر در مادرید، در سال 1991، مورد استفاده واقع شد. جرج بوش پدر در مقابل «پیوند یافتن» میان جنگ خلیج(فارس) و نزاع اسرائیل و فلسطینیها مقاومت کرده بود، اما چنین مقدر بود که این ربط و پیوستگی را پس از آنکه شلیک سلاحها خاموش شد به سنگ بنای راهبرد ایالات متحده تبدیل کند، نظم درونی آلسعود و اداره کشور کویت به عهده حکمرانان همان سرزمینها قرار داده شد. درست است که برخی از نادین محوران لیبرال در آن سرزمینها پنداشته بودند که ایالات متحده در جهت اصلاحات داخلی در کشورهای آنها، به ویژه در کویت، پافشاری خواهد کرد؛ اما مردمسالاری هدیهای نیست که یک بیگانه به انسان تقدیم کند و صدور مردمسالاری نیز دورنمایی نبود که بوش هرگز اندیشه خود را بدان معطوف دارد. برای خود عراق نیز هیچگونه تجدید حیات به شیوه ویلسون مقرر و پیشبینی نشده بود. بوش عراقیها را فرا خوانده بود تا «زمام امور را در دست خود بگیرند». به فراخوانی او در کوهستانهای کردستان و بخش جنوبی کشور لبیک گفته شد. در بصره، واقع در جنوب، طغیانی به وقوع پیوست و سپس به شهرهای مقدس شیعهنشین نجف و کربلا نیز سرایت کرد. هنگامی که زندانها از سکنه خالی شدند و سربازان بازگشته از جبهه به شورشیان پیوستند، برای لحظهای کوتاه سلطه رژیم بر کشور خدشهدار شد. اما به کمک بالگردانهای توپدار رژیم، شورشها با بیرحمی توصیفناپذیری سرکوب شد.
برخی از عناصر کلیدی در دولت بوش اشتیاق داشتند که آمریکا ارتباط میان خود و آن جنگ را به کلی و از هر لحاظ قطع کند. این عقیده علیالخصوص در مورد رئیس وقت ستاد مشترک ایالات متحده یعنی کالین پاول صدق میکرد. پاول بعداً شورش کردها و شیعیان چنین نوشت: «هیچیک از این دو شورش امکان موفقیت نداشت و بیپرده بگویم موفقیت آن دو شورش در زمره اهداف سیاست خارجی ما نیز بود.» این پایانی بیرحمانه برای نبردی بود که به پیش درآمد بر یک نظم نوین بینالمللی ملقب شده بود. برقرای مجدد نظم در عراق از اهداف آن جنگ به شمار نمیرفت.
با این احوال، در طول سالیان بعد، زمینه امور در جهان عرب جابهجا شد و بهایی که ایالات متحده باید بپردازد، بالاتر رفته و در معرض مخاطرهای بیشتر قرار گرفته است. دیکتاتور عراق مسند قدرت را رها نکرده است و از آگهیهای بیشمار وفات و ختم رژیم خود دیرتر زیسته و آنها را ریشخند کرده است. موازنه قدرت در منطقه که امری آشنا بود، اعمال تروریستی روز یازدهم سپتامبر را به شیوه آمریکا تحقق بخشید. ایالات متحده در تنگنای یک مخاصمه میان رژیمهای روی کار و شورشیان اسلامگرا گرفتار شده است. شورشیان اسلامگرا در الجزایر، مصر، تونس، سوریه یا در شبه جزیره عربستان نتوانستند در به دست گرفتن قدرت پیروز شوند. بنابراین، آنها در مسیر مورد نظر خود گام نهادند و ایالات متحده را هدف خصومت قرار دادند. آنها درباره انگیزههای خود با بیرحمی تمام واقعبینی در پیش گرفتند. آنها به سبب آنکه آمریکا حامی اسرائیل بود به آمریکا ضربه نزدند، بلکه میان «دشمن نزدیک» (یعنی زمامداران خود) و دشمن «دوردست» (یعنی ایالات متحده ) تمایز قائل شدند.
فائق آمدن بر آن رژیمهای ریشه دوانده و تثبیت شده بر اریکه قدرت در داخل کشورهایشان امکانپذیر نبود. اقتدار آنها و همچنین قبول این موضوع از طرف مردم که عملیات تروریستی اسلامگرایان در صورت تداوم باعث کوچک شمردن گناهان حاکمان خواهد شد، باعث فروکش کردن نبرد به نفع حاکمان گردید. هدف قرار دادن آمریکا از بطن این فرهنگ هولناک حاکم بر سرزمینهای عربی سر برآورد. اگر رهبر جهاد اسلامی مصر که پزشک بوده و ایمن الظواهری نام دارد، نتوانست خود را از بابت شکنجههایی که در دست تشکیلات امنیتی کشور خود متحمل شده بود از رژیم نظامی حسنی مبارک بستاند، پس چه بهتر از اینکه آمریکا را که حامی مبارک است، هدف قرار دهد.
انگیزهای مشابه، اعضای سعودی سازمان القاعده را به تحرک واداشت. این مردان نمیتوانستند آلسعود را از عرصه حکومت بیرون رانند. ثروت خاندان سعودی برتری سیاسی آن و تشکیلات مذهبی محافظهکارانهاش، به هیأت حاکمه آن کشور در مبارزه با اسلامگرایان توان و قاطعیتی تزلزلناپذیر بخشید. نبرد علیه آمریکا بهترین اقدام در درجه دوم به شمار میآمد. آن قدرت بزرگ جهانی هدفی سهلالوصولتر بود: آمریکا به عنوان یک هدف بیحفاظتر، از داشتن حس سوءظن و بی اعتمادی به این و آن مبراتر و آزادیهای درون آن قابل تخریب به دست گروهی از جهادیها به شیوهای آسانتر بود. جهادیها و رهبرشان بنلادن سیمایی را که آلسعود با دقت بسیار آن را در جهان از خود ترسیم کرده بود، هدف قرار داد. آن اشخاصی که عربستان در دامان خود پرورده بود و سوار بر آن هواپیماهای معروف و مشخص در روز یازدهم سپتامبر شده بودند و مردان جوان بیشماری که در پایگاه نظامی خلیج گوانتانامو اسیر نگاه داشته شده بودند، کسانی بودند که آلسعود نمیتوانست خود را بدون ارتباط با آنان و مبرا از اعمالشان معرفی کند. بنلادن بحرانی را که در روابط میان عربستان سعودی و آمریکا پدید آمده بود و آن را هدف خود نیز قرار داده بود، تشخیص داد و فرصت را غنیمت شمرد. آن 15 تن اهالی سعودی بدان دلیل سوار بر آن هواپیما شدند تا دیدگاههای دیرینه و منسوخ درباره ثبات نظام سلطنتی حاکم بر عربستان را در معرض چالش قرار دهند. بنلادن با اعتقاد به این نکته که شیطان نیز سهمی دارد که باید به او داده شود، به مزیتی که آلسعود برای داشتن روابط حسنه و شاخص با ایالات متحده قائل بود، وقوف داشت. او نسبت به روش فرهنگی رژیم احساس دقیقی داشت و از وحشت رژیم از مخافتهای علنی و بازرسیها در خصوص امور محرمانهاش کاملاً آگاه بود. او با خاندان سعودی به گونهای رفتار کرد که اوج شدت کابوسهای آن خاندان را تشکیل میداد، یعنی وی روایتی را که در مورد مملکتی که در صلح و آرامش به سر میبرد رسماً رواج داشت و بر سر زبانها بود، خدشهدار کرد.
مقدر آن بود که آب لعاب و جلایی که بر پیکر هماهنگی میان عربستان سعودی و آمریکا مشاهده میشد، ترک بردارد و شکافهایی در آن ظاهر شود. جمعیت مملکت سعودی متحول شده بود. سکنه آن کشور جوانتر، فقیرتر و ناخوشنودتر از گذشته گردیده بودند، رسانههای آن مملکت، به خصوص برنامههای رادیو تلویزیونی آن سرزمین،از سخنان و شعارهای به شدت گزنده ضدآمریکایی آکنده شده بود و خشونت و بلندی صدای آن گوش خراش بود. نسل جوانتری از وعاظ افراطگرا، نظریه وهابی اطاعت از حکمرانان را که رسمیت یافته بود در معرض چالش قرار داده بودند. هنگامی که بادهای آمریکاستیزی و مدرنیسمستیزی به میل و اراده خود وزیدن گرفتند، زمامداران آن مملکت خود را کنار کشیدند. خاندان سلطنتی احساس خطر کرده و به احتیاط روی آورد: آن خاندان همعنان با آمریکا میتاخت، اما اجازه داد که آمریکاستیزی نیز راه خود را برود و نمایش خود را به اجرا درآورد.
دلایل پشتیبانی از جنگ به احتمال قوی تا حدی بر نوع بینش ایالات متحده در خصوص عراق استوار است. وحشت از ایجاد یک کشور یا نظام حکومتی باید به دور افکنده شود. در دفاتر وقایعنگاری ملتها در مبحث حاکمیت مستقیم بیگانگان بر سرزمینها، دست زدن به این اقدام بسیار دیر است. اما اگر قرار است نظم نوین بر سر پا بماند و ریشه بدواند، حضور آمریکا باید تا حدود معینی تداوم داشته باشد. عراق متشکل از جامعهای است که دارای سرمایه اجتماعی معتنابهی است و مقدار ذخایر هنگفت نفت آن در منطقه در مقام دوم قرار دارد. در آن کشور سنن سوادآموزی، علمآموزی و شایستگی و لیاقت در امور فنی از دیرباز وجود داشته است. عراق میتواند از مهارتهای رایج در خاک خود در زمینه کار با ابزارهای گوناگون و دستگاههای پیچیده، مهارتهایی که تابع نظم نبوده و به صورت پراکنده وجود دارند، بهرهبرداری کند و همچنین از امواج متشکل از کسانی که از سیاست آشفته و مشت آهنین زمامدارانش گریختند. اگر درد و رنج عراق در عصر جدید بسیار شدید بوده است، وعده به آن کشور که زیر پا نهاده شده است نیز وعدهای عظیم و گسترده محسوب گردیده است. مهارتها و امید به اینکه شیوه کشورداری در آنجا میتواند تصحیح شود در بین بوده است، امید به اینکه وفور نفت و آب و آزادی نسبی از یک سنت مذهبی خارج از حد تحمل راه را برای تحقق مدرنیته و توسعه هموار خواهد کرد.
در ارتباط با پیمان صلحی که میان آمریکا و سایر کشورهای جهان وجود داشته است، مسأله رسیدگی به عراق احیاناً به زحمت و خطراتش میارزد. آمریکا تقریباً 60 سال است که در عربستان سعودی بهطور مستقیم حضور دارد و نیز مدت 30 سال است که در مصر نیز حضورش مشهود بوده است. در هر دو قلمرو، نسبت به آمریکا خشم و احساس بیگانگی و رویگردانی از آن وجود داشته است. آنچه در عربستان ساخته شده است، ظاهراً بهطور جدی در معرض مخاطره قرار گرفته است. کمکها و مساعدتهای اعطا شده به مصر هیچ چیز جز قدرشناسی و سوءظنی عمیق در بین مصریهای سرخورده طبقه متوسط دایر بر اینکه ایالات متحده آرزوی فرودستی و وابستگی مصر را دارد، به بار نیاورده است. ضدیتی با آمریکا در مصر وجود دارد که حدود و ثغور آن قابل سنجش نیست، ضدیتی که حتی در بین پیشهوران و کارشناسانی که به سبب ارتباط با آمریکا در زندگی پیشرفت کردهاند نیز مشاهده میشود.
برای مصر هیچگونه حق گزینش آزادانهای ظاهراً وجود ندارد و از نظر اقتصادی نیز رهایی و عدم وابستگی امکانپذیر نیست. این کشور که نمای ظاهری آن چیزی جز آرامش را نشان نمیدهد، ولیکن افراطگرایی داخلی آن شعلهور و جوشان است، عمیقاً گرفتار سرخوردگی است. تاریخ مصر دچار رکود شده است. زمامدار نظامی آن کشور حکمرانی بلامنازع است، اما هیچ راه برونرفتی از این بنبست را برای کشور خود عرضه نکرده است. در حالی که زندگی سیاسی این سرزمین دچار فلج شده است، آمریکاستیزی در آنجا ریشه دوانده و آنچه به مردم عرضه میکند، رهایی مطلق از وابستگی و شیوه بروز خشم جمعیتی مغرور و سربلند است که در مورد تصوری که از خود و مقام و منزلت خویش در بین کشورها دارد، دچار کمبود شده است. عراق احیاناً حالت متضادی را جلوهگر میسازد یعنی خود را پایگاهی در جهان عرب نشان میدهد که از رهبر آمریکاستیزی مبراست. این کشور در محاصره مخالفتهای دینی که برای مقابله با حضور آمریکا در قلمرو سعودی وجود دارد، قرار نگرفته است. در عراق احتمالاً آمادگی بیشتری برای پذیرفتن مردمسالاری وجود دارد تا مصر، ولو آنکه تنها دلیلش آن باشد که عراق، از نظر منابع، ثروتمندترین و فارغ از سنگینی بار فشارهای ناشی از کثرت جمعیت ـ که در مصر شاهد آن هستیم ـ است و یک نهضت اسلامگرا در عراق وجود ندارد که مدام از دور چنگ و دندان نشان دهد.
با این حال، سزاوار نیست که بار سنگین انتظارات و توقعات فراوانی را روی دوش عراق قرار دهیم. عراق نیز بخشی از جهان عرب است و لاجرم آمریکاییها با آن آشنایی عمیق و همهجانبهای ندارد. بعید نیست که عراق منجیان آمریکایی خود را مأیوس کند. در عراق موارد دلشکستگی وجود داشته است و کینهتوزی و انتقام ممکن است کام آمریکاییان را در این تازهترین حوزه نفوذشان در جهان مسلمانان تلخ کند.
اما باز هم آمریکا میتواند از زمان پس از عملیات توفان صحرا شجاعانهتر در عراق عمل کند. قبل از هر چیز بهتر است بگوییم که لازم است آن لولویی را که از ظهور یک نظام حکومتی شیعه در عراق ساختهایم تا جهانیان را بترسانیم، عجالتاً کنار بگذاریم، نظامی که به منزله حاکمنشین رژیم روحانیون ایران روی کار خواهد آمد. ترس از تشکیل چنین حکومتی موجب شد که در سال 1991 قدرت آمریکا برای ادامه جنگ با عراق فلج شود. نوید صدور انقلاب ایران آشکارا محو و نابود شده است. روحانیون ایران در موقعیتی نیستند که بتوانند «خوشبختی انقلابی» خود را به سرزمین دیگری صادر کنند، زیرا در هیچ سرزمینی کسانی را نخواهند یافت که خواهان و پذیرای این انقلاب باشند. در آن صورت، باید شیعیان عراق را به همان صورتی که هستند مشاهده کنیم، یعنی کسانی که از هر نظر و کاملاً «عرب» و «عراقی» هستند.
تشیع قرنها پیش از آنکه وارد ایران شود، پدیدهای بود که در عراق نشو و نما داشت، که توسط پادشاهان صفوی وارد سرزمین ایران شد و در نخستین سالهای قرن شانزدهم میلادی به منزله دین رسمی کشور پذیرفته شد. اما حتی دیرزمانی قبل از آن، تشیع یک نزاع مذهبی ـ سیاسی مربوط به اعراب بود. وانگهی، جغرافیای مقدس تشیع علمای مذهب شیعه و طلاب علوم را از هند، لبنان و ایران وارد عراق ساخته بود. به یمن این نزدیکی جغرافیایی، عنصر ایرانی این مذهب به طور اخص شدیدتر و نیرومندتر بود. تشیع ایرانی شهرهای جایگاه اماکن متبرکه عراق را به عنوان مکانی امن مورد استفاده قرار داده بود و قدرت رهبران خود را در کشمکش بیوقفه میان حکمرانان و علمای دین مهار کرده بود. اما پیروان تشیع، به تعداد بسیار زیاد از میان طوایف عرب جذب این مذهب شدند. ناسیونالیسم عرب که توسط حکمرانان هاشمی و مأموران و نظریهپردازان که دنبالهروی آنان بودند وارد عراق شد و قلمرو اهل تسنن را با جامعهای غیر دینی پوشاندند. از آنجایی که ایران از نظر جغرافیایی نزدیک به عراق و از آنجا پهناورتر و نیرومندتر بود، برای قشر حکمران عراق مصلحت آن بود که اکثریت شیعه خود را از مواهب و امتیازات اجتماعی و سیاسی محروم گردانند و مدعی شوند که این اکثریت ستون پنجم فرستاده شده توسط ایران هستند.
این تاریخ ابداع شده تحت حکومت صدام حسین از حیاتی خاص برخوردار شد. اما قبل از آنکه حکمرانان تکریتی تشکیلات مذهبی شیعیان را در معرض ارعاب قرار دهند و خودمختاری آن تشکیلات را در هم شکنند، نوعی رقابت سالم میان حوزههای علمیه شیعه عراق و حوزههای علمیه ایران همواره به صورت امری معمول و متداول ادامه داشت. کمتر فرد شیعه عراقی اشتیاق دارد که دنیای خاص خود را به حکمرانان ایران تسلیم کند. شیعیان به عنوان جمعیت اکثریت در عراق در استقلال و حاکمیت خود دارای منافعی دیرینه هستند. طی سی سال گذشته، آنان سبعیت رژیم حاکم بر خود را تحمیل کرده و در جنگ آن رژیم علیه ایران از سال 1980 تا 1988 شرکت کردهاند. در بین آنان کمتر فرد با ارزشی وجود دارد که رؤیای روی کار آمدن یک نظام حکومتی شیعه را در سر بپرورانند. اکثریت آنها نادین محور هستند که درک میکنند که کشور ستمدیده آنان چارهای جز آنکه در بین جوامع عمده ساکن در آنجا تقسیم شود، مشروط بر آنکه بخواهد راهی برای خلاص شدن از چنگال ترس و ارعاب بیابد.
یک نهضت شیعه دارای پایگاه مذهبی در سرزمین عراق وجود دارد که «مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق» نامیده میشود. در حال حاضر، مقر این نهضت در ایران است و آیتالله محمدباقر حکیم رهبری آن را به عهده دارد. گزینش ایران به عنوان مکانی امن توسط خانواده حکیم تحت فشار رژیم ستمگر عراق و فقدان یک پناهگاه در سرزمینهای عربی که در آن مخالفان شیعه بتوانند به زندگی و فعالیت خود ادامه دهند، صورت گرفت. ایران به روحانیان و مردم عامی شیعه منابع و امکاناتی داد تا به کمک آنها و به یمن نزدیکی جغرافیایی با رژیم حاکم بر عراق مبارزه کنند. پیشبینی قطعی آنچه این مردان میتوانستند برای یک نظم نوین به ارمغان آوردند دشوار است، اما به سختی میتوان پیشبینی کرد که آنان پلهای ضروری را برای ایجاد ارتباط با کردها و بازماندگان سنی راغب و قادر به گسستن ارتباط با میراث تکریتی ها و بتوانند احداث کنند.
پیامد محتملتر، رسیدن نوع متفاوتی از تشیع به قدرت خواهد بود، تشیعی که در جهان غیرمذهبی احساس آسایش کند و نقشی سیاسی و فرهنگی به روحانیون بسپارد و در عین حال آنان را تحت انقیاد مراجع حکومتی غیرمذهبی قرار دهد، همانگونه که در لبنان مشاهده میشود. در طول تحول تاریخی سنت تشیع، پیروزی روحانیون پدیدهای بالنسبه جدید بوده است که از سال 1979 به بعد بیشتر ویژگی ایران به شمار آمده است تا جهان عرب.
وداع با پان عربیسم؟
بعید نیست که رژیمی که به تازگی در عراق روی کار آید، بخواهد با پان عربیسم گزنده و زهرآگین وداع کند. شور و التهاب برای آنکه فلسطینیان در یک عراق نوین نقش و فعالیتی داشته باشند، ممکن است فروکش کند و دلیل آن تنها ممکن است آن باشد که فلسطینیها هواداران وفادار صدام حسین بودهاند. برای عراق که در جهان عرب از دریای مدیترانه بسیار فاصله داشته و یکی از خطوط مرزی سرزمین اعراب را تشکیل داده است، امری عادی و معمول است که بر آتش ضدیت با صهیونیسم دامن بزند، با علم به اینکه سکنه سایر کشورهای عربی نزدیکتر به آن آتش، یعنی اردنیها، فلسطینیها، مصریها، سوریها و لبنانیها همان اقوام و ملل عربی خواهند بود که بر اثر بالا گرفتن شعلههای آن آتش سوخته و خاکستر خواهند شد. یک نظم سیاسی نوین در عراق ممکن است توان و قدرت تشخیص این نکته را که فلسطین و فلسطینیها هیچ ربطی به عراقیها ندارند، در وجود خود بیابد. یک هیأت حاکمه جدید که تکههای سرزمین تجزیه شده عراق را بردارد تا شاید آنها را در کنار هم بچیند، احتمالاً به این نتیجه خواهد رسید که تقدیم کردن یک غنیمت جنگی به خانوادههای شهدای فلسطینی کشته شده در عملیات تهاجمی انتحاری اقدامی است که کشوری در زیر بارهای سنگین میتواند بدون مبادرت به آن به حیات خود ادامه دهد.
یک نظم سیاسی نوین در عراق در عین حال شیعیان و کردها را نیز نیرو خواهد بخشید و هیچیک از این دو قوم، دینی از جانب ایمان و تعصب به عربیت به گردن ندارد و ناگزیر نیست که به چنین تعصبی پایبند بماند. کردهای عراق چندان مدیون جهان عرب نیستند. تنهایی مخالفان عراق در امور سیاسی گستردهتر جهان عرب عمیق و سوزان بوده است. حریفان و مخالفان صدام از حمایت مصر یا عربستان سعودی برخوردار نبوده و تحت کفالت یا قیومیت آنان نیز نبودهاند و ناسیونالیستهای عرب و عامه اعراب نیز آنان را در کنف حمایت خود قرار ندادهاند. آنان به تنهایی و از پایگاههایشان در لندن و ایران فعالیت داشتند و اخیراً نیز از قیمومت آمریکا برخوردار شدهاند. آنان آزادند که جهانی را که نسبت به دعاوی عربی بالنسبه بیاعتنا باشد برای خود طراحی کنند.
محمدالرمیعی، اندیشمند مورد احترام کویتی، اخیراً اظهارنظر کرده است که سخن گفتن در مورد الگو قرار دادن عراق برای سایر اعراب اقدامی است که بیش از حد کفایت بر زبانها رانده شده است و دیگر آنکه عراق هرگز از چنین سیادتی در حیات معاصر جهان عرب برخوردار نبوده است، خواه تحت حکومت سلطنتی و خواه تحت حاکمیت رژیمهای افراطگرا که از زمان انقلاب سال 1958 به بعد سکان قدرت را در کشور به دست داشتهاند. ممکن است در اظهارنظرهای این اندیشمند نکتهها و مطالب بیارزشی نیز وجود داشته باشد، زیرا کشور عراق ، کشوری غیر عادی و فاقد دسترسی فرهنگی به سایر اعراب است، اعرابی نظیر کسانی که در قاهره، دمشق یا بیروت به سر میبرند. اما در همین نقطه دورنمای رهایی عراق مشاهده میشود، رهایی از اسطورههای مرگبار عربیت (عربگرایی)، از جاذبه و وسوسه نقشهای سیاسی که رژیمهای عربی را که به ایفا کردن آنها روی آوردهاند درهم شکسته است. به قاهره در زیر بار سنگین ندای عربیت و نقش بر آب شدن امیدهای درخشان عصر عبدالناصر بیندیشید. هیچ کشوری آرزومند چنین اسارتی برای خویش نیست.
پان عربیسمی که بر عراق تأثیر نهاده و زندگی سیاسی آن کشور را آلوده خود ساخته است، نوعی سادهگرایی هولناک در طول تاریخ پرفراز و نشیب آن کشور بوده است، تازیانهای بر دستهای یک اقلیت جویای سیطره بر حکومت و خلع ید سایر جوامع از دعاوی بر حق آنان. عراق کشوری دارای ارتفاعات کوهستانی بسیار به عنوان مسکنی برای کردها، زمینهای مردابی برای سکونت اعراب، سنیها، شیعیان، ترکمانان، آسوریها، یهودیان و کلدانیان بوده است. لیکن تنها اعراب سنی در این کشور به قدرت رسیدهاند و سنیان مردمانی شهرنشین بوده و هستند که جامعه آنان دارای ارتباط مستقیم با خلافت عثمانی است.
حکومت بریتانیا از طریق سنیها راه خود را هموار میکرد، زیرا بریتانیاییها به درستی چنین پنداشته بودند که یک جامعه حاکم که 20 درصد جمعیت را در بگیرد به آسانی تابع قیومیت یا تحتالحمایگی بیگانگان قرار خواهد گرفت. نکته عجیب و طنزآمیز تاریخی آن است که اعراب اهل تسنن همراه با بهترین جایگزین وارد صحنه شدند. آنان در عین حالی که کارگزاران قدرت استعماری بودند، به طور همزمان حاملان یک ایدئولوژی گزنده و ستیزهجویانه در عرصه ناسیونالیسم عرب به شمار میآمدند. کشور عراق همچنان خارج از میدان حاکمیت سیاسی به شمار میرفت و به عبارت دیگر منطقهای بود که آن بیگانگان با توسل به زور به جهان عرب تحمیل کرده بودند.
وجود نفت و عملیات ارعابآمیز به آن کشورهایی از نظام حاکم بر جهان عرب و ابزارهای نابود کردن همه تهدیدکنندگان و چالشگران احتمالی را بخشید. رژیم حاکم بر آن سرزمین نسبت به سایر رژیمهای جهان عرب طایفهگراتر، بیرحمتر، سنتر و عربیتر از حیث فرهنگ و نژاد گردید. آسوریها در سال 1933 در یک پیکار نظامی نابود شدند. آنگاه یهودیان خلع ید گردیده و از کشور اخراج گردیدند. آنان که باقی ماندند، شیعیان، کردها و ترکمانان بودند که لازم بود با آنان مبارزه صورت گیرد.
آن کشور از لحاظ قدرت نیز رشد و نمو کرد. سیطره همشهریهای صدام حسین یعنی تکریتیها، بر اهرم قدرت، به استحکام یافتن تدریجی رژیم منجر شد، استحکامی که رژیم را از جامعه بزرگ احاطه کنندهاش مجزا کرد. در ایام پیشین که اوضاع آرامتر و زندگی بیشتر بر وفق مراد بود، تکریتیها از راه ساختن قایقهای ساده مسطح که مشکهای باد شده به روی آنها نصب میکردند ارتزاق کرده و معیشت خود را تأمین میکردند. بر حسب تصادف، تکریتیها به دانشکدههای افسری و تشکیلات اطلاعاتی ـ امنیتی راه یافتند. در آن بخشها، آنان با نوعی فعالیت کاملاً بیسابقه و نوظهور مواجه شدند و آن ایجاد ارعاب و وحشت و عملیات تروریستی دولتی بود. حکومت آنان باید از ظواهری ایدئولوژیک نیز برخوردار میشد و برای این منظور پان عربیسم ابزاری کامل برای در حاشیه قرار دادن اندیشههای طایفهگرایانه و قرار دادن اینگونه اندیشهها در زیر پوششی نوین از کار درآمد.
آن هلال حاصلخیز جغرافیایی همواره منطقه زندگی و فعالیت جوامع رقیب با یکدیگر و اقلیتهای متراکم و یکپارچه شده بوده است . ناسیونالیسم عرب، که مسلک حکمرانان عراق است، از تمام آن ابهامی که آن را احاطه کرده بود خلاص شد و به یک نظریه تسلیمناپذیر در عرصه عربیت مبدل گردید. افراطیگری مشهود در تاریخ آن سرزمین جهان عرب را متلاشی کرد و خلق و خویی خشن به سیاست رایج در آن هلال جغرافیایی بخشید. صدام از آسمان به زمین نازل نشد. او از بطن گناهان جهان متعلق به خویش که حذف و مزدور کردن این و آن بود، سر برآورد. شور و شوق جنایتکارانهای که وی بر پایه آن به فرودست ساختن کردها و شیعهها و قلع و قمع کردن آنان پرداخت، بازتاب بدویگرایی شدید زندگی خاص عربی بود. آنجا، در کناره شرقی جهان عرب، عراق و رهبر بلامنازغ آن نوید مجعول ظهور یک بیسمارک پان عرب را دادند که پس از روی کار آمدن، قرار بود ایرانیان را در سمت شرق مهار کند و در وقت لزوم به سمت غرب شتافته و در آنجا در مقابل اسرائیل سینه سپر کرده و آن را به مبارزه بطلبد.
قابل درک است که یک جهان عرب که از این نوع وسوسه مخرب خلاص شده باشد، بتواند بخت تجدیدنظر در ایفای نقش یک قدرت سیاسی و ماهیت نظام حکومتی مورد نظر را به دست آورد. طی سالهای اخیر، اغلب اوقات چنین به نظر رسیده است که سنت سیاسی اعراب در مقابل اغتشاشات مردمسالارانه مصون خواهد بود. بیرون راندن یک رژیک هولناک از صحنه به مدد یک چنین آیین فراگیر رعب و وحشت ممکن است عراقیها و اعراب را از خودکامگی و ستمگری که هدایایی مجعول بوده و قبلاً به آنان تقدیم شده است مبرا کرده و رابطه آنان را با این شیوه کشورداری به کلی قطع کند.
هنگامی که زمان چنین کاری فرا برسد، آن وظیفه مربوط به مرمت نظام حکومتی عراق (یا به عبارت دیگر، سمزدایی از آن کشور) وظیفهای عمده و خطیر خواهد بود. بازسازی قابل ملاحظه ژاپن در فاصله زمانی تسلیم شدنش به متفقین در سال 1945 و تجدید حیات حاکمیتش در سال 1952، یک پیشینه تاریخی را در این زمینه در اختیار ما قرار میدهد. در واقع، این نمونه مربوط به ژاپن هماکنون هم در بحث و جدلهای آمریکا و هم در مجادلات و استدلالهای مربوط به اعراب به عنوان پنجرهای مشرف بر آن نوع اقداماتی که انتظار آمریکاییها و عراقیها را بلافاصله پس از سرنگونی دیکتاتوری میکشد، مطرح شده است.
این درست است که هیچ تشبیه یا تمثیلی در این زمینه کامل و بیعیب نیست: عراق، با ناهمگونی قومی خود، با ژاپن تفاوت دارد. آمریکا نیز جامعهای اساساً متفاوت از آنچه در سال 1945 بود، است. جامعه آمریکا نسبت به آن زمان جامعهای متنوعتر و غیر یکدستتر بوده و بیش از آن زمان تحت تأثیر سوءظن قرار میگیرد. اکنون، فاقد آن حس رسالت بر حق تاریخی است که در طول سالهای جنگ انگیزهای شد که علیه ژاپن به آن اقدامات مبادرت کند و بعداً نیز در ژاپن به فعالیتهای سازندگی روی آورد.
با این همه، با وجود تمام این تفاوتها، قضیه ژاپن به عنوان یک پیشینه تاریخی نمونهای مهم محسوب میشود. در طول ده سال، جامعه امپراتوری ژاپن جای خود را به جامعهای مساوات طلبتر و نوین داد، کشوری که میلیتاریسم (نظامیگری) آن را کاملاً آلوده و مسموم کرده بود با بینشی مسالمتجویانه درباره جهان سر برآورد. عدالت فاتحان جنگ بود که این رسالت خطیر و بسیار عظیم و شکوهمندانه جدید را به حرکت واداشت و اهداف دوگانه پاکسازی کشور را از افکار جنگطلبانه و فرآیند تحقق حاکمیت مردمسالاری را تقویت کرد. فاتحان جنگ رسانهها، نظام آموزشی و کتب درسی را ابزار کار خود قرار دادند. قرار است که یک مبارزه نظامی در عراق در روند فعالیتها موجب تجدید حیات خود گردد؛ اینها برخی از اقداماتی است که اجباراً باید به انجام برسند. جلوهگریهای نمایشی و عقده خودبزرگبینی داگلاس مک آرتو احیاناً به اعصار گذشته تعلق دارد و به تاریخ پیوسته است؛ اما عراق ممکن است از برخوردار بودن از رسالت موقت یک کمیسر عالی امروزی و متجدد که آن کشور را در مسیر نیل به یک جهان عادی هدایت کند، محروم گردد و چنین چیزی برای آن کشور ناگوارتر خواهد بود.
حداقل، عراق از اینکه دارای سیاست نیمهمردمسالارانه همسایگانش باشد، شانس خواهد آورد. ترکیه و اردن در این مورد به ذهن انسان خطور میکنند و حتی ایران نیز از عراق، که به یک زندان بزرگ مبدل شده است و تحت فرمان زندانبان هولناکی به سر میبرد، سرزمینی رئوفتر است. همان سبعیتی که عراقیها در دوران صدام تحمل کردهاند، اگر فرصتی برای رهایی پیش آید ممکن است وسیله نجاتبخشی برای عراق باشد. پس از آزاد شدن و گرویدن به واقعبینی در حدی مشخص، آسودگی چهره خود را نشان خواهد داد.
رعایت ترس و وحشت بیمارگونه، گسترده و کلی اعراب در مورد به قدرت رسیدن شیعیان یا کردها در عراق را باید کنار گذاشت. یک قدرت لیبرالی نمیتواند ضروریات قومی گروههای اقلیت را مورد حمایت قرار دهد. حکومت یک اقلیت سنی که اکنون کمتر از 20 درصد جمعیت عراق را تشکیل میدهند، نمیتواند هدفی برای آمریکا به حساب آید. کشورهای عرب پیرامون عراق یک چنین افراطکاری را نخواهند پذیرفت. این نوع هراسها و یکسونگریها است که جهان عرب باید با آنها قطع رابطه کند. فرهنگی که مستقیماً به مشکلات خویش مینگرد باید درباره خشمی که از بابت وضع فلسطینیها در میان اعراب بروز میکند، اندیشههای خود را آشکارا بیان کند و آن در حالی است که رنج کردها یا بربرهای شمال آفریقا یا مسیحیان جنوب سودان نادیده گرفته میشود و درباره آن سکوت اختیار میگردد.
این حس بر حق و موجه در مورد قربانی شدن اعراب که آنچه را که زمامداران عرب در مورد سایرین اعمال کرده و در همان حال به اظهار تأسف از بابت وضع خود میپردازند نادیده میگیرد، از یک سنت سیاسی ترحم به خویش بر مبنایی ستیزهجویانه نشأت میگیرد. تلاشی که باید به عمل آید به یک جهان عرب اختصاص دارد که سیر قهقرایی اقتصادی و سیاسی خود را به رسمیت میشناسد و سعی میکند که راهی برای بیرون آمدن از آن تعصبات فلجکننده فرقهای و طایفهای بیاید.
از جانب کردها، اکنون پیشنهادهایی برای یک نظام حکومتی فدرال و غیرمتمرکز ارائه میگردد که کشور را دست نخورده نگاه دارد و در عین حال به آن اقلیت (کردها) تا حدودی خودمختاری بدهد، همان خودمختاری که اوایل دهه 1920 وعدهاش به آنان داده شده و آن زمانی بود که آنان را به درون چارچوب یک نظام حکومت عربی، متمرکز در بغداد، سوق میدادند. آن فدرالیسم در چارچوب خصوصیات زمانی و مکانی عراق متفاوت جلوه خواهد کرد، اما نجات عراق نیز احیاناً در همان فدرالیسم خواهد بود. چنین وضعیتی به معنای دور شدن از نظامهای حکومتی که در جهان عرب و به ویژه در کشورهایی که نفت حالت مرکزیت دارد خواهد بود. کردها در تاریخ معاصر خود بارها مورد خیانت قرار گرفتهاند و آن تاریخ هولناک، عادات برادرکشی و فتنه و بلوا را در وجودشان جایگزین کرده است. لیکن برای کردها از بابت آنچه در طول دهه گذشته در سرزمین اجدادی خود واقع در شمال عراق ساختهاند، هر چند تحت حمایت نیروی هوایی مشترک انگلیس و آمریکا ارزش و اعتبار قائل شد.
کردستان از پیشرفت و آبادانی برخوردار شده است و مبارزات فصلی و زودگذر میان فرماندهان مسلط بر آنان یعنی مسعود بازرانی و جلال طالبانی ظاهراً فروکش کرده است. در حال حاضر، برای زندگی بخشیدن به امور پارلمانی کردها کوششی به عمل میآید. این دستاورد شکننده است و ممکن است دچار گسیختگی شود، اما زیر نگاه خیره دو قدرت مراقب و متخاصم، یعنی ایران و ترکیه، کردها ظاهراً کنترل منطقهای را که بر آن حکومت میکنند در دست دارند، منطقهای که 10 درصد سرزمین عراق و 15 درصد جمعیت آن را تشکیل دهد. اعراب دارای نظراتی خیرخواهانه و مددکارانه نسبت به کردها نیستند، اما کردها میتوانند در بحث و جدل راجع به یک عراق نوین از تجربه و تعادلی که در طول دوران خومختاری کسب کردهاند. بهرهبرداری کنند.
این یک نکته تثبیت شده نیست که کردها یا شیعهها خواستار جمهوریهای فرقهای و قومی مختص خود خواهند شد. مصلحتی که موجب ایجاد عراق در دهه 1920 شد، ممکن است هنوز هم به قوت خود باقی مانده باشد، اما آن عراق با عراق پیشین تفاوت خواهد داشت. کشوری که تکثرگرایی اصیلی در آن وجود داشته باشد، فرهنگی که با ایران، ترکیه، سوریه و شبه جزیره عربستان حشر و نشر داشته است و میراث 40 سال تحتالحمایگی بریتانیا موجب آن شده است که جهان عرب در مورد «عربیت» علقههای نژادی و همچنین حکومت ظالمانه قوی و طایفهای ایده بیرحمانهای داشته باشند. این دوگانگی، در صورتی که جوامع گوناگون عراق به یک نظم عمومی قابل تحمل دست یابند، در بوته آزمایش قرار گرفته و در عمل به اجرا در خواهد آمد. مالکیت بر یک عراق نوین ناگزیر باید تقسیم گردیده و جنبه مشاع داشته باشد. کار عمده در ایجاد یک عراق نوین، اجباراً انعقاد قرارداد اجتماعی و سیاسی جدید میان حکومت و جامعه و میان جوامع ساکن آن سرزمین خواهد بود.
لیکن عراق در عین حال، همانگونه که تحت حمایت بریتانیا مشاهده شد، به منزله آینهای خواهد بود که در برابر قدرت آمریکا نیز قرار داده خواهد شد. یک سیطره جدید آمریکا در عراق، زیر چشمان مراقب همگان به مرحله عمل در خواهد آمد. اعرابی وجود خواهند داشت که متقاعد خواهند شد که جهان آنان مجدداً در معرض استعمار قرار گرفته است، پان عربیستهایی وجود خواهند داشت که یقین خواهند کرد که عراق از دست اعراب بیرون آورده شده و به اقلیتهای داخلی آن سرزمین سپرده شده است و در برابر ترکیه و ایران که دو قدرت غیر عرب همجوار عراق هستند، آسیبپذیرتر گردیده است.
اروپاییهایی وجود خواهند داشت که در اعمال و رفتار قدرت بزرگ جهانی در دوردستها رخنهها و گسستگیهایی را مورد جستوجو قرار خواهند داد. اما آن قضاوتی که اهمیت داشته، یعنی مسألهساز بوده و یا مفید واقع خواهد شد، در داخل خود ایالات متحده صورت خواهد گرفت، قضاوتی در مورد هزینهها و بازدههای رنج و زحمت اجرای تکلیف امپراتوری.
لحظه حساس امپراتوری بریتانیا در عراق زمانی فرا رسید که آن امپراتوری رمق خود را از دست داده بود. اندکی قبل از اشغال عراق، تولید ناخالص داخلی انگلستان 8 درصد تولید ناخالص همه دنیا بود، حال آنکه همان رقم برای آمریکای امروز دستکم سه برابر آن است. آمریکا میتواند نقش عظیمی در عراق و فراتر از آن به عهده بگیرد. اینکه آیا اراده و تمایل لازم برای چنین اقدامی وجود دارد یا نه، قضیهای کاملاً متفاوت است.
جهان عرب ممکن است پیروزی آمریکا را نقش بر آب کند و هیچ اثری از آن باقی نگذارد. این یک چشمانداز سیاسی بغرنج و شاید غیرممکن است. جهان عرب ممکن است پیام اصلاحات را از طریق مکث کردن روی گناهان پیامآور آمریکا از بین ببرد. گریزگاههای بیشماری در اختیار جهان عرب است. جهان عرب میتواند خشم همگان را از بابت اقدامات خشونتآمیز در برخورد میان اسرائیل و فلسطین برانگیزد و این امر را برای ترحم بیشتری نسبت به خود و دامن زدن بر خشمی شدیدتر بهانه قرار دهد. جهان عرب ممکن است صدای اصلاحطلبان خود را تحتالشعاع فریادهای خویش قرار دهد و آنان را خائنان و همدستان مهاجمان بیگانه قلمداد کند. جهان عرب ممکن است کم و بیش به دفاع از خود بپردازد و منتظر بماند تا ایالات متحده از لشکرکشیهای خود خسته و فرسوده شود. در آن صورت، ضروری است که جنگ با احتیاط بسیار و سنجش خطرات احتمالی آغاز شود. اما باید توجه داشت که اکنون تقریباً کار از کار گذشته است. هرگونه تحول مثبت در جنگ یقیناً تحتالشعاع نتایج هولناک گام برداشتن مستقیم آمریکا تا آستانه جنگ و سپس عقبنشینی کردنش از آنجا قرار خواهد گرفت و به دیکتاتور عراق اجازه خواهد داد که شروط یک ضربالاجل دیگر را شخصاً تعیین کند. این سرنوشت قدرتهای بزرگ است که نظم فراهم میآورند تا در مقابل پس زمینه جهانی که از محافظت بهرهمند میگردد و در عین حال از بابت سنگینی دست شخص حامی و حفاظتکننده شکایت دارد، شروطی را تعیین کنند. این لشکرکشی جدید به بینالنهرین از آن قاعده مستثنی نخواهد بود.