1- هر کوششی برای توصیف کشتارهای 11 سپتامبر 2001 در واشنگتن و نیویورک میبایستی با یادآوری ابعاد این اعمال آغاز شود. این ترورها تعداد غیرقابل تصور هزاران نفر انسان بیگناه را به کام مرگ فرستادند. جهان به همدردی با قربانیان این وقایع و بازماندگان آنها برخاست و شمعها در سراسر دنیای آتلانتیک به نشانه همبستگی روشن شدند. در این دو شهر جنایتی برضد انسانیت به وقوع پیوسته بود. انسانها نه تنها در دنیای آتلانتیک بلکه در همه دنیا این امر را دریافتند و از خود واکنش نشان دادند.
در زمان صلح عملی خشونتآمیز صورت گرفته بود که تنها به خاطر تعداد تلفاتش ابعاد یک جنگ را داشته است. این عملیات تعریف معمولی ترور را که معمولاً دارای تلفاتی دو رقمی و یا حداکثر سه رقمی است تغییر داده است. دقت فراوان و تسلط شرکتکنندگان این عملیات به تکنولوژی سطح بالا و پیچیده حاکی از آن است که سازمانی با ارگانهای عملکننده منظم یعنی یک سازمان شبه نظامی در پشت آنها قرار داشته است. به دلیل وجود چنین سازمانی نیز میتوان عملیات مذکور را به عنوان عملیاتی جنگی به شمار آورد، حتی اگر این عملیات نه توسط یک کشور بلکه توسط برخی از بازیگران اجتماعی انجام گرفته باشد. اکنون این نگرانی به وجود آمده است که از 11 سپتامبر به بعد جبهه جدیدی گشوده شده که اشکال دیگری از خشونت را به نمایش خواهد گذاشت.
حمله نظامی به افغانستان، که عمدتاً توسط آمریکا و بریتانیا صورت میگیرد، کمتر به این علت است که بازیگران اجتماعی مذکور اعضای سازمان اسامه بنلادن بودهاند بلکه هدفش بیشتر گرفتن انتقام میباشد. این هدف در نگاه اول شاید طبیعی به نظر آید اما با کمی تامل دیگر چنین احساس نمیشود. روشن است که مقصرین این جنایات باید شناسایی شده و به مجازات برسند. ولی آنان فقط در کوههای هندوکش یافت نمیشوند و اصولاً مشابه طالبان نیستند. سراغ آنها را باید در جاهایی گرفت که از آنجا آمدهاند، یعنی در آمریکا و اروپا.
از این طریق میتوان به هدف بسیار مهمتری نیز دست یافت، سلب امکان دستزدن به عمل مشابه دیگری از آنها. دستیابی به این هدف نه در افغانستان بلکه در آمریکا و اروپا امکانپذیر است. در اینجا کارهایی صورت گرفتهاند اما نه با چنان پیگیری که حمله نظامی به افغانستان بتواند از آن بهرهور شود.
ثالثاً بایستی روزی به این اندیشه که چرا چنین اعمال خشنی به وقوع میپیوندند. برای این کار باید از ابتدا لفظ تروریسم را کنار نهاد. چون استفاده از این لفظ به خودی خود جواب مساله را هم همراه میآورد. خشونت تروریستی فقط نیمی به خاطر تاثیرش به کار میرود. این نوع خشونت دید سیاسی ندارد و تنها تمایل قابل مشاهده در آن تمایل بکارگیری خشونت محض است. والتر لاکور در سال 1998 نوشته است که: تحلیل انگیزههای تروریسم نو بسیار مشکل است. زیرا چگونه میتوان بنیادگرایی را فرمولبندی نمود. این گونه اظهار عجز باید تحت هر شرایطی به کنار گذاشته شود. استفاده بیرویه از لغت تروریسم برای نامیدن همه اعمال خشونتآمیز گروههای خارج از دولت، هم قضاوت در مورد آنها را مشکل میکند و هم مبارزه با آنها را. استفاده از مفهوم کلی تروریسم میتواند به آسانی به صورت یک استدلال همه کاره در خدمت رژیمهای توتالیتر در آید که توسط آن هر مقاومتی را نفی کرده و از دستیابی به هر گونه توافقی اجتناب نمایند.
2- در عوض باید استفاده از لفظ تروریسم را برای حالتی ذخیره نمود که واقعاً این لفظ در آن کاربرد دارد. برای دو حالت دیگری که مهمتر نیز هستند میتوان عبارت بکارگیری خشونت فیزیکی توسط بازیگران اجتماعی را بکار برد. این عبارت مشخص میکند که آنها به دنبال اهداف به خصوصی هستند. به این ترتیب اعمالی ترور نامیده میشوند که واقعاً بدون یک هدف سیاسی بوده فقط تمایل کور نابود کردن زندگی انسانها و ویران نمودن را دنبال مینمایند.
ویران نمودن ساختمان بلند اداری در اکلاهما که به خاطر آن عاملش مکوی در اوایل سال 2001 اعدام شد و بکارگیری گازهای سمی از سوی فرقه ژاپنی آوم در متروی توکیو که در مورد آن نیز احکام اعدام متعددی صادر شده است، در زمره این گونه اعمال قرار میگیرند. این اعمال خشن از نوع ترور خالص بودهاند.
به احتمال قوی ارسال بستههای آلوده به میکروب سیاه زخم در آمریکا نیز عملی در همین ردیف است. این عمل ترور را گسترش داده و باعث ایجاد وحشت شده است. اما هیچگونه نشانه سیاسی در آن مشاهده نمیشود، چون کسی از چنین عملی هواداری نکرده است.
اما بازیگران اجتماعی در راستای اهداف سیاسی خاص خودشان تنها زمانی به خشونت فیزیکی روی میآورند که تمام راههای مسالمتآمیز به بنبست رسیده باشند.
این گونه اعمال معمولاً در محدوده یک کشور به خصوص صورت میگیرند و انقلابیون میکوشند از آن طریق رژیمی را که برای آنان غیرقابل تحمل شده سرنگون نمایند و یا اقلیتهای تحت فشار میکوشند که با استفاده از آنها سلطهای را که بر آنان تحمیل شده است دچار تزلزل نمایند. در چنین حالتهایی است که در جنگهای آزادیبخش ملی به خشونت روی آورده میشود. مقاومت مسلحانه در برابر اشغالگران خارجی در خدمت بازسازی و یا برپایی استقلال میباشد. درگیریهای ایرلند شمالی، ایالت باسک، کورزیکا و کوزوو و همچنین مناطق تحت اشغال اسرائیل در محدوده این نوع خشونت جای میگیرند. در این موارد گروههای دست زننده به خشونت و رهبرانشان مشخص هستند. آنان یک برنامه سیاسی معین و مدون دارند که از طریق مقاومت قهرآمیز از آن دفاع کرده و با استفاده مقطعی از خشونت به دنبال تحقق آن هستند. آنها به سرعت از سوی دولتی که با آن میجنگند، انگ تروریست میخورند. این لفظ در این جا نقش یک سلاح سیاسی را بازی میکند که منطبق با حقیقت موجود نیست و عدم آمادگی دولت مربوطه را برای دستیابی به یک توافق بازگویی میکند. مبارزان جنبش مقاومت کوزوو از سوی بلگراد و اعضای اوچکا که در غرب مقدونیه میجنگد از سوی حکومت اسکوییه تروریست نامیده میشوند. حملات ناتو در هر دو حالت کمک نمود تا این تروریستها به حقوقی برابر دست یابند. مبارزه آزادیخواه نلسون ماندلا قبل از اینکه به ریاست جمهوری انتخاب شود سالها از سوی حکومت پرتو ریا به عنوان تروریست زندانی شده بود. رئیس حکومت خودمختار فلسطین عرفات نیز دهها سال از سوی اسرائیل تروریست نامیده میشد.
این گروه عظیم انسانیهایی که به اعمال قهرآمیز روی آوردهاند را نباید با انگ تروریسم سرکوب نمود بلکه باید آنان را بازیگران اجتماع نامیده که در راه هدف مشخص شده خود دست به خشونت میزنند توسل به خشونت گر چه همیشه عملی غیرقانونی است اما میتواند بر حق باشد و از این دید ادعای قانونی بودن در آینده را نیز داشته باشد. این مفاهیم میتوانند و باید مورد تجزیه تحلیل و موشکافی دقیق قرار گیرند.
با توجه به این مبحث کشتارهای دسته جمعی 11 سپتامبر در کدام طبقهبندی جای میگیرند؟
به نظر میرسد که به خاطر وحشتی که این اعمال در داخل آمریکا و کشورهای صنعتی به وجود آوردهاند و به علت ناشناس بودن مسببین اصلی این ماجرا، این اعمال در رده ترور جای بگیرند. اما این هم درست نیست که این نوع اعمال را در محدوده توضیح داده شده ترورهای کور و بیهویت جای دهیم. به خاطر رقم بالای انسانهای بیگناهی که در این واقعه جان خود را از دست دادند باید این اعمال مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرند استفاده نابهجا از لفظ تروریسم امکان هر گونه بررسی آنها را پیشاپیش از ما سلب مینماید.
عاملان این حملات با انتخاب مرکز تجارت نیویورک و ساختمان پنتاگون سمبلهای آمریکا و دنیای غرب را نابود کردند، سمبلهایی که حضورشان عظمت خاندانهای سلطنتی که عاملان حملات قربانیان آنها بودهاند، را به یاد میآورد. به این ترتیب اگر ادعا کنیم که این حملات اهداف سیاسی داشتهاند، خطا نگفتهایم. این مسأله برای اینکه بتوان بر روی آن از لحاظ سیاسی کار نمود باید کاملاً روشن شود. این کار پس از جلوگیری از تکرار وقوع اعمال مشابه و مجازات مسئولان، سومین وظیفهای است که واقعه 11 سپتامبر بر دوش ما گذاشته است، وظیفهای که در عین حال مشکلترین و مهمترین آنها نیز میباشد.
ما میدانیم که چه کسانی این حملات را انجام دادهاند. اما نمیدانیم که چه کسانی آنها را سازماندهی کردهاند. این ادعا که بنلادن پشت این حملات قرار داشته است، فقط یک حدس است. حتی اگر این حدس درست هم باشد، وی مسلماً تنها نبوده و به یک شبکه تعلق دارد که در بسیاری از کشورها گسترده شده است. پرزیدنت جرج دبلیوبوش یک هفته پس از وقوع حملات فوق از ازبکستان و مصر به عنوان کشورهایی که چنین شبکهای در آنها فعال است نام برد. حدس زده میشود که این شبکه در 60 کشور گسترده شده باشد.
مشخص نیست که اعضای این شبکه اگر مجریان حملات تروریستی نیویورک واشنگتن را جزو آنان به شمار بیاوریم، با انگیزه سیاسی عمل کردهاند یا نه. ممکن است اهداف شخصی مختلفی به هم پیوسته و این حملات را نتیجه داده باشند. در این میان بنیادگرایی مذهبی و یا سیاسی، ناامیدهای شخصی، عطش انتقامجویی و یا تمایل به جنایت هر کدام میتوانند نقشی بازی کرده باشند، چون تروریستها خود نیز کشته شدهاند، نمیتوان روشن نمود که هر کدام از آنان را چه عاملی به این کار واداشته است.
اما کاملاً مشخص است که مخاطبین این اعمال چه کسانی بودهاند. این مخاطبین کسانی هستند که این حملات را درست دانسته و حتی ابراز شادمانی نیز نمودهاند. اکثر آنها را میتوان در دنیای غرب، ولی نه فقط در آنجا یافت. این مردم منبعی هستند که اعمال خشونتآمیز از آن تغذیه میکنند. آنان علت به وقوع پیوستن این اعمال نیستند همانطور که گفته شد این علت مبهم باقی خواهد ماند. اما کسی نیز که بر اساس این انگیزه شخصی و غیرقابل تشخیص عمل میکند، نیاز به آن دارد که اعمالش در میان یک گروه سیاسی مشخص با اقبال روبهرو شود. این گروه سیاسی تبدیل به عاملی میشود که دستزننده به عمل خشونتآمیز بر روی پذیرش او حساب میکند. موفقیت سیاسی عمل خشونتآمیز به گستردگی این پذیرش و اقبال بستگی دارد. اگر اقبال عمومی کم باشد و یا اصولاً دیده نشود آن وقت است که عمل خشونتآمیز بهبوده بوده و دیگر تکرار نخواهد شد.
چنین حالتی را گروه ار.آ.اف (فراکسیون ارتش سرخ) در آلمان پیدا کرده بود. اعمال جنایتکارانه آنان در میان مردم آلمان بازتابی نمییافت و تصور نمیرفت که ادامه آن اعمال تغییر در این امر به وجود آورد. به همین دلیل ار.آ.اف از هم پاشیده شد. البته تعقیب موفقیتآمیز فعالین اصلی این سازمان در این فروپاشی بسیار موثر بود.
مائوتسهتونگ وابستگی دستزنندگان به خشونت سیاسی به پذیرش از سوی مخاطبینشان را به وابستگی یک ماهی به آب تشبیه نموده است. آب ماهیان را به وجود نیاورده و با آنها مستقیماً ربطی ندارد. ولی آنها را در خود جای میدهد. اگر آب نباشد ماهی وجود نخواهد داشت.
از واکنش مردم پیرامون میتوان دریافت که آیا یک عمل قهرآمیز در رده تروریسم کور جای میگیرد و یا یک عمل خشونتآمیز سیاسی است. هرگاه مردم در برابر آن در سطح گستردهای واکنش نشان دهند عمل مورد نظر سرچشمه سیاسی داشته است. کسی که به یک عمل سیاسی خشم دست میزند نه تنها از این طریق قابل تشخیص است بلکه خود از این امر نیز تأثیر میپذیرد. موفقیت او بستگی به میزان پذیرش عملش در میان بخشی از جامعه دارد که وی آن را مورد خطاب قرار داده است. چنین پذیرشی لازم نیست که از ابتدا وجود داشته باشد. وی میتواند کوشش کند که با عملش این پذیرش را به وجود آورد و یا آن را افزایش دهد. اگر موفق به این عمل نشود و این اقبال را به هیچ وجه مشاهده نکند تمایلش به انجام آن عمل از بین خواهد رفت.
3- حملات تروریستی بیرحمانه 11 سپتامبر این سؤال را مطرح میسازد که تا چه حد رفتار کشورهای صنعتی که تحت مفهوم کلی جهانیسازی بیان میگردد، در به وجود آمدن آن چه که عاملان این حملات در سر داشتهاند، دخیل بوده است.
در بررسی عواقب گوناگون فرآیند جهانیسازی هیچگاه این مساله نادیده گرفته نشده که این فرآیند برای مردم درگیر با آن عواقب منفی نیز به بار آورده است. نابودی مرکز تجارت جهانی این هشدار را میدهد که زیانهای جهانیسازی بسیار وسیعتر از آن است که تا به حال تصور میشده است.
آن چه ما قادر به تشخیص نبودهایم اینست که انتقاد به سیاست کشورهای صنعتی تنها از جانب دول کشورهای غیر صنعتی اظهار نمیگردد بلکه فعالان اجتماعی نیز این انتقادها را به سلاحی برای برانگیختن مقاومت روبه شد جوامع خود تبدیل میسازند.
تظاهرات سیاتل و جنوا و درگیریهای همزمان با کنفرانس ضد نژادپرستی دوربان یک هشدار بودند ولی ما به آنها توجهی ننمودیم.
به این ترتیب ما نفهمیدیم که جهانیسازی، یعنی بسط منافع اقتصادی و قدرت سیاسی ما در میان مردمی که با آن روبهرو میشوند، بیشتر امتناع و انتقاد را باعث میشود تا پذیرش. فقط سیاستهای کشورهای صنعتی نیست که جهانگستر میشوند. واکنش گروههای اجتماعی که با جهانیسازی مخالف بوده و آن را رد میکنند، نیز جهانی میشود. در بخشهایی از جهان که از سیاست جهانیسازی متضرر شدهاند بازیگران اجتماعی از زیر کنترل سیستم سیاسی خود خارج شده و پتانسیل خود را در روزهایی بروز میدهند که همانند 11 سپتامبر هیچکس امکانش را هم نمیدهد.
بعداً مشخص خواهد شد که این پتانسیل به چه اندازه و چگونه از طریق کشتارهای دسته جمعی نیویورک و واشنگتن تضعیف و یا تقویت شده است. هنگامیکه این بحران حدت یابد، و این بستگی به رفتار کشورهای صنعتی دارد، آن زمان است که عواقب سیاسی آن غیر قابل چشمپوشی خواهد شد. بنابراین بذل توجه ویژه به بازیگرانی چون اسامهبنلادن و شبکه القائده کار درستی است. اما اینکه آیا حمله به افغانستان کمکی در این مورد خواهد کرد امری است که...
4- شبکههای این مخالفین خشن تشابهی با جوامعی که آنان از آن برخاستهاند، ندارد. به همین علت این جوامع مسئول اعمال این شبکهها نیستند. آنها به هیچ وجه به این افراد ماموریت ندادهاند که از طریق قهرآمیز به مبارزه با سیاست جهانیسازی کشورهای صنعتی بپردازند. براساس همین مبنا سیاست جهانیسازی نیز نباید به عنوان عامل پدید آمدن اعمال قهرآمیز نگریسته شود. اما طراحان این سیاست به خاطر منافع خودشان هم که شده باید در مورد پذیرش سیاستهایشان از سوی مردم درگیر با آن بسیار حساستر باشند. اگر این سیاستها مورد اقبال اکثریت مردم قرار نگیرند، باید در آنها تجدیدنظر شود. در غیر این صورت یک موضع سیاسی رشد خواهد کرد که خشونتورزان آینده از آن تغذیه خواهند نمود.
پس به خاطر سیاستهای امنیتی نیز لازم است که همه سیاستهای کشورهای صنعتی بگونهای تنظیم گردند که با پیشرفتهای اقتصادی کشورهای درگیر با آنها تعارضی نداشته باشد.
5- اگر به نظر آنانی که از فرآیند جهانیسازی متضرر میشوند توجه شود دیده میشود که در دو زمینه باید تصحیحاتی صورت گیرد. یکی مناقشه حل نشده خاورمیانه و نزدیک و دیگری توزیع ناعادلانه امکانات توسعه کشورهای صنعتی و کشورهای در حال رشد. هم اینک اکثر نشریات عربی همچنین وزیر دفاع عربستان، شاهزاده سلطان بر این عقیدهاند که حل مساله اورشلیم و فلسطین مهمترین زمینه بروز چنین اعمال خشونتآمیزی را از بین خواهد برد. زیرا این مناقشه که سرچشمه تنشهای بسیار خاورمیانه در 50 سال گذشته بوده است، مورد توجه نه فقط اعراب بلکه همه مسلمانان جهان میباشد. وزرای امور خارجه آمریکا و آلمان به درستی میکوشند که چرخ فرآیند صلح خاورمیانه را دوباره به گردش در آورند. اما متاسفانه این کار را با دیپلماسی رفتوآمدی معمول دنبال میکنند. دادن جنبه بینالمللی به مسأله نظیر کاری که پرزیدنت بوش در سال 1991 با کنفرانس مادرید انجام داد، میتواند برای طرفین مناقشه که هر روز بیشتر در مرداب خشونت و امتناع از دستیابی به یک توافق فرو میروند، امکانات بهتری را پدید آورد.
کشورهای صنعتی با فشارهای اقتصادی و تحریمهایی که از ده سال پیش بر مردم عراق تحمیل کردهاند منبع دیگری برای خشونت ایجاد نمودهاند. بمبارانهای سه سال گذشته عراق توسط آمریکا و انگلیس این منبع را تقویت نموده است. سیاست کشورهای صنعتی در عراق تا به حال به صورتی ناخواسته به قیمت جان بیش از 500 هزار کودک تمام شده است. از مدتها قبل این تردید وجود داشته است که آیا چنین تحریمهایی از لحاظ سیاسی نتیجهای در برخواهد داشت یا نه. اکنون نمیتوان این حقیقت را نادیده گرفت که این سیاست در جوامع عربی به این احساس دامن زده است که آنان نه تنها از سوی کشورهای صنعتی تحت فشار قرار دارند بلکه به صورت منظمی نیز با آنها مبارزه میشود.
به همین دلیل عراق باید هر چه زودتر جای خود را در میان کشورهای آسیا میانه باز یافته و تحریمها بایستی با گرفتن تضمین برای کنترل دائمی و انصراف از تولید سلاحهای کشتار جمعی معاوضه شوند.
نماینده آمریکا در سازمان ملل «نگروپونت» در مقابل شورای امنیت تایید نمود که بمبارانهای عراق تنها به منظور جلوگیری از تسلیح مجدد این کشور نبوده است بلکه این بمبارانها بخشی از نمایش قدرت جهانی آمریکا میباشند. آمریکا در نظر دارد پس از پیروزی در افغانستان بقیه کشورهای منطقه را نیز مورد حمله قرار دهد. این اعمال پیگیری تمایل شناخته شده آمریکا برای به جنگ آوردن رهبری بلامنازع جهان است که در آن دول دیگری میتوانند حداکثر نقش یک مشاور را داشته باشند.
البته ملتها و کشورهای دیگر میدانند که آنان برای رهبری دنیا به اندازه آمریکا اهمیت ندارند. ولی آنان ارزش کمتری هم ندارند. گنشر وزیر امور خارجه سابق آلمان احترام به ارزش برای همه کشورها حتی کوچکترین و فقیرترین آنها را سنگبنای یک سیاست رهبری موفق میداند، اگر این احترام رعایت نشود، ادعای رهبری جهان به سرعت هژمونیطلبی دیرینه و کوشش برای دنبال کردن منافع خود در همه نقاط دنیا و جلوگیری از سربرآوردن رقبای تازه تغییر میگردد.
برای سیاستمداران غربی آشکار است که کلید چنین منافعی تنها در سیاست آسیایی - آمریکا قرار ندارد. اما این امری برای همه رؤسای جمهوری آمریکا از سال 1990 به بعد روشن نبوده است. جرج بوش و بیش از همه کلینتون مانند سلف خود جیمیکارتر، کوشش داشتند که بحرانهای سیاسی دنیا را خاموش نمایند. کلینتون حتی سعی کرد که عبارت نابود کننده کشورهای یاغی را از میان برداشته و به جای آن عبارت کشورهای مسالهدار بگذارد. ولی در مجموع سیاست جهانیسازی این ابرقدرت در دهه گذشته تنها در جهت منافع خود او تنظیم شده است.
کشورهای صنعتی اروپایی غربی نیز در کمتر موردی به گونهای دیگر عمل کردند. آنان در مقابل جهانی ساختن عملیات ناتو در طرح جدید اتحادیه مصوبه آوریل 1991 اعتراضی از خود نشان ندادند و کوشش نکردند تا مانع شوند که جهانیان جنگ هوایی در صربستان را آزمایش این طرح بدانند. برپایی یک نیروی «واکنش در مقابل بحران» اروپایی به این تصور دامن زد. مگر ناتو در مقدونیه بدون هر گونه ماموریتی از جانب سازمان ملل دخالت ننمود؟ سیاست آفریقایی اتحادیه اروپا نه قادر شد از پدیدآمدن مناقشات در آفریقا جلوگیری کند و نتوانست هیچ بحرانی را در آنجا حل کند. وضع کشورهای آفریقایی جنوب صحرا پس از 48 سال تماس با اروپا بدتر از هر زمان دیگر است.
انتقاد از جهانیسازی که فقط به سود کشورهای صنعتی باشد تأثیر عمیق خود را در تظاهرات سیاتل و جنوا آشکار نمود. کنفرانس جهانی تجارت در نظر دارد کشورهای در حال رشد بیشتری را بپذیرد. بدین معنی که ترتیب یک گروه رشد را بدهد. این کار بیشتر از لازم است، سیاست توسعه از منظر رشد مداوم جمعیت به موفقیتهای فراوانی دست یافته است. اما نه به اندازه کافی. هنوز هم 1/3 میلیارد انسان در فقر مطلق به سر میبرند.
اینگبورگ شویبله رئیس کمیته کمکهای جهانی گرسنگی در اوایل اکتبر در برلین اظهار نمود که گرسنگی و فقر تقریباً یک چهارم جمعیت دنیا زمینه مساعدی برای تروریسم به وجود میآورد. از این روست که رئیسجمهوری فیلیپین «آروبو» تقاضا نموده است که مبارزه بر علیه تروریسم باید به مبارزه بر علیه فقر تبدیل گردد.
با این همه در سپتامبر 2000 مجمع عمومی سازمان ملل تنها تصویب نمود که تا سال 2015 تعداد فقرا و گرسنگان به نصف تقلیل داده شود. جمهوری فدرال آلمان هم با طرح «برنامه عملیاتی 2015» مهلت کوتاهتری را در این مورد تعیین نکرد.
هر کس که بخواهد سرچشمههای تروریسم بینالمللی را خشک نماید باید تجارت جهانی و سیاست توسعه را دچار یک دگرگونی ریشهای نمایند. افزایش عدالت توزیع تنها یک خواست اخلاقی و انسانی نیست. این خواست از 11 سپتامبر به یکی از ملزومات سیاست امنیتی مبدل شده است.
در دنیای امروزه که در آن کشورها در نزدیکی یکدیگر قرار گرفته و گاهی در هم متداخل شدهاند و گروههای اجتماعی به بازیگران مستقل در فضای مابین دولتها تبدیل شدهاند، دیگر نمیتوان سیاست جهانی را سوای قابلیت دفاع را از خود دانست.
اگر چه ما هنوز به آن سیاست داخلی جهانی که دو رئیسجمهوری اسبق آلمان، وایتسکر و هرتسوگ دربارهاش سخن گفتهاند دست نیافتهایم ولی ساز و کارهای سیاست جهانی مشابه سیاست داخلی شده است. دنیا دنیای تأثیرات متقابل شده است به گونهای که تعقیب منافع سیاسی و اقتصادی در سطح جهان واکنش مردم پیرامون را برمیانگیزد.
این واکنش به صورت گوناگون و در نهایت به شکل خشونتآمیز بروز میکنند. تحمل منفعلانه انتقاد آرام و یا پر سر و صدا از سیاستهای کشورهای صنعتی تشکیل گروههای مخالف و پدید آمدن مترسکی به نام دشمن از اشکال اولیه واکنشها هستند.
آمریکا تا 20 سال قبل هنوز از سوی جوامع خاورمیانه و نزدیک به دیده یک دوست نگریسته میشد. اما حالا وزیر امور خارجه آمریکا مجبور میشود همه آمریکاییان را از سفر به این کشورها بر حذر بدارد. نظیر چنین شرایط را اروپای غربی در آفریقا دارد.
ما دیگر مجاز نیستیم که جهانیسازی را یک خیابان یکطرفه بدانیم. در این خیابان اکنون جریان مخالف پرجنبوجوشی وجود دارد که حتی با امنیت ما تماس پیدا میکند.
تلقی ما از این جریان مخالف نه تنها باید تصحیح شود بلکه بایستی از نو تعریف گردد.
دفاع مناسب مطمئناً از لزومات این نگرش جدید است. اما قبل از آن باید سیاست خارجی را مورد تجدید نظر قرار داد، سیاستی که باید به دیده سیاست امنیتی در جهان یک دست شده نگریسته شده و به گونهای باشد که از سوی مردمی که با آن سروکار دارند مورد قبول قرار گیرد. هر دوی اینها باید تنها با این معیار اندازه گرفته و ارزشگذاری شوند.
کسی که در جامعه جهانی گلوبالیزه شده به دنبال تعقیب سیاستهای خارجی قدیمی باشد و امنیتش را به نیروهای مسلح و قدرت اقتصادیش وابسته بنماید، زندگی خطرناکی را در پیش گرفته است. چنین شکلی از جهانیسازی روزی ضریه متقابلش را خواهد زد.