تاریخ انتشار : ۱۸ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۹:۰۰  ، 
شناسه خبر : ۲۰۹۲۰۹
امین بزرگیان/ دانشجوی جامعه‌شناسی دانشگاه تهران گشایش: نحوه ارتباط و تعامل دانشگاه و سیاست و چگونگی حضور دانشجویان در صحنه‌های اجتماعی و سیاسی از موضوعات جدی بحث‌های حوزه جامعه‌شناسان سیاسی خصوصاً در سال‌های اخیر بوده است. نظرات بسیاری در این باب داده شده و به مفاهیم متنوعی پرداخته شده که از منظرهای مختلف چگونگی رابطه مفید یا مضر دانشگاه و سیاست را توصیف می‌کنند. از جمله می‌توان به کسانی اشاره کرد که سیاست‌زدگی را آفت دانشگاه می‌دانند و برای فرار از این خطر، عدم دخالت دانشجویان در سیاست را پیشنهاد می‌کنند. برخی دیگر نیز نقش مثبت و کارکردی را تنها در صورتی برای جنبش دانشجویی قائلند که به حوزه عمل سیاسی وارد نشده و کنش معطوف به قدرت نداشته باشد و به این لحاظ نقش یک روشنفکر توزیع‌کننده را برای دانشجویان متصورند. گروه سومی نیز هستند که جریان دانشجویی را اساساً محور جریانات سیاسی در جوامع بسته می‌دانند و لذا حضور فعالانه و اثرگذاری حداکثری دانشجویان را راه حل رفع بن‌بست‌های سیاسی بر می‌شمرند. دیدگاه‌های موجود در این باب منحصر به این سه نظر نیست و مقاله زیر نیز یکی از نظرگاه‌های ممکن را در باب این موضوع به بحث می‌گذارد که به خوانندگان محترم تقدیم می‌شود. گروه فرهنگ و اندیشه

«انسان جانوری است سیاسی»
ارسطو

سؤالی همواره در اذهان تحلیلگران و دانشجویان بوده است که چه رابطه‌ای است میان آموختن دانش و رخدادهای اجتماعی، سیاسی؟ حدود دخالت و اثرگذاری دانشجویان تا چه میزان هست و باید باشد؟ در تحولات و تغییرات اجتماعی - سیاسی عمده نقش و کارکرد دانشجویان به عنوان طبقه فرهیخته جامعه و رابط بین روشنفکران و توده چه می‌تواند باشد؟ اصولاً چه نسبتی برقرار است میان آموزش و کنش اجتماعی؟
الف- درآمد
تفکر سیاسی و اندیشه‌ورزی در باب سیاست از عصر باستان آغاز گردید و در یونان نمود یافت. اصولا از آن لحظه که اجتماع بشری شکل یافت و گروهی از آدمیان یا با کسب و تصرف آب و زمین و ثروت افزونتر و دستیابی به قدرت بیشتر و یا صلاحدید جمعی برای اداره و رهبری در مسند فرمانروایی و یا نمایندگی قرار گرفتند، مفهوم سیاست‌زاده شد. در این دوران اولاً بررسی حوزه سیاست و کنش‌های اجتماعی مربوط به آن در انحصار طبقه اشرافی و خانواده حاکم بود (آریستو کراسی) و عموم مردم در این امور نه دخالتی و نه گزینشی داشتند - شخص حاکم حکم می‌راند و مردم رعیت بر این حکم، محکوم بودند - و ثانیاً حاکم و فرمانروایان (از جمله وزیران و فرماندهان و ...) تنها وظیفه‌شان حفظ حریم حاکمیت و قلمرو و جدال با اقوام متجاوز بود. آنان هیچ نقشی در تأمین زندگی معیشتی مردم نداشتند و به سبب این امتیاز (حفظ قلمرو)، از شهروندان خود، بر اساس سلسله مراتب، خراج و مالیات دریافت می‌نمودند.
بعد از گذشت چندین قرن و پیچیده‌تر شدن ساخت‌ها و بافت‌های اجتماعی - اقتصادی و از همه مهم‌تر با پیدایش دموکراسی و ناسیونالیسم در جهان، انحصار سیاست به پایان رسید و سیاست همگانی شد. همچنین توجه به مفهوم تأمین رفاه اجتماعی در فرهنگ دولت‌ها متولد گردید.
بدون شک عمده‌ترین دلیل این تحول مهم را می‌توان در رشد فزاینده آگاهی سیاسی در بین مردم به سبب گسترش آموزش و پرورش دانست. در این شرایط سیاستمداران دیگر نمی‌توانستند نسبت به پدیده عظیم اجتماعی مردم بی‌توجه و یا حتی کم‌توجه باشند. بالا رفتن مطالبات توده، در باب انتخاب حکمرانان و نظارت دقیق بر آنها، اقتدار سیاسی را از طبقه اقلیت به طبقه اکثریت، یعنی مردم منتقل ساخت. البته این تحولات با پایان یافتن سیستم حکومت‌های توتالیتر و ایجاد دموکراسی در کشورهای غربی شکل یافت و بالید.
دامنه این تغییرات در اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20 به کشورهای تحت استعمار دو بلوک شرق و غرب نیز رسوخ یافت. افزایش امکان ارتباطات فرهنگی - سیاسی در جهان و آشنایی عمومی مردم شرق با تحولات جامعه غربی به این حرکت سرعتی افزون بخشید و با ایجاد و افزایش اعتراضات مردم بساط استعمار مستقیم در کشورهای آسیایی و آفریقایی و همچنین آمریکایی برچیده گشت و کشورهای جدید از دل این تغییرات سر بر آوردند.
ب- کنش‌ سیاسی دانشجو
در این بخش بعد از اشاره‌ای کلی به تحولات صورت گرفته درباره مسأله قدرت سیاسی در جهان، تبعات و تأثیرات این جریان را در دانشگاه به عنوان مرکز تجمع فرهیختگان بررسی می‌نماییم.
ب-1- معنای سیاست و بسترهای آن
«دوورژه» جامعه‌شناس سیاسی بزرگ فرانسه، سیاست را به ژانوس پادشاه دو چهره و اساطیری تشبیه می‌کند که یکی از چهره‌های آن نشان‌دهنده نظم و همگونی اجتماع و چهره دیگرش نماینده مبارزه، پیکار، تعارض و تضاد است. (1)
این تمثیل به روشنی دو کارکرد اجتماعی سیاست را در جامعه بشری نشان می‌دهد. اول کارکرد نظم و سامان‌دهی اجتماع که توسط قدرتمندان سیاسی به اجرا و محک گذارده می‌شود. حکام، چه مردمی و چه غیرمردمی برای اداره یک اجتماع انسانی مجبور و موظف هستند که به وظایف و تکالیف آدمیان سامان داده و آنان را در یک دستگاه مشخص تعریف شده جا‌سازی نمایند تا چرخ اجتماع بر محور نظم به درستی به گردش در آید.
دوم کارکرد جنبشی و مبارزه‌ای سیاست است. در آمیختن با آنچه که مطلوب به نظر نمی‌آید، پیکار برای دستیابی به قدرت و یا اصلاح سازمان قدرت سیاسی. وقوع انقلاب‌های بزرگ، شورش‌های مردمی، کودتاهای جهانی در گذشته و انتخابات در جوامع مدنی امروزی از بازتاب‌های مهم این کارکرد سیاست است. نکته مهم در این اصل این است که پیکار و مبارزه سیاسی الزاماً با فاکتور عصیان همراه نیست. پیکار سیاسی می‌تواند مانند آنچه که در جوامع دموکراتیک و نیمه‌دموکراتیک به وقوع می‌پیوندد، مدنی و بر سر صندوق‌های رأی و انتخابات تحول آفرین باشد.
این پیکار و مبارزه در دو بستر جریان دارد؛ از یک سو میان افراد جای گرفته در قالب احزاب و گروه‌ها که برای دستیابی و یا تقسیم و یا نفوذ در قدرت با یکدیگر در جدالند. این کشمکش در جوامع دموکراتیک با داوری نهایی مردم و در اغلب حالات با توسل به روش‌های مدنی صورت می‌گیرد.
در بستر دیگر، جدال میان صاحبان قدرت از یک سو و عموم شهروندان از سوی دیگر است. این جدال در مرحله انسداد سیاسی که امکان تغییر در بافت حاکمیت برای شهروندان مسدود می‌گردد و عموم آدمیان از پیگیری مطالباتشان از ناحیه کلیه احزاب در بستر سیاست جامعه ناامید و مأیوس می‌گردند، ممکن است واکنشی انقلابی و شورشی پیدا نماید و دایره تحولاتش بسیار گسترده گردد، مانند آنچه که در اولین سال قرن حاضر در یوگسلاوی به وقوع پیوست. نکته مغفول در نظریات بیشتر مدافعان کارکرد برتر انقلاب و شورش‌های مردمی در این گزینه جلوه می‌یابد که اثباتاً انقلاب و شورش تنها گزاره‌هایی در عالم سیاست هستند که به وجود آوردنی نمی‌باشند بلکه به وقوع پیوستنی هستند. به لسان دیگر این پدیده از نوعی نیست که بتوان برای صورت گرفتنش از قبل برنامه‌ریزی و سازماندهی کرد، بلکه پدیده‌ای است که بدون هماهنگی قبلی و با به پایان رسیدن ظرفیت‌های جامعه به وجود می‌آید و نمی‌توان از چندی قبل به آن سازماندهی منظم بخشید.
ب-2- تحول معنای سیاست و نقش کنش
در فرهنگ لیتره (2)، در اواخر قرن 19 میلادی (1870) سیاست، علم حکمت بر کشورها معرفی شده است. یک قرن بعد یعنی در سال 1962 در فرهنگ روبرو (3) سیاست را فن و عمل حکومت بر جوامع انسانی نامیده‌اند.
به دید صاحبنظران تفاوت عمده در این دو تعریف که با فاصله یک قرن نسبت به یکدیگر ارائه گردیده، گزاره علم بودن و گزاره فن و عمل بودن سیاست است. با آن که تعریف دوم در زمانی ارائه شده که سیاست جایگاه نظری رفیعی در نزد عالمان علم اجتماع یافته، اما تأکید آن بر روی عمل و کنشی بودن آن است. این تفاوت در دو عبارت سیاست و علم سیاست در سال‌های اخیر متجلی شده و علم سیاست به معنی نگرش نظری به سیاست و سیاست یادآور توجه به بعد عملی سیاست، انگاشته شده است. نکته در اینجاست که این دو فاکتور به هیچ عنوان نمی‌توانند از یکدیگر منفک گردند. هر کنش آدمی محصول اعتقاد وی است و این حقیقت است که نگارنده را متقاعد می‌سازد که تعریفی وسیع‌تر از سیاست را در بستر جامعه و به خصوص دانشگاه ارائه نماید. در بخش اول تعریف ما از سیاست، سیاست یعنی کنش اجتماعی عقیده (4). بدین معنا که هر آنچه انسان با قدرت تفکر و تحلیل خود آموخت و پذیرفت و نگرشی اعتقادی بدان یافت آن را در سطح اجتماع بشری به منصه ظهور رساند.
وقتی آدمی در نظر به معیارها و انگاره‌هایی برای رسیدن به هدفی متعالی - از دیدگاه خویش - رسید به ضرورت عقلانی و عرفی، در عمل نمی‌تواند مطلق، آزاد و رها باشد. او به سبب التزام به آرمان‌های خویش در عمل و کردار و یا به عبارتی دیگر در کنش اجتماعی خود می‌یابد نشان دهد که تا چه میزان به آرمان‌ها و تعهداتش وفادار است.
وی در سطح جامعه خویش باید کردار و رفتاری خاص را برای رسیدن به مقصد بر گزیند تا نسبت به آنانی که عقیده‌ای همچون وی ندارند، متمایز شود.
اعتقاد بدون توجه به انگاره‌های عملی هیچ تفاوتی با نداشتن آن اعتقاد ندارد. انسانی که به آزادی بیان ایمان یافت، باید در عمل نیز این عقیده خود را در سطح جامعه فعال خویش به تصویری شفاف منعکس سازد و گرنه اعتقاد بی‌عمل و یا همچنان که پیشتر گفته شد عدم اعتقاد به عمل سیاسی و سیاست هیچ جایگاه و سودی نه برای شخص معتقد و نه جامعه او دارد. اعتقادهای کنش یافته تک‌تک افراد است که جامعه را می‌سازد و برای اجتماع بشری هدفی برمی‌گزیند. «ژان بشلر» در کتاب «ایدئولوژی چیست» خود تصریح می‌کند: «چگونه می‌شود مردمان از سیاست چشم بپوشند و نسبت به سرنوشت خود و دیگران بی‌اعتنا شوند و خلاصه شهروند نباشد.» (5)
جامعه فرهیخته و دانشگاهی هر کشور- به ویژه- باید بی‌شک سیاسی‌ترین مردمان هر جامعه باشند زیرا که بیشتر از هر طبقه اجتماعی دیگری در معرض آموزش‌ها و یادگیری‌ها هستند و مطمئناً بیش از دیگران به باورها و نتایج تئوریک و عقلانی نائل می‌شوند. تبلیغ و ترویج این تفکر که «کار سیاسی در جامعه ما هیچ نتیجه‌ای ندارد» ثمره چه اعتقادی است و چه نتایجی را به دنبال دارد؟‌
شاید ابهامی که باعث به بار نشستن این گونه نتایج در فکر برخی از دانشجویان می‌شود، در این نکته نهفته باشد که مفهوم کار سیاسی را معادل دفاع و یا حمایت از جریان، گروه و یا منش و فرد سیاسی خاصی تغییر می‌نمایند و چون با اعتقاد و عمل این جریان مخالفند- که حقی است مسلم و قانونی- تمامی عمل سیاسی را مذموم و قبیح می‌انگارند. و بالطبع کسی را که اعتقاد خود را در کنش اجتماعی خویش به نمود می‌گذارد، عمله سیاسی و انسانی غیرعلمی و غیرتئوریک مطرح می‌نمایند.
اندیشه و آرمان و عقیده ذاتاً معطوف به عمل است. به بیان دیگر تئوری‌ها و نظریات در بستر کنش‌ها و اشکال نمود و ظهور می‌یابند و امکان داوری را فراهم می‌نمایند. کسی که به سیاست علاقه دارد بدین معناست که به مسائل جاری و کنش‌های به وقوع پیوسته اجتماعی توجه دارد. بی‌تفاوت نیست. این نگاه به سیاست فراتر از یک علم به عنوان یک عمل می‌نگرد. به هیچ توهمی بی‌تفاوتی نسبت به تحولات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بهترین هدیه برای دستگاه‌های استبدادی و انگیزیسیون در هر جامعه و در هر دوره زمانی بوده است.
«رابرت دال» در کتاب «تجزیه و تحلیل جدید سیاست» خویش بعد از بر شمردن کارکرد و نتایج سیاست به این نتیجه می‌رسد که: «سیاست یکی از حقایق غیرقابل اجتناب زندگی بشر است. انسان‌ها در هر لحظه از زمان به نوعی با مسائل سیاسی درگیر می‌باشند.» همچنین می‌گوید: «تنها از راه روند سیاسی است که انسان می‌تواند امیدوار باشد زندگی خود را بر پایه خرد و کمال مطلوب‌ها قرار دهد.» (6)
ب-3- جایگاه برتر سیاست در دنیای امروز
امروزه با تقسیم قدرت در میان اجتماعات بشری و حجیم شدن اصل توجه به پدیده مردم در ساختار قدرت در دنیای مدرن امروزی مفهوم سیاست محدودتر و خاصتر ارائه و به عنوان زبانی واحد در مکالمات فی‌مابین جوامع انسانی مطرح می‌گردد.
در قرون اخیر مهم‌ترین عنصر تعیین و اجرای سیاست، قدرت و بی‌شک همه کشمکش‌های موجود در دنیای سیاسی امروز بر سر جایگاه قدرت است. قدرت سیاسی، قدرت اقتصادی و یا حتی قدرت اجتماعی. این توجه به سبب اهمیت یافتن نقش حاکمیت در مناسبات اجتماعی مردم است. پس می‌توان برای تعریف خود از سیاست در اینجا شق دومی را نیز اضافه نمود که همان کنش اجتماعی معطوف به امر قدرت است. بنابراین سیاست را در اینجا «کنش اجتماعی عقیده معطوف به امر قدرت» ارزیابی کردیم. گزاره تعیین حاکمیت و اعمال قدرت حاکمین پدیده‌ای نیست که بتوان آن را با پدیده‌های دیگر اجتماعی مقایسه نمود.
چرا حاکمیت سیاسی و قدرت‌های ملی در بلندترین جایگاه در میان دیگر واقعیت‌های اجتماعی قرار دارند؟ واقعیت این است که با ظهور دولت- ملت‌های جدید و حکومت‌های مرکزی و تشکیل دولت‌های رفاه که کلیه مناسبات و سازمان‌های اقتصادی و فرهنگی را در اختیار و یا حداقل تحت کنترل و نظارت کامل خود داشتند، حکومت‌ها (چه دموکرات و چه الیگارشی) در کلیه شؤون ملی و فراگیر به عنوان تنهاترین و یا قوی‌ترین تصمیم‌ گیرنده معرفی شده و هرم‌های قدرت شکل گرفتند. در اینجا بود که همگی تعاملات در سطحی وسیع‌تر به حاکمیت‌ها و نوع آنها ختم می‌شد. حکومت توتالیتر جامعه خاموش و خفه، و حکومت دموکرات جامعه باز و آزاد به وجود آورد و می‌آورد (البته نسبی). بی‌تفاوتی نسبت به عمل و رفتار حاکمیت از سوی هر کس و هر نهادی و به هر علت و بهانه‌ای کمک به ساختار محکوم شده بر اجتماع است.
سخن از انجام کار فرهنگی به جای کار سیاسی و اثبات رودررو بودن انگاره‌های سیاسی و فرهنگی و سلب یکی به سبب دفاع از دیگری، از این نوع است. این نوع ایده یا حقیقتاً یک نوع عقیده است و یا الزاماً نوعی استراتژی است که با توجه به شرایط جامعه برگزیده می‌شود.
در شکل نخست باید پرسیده شود که کدام عقیده و کدام اندیشه می‌تواند در جامعه‌ای با حکومت استبدادی، با حکومت آزادی‌ ستیز رشد و جولان یابد. اساساً فرهنگ در این جامعه چه معنایی غیر از ترویج ایده و فرهنگ حاکم، حاکمین و حاکمیت می‌تواند داشته باشد.
رشد آگاهی و تحکیم پایه‌های اعتقادی با کنش اجتماعی شخص رابطه‌ای دیالوگ‌وار و متقابل دارد. آدمی می‌اندیشد و بر اساس اندیشه‌اش عمل می‌کند.
افزایش آگاهی صرف همانگونه که گفته شد نه فرد را می‌بالاند و نه جامعه را. زیرا که پذیرفته‌ایم که بیشترین تأثیر را بر روان و یافته‌های وجودی و فرهنگی شخص، اجتماع و گزاره‌های اجتماعی می‌گذارند. ایمان به عدالت در صورتی که تبلیغ نشود و کنش اجتماعی نیابد، تنها یک اعتقاد است و هیچ کمکی به تعالی اجتماعی نمی‌کند.
همچنین اعتقاد به کنش اجتماعی محض بودند آگاهی، آدمی را به هرج و مرج فردی و نوعی آنارشیسم شخصیتی و اجتماعی می‌کشاند. «آن کس که نمی‌فهمد چه می‌کند. بهتر آن که هیچ نکند.»
در شکل دوم چنانچه اعتقاد داشتن به کار فرهنگی به سبب شرایط محکوم بر جامعه باشد و به عبارتی دیگر با وجود محدودیت‌های راهی غیر از عدم توجه به مسأله قدرت برای عالمان و فرهیختگان جامعه مفروض نباشد، در این حال نز نتایج آن با گزاره اول تفاوت فاحشی نخواهد داشت.
در این شکل هر گونه اقدام و عمل فرهنگی با توجه به تمامیت‌خواه بودن نوع حکومت می‌تواند به عنوان اقدامی سیاسی و علیه منافع کشور قلمداد شود و مرزها به کلی به هم آمیخته گردند. اصولاً در جوامع بسته و الیگارشی میان دگراندیشان سیاسی (اپوزیسیون) و دگراندیشان فرهنگی تفاوتی ملموس گذاشته نمی‌شود. مهم برای این نوع حکومت‌ها دگراندیش بودن آنان است.
کار فرهنگی و کار سیاسی (به معنای کنش اجتماعی عقیده و توجه به مسأله قدرت) نه تنها در تقابل با هم بلکه در کنار یکدیگر و ملازمه هم هستند. نکته دیگری که در باب توسعه سیاسی و توسعه فرهنگی می‌توان گفت، غیرقابل قبول بودن تقدم یکی نسبت به دیگری است. از این دیدگاه که عمل و کنش آدمی محصول تفکر و آگاهی اوست و برای ایجاد این تفکر و آگاهی، کار فرهنگی لازم است، کار فرهنگی بر عمل سیاسی مقدم انگاشته می‌شود؛ اما از آن سو که همین کار فرهنگی، بستری اجتماعی می‌طلبد که توسط قدرت و حاکمیت تحکیم و تنظیم می‌گردد (فی‌المثل چنانکه حاکمیت راه ترویج و تکثیر و اندیشه غیررسمی را سرکوب نماید) عمل سیاسی و انگشت گذاردن به شاخص‌های قدرت بر کار فرهنگی متقدم می‌شود. در اصل روابط سیاسی نوعی روابط فرهنگی و مناسبات فرهنگی، نوعی روابط سیاسی محسوب می‌گردند. در هر حال همان گونه که قبلاً ابراز شد این دو فاکتور در هارمونی اجتماع رابطه‌ای انداموار و دو سویه دارند.
در اینجا لازم است نقبی کوتاه بزنیم به مفهومی دیگر. بدنه سیاست را شاید بتوان به اجمال به دو شاخه بزرگ تقسیم کرد؛ یکی سیاست به معنای خاص و دیگری سیاست به معنای عام. در معنای خاص آن منظور تفکرات، تأملات و کلیه فعالیت‌ها و اقداماتی است که هدف خود را حفظ و یا کسب قدرت و رسیدن به جایگاه و مرتبه‌ای از حاکمیت گذارده است که در شکل احزاب سیاسی در جهان مدرن امروز می‌توان تجلی آن را دید. در این شاخه نتیجه فعالیت کسب ابزار قدرت است. در معنای عام از سیاست، سیاست و عمل سیاسی لزوماً به معنای کسب قدرت نیست بلکه توجه به قدرت در اینجا تأکید بیشتری می‌یابد. تعمق و تفکر نسبت به واقعیت‌های اجتماعی و کنش متناسب با آن که در وهله اول با امر قدرت درگیر می‌باشد، داشتن دیدگاه انتقادی و بیان نقطه ضعف‌ها و کاستی‌های دستگاه حاکمیت، پیشنهاد و توصیه به حاکمیت و نشان دادن ضعف‌ها و احیاناً آلترناتیوهای حکومت، مجموعه کارهایی است که در حیطه نگاه روشنفکرانه به مقوله سیاست می‌توان آنها را گنجاند. با توجه به این تقسیم‌بندی توجه به امر سیاست در معنای خاص آن امری کاملاً شخصی و فردی (و البته از دید نگارنده در هنگام تحصیل امری نامناسب) و توجه به امر سیاست در معنای عام نوعی مسؤولیت‌پذیری و تأثیرگذار بودن با توجه به جایگاه و منزلت اجتماعی، معنا می‌شود.
البته و صد البته کنش اجتماعی عقیده که معطوف به امر قدرت است. (عمل سیاسی) بدون آگاهی و اعتقاد، جامعه را با نتایج منفی بس زیانبارتری مواجه خواهد ساخت؛ اما بر این اصل نیز تأکید هست که ایجاد آگاهی و ترویج فهم سازنده عمل باید با اقدام و کنش اجتماعی نهادینه گردد. بدین معنا که عمل من، سخن و کردار و رفتار من باید ترویج دهنده نوعی اعتقاد باشد که آگاهی سیاسی نام دارد. در این شکل است که شاید بتوان سخن «پریکلیس» حکیم یونانی را پذیرفت که می‌گفت: «آدمی که به کار سیاست نپردازد شایسته صفت شهروند بی‌آزار نیست بلکه باید او را شهروندی بی‌خاصیت بدانیم.»
مخلص کلام اینکه باید جامعه‌ای ساخت آزاد که در بستر این جامعه، فکر و اندیشه بتواند آزادانه جولان و حرکت کند و مهم‌ترین فاکتور جامعه آزاد، دارا بودن حق حاکمیت و اراده انتخاب برای مردمان آن جامعه در ساختار قدرت است که این با کنش اجتماعی، محق و پایدار می‌گردد.
ج- در پایان...
در پایان تأکید بر چند نکته عنوان شده بسیار مهم به نظر می‌رسد. اول اینکه جامعه دانشگاهی باید نه تنها بر طبل بی‌تفاوتی نسبت به حقایق اجتماعی نکوبند بلکه می‌باید به کنش اجتماعی عقیده‌شان به عنوان راهی برای تعالی اجتماع تأکید ورزند و چنانچه سستی ایمانی در این راه در بین دیگر عناصر بدنه ایجاد گردید، آنان را بر ادامه راه امیدوار و راسخ نمایند و دوم اینکه دانشجویان باید با عمق بخشیدن به کنش‌ها عمل خود را هر چه بیشتر به سوی عقلانیت متمایل و سیاست را نه به عنوان خاص آن که سیاست‌بازی است بلکه به عنوان «کنش اجتماعی عقیده» در سطح جامعه خویش رواج دهند.
کنش مطرح شده نه تنها لزوماً به معنای این است که شخص دانشجو باید هر اعتقاد و اعتراض و یا حمایت خود را علناً در وسط حیاط دانشکده به گوش تمام دانشجویان برساند و یا در عمل خود هیچ احتیاط و عاقبت‌اندیشی و گزینه‌های دیگر را برنگزیند، بلکه بدین معناست که انسان فرهیخته در مکانی که سعی می‌نماید هر روز به فرهیختگی و آگاهی خود بیفزاید، دغدغه اجتماع و مناسبات اجتماعی - درد - را در ذهن و روان خود احساس و بر اساس اراده، خصوصیات خاص روانی خویش، محدودیت‌ها و قدرت و توان جامعه و خود، آن را در کنشی اجتماعی به اثبات عملی رساند.