تاریخ انتشار : ۲۷ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۱:۱۱  ، 
شناسه خبر : ۲۰۹۲۰۶

نیک‌ آهنگ کوثر
اصلاً مگر قرار است هر کسی که کاریکاتور می‌کشد، مقاله یا نوشتار هم بنویسد؟ اصلاً مگر قرار است برای... اصلاً مگر قرار است... آقا اصلاً تسلیم!
آدم یک روز مانده به صفحه‌بندی ویژه‌نامه نوروزی عصرآزادگان نشسته باشد کنار چند تا آدم پرحرف و بخواهد بنویسد! عین توی فیلم‌ها! راستش نمی‌دانم چی بنویسم! علی الحساب برویم سراغ سالی که گذشت.
از بهارش پیدا بود چه جور سالی است! روز 17 فروردین معقول داشتیم نهارمان را در دفتر روزنامه زن بخوریم که تعطیلمان کردند! آواره‌مان کردند! بعد از مدتی هم رفتیم دنبال کار جدید: روزنامه مناطق آزاد (که بعد شد،آزاد). تازه داشتیم مزه آرسنیک را می‌چشیدیم که زدند چش و چار روزنامه سلام را در آوردند! بعدش هم نمی‌دانم به چه دلیل دور و بر خیابان‌های انقلاب و آزادی و کارگر بوی گاز اشک‌آور آمد! بعدش هم چند نفری را توی عکس‌های یادگاری دیدیم، دیگر ندیدیم! اواسط تابستان بود که پدر شدیم. به همین دلیل عده‌ای از طرفدارانمان در جناح [...] تصمیم به درآوردن پدرمان کردند! در آن ایام که ما را وقت خوش بود....، خبرمان کردند از برای کار در روزنامه‌های آفتاب امروز و اخبار اقتصاد، بالاخره آدم عیالوار نان می‌خواهد.
ولی چه نان خوردنی، زده بودند اهالی مطبوعات را بی‌نشاط کرده بودند. خرداد را هم به مرداد تبدیل کردند.
«چراغ» روشن بود و نورعبدالله، خاموش!
سال عجیبی بود، خورشید گرفتگی داشتیم «شمس گرفتگی» هم داشتیم... شکری را هم می‌خواستند به خاطر زلیخا محبوس کنند... هر روز میله‌های موازی زندان را به سان دو خط موازی تماشا می‌کرد....
پاییز هم از راه رسید، بعضی‌ها چقدر دلشان می‌خواست به جای برگریزان، روزنامه‌ریزان ببینند، سه چهار ماه تلاش کردند اصلاحیه قانون مطبوعات را نهایی کنند، ... که نشد!
اواخر پاییز بود یا اوایل زمستان، یکهو کشمکش شد، دوم خردادی‌ها به جان هم افتادند، عاقبت هم مشارکت، کارگزاران را سر کار گذاشت! بعد هم قرار شد هاشمی‌ستیزی رواج پیدا کند که کرد. عده‌ای شروع کردند مدام حمله به مطبوعات و مطبوعاتچی‌ها ...
نمی‌دانم چطور شده که چند هفته‌ای از بهمن را به یاد ندارم! هر چی تلاش می‌کنم چیزهایی به ذهنم بیاید، نمی‌شود. از 16 تا 21 بهمن اصلاً از حافظه ما پاک شده که شده!
حضور انورتان که عرض کنم فقط یادم می‌آید که تا دو روز بعد از انتخابات اجازه کشیدن کاریکاتور نداشتم! انتخابات هم که به خوبی و خوشی برگزار شد و فهمیدیم که دو، دو تا می‌شود «سی»تا! و «سی»، عدد بسیار مهمی است و دیگر نمی‌گوییم «سه» شده، بلکه می‌گوییم «سی» شده! به دخترم هم باید توصیه کنم که فعلاً رو–روئک‌سواری کند و اصلاً به سراغ ورزش بانوان و دوچرخه‌سواری و حقوق زنان نرود!
خداوند به عیال بزرگوارمان هم صبر و خیر عطا نماید!
زندگی یکسال (و یک هفته!) گذشته ثابت کرده برای آینده نیاز به صبر بیشتری هم داریم...