جواد تمیمی
دیدگاه خاصی، حوادث یکصد و هشتاد سال اخیر ایران از زمان جنگهای ایران و روسیه در دوره فتحعلیشاه قاجار تا وقوع انقلاب اسلامی را در زیر یک سرفصل کلی با عنوان «تقابل سنت ـ مدرنیسم» قرار میدهد. این دیدگاه با مبنا قرار دادن مساله تقابل دو جریان «سنت و مدرنیته» در این دوران و اثراتی که بر تحولات سیاسی ـ اجتماعی ایران داشته است بر چند استنباط تاریخی تکیه میکند:
1- جریان مدرنیته به واسطه توان ذاتی و درونیاش، جامعه ایرانی را که چه به علت «ساختارهای سیاسی ـ اقتصادی» و یا به سبب «سرمایههای اجتماعی و فکری» کمترین آمادگی را برای مواجهه با آن جریان داشت، از جنبههای گوناگون تحت تاثیر قرار داده است. بدانگونه که، از زمان آشنایی ایرانیان با مدرنیته، مساله تقابل دو جریان سنت و مدرنیسم از مهمترین چالشهای حیات اجتماعی ایران محسوب شده است، چالشی که تمامی اجتماع ایرانی را متاثر و با مشکلات فراوانی روبهرو کرده است.
2- سرریز شدن مولفههای مدرنیته و تجدد به جامعه ایران، برخی از متفکران و دولت مردان را بر آن داشت که به جستوجوی راهکارهای مناسب جذب این مولفهها و تطابق آنها با سنتهای ایرانی بپردازیند. از یک منظر کلی این راهکارها به دو دسته تقسیم میشوند:
الف ـ تلاش برای مدرنیزاسیون ایران
ب ـ مبارزه برای تغییر یا اصلاح نظام سیاسی
3- مهمترین این تلاشها و مبارزات تا وقوع انقلاب اسلامی، از جمله تلاش «امیر کبیر» برای مدرنیزاسیون، «مشروطهطلبان» برای مقابله با حکومت استبدادی و کسب آزادیهای سیاسی ـ اجتماعی و فراهم آوردن زمینههای جذب مولفههای جریان نوگرایی، «رضاخان» برای نوسازی اقتصادی ـ اجتماعی و «فعالان جنبش ملی شدن صنعت نفت» برای رهایی از تسلط استعماری و نوسازی بدنه قدرت سیاسی به رغم کسب برخی از موفقیتها با ناکامیهایی نیز مواجه شده است.
4- میان وقوع انقلاب اسلامی، با تلاشهای گذشته ایرانیان برای تعیین نسبتشان با مدرنیته پیوندی تاریخی برقرار است. به عبارتی انقلاب اسلامی نیز درپی آن است تا در حیطه «اندیشه و عمل»، موفق به کشف و ارائه مناسبترین سازوکارها برای چگونگی مواجهه با جریان مدرنیته شده و بهترین مجاری انتقال این جریان به ایران را گزینش کند.
حال با توجه به مبانی ذکر شده، این نوشته بر آن است تا به جنبههایی از فعالیت کسانی اشاره کند که از پس از انقلاب اسلامی ـ خصوصا پس از دوم خرداد 76 ـ به عنوان «اصلاحطلب» مدعی انجام کوشش فراوان برای فراهم آوردن زمینههای کسب نخستین تجربههای مدرنیته در ایران هستند. با این انگیزه که بررسی فشرده برخی از ویژگیهای این افراد در به دست دادن «حداقلی از ملاکها» برای افکار عمومی در تشخیص «اصلاحطلبان واقعی» از «شبه اصلاحطلبان» مفید واقع شود.
بخشی از اصلاحطلبان، آنان که در کار ساماندهی و فراهم آوردن تدارکات ایدئولوژیک جنبش اصلاحگری هستند، تمامی فعالیت خویش را معطوف به جستوجو و کشف مناسبترین راهها و روشهای پاسخگویی به چالش تاریخی سنت ـ مدرنیسم در ایران، از طریق بررسی و نقد «متن کردارهای سنتی» ایرانیان و فهم درست اندیشه مدرنیسم کردهاند. اصلیترین وظیفهای که این بخش از فعالان جنبش اصلاحطلبی برای خود میشناسند آشنایی ایرانیان با مولفههای مدرنیته به شیوههای منطقی، معقول و پسندیده است.
ارایه روایتی سازگار با مدرنیته از دین ـ وجه غالب سنت در ایران ـ و در نتیجه فراهم آوردن زمینههای اتصال و تطابق آن دو با هم به گونهای که به جبران عقبماندگیهای تاریخی ایران بینجامد و به مساله بحران هویت فردی ـ تاریخی ایرانیان پایان بخشد، از اساسیترین دغدغههای فکری آنان به شمار میرود. واقعبینی جامعهشناختی این طیف از اصلاحطلبان، آنان را بر آن داشته تا درپی کشف روشهایی باشند که امکان تعاملی سازنده با مدرنیسم را برای مردم ایران از طریق اخذ روشهای مدرنیته ممکن سازد. از اینرو آنان علاوه بر انجام فعالیتهای علمی خاص خود، همواره جدیترین حمایت را در روی کار آمدن و تقویت دولتی که به اهیت مدرنیزاسیون ایران واقف باشد به عمل آوردهاند.
فعالیتهای سیاسی ـ اجتماعی آنان در جهت تقویت فرآیند گذار به «مردمسالاری» نیز در همین راستا قابل فهم است. تاکید بر سهم بسیار زیاد «وفاق و همدلی ملی»، ایجاد فضای مناسبی برای «نقد و گفتگو» درباره هر آنچه باید از سوی ایرانیان برای حل این مساله تاریخی اندیشیده شود، «چشمپوشی از منازعات سیاسی» و جایگزینی «گفتمان مدنی» به جای «گفتمان جزمی» در آماده کردن زمینههای گذار جامعه ایران از «وضع سنتی» به «وضع مدرن» ـ بدون آنکه به برخی از گرتهبرداریها از مدرنیته دلخوش شود ـ از مهمترین ایدههای اصلاحطلبانه آنان به شمار میرود.
اما نباید این واقعیت را نیز از نظر دور داشت که بخشی از نیروهای فعال در جنبش اصلاحطلبی ایران، درک درستی از مقتضیات اندیشه و جریان مدرنیته ـ آزادیخواهی، عقلگرایی، جامعه مدنی و... ـ ندارند. لیکن با استفاده از فرصت در کسوت اصلاحطلبی درآمده و ادعای تلاش برای انجام اصلاحات مورد نظر مردم را دارند.
حقیقت امر آن است که همه سعی آنان در حمایت و ترویج مظاهر «شبه مدرنیسم» و ابتذالات دنیای مدرن از یکسو و ورود به «منازعات سیاسی» و اشاعه برخی از «کلیگوییها» و ارایه «خودنماییهای سیاسی» ـ با استفاده از فرصتی که جدال سیاسی میان اصلاحطلبان واقعی و محافظهکاران در اختیارشان نهاده است ـ از سوی دیگر خلاصه میشود.
بر صاحبنظران پوشیده نیست که جریان «شبه اصلاحطلبی» ـ همانند برخی از جریانات سیاسی مخالف جنبش اصلاحات ـ به دنبال تقلیل سطح مهمترین مساله تاریخ معاصر ایران به «منازعات سیاسی» و صرف ظرفیت موجود نیروهای اجتماعی در این کار است.
وابستگان به این جریان یا همان «سکههای تقلبی آزادیخواهی» ـ روی دیگر سکه مدرنیتهطلبی ـ به دنبال استفاده از فرصتی هستند که عکسالعمل لایههای اجتماعی نسبت به وقایع بیست سال گذشته، در اختیار آنان قرار داده است تا بدون آنکه تلاشی در جهت پیشبرد اهداف جنبش اصلاحات به عمل آورند، با کنترل و راهبری منازعات سیاسی و با جلب توجه قشر جوان از طریق تبلیغ مظاهر دلفریب دنیای مدرن و اشاعه نوعی «خودبزرگبینی غیر واقعی» که در پی تلقین این عقیده است که آنان یگانه کسانی هستند که میتوانند برای مشکلات عدیده ایران چارهای موثر بیندیشند، به تمامی اهداف جاهطلبانه خود که همانا کسب بیشترین سهم در حیطه قدرت رسمی سیاسی است دست یابند.
اما چالشی که گروههای شبه اصلاحطلب با آن مواجه هستند این است که آیا میتوان بدون آنکه شناختی از جریان مدرنیته و تاثیرات آن بر تاریخ اجتماعی معاصر ایران داشت و با حمایت و سکوت در برابر ترویج مظاهر شبه مدرنیسم و ترجیح منافع فردی و گروهی بر مصالح ملی، برای بحران هویت فردی ـ تاریخی ایرانیان و مشکلات عدیده اجتماعی ـ اقتصادی چارهای اساسی اندیشید؟ و به تحقق جامعه مدنی و تقویت بنیاد دمکراسی امیدوار بود؟
از اینرو بر نخبگان و حامیان جنبش اصلاحات است که از در اختیار نهادن هرگونه فرصتی به شبه اصلاحطلبان، از طریق ایجاد «ائتلافهای سیاسی مصلحتی» با آنان و کوتاهی در تبیین علمی «خط و مرزهای اصلاحطلبی» بپرهیزند. زیرا ارائه هرگونه فرصتی به آنان به معنی مشارکت در ناکام گذاشتن فرایند مدرنیزاسیون ایران و چشمپوشی بر به کژراهه بردن انقلاب اسلامی است.
آخرین سخن آنکه، تلاش اخیر ایرانیان ـ برای تعیین نسبتی که میتوانند با دنیای جدید برقرار کنند ـ با تلاشهای گذشته آنان، به سبب «ماهیت رهبری» جنبش اصلاحات در زمان کنونی، تفاوتی اساسی دارد: زیرا در گذشته حاکمان سیاسی و وابستگان آنان هدایت اکثر تلاشهای ایرانیان را برعهده داشتهاند، در حالی که در زمان کنونی، بخش عظیمی از نیروهای اجتماعی به عنوان حامی اصلاحات، در پیشبرد این جنبش از نقش اصلی برخوردارند. بنابراین میتوان به آینده این جنبش و موفقیت فرایند مدرنسازی ایران امیدوار بود، به شرط آنکه از آسیبشناسی این فرایند روی برنگردانیم.