عباس کاکاوند
سندروم (Syndrome) اصطلاحی است که در پزشکی بسیار به کار میرود، به معنای مجموعه عوارضی که در شخصی دیده میشود و نشاندهنده بیماری معینی باشد. این اصطلاح همیشه با نام یک شخص همراه است، که ممکن است کاشف سندروم مورد بحث باشد؛ یعنی پزشکی که رابطه چند عارضه را به عنوان نشانههای یک بیماری تشخیص داده است، یا آنکه نام بیماری باشد که مجموعه نشانههای یک بیماری نزد او بروشنی دیده شده و آن بیماری به نام او ثبت شده است. اصطلاح سندروم در بیرون از حوزه پزشکی مجازاً به صورت دوم استعمال میشود.
در وضعیت فعلی سیاست خارجی ایران، نشانها و عوارض سندروم ویژهای، خواه به صورت آشکار و یا به شکل پنهان و نهفته، به چشم میخورد. فقدان استراتژی کارآمد، تسلط رویکردهای آرمانگرایانه به روابط بینالملل، بیتوجهی از مسایل اصلی (بویژه در حوزه ژئوپولیتیکی و موقعیت منطقهای ایران) و تمرکز به مسایل حاشیهای و کم اهمیت، تمرکز بیش از حد و اتکا صرف به سیاست تنشزدایی به جای اتخاذ چندین رویکرد مناسب که هر یک در جایگاه خود، پاسخگوی مسألهای باشند، فروکاهش و تقلیل عرصه پیچیده سیاست خارجی به میدان عرضه افکار و برداشتهای شخصی، خلط بین حوزههای روشنفکری و دانشگاهی یا مناسبات حاکم بر روابط بین کشورها، از جمله مواردیاند که در زمره علل بروز این سندروم به شمار می آیند.
اما دو عامل در کمتوجهی نسبت به موقعیت نابهنجار سیاست خارجی ایران مؤثر بودهاند. اول تمرکز بیش از حد جناح منتقد بر مسایل داخلی و اقتصادی و ظهور کمرنگ و غیر فعال در عرصه نقد سیاست خارجی، دوم، موفقیتهای ظاهری و سرابگونه که واقعیت بیمار سیاست خارجی ایران را هر چند به شکل موقتی پنهان داشتهاند. تبلیغات پر سر و صدا، پمپاژ! کارایی و ارائه تصویری پر طمطراق و ویژه از سیاست خارجی ایران در طول چهار سال گذشته باعث شده نوعی توهم و خوشباوری بیش از حد نسبت به موقعیت ایران در عرصه بینالمللی در اذهان عمومی (و حتی نخبگان) شکل بگیرد که هر نوع اشتباه، سوءمدیریت و چالشی به عنوان مواردی نادر و کماهمیت کتمان شود. در واقع باید بین دستاوردها و نتایج عملی با موفقیتهای ظاهری که هیچ پیامد ملموس و عینی ندارند، فرق گذاشت. اگر بخواهیم تشبیه مناسبی برای این وضعیت پیدا کنیم، این موفقیتها چونان سراب و اوهامی هستند که انسان را میفریبند تا از واقعیت موجود غافل شود. توجه گردد که خطر سراب فقط در فریفتن انسان نیست، بلکه خطر مهمتر فراموشی و غفلتی است که سراب به بار میآورد.
امروز ادعاهای زیادی میشود مبنی بر اینکه ایران با طرح شعار گفتگوی تمدنها به موقعیت درخشان و ویژهای در عرصه بینالمللی ارتقاء یافته، غافل از اینکه این شعار هیچ دستاوردی برای سیاست خارجی نداشته است. نهایتاً بجایی رسیدهایم که مجبور شدیم تیمهای فوتبال چند تمدن فسیل شده که امروز در عرصه جهانی حرفی برای گفتن ندارند را به عنوان نماد گفتگوی تمدنها، مجبور به برگزاری مسابقه با یکدیگر کنیم! ادعا میشودکه انتخاب سال 2001 به نام گفتگوی تمدنها، موفقیت ویژهای برای ایران است، اما از یاد میبریم (یا دلمان میخواهد از یاد ببریم) که مجمع عمومی سازمان ملل، نهادی است تشریفاتی و کم اهمیت که مصوبات آن هیچ ضمانت اجرایی ندارد. ضمن اینکه این انتخاب، با توجه به انتخاب سال قبل به نام «سال ریاضیات» و سال بعد (2002) به نام سال «کوهها» نمیتواند بیانگر موفقیتی برای دیپلماسی ما باشد!
گفتگوی تمدنها مبتنی بر درکی آرمانگرا و غیر واقعبینانه از روابط بینالملل که نه تنها هیچ کارایی در روابط بینالمللی ندارد، بلکه تأکید بر آن به منزله غفلت از سیاستهای واقعگرایانهیی است که برای تعقیب منافع ملی باید دنبال شوند.
منطق گفتگو، منطق نفی زور و قدرت است. گفتگو هنگامی ممکن میشود که دو طرف بدون توسل به وسیلهای که بتواند در فضای گفتگو تأثیر بگذارد (اجبار و تهدید) در سطحی مساوی هم قرار گیرند. اما غرب چگونه حاضر است سیادت نظامی و تکنولوژیکی خود را فراموش کند؟ مدرنیته غربی که تمامیت خواهانهترین ایدئولوژی است، چگونه ظهور و بسط گفتمانهای مقابل خویش را تاب خواهد آورد؟ نتیجتاً گفتگوی تمدنها، نه تنها به عنوان یک پارادایم بلکه حتی به صورت یک مؤلفه از سیاست خارجی کشوری نیز نمیتواند کارایی و نقش داشته باشد.
تنشزدایی، نیز سیاستی است با قابلیت محدود و بسته که تنها در محدوده و مرز معینی کارایی دارد و در صورت بیتوجهی به توانایی محدود و فراروی از حدود آن، نتایج کاملاً معکوس به بار خواهد آورد. ارائه تصویری منعطف و دلپذیر از سیمای خارجی ایران، بدین منظور باید صورت گیرد که قدرت چانهزنی دیپلماسی ایران در مسایل بینالمللی که دائماً از طریق تولید تصویرهای ناخوشایند توسط دشمنان، به گونهای کاملاً منفی تحتالشعاع قرار میگرفت ـ را افزایش دهد و این امکان را بوجود آورد که دیپلماسی ما بتواند در فضای وسیعتری عمل و به موقعیتهای بیشتری دسترسی داشته باشد. تنشزدایی نه میتواند صلح جهانی ایجاد کند، نه قادر است همگرایی منطقهای بوجود آورد و نه میشود با آن مشکلات امنیتی خود را حل کنیم. اصل در سیاست بینالملل تعقیب منافع ملی است، بنابراین ما باید به هر شکل ممکن منافع ملی خود را دنبال کنیم، بدون اینکه تصورات و دیدگاههای دیگر کشورها را مبنا و ملاک کار خود قرار دهیم.
سیاست تنشزدایی، نه بر مبنای ارزیابی دقیق از وضعیت سیاست بینالملل، بلکه کلاً محصول تحولات داخلی است. بنابراین فاصله زیادی بین انگارههای این سیاست با واقعیت موجود روابط بینالملل به چشم میخورد. در واقع باید گفت این سیاست تا حد زیادی نتیجه معکوس داشته است، چرا که غربیها و دیگران آن را به منزله راهی برای اعمال نفوذ دخالت و ایجاد تغییرات مطلوب خود در ایران میبینید. این ما هستیم که باید سیاستهای خود را متناسب با منافع آنان تنظیم کنیم. نتیجتاً به جای افزایش قدرت چانهزنی دیپلماسی ایران در صحنه بین المللی، قدرت چانهزنی غرب در مقابل ایران تقویت شده و غرب را نسبت به ما در موقعیتی فرادستی قرار داده است. چنین امری سبب شده اقتدار و حیثیت خارجی ما تا حد زیادی از بین رفته و ابزار و بهانههای لازم برای مداخلات آنان در امور داخلی ایران فراهم شود، مداخلاتی که از ابتدای پیروزی انقلاب تاکنون سابقه نداشته و برای اولین بار است که ما چنین پدیده ناگواری که استقلال، مهمترین شعار انقلاب، را زیر سؤال میبرد، مواجه شدهایم. اینکه در مرکز امالقرای جهان اسلام و در وزارتخانهای که باید مظهر اقتدار و عزتطلبی باشد همایشی با آن کیفیت نامناسب برگزار میشود. را نباید موردی استثنایی و تصادفی دانست، بلکه این ماجرا پیامد منطقی اتخاذ چنین سیاستهای نادرستی است.
آشکار است که اگر همچنان این منطق بر سیاست خارجی ایران حکمفرما باشد و تجدیدنظر جدی در این مورد صورت نگیرد، دیگر چیزی از استقلال، عزت ملی و اقتدار نظام باقی نخواهد ماند و شاهد وارد آمدن خسارات جبرانناپذیری بر منافع ملی خود خواهیم بود. مواردی چون دخالتهای فزاینده غربیها در امور داخلی ایران، موضع شدیداً انفعالی و شکننده در روابط بینالملل و اخیراً برگزاری همایش در دفتر مطالعات سیاسی وزارتخارجه تنها علایمی هشدار دهنده از سندروم سیاست خارجی ایران هستند. این هشدارها را باید بسیار جدی گرفت، زیرا سیاست خارجی عرصه به شدت پیچیدهای است که هرگونه اهمال و اشتباه در آن، لطمات جبرانناپذیری بر پیکره منافع ملی وارد خواهد آورد.