تاریخ انتشار : ۲۷ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۸:۱۹  ، 
شناسه خبر : ۲۰۹۱۹۸

نوشته: ادوارد سعید
مقاله ساموئل هانتینگتون «برخورد تمدنها» در شماره تابستان 1993 نشریه «روابط خارجه» چاپ شد و بلافاصله توجه و عکس‌العمل فوق‌العاده‌ای را به خود جلب کرد.
استدلال هانتیگتون در قالبی ضرورتاً گسترده، جسورانه و حتی رؤیایی مطرح می‌شد، زیرا که هدف مقاله آن بود که برای آمریکایی‌ها نظر جدیدی درباره «دوره‌ای نو» در سیاست جهانی بعد از پایان جنگ سرد مطرح کند.
کاملاً واضح بود که او رقبای خود را در سطح سیاستگذاری، در نظر دارد: نظریه‌پردازانی همچون فرانسیس نوکویاما و نظرات «پایان تاریخ» او و همچنین گروههای بسیاری که شروع جهانی شدن، قومی شدن و از هم گسستگی دولت را جشن گرفته بودند.
اما آنها، بنا به برداشت هانتینگتون، تنها وجوهی از این دوران جدید را درک کرده بودند. و حالا هانتینگتون آماده بود تا «وجه حیاتی و در واقع مرکزی» سیاست جهانی را در سالهای آینده اعلام کند. او بی‌آنکه تردید به خود راه دهد با تأکید گفت: «فرضیه من این است که علت اصلی درگیری در این دنیای جدید اساساً ایدئولوژیک یا اساساً اقتصادی نخواهد بود. بلکه اختلافات بزرگ میان انسانها و علت مهم درگیری، فرهنگی خواهد بود. دولت ـ ملت‌ها همچنان در مقام مقتدرترین بازیگران صحنه‌های جهانی خواهند بود. اما در سطح سیاست جهانی درگیریهای اصلی بین ملتها و گروههایی که به تمدنهای مختلف تعلق دارند روی خواهد داد.
برخورد تمدنها حاکم بر سیاست جهانی خواهد بود. خطوط گسل میان تمدنها، خطوط جنگ آینده است. در صفحات بعدی، استدلال عمده هانتینگتون به تصور گنگی تکیه دارد از آنچه او «هویت تمدن» و «تعامل‌های میان هفت یا هشت تمدن اصلی» می‌نامد، که از این میان درگیری بین دو تمدن اسلام و غرب بیشتر مورد توجه اوست.
هانتینگتون در این نوع تفکر ستیزه‌جویانه بیشتر به مقاله 1990 برنارد لوئیس (لوئیز) شرق‌شناس کهنه‌کار که هویت ایدئولوژیک او در عنوان مقاله‌اش «ریشه‌های خشم مسلمان» کاملاً مشهود است، تکیه می‌کند.
در هر دو مقاله تجسم موجودیت‌های عظیمی به نام «غرب» و «اسلام» با بی‌مبالاتی تأیید شده است، انگار که موضوعات بسیار پیچیده‌ای از قبیل هویت و فرهنگ به دنیای کارتون تعلق دارند، جایی که ملوان زبل (پاپای) و بلوتو با بی‌رحمی یکدیگر را له و لورده می‌کنند و در نهایت مشت‌زن شریف‌تر رقیب خود را مغلوب می‌کنند.
مسلماً نه هانتینگتون و نه لوئیز فرصت ندارند پویایی درونی و تکثر هر تمدن را بررسی کنند و یا واقعیت را که در فرهنگهای مدرن، رقابت اصلی بر سر تعریف و تفسیر هر فرهنگ است و یا این احتمال ناخوشایند را که اظهار نظر کردن به جای یک مذهب و یا یک تمدن مستلزم عوام‌فریبی و نادانی بسیار است. نه غرب غرب است و نه اسلام اسلام. به نظر هانتینگتون چالش رودرروی سیاستگذاران غرب، قوی کردن غرب و دفع دیگران، خصوصاً اسلام است. نگران‌کننده‌تر، این فرضیه هانتینگتون است که دیدگاه او مبتنی بر بررسی تمام دنیا از جایگاه امنی خارج از همه وابستگی‌های عادی و وفاداری پنهانی تنها دیدگاه درست است، درست مثل اینکه دیگران به دنبال جوابهایی که او از پیش یافته سرگردانند و به این طرف و آن طرف می‌روند.
هانتینگتون در واقع ایدئولوژیست است، کسی است که می‌خواهد «تمدن‌ها» و «هویت‌ها» را به آنچه نیستند تبدیل کند. موجودیت‌های بسته و مهر و موم شده‌ای که از جریانها و ضد جریانهای بسیاری تطهیر شده‌اند که تاریخ بشر را رقم زده است، جریانها و ضد جریانهایی که در طول قرنها نه تنها این امکان را برای تاریخ فراهم کرده است تا جنگهای مذهبی و فتوحات امپراتوری را در خود جای دهد، بلکه امکان تبادل، باروری متقابل و شراکت را هم به وجود آورده است. این تاریخ حاصل از جریانها و ضد جریانها که نمود کمتری دارد، در شتاب برای مهم جلوه دادن جنگی که به نحو مضحکی خلاصه و فشرده شده است و «برخورد تمدن‌ها» آن را واقعیت می‌نامد، نادیده گرفته شده است.
هنگامی که هانتینگتون کتاب خود را با همین عنوان «برخورد تمدنها» منتشر کرد، سعی کرد به استدلال خود دقت بیشتر بدهد و برای نوشته خود پانویس‌های متعددتری ذکر کند. اما تنها کاری که کرد این بود که خود را پریشان کرد و نشان داد چه نویسنده ناشی و چه متفکر بی‌ذوقی است. الگوی اصلی «غرب در برابر دیگران» (با توجه به تغییر شکل تضاد موجد جنگ سرد) همچنان دست نخورده باقی مانده است و این چیزی است که از زمان حادثه وحشتناک 11 سپتامبر بطور تلویحی و موذیانه در بحث‌ها و گفت‌وگوها پیوسته مطرح می‌شود. حمله انتحاری و کشتار جمعی دقیق، مهیب و بیمارگونه به دست گروه کوچکی از جنگ‌طلبان دیوانه، به مدرکی برای اثبات فرضیه هانتینگتون بدل گشته است.
به جای اینکه این مسأله را چنان که هست ببینند ـ دسته بسیار کوچکی از افراد متعصب و دیوانه که برای عملی کردن اهداف جنایی خود توانسته‌اند دست به کارهای عظیمی بزنند ـ حالا دیگر ستارگان درخشان بین‌المللی از بی‌نظیر بوتو، نخست‌وزیر سابق پاکستان گرفته تا سیلویو برلوسکونی نخست‌وزیر ایتالیا، درباره مشکلات اسلام اظهار فضل می‌کنند تا جایی که نخست‌وزیر ایتالیا از عقاید هانتینگتون برای یاوه‌گویی درباره برتری غرب استفاده می‌کند که «ما» موتزارت و میکل ‌آنژ داریم و آنها ندارند. (برلوسکونی پس از آن به خاطر توهین خود به اسلام با بی‌میلی عذرخواهی کرد)
اما چرا به جای این نوع نگرش، اسامه بن‌لادن و طرفدارانش را با موارد مشابه (که مسلماً از لحاظ ویرانی و تخریبی که به بار آورده‌اند به پای او نمی‌رسند)، با فرقه‌های مذهبی‌ای نظیر «شاخه دیویدی‌ها» و یا آیین جیم جونز در گویان یا اوم شن ریکیو در ژاپن مقایسه نمی‌کنیم؟ حتی اکونومیست، مجله هفتگی انگلیسی که معمولاً میانه‌رو است، در شماره 28 - 22 سپتامبر خود، نمی‌تواند در برابر کلی‌گویی‌های هانتینگتون مقاومت کند و با افراط‌کاری تمام هانتینگتون را به خاطر مشاهدات «بی‌رحمانه و بنیان کن، اما در عین حال زیرکانه»‌اش درباره اسلام می‌ستاید.
اکونومیست با جدیتی باور نکردنی اضافه می‌کند که بنا به گفته هانتینگتون، امروز میلیاردها مسلمان جهان برتری فرهنگ خود را مسلم می‌دانند و از قدرت حقیر خود در عذابند.»
آیا هانتینگتون پژوهشی آماری در مورد نظرات 100 نفر از اهالی اندونزی، 2000 نفر از اهالی مراکش، 500 نفر از اهالی مصر و 50 نفر از اهالی بوسنی انجام داده است؟ حتی اگر چنین باشد این چه نوع نمونه آماری است؟
در هر روزنامه و مجله آمریکایی و اروپایی صاحب‌نام بی‌شمارند سرمقاله‌هایی که پیوسته این واژگان مربوط به «عظیم‌گرایی» و «آخرالزمان» را غنی‌تر می‌کنند و هر بار، نه برای روشن کردن موضوع بلکه برای به آتش کشیدن احساسات آزرده خواننده‌ای که عضو جامعه «غرب» است و برای آنکه نبیند. چه باید بکند، براحتی از واژه‌های آن استفاده می‌کنند. در جنگ غرب و بخصوص جنگ آمریکا با آنهایی که از غرب نفرت دارند و آن را غارت می‌کنند و به نابودی می‌کشند، جنگجویان خودجوش از نطق‌های چرچیلی استفاده نابجا و غیر مقتضی می‌کنند.
اینان به تواریخ پیچیده‌ای که چنین تقلیل و نقصانی را به چالش می‌طلبند بی‌توجهند، تواریخی که از یک قلمرو به قلمروی دیگر نفوذ می‌کنند و در این روند از مرزهایی که قرار است همه جا را به اردوگاههای نظامی جداگانه تقسیم کند، عبور می‌کنند.
برچسب‌های نابخردانه‌ای نظیر «اسلام» و «غرب» یک چنین مشکلی را ایجاد می‌کنند. ذهن را پریشان می‌کنند و به بیراهه می‌کشند. ذهنی را که سعی دارد حقیقتی را درک کند که به سادگی قابل بایگانی نیست و نمی‌شود دست و پای آن را محکم بست، حقیقتی آشفته و در هم ریخته.
مردمی را به یاد می‌آورم که بعد از سخنرانی من در دانشگاه «وست بنک» در سال 1994 از میان حضار برخاست و عقاید مرا به عنوان عقاید «غربی» مورد حمله قرار داد. حرف او را با اولین جوابی که به ذهنم خطور کرد قطع کردم: «چرا کت و شلوار و کراوات پوشیده‌اید؟ آنها هم غربی است.» آن مردم با لبخندی که از خجالت بر چهره‌اش نقش بسته بود، نشست. اما هنگامی که درباره تروریست‌های 11 سپتامبر اطلاعاتی منتشر می‌شد من این اتفاق کوچک را به یاد آوردم. آنها چگونه به تمام فنونی که برای وارد آوردن ضربه شرورانه و جنایت‌آمیزشان به مرکز تجارت جهانی، پنتاگون و هواپیماهایی که هدایت می‌کردند لازم بوده، چیره شده بودند؟ مرز میان فن‌آوری «غربی» و به قول بر لوسکونی ناتوانی «اسلام» برای همگامی با «مدرنیته» را کجا و چگونه می‌توان رسم کرد؟
انجام چنین کاری البته آسان نیست. برچسب‌ها، کلی‌گویی‌ها و ادعاهای فرهنگی در نهایت چقدر نارسا است. برای مثال احساسات بدوی و فنون پیچیده در بعضی سطوح چنان به هم نزدیک می‌شوند که نه تنها مرز مستحکم بین «غرب» و «اسلام» بلکه مرز بین گذشته و حال، و ما و آنها، را نیز به دروغ بدل می‌کنند و این تازه بدون در نظر گرفتن مفاهیمی چون هویت و ملیت است که بحث و اختلاف نظر درباره آنها پایانی ندارد.
تعمیم یک طرفه مبنی بر خط و نشان کشیدن، راه انداختن جنگهای مذهبی، قرار دادن پلیدی دشمنان در برابر نیکی ما، ریشه‌کن کردن تروریسم و بنا به واژگان نیهیلیستی (پوچ‌گرایانه) وولفوویتز، پایان دادن کامل به ملت‌ها، درک موجودیت‌های مفروض را آسانتر نمی‌کند. بلکه معلوم می‌کند که تا چه اندازه سر دادن شعارهای جنگ‌طلبانه برای تحریک احساسات همگانی آسانتر از تأمل، بررسی و تفکر درباره چیزی است که در حقیقت با آن مواجه هستیم: به هم‌پیوستگی زندگی‌های بی‌شمار، زندگی «ما» و زندگی «آنها».
در سه مقاله بی‌نظیر و پی‌درپی که بین ژانویه و مارس 1999 در «داون»، معتبرترین مجله هفتگی پاکستان، منتشر شد، اقبال احمد، نویسنده فقید، ریشه‌های صباج مذهبی راست را برای مخاطبان مسلمان تجزیه و تحلیل نمود و با تندی از تحریف اسلام انتقاد کرد. او مستبدان و سلطه‌جویان متعصب را که وسواسشان در مورد نظارت بر رفتارهای شخصی «موجب ترویج اسلامی می‌شود که به قانون جزا تقلیل یافته و از انسانیت، زیبایی‌شناسی، جست‌وجوهای ذهنی و اخلاص معنوی تهی شده است «مؤاخذه کرد. چنین آیئنی» به معنی اثبات کامل جنبه بافتار‌زدایی شده مذهب و بی‌توجهی کامل به وجوه دیگر‌ آن است. این پدیده هر کجا که ظاهر شود مذهب را تحریف می‌کند، سنت را تحقیر می‌کند و روند سیاسی را مختل می‌سازد.»
به عنوان نمونه‌ای به جا از تحقیر اسلام، احمد ابتدا معنای متکثر (پلورالیت)، پیچیده و غنی کلمه جهاد را مطرح می‌سازد و سپس نشان می‌دهد که معنای کنونی کلمه جهاد به جنگ بی‌تمیز با آنهایی که دشمن محسوب می‌شوند، محدود شده و در این چارچوب معنایی محال است بتوان «مذهب، جامعه، فرهنگ، تاریخ یا سیاست اسلام را چنانکه مسلمانان در طی قرون و اعصار تجربه کرده‌اند،» جای داد.
احمد نتیجه می‌گیرد که اسلام‌گرایان مدرن «با قدرت سر و کار دارند، نه با روح و روان، با بسیج مردم برای اهداف سیاسی سر و کار دارند، نه با شریک شدن در رنج‌های مردم، تسکین دردهایشان و برآوردن آرزوهایشان. برنامه ایشان یک مأموریت سیاسی بسیار محدود و زمان‌بندی شده است.»
آنچه که کارها را بدتر کرده است تحریفات و تعصبات مشابهی است که در گفتمان عالم یهودیت و مسیحیت اتفاق می‌افتد.
این کنراد بود که در پایان قرن نوزدهم، فراتر از قدرت تصور خوانندگانش، به این مساله پی برد که تمایز بین لندن متمدن و «دل تاریکی» (اثر کنراد) در موقعیت‌های حاد به سرعت، از میان می‌رود و تمدن اروپایی قادر است در یک آن، بدون آمادگی قبلی یا ورود به مرحله بینابین، از اوج به ذلت سقوط کند و مرتکب وحشیانه‌ترین و جاهلانه‌ترین اعمال شود.
و باز هم کنراد بود که در «مأمور مخفی»(1907) علاقه تروریسم را به مفاهیم انتزاعی‌ای چون «علم محض» توصیف کرده (کیفیتی که می‌توان آن را به «اسلام» و «غرب» نیز بسط داد.) و غایت انحطاط اخلاقی یک تروریست را نشان داد. زیرا روابط تمدنهایی که ظاهراً در جنگند نزدیکتر از آن چیزی است که اکثر ما باور داریم؛ فروید و نیچه هر دو نشان دادند که چگونه تردد بین مرزهایی که به دقت نگهداری و حتی محافظت می‌شود، اغلب با سهولت ترسناکی صورت می‌گیرد. اما از سوی دیگر، از چنین نظرات سیالی که از ابهام و تردید درباره مفاهیمی که به آن چسبیده‌ایم، مملو است، مشکل می‌توان رهنمودهای عملی و مناسبی برای موقعیت‌هایی نظیر آنچه امروز با آن مواجهیم، استخراج کرد.
در نتیجه این فرامین جنگی است که باعث تسلی خاطر بیشتر می‌شود (جنگ مذهبی، جنگ خوب با بد، جنگ آزادی با ترس و غیره) و با تکیه بر ادعای هانتینگتون مبنی بر تضاد بین اسلام و غرب، در نخستین روزهای پس از حملات 11 سپتامبر، واژگان گفتمان رسمی را رقم می‌زند.
از آن زمان تاکنون این گفتمان افت قابل توجهی کرده است. اما اگر تعداد ثابت سخنرانی‌ها و اعمال ناشی از نفرت را معیار قضاوتمان قرار دهیم و گزارش‌های حاکی از تعقیب قانونی عربها، مسلمانان و هندیها را در سطح کشور به آن بیفزائیم، می‌بینیم که الگوی اصلی هنوز پابرجا و باقی است.
دلیل دیگر برای پابرجایی آن، حضور فزاینده مسلمانان در تمام اروپا و آمریکاست. اگر کمی درباره جمعیت امروز فرانسه، ایتالیا، آلمان، اسپانیا، بریتانیا، آمریکا و حتی سوئد تامل کنید. تصدیق خواهید کرد که اسلام دیگر در حاشیه غرب به سر نمی‌برد، بلکه در مرکز آن حضور دارد. اما چه چیزی این حضور را تا این حد تهدیدآمیز می‌کند؟ خاطرات اولین فتوحات بزرگ عربی ـ اسلامی، که در قرن هفتم آغاز شد، در فرهنگ جمعی مدفون است، چنانچه تاریخ‌نویس برجسته بلژیکی، هنری پیرین، در شاهکار خود «محمد و شارلمانی»(1939) را می‌نویسد، ‌این مساله وحدت باستانی مدیترانه را تا ابد در هم شکست، پیوند مسیحی ـ رومی را از میان برد و باعث به وجود آمدن تمدن جدیدی شد که تحت سلطه قدرتهای شمالی (آلمان و فرانسه و کارولینجی(1)) قرار گرفت که مأموریتشان به نظر او از سر گرفتن دفاع از «غرب» در مقابل دشمنان فرهنگی ـ تاریخی‌اش بود.
متأسفانه آنچه پیرین از قلم انداخت این است که در خلق این خط دفاعی جدید، غرب از انسان‌دوستی، علم، فلسفه، جامعه‌شناسی و تاریخ‌نگاری اسلام، دینی که خود را واسطه‌ای میان دنیای شارلمان و دنیای کهن قرار داده بود، استفاده کرد.
پس از آن میراث پایدار خود «توحید» مطرح است، یعنی ادیانی که لویی ماسینیون بدرستی آنها را «ادیان ابراهیمی» نامیده و با یهودیت آغاز شد و مسیحیت را به دنبال داشت. هر یک از این ادیان در مقام دینی تازه با دین پیش از خود در جدال بود. تا اینکه برای مسلمانان اسلام ختم پیامبری و کمال آن شد. هنوز هیچ تاریخ یا اسطوره‌زدایی درستی از رقابت چندجانبه پیروان این سه دین که حسودترین خدایان را می‌پرستند و هیچ‌کدام واقعاً متحد و یکپارچه نیستند ـ در دست نیست، اگرچه تلاقی مدرن و خونین این ادیان در فلسطین نمونه بارز و سکولار این رقابت تراژیک و آشتی‌ناپذیر است.
بدین‌ترتیب شگفت‌آور نیست که مسلمانان و مسیحیان براحتی و بی‌درنگ از جنگهای مذهبی و جهاد حرف می‌زنند، در حالی که هر دو حضور یهودیت را اغلب با بی‌اعتنایی بلندمنشانه‌ای نادیده می‌گیرند. چنین برنامه‌ای، به قول اقبال احمد «برای مردان و زنانی که در گذرگاهی بین آبهای عمیق سنت و مدرنیته گیر کرده‌اند، تسلی‌بخش است.»
اما همه ما در این آبها شنا می‌کنیم، غربی‌ها و مسلمانان و دیگران، همه مثل هم و از آنجا که این آبها قسمتی از اقیانوس تاریخ»اند، شکافتن یا جدا کردن آنها به وسیله موانع، تلاشی بی‌فایده است.‌
زمان سختی است اما بهتر است به جای آنکه در پی مفاهیم انتزاعی گسترده‌ای خود را سرگردان کنیم که شاید بتوانند موجب رضایت آنی بشوند ولی نمی‌توانند به خودشناسی یا به تحلیل آگاهانه منتهی شوند، درباره جوامع قدرتمند و ناتوان بیاندیشیم، درباره سیاست سکولار دانایی و نادانی و اصول جهانی عدالت و بی‌عدالتی.
«برخورد تمدنها» همانند «جنگ دنیاها» ترفندی است که بیشتر به درد تقویت غرور تدافعی می‌خورد تا درک درست این وابستگی متقابل و حیرت‌انگیز در زمانه ما.