سرشت و ساختار دوقطبی قدرت در دوران جنگ سرد، ناگزیر منشأ درگیری میان دو ابرقدرت بود. ساختار جدید تک - چند قطبی، الگوهای بسیار متفاوتی از منازعات پدید میآورد. ایالات متحده بعنوان تنها ابرقدرت، دارای منافع جهانی است و در جهت گسترش آن در همه مناطق جهان سخت تلاش میکند. البته این امر سبب درگیری با آن دسته از قدرتهای بزرگ منطقهای میشود که ایالات متحده را یک ناخوانده میدانند و معتقدند خود باید نقش عمده را در تحولات مناطقشان بازی کنند.
بدینسان، زمینه طبیعی برای رقابت میان ایالات متحده و قدرتهای اصلی منطقهای وجود دارد؛ هرچند قدرتهای متوسط در هر یک از مناطق علاقه ندارند زیر سلطه قدرتهای بزرگ منطقهای قرار گیرند و از این روی، برای محدود کردن توانایی آن قدرتها در شکل دادن به تحولات منطقه تلاش میکنند. این روابط رقابتگونه، زمینهساز همکاری ایالات متحده و قدرتهای متوسط منطقهای است: وضعی که امروزه شاهد آنیم.
در دهه گذشته، ایالات متحده برای مهار کردن چین، اتحاد خود با ژاپن را استوارتر و از افزایش قدرت نظامی این کشور پشتیبانی کرد؛ همچنین روابط ویژه خود با بریتانیا را حفظ کرد تا اهرم فشاری در برابر ظهور اروپای یکپارچهای که در آن آلمان و فرانسه مسلط باشند، فراهم سازد. امروزه لهستان با انگلیس، نزدیکترین همپیمان ما در اروپا رقابت میکند زیرا لهستانیها و ما نمیخواهیم لهستان دوباره زیر سلطه دشمنان تاریخی خود یعنی آلمان و روسیه قرار گیرد.
ایالات متحده همچنین به منظور مقابله با هرگونه گسترش قدرت روسیه، روابط نزدیکی با اوکراین، گرجستان و ازبکستان برقرار کرده است. برای ایجاد وزنه تعادل در برابر قدرت ایران در خلیجفارس نیز همکاریهای تنگاتنگ خود با عربستان را حفظ کرده است. در آمریکای لاتین، از دیرباز روابط ایالات متحده با برزیل دوستانه و با آرژانتین خصمانه بوده است. لیکن در دهه 1990 برزیل به رقیب ایالات متحده از جهت نفوذ در آمریکای لاتین تبدیل شد.
از این روی، ایالات متحده روابط خود را با آرژانتین نزدیکتر کرد. در همه موارد بالا و همچنین دیگر موارد بالقوه، انگیزه همکاری ایالات متحده و قدرتهای متوسط منطقهای، منافع مشترک آنها در مهار کردن نفوذ قدرتهای اصلی منطقهای است. قدرتهای بزرگ منطقهای نیز در همکاری با هم برای تحدید نفوذ ایالات متحده منافع مشترک دارند. بسیاری از آنها - فرانسه، روسیه، چین، ایران و هند - در مواقعی کوشیدهاند برای گسترش دادن نفوذشان در برابر آمریکا مشترکاً اقدام کنند.
اما در عین حال، هر یک از قدرتهای عمده منطقهای از بسیاری جهات به آمریکا نیازمندند، از جمله عضویت در سازمانهای بینالمللی، تکنولوژی، تسلیحات، کمکهای اقتصادی، پشتیبانی سیاسی، دعوت رهبرانشان به کاخ سفید. این نیازها فعلاً توانایی قدرتهای عمده منطقهای را برای راهاندازی یک ائتلاف پایدار ضدآمریکایی محدود کرده است هرچند که شکلگیری این نوع ائتلافها در آینده، دور از انتظار نیست.
البته در عین حال قدرتهای بزرگ منطقهای دقیقاً همان کشورهایی هستند که ایالات متحده برای تشکیل ائتلاف ضدتروریسم خود به آنها نیاز دارد و پس از یازده سپتامبر در جلب همکاری اتحادیه اروپا، روسیه، چین، هند، اسرائیل و حتی ایران در این خصوص بسیار موفق بود. از یک سو، روابط آمریکا با روسیه و هند به علت نگرانیهای مشترکشان از تروریسم و چین، با شتاب بیشتری بهبود یافته است و از سوی دیگر، روابط آمریکا با اتحادیه اروپا، ایران، چین، و اسرائیل به وضع پیش از یازدهم سپتامبر باز میگردد.
این وضع بیدلیل نیست چرا که در مبارزه با تروریسم نه یک جنگ بلکه جنگهای بسیاری مطرح است. ایالات متحده درگیر مبارزهای جهانی با القاعده و وابستگان آن است؛ روسیه در درون خود با چچنها میجنگد؛ چین با ایغورها درگیر است؛ هند با کشمیریها و اسرائیل با فلسطینیها در حال ستیز است.
در این جنگها، شورشیان سه خصیصه مشترک دارند: گروههای مسلمانی هستند که برای کسب حاکمیت یا استقلال از دولتهای غیرمسلمان مبارزه میکنند؛ به لحاظ نیروی نظامی متعارف ضعیفتر از کشورهایی هستند که در برابرشان طغیان کردهاند؛ در نتیجه، به اقدامات تروریستی که همیشه سلاح ضعفا بوده است متوسل میشوند.
با این همه، این جنگها با هم متفاوتند و منافع ایالات متحده در جنگهای خانگی لزوماً با منافع دولتهایی که خود در آنها درگیرند، منطبق نیست. هرگاه زمان اقتضا کند، احتمالاً رقابتهای ایالات متحده و قدرتهای منطقهای بار دیگر گسترش خواهد یافت.
محوریت فرهنگ
در تشریح دومین ویژگی سیاستهای جهانی معاصر باید گفت، همچنان که در کتاب «برخورد تمدنها» استدلال کردهام، درست است که مناسبات بینالمللی همواره بر پاشنه قدرت چرخیده است، ولی همیشه موضوعات دیگری نیز در آن مطرح بوده است. این موضوع در دوران جنگ سرد، ایدئولوژی سیاسی - اقتصادی بود و اکنون فرهنگ است که در شکل دادن به هویتها، تعلقات و دشمنیهای مردم و دولتها، جای ایدئولوژی را گرفته است.
مردم نقاط مختلف جهان هویت خود را در نژاد و تبار، مذهب، زبان، تاریخ، ارزشها، سنتها، و نهادها تعریف میکنند و در وابستگی به گروههای فرهنگی چون قبایل، گروههای قومی، جوامع دینی، ملیتها، و در سطح گستردهتر، تمدنها، شناخته میشوند. در چنین جهان تازهای، سیاستهای محلی، درواقع سیاستهای قومی است و سیاستهای جهانی، سیاستهای تمدنی، تمدنهای بزرگ جهانی مهمترین گروهبندیهای کشورها را شکل میدهند. برای نخستین بار در تاریخ بشر، سیاستهای جهانی کاملاً چند تمدنی است.
غرب، تمدن مسلط بوده و برای دهها سال آینده نیز همچنان مسلط خواهد ماند. با وجود این، به علت رشد جمعیت مسلمان و پویایی اقتصادی چین و دیگر جوامع آسیایی که قدرت و نقش خود را در مسائل جهانی افزایش میدهند، توازن قدرت در حال تغییر است. جوامع غیرغربی، در همان حال که مدرن میشوند به گونه فزاینده با غربی شدن مقابله میکنند و در برابر، بر ارزشهای بومی خود تأکید میورزند.
کشورهایی که به لحاظ فرهنگی مشابهاند به هم نزدیک میشوند زیرا آسانتر یکدیگر را میشناسند و به هم اعتماد میکنند. میزان موفقیت این تلاشها در انسجام بخشیدن به اقتصاد منطقهای به نسبت سطح مشارکت فرهنگی کشورهای درگیر، متفاوت بوده است. کشورهای پیشرو یا محوری در عرصه تمدنها با آن دسته از کشورهایی که فرهنگ مشترک دارند، نزدیک میشوند.
دشمنیهای کهن میان کشورهایی که در دوران جنگ سرد در کنار هم بودهاند ولی فرهنگهای متفاوت داشتهاند دوباره جان میگیرد. مذهب بعنوان بخشی از رستاخیز فرهنگی در شکل دادن به هویتها و صفآرایی دولتها به گونه روز افزون اهمیت مییابد. یونان نمونه چنین روندی است. این کشور عضو دیرین ناتو و اتحادیه اروپا، با طرفداری از صربها و میلوسویچ در جنگهای یوگسلاوی، هویت ارتدکسی خود را دوباره تقویت کرد و از همپیمانانش در ناتو سخت فاصله گرفت و در بسیاری از جهات نیز به صورت نزدیکترین شریک استراتژیک روسیه درآمد.
چنین چرخشی را رئیسجمهور یونان آشکارا در سخنان خود در اکتبر 1997 بر فراز تپه آتوس اعلام کرد: امروز ما با هیچ تهدیدی از جنوب روبهرو نیستیم. این کشورها با ما هم مذهبند. امروز ما با تهدید شرورانهای از غرب، از جانب کاتولیکهای رم و پروتستانها - روبهرو هستیم. درواقع فرهنگ و مذهب شکلدهنده ائتلافها و دشمنی میان کشورهای سراسر جهان است. اهمیت فزاینده هویت دینی و فرهنگی در هیچ جا به اندازه جهان اسلام نیست.
رستاخیز خودآگاهی اسلامی، جنبشهای اسلامی و هویت اسلامی در میان مسلمانان تقریباً در سراسر جهان از مهمترین تحولات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی چند دهه گذشته بوده است. بیداری اسلامی تا اندازه زیادی واکنش به مدرن شدن و جهانی شدن است. سازمانهای اسلامگرا برای برآوردن نیازهای مسلمانان از راه ارائه خدمات اجتماعی، راهنماییهای اخلاقی، دادن کمکهای مادی و خدمات پزشکی، تعلیم و تربیت، کاریابی - انواع خدماتی که بیشتر دولتهای اسلامی از ارائه آنها قاصرند. وارد صحنه شدند.
مسلمانان هرچه بیشتر به هویت اسلامی خود باز میگردند. گذشته از آن، اسلامگرایان در بسیاری از جوامع اسلامی، مخالفان اصلی دولتهایی هستند که سخت سرکوبگرند. رستاخیز اسلامی بعنوان یکی از مظاهر محوریت جدید فرهنگ و مذهب در سیاستهای جهانی، سبب شده است که شمار اندکی از اسلامگرایان با در پیش گرفتن رفتار خشونتآمیز با غرب بویژه آمریکا، بر هویت اسلامی خود تأکید ورزند و این، الهامبخش همه گروههای اسلامی باشد که در برابر حاکیمت دولتهای غیرمسلمان ایستادهاند.
فرهنگ و تمدن در چگونگی واکنش دولتها و مردم به رویدادهای یازدهم سپتامبر از عوامل محوری بود. اختلافها و تیرگی روابط ایالات متحده و اروپا در دهه 1990 معلول ساختار جدید قدرت جهانی بود. اغلب گفته میشد که آمریکا و اروپا در آستانه جدایی از هماند. لیک در پی رخدادهای یازدهم سپتامبر دولتها و مردم اروپا دست کم برای مدت کوتاهی خود را با آمریکا یکی دانستند و دلسوزانه، سخت پشتیبان آمریکا شدند و در جنگ با تروریسم به یاری آمریکا شتافتند.
بویژه بریتاینا، کانادا، و استرالیا. جوامعی که فرهنگ مشترک آنگلوساکسن با آمریکا دارند - از ایالات متحده بسیار حمایت کردند. آنها با اعزام سریع نیرو به جنگ افغانستان ما را همراهی کردند. در برابر، واکنش و ابراز همدردی از سوی کشورهای پیشرو در تمدنهای غیرغربی و غیرمسلمان - روسیه، چین، هند، و ژاپن - معتدل بود.
تقریباً همه دولتهای اسلامی تروریسم را محکوم کردند و آنگاه بیگمان به علت نگرانیشان از تهدید گروههای افراطی مسلمان نسبت به حاکمیت خود، به گونه روزافزون به منتقدان برخورد نظامی آمریکا تبدیل شدند، البته به استثنای مواردی قابل توجه چون ترکیه، پاکستان و ازبکستان.
مردم در کشورهای اسلامی از حملات تروریستی ابراز خوشحالی کردند و گروههای کثیری از مردم در بیشتر کشورهای اسلامی نیز با القاعده ابراز همدردی نمودند و به مخالفت با عملیات نظامی آمریکا در افغانستان برخاستند. چیزی را که ما جنگ با تروریسم میدانیم، آنها جنگ با اسلام میبینند. این نوع نگرش کاملاً قابل درک است. این موضوع مرا به طرح سومین تحول عمده در سیاستهای جهانی یعنی ماهیت جنگهای امروزی هدایت میکند.
دوران جنگهای مسلمانان
نیمه نخست سده بیستم، عصر جنگهای جهانی و نیمه دوم آن، دوران جنگ سرد بود. سده بیست و یکم هم با عنوان عصر منازعات داخلی و قومی آغاز شده است. در دهه 1990 یکصد و ده جنگ روی داد. همه این جنگها، جز هفت مورد، در درون کشورها پیش آمد. هفده درصد از این جنگها نیز میان گروههای قومی و مذهبی بود. در بسیاری از این جنگها مسلمانان درگیر بودند. آنها با هم یا با غیرمسلمانان بسیار بیشتر از مردم وابسته به دیگر تمدنها میجنگیدند.
در دهه 1990 خشونتهای چشمگیر میان مسلمانان و غیرمسلمانان در بوسنی، کوزوو، مقدونیه، چچن، جمهوری آذربایجان، تاجیکستان، کشمیر، هند، فیلیپین، خاورمیانه، سودان، و نیجریه رخ داد. در اواسط دهه 1990 تقریباً نیمی از کشمکشهای قومی در سراسر جهان را درگیری مسلمانان با یکدیگر یا با غیرمسلمانان تشکیل میداد.
به گزارش هفتهنامه اکونومیست، مسلمانان در 11 و احتمالاً 12 تا 16 مورد از اقدامات عمده تروریستی بینالمللی در فاصله سالهای 1983 و 2000 درگیر بودهاند. پنج کشور از هفت کشوری که نامشان در فهرست وزارت امور خارجه آمریکا از حامیان تروریسم آمده است، مسلمان هستند.
همچنین بیشتر سازمانهای مندرج در این فهرست در فعالیتهای تروریستی دست داشتهاند. به گزارش مرکز بینالمللی مطالعات استراتژیک در 23 مورد از 32 درگیری عمده مسلحانهای که در سال 2000 رخ داده است. یعنی در دو سوم آنها - مسلمانان درگیر بودهاند، حال آنکه مسلمانان یک پنجم جمعیت جهان را تشکیل میدهند.
علل رفتار خشونتآمیز مسلمانان در ذات اسلام نهفت نیست، بلکه مولود خودآگاهی مسلمانان و هویت اسلامی است. گذشته از آن، در سراسر جهان اسلام و بویژه در میان اعراب نیز احساس شدید اندوه، ناامیدی، و رشک و دشمنی نسبت به غرب بویژه ایالات متحده وجود دارد که سرچشمه آنها تا اندازهای امپریالیسم غربی و استیلای غرب بر جهان اسلام در بخش بزرگی از سده بیستم و همچنین معلول سیاستهای غربی از جمله استمرار روابط تنگاتنگ میان ایالات متحده و اسرائیل است.
مسلمانان در بسیاری از موارد برای رهاسازی خود از یوغ حاکمیت غیرمسلمانان مبارزه میکنند. چنین بوده است در ده مورد از پانزده ستیزی که در دهه 1990 میان مسلمانان و غیرمسلمانان رخ داده است.
وحدت درونی جهان اسلام ضعیفتر از دیگر تمدنهاست. شکافهای قبیلهای، مذهبی، قومی، سیاسی و فرهنگی علت بروز خشونت در میان مسلمانان است. این عوامل همچنین مایه درگیری مسلمانان و غیرمسلمانان است؛ چه، برخی گروهها و دولتهای اسلامی، در ترویج اسلام از نوع خاص موردنظر خود با هم رقابت میورزند و از گروههای مبارز مسلمان از بوسنی گرفته تا فیلیپین پشتیبانی میکنند.
چنانچه یکی دو کشور بر جهان اسلام مسلط میبود، همچون دیگر تمدنها، خشونت کمتری میان مسلمانان و احتمالاً بین مسلمانان و غیرمسلمانان رخ میداد؛ وضعی که جهان اسلام از دوران امپراتوری عثمانی به این سو نداشته است.
سرانجام و شاید مهمترین مسئله این است که افزایش رشد جمعیت در بیشتر جوامع اسلامی انبوهی از جوانان 16 تا 30 ساله به وجود آورده و سبب تقویت بیداری اسلامی گردیده است. شمار بسیاری از مردانی که در این سنین قرار دارند، تحصیلات متوسطه یا بالاتر دارند و غالباً نیز بیکارند و در نتیجه به غرب مهاجرت میکنند و به سازمانها و احزاب سیاسی بنیادگرا میپیوندند و اندکی از آنان نیز به عضویت گروههای شبه نظامی و شبکههای تروریستی در میآیند.
مردان مسلمان محرکان اصلی بروز خشونت در همه جوامعاند. آنان به تعداد بسیار زیاد در جوامع اسلامی ساکنند. به هر روی، روابط جهان اسلام و دیگران در کوتاهمدت، احتمالاً در بهترین وضع روابطی ضعیف و تلخ و در بدترین وضع با ستیز و خشونت همراه خواهد بود.
تعامل قدرت، فرهنگ و جنگهای مسلمانان
کوتاه سخن آنکه، روابط، بویژه بین کشورها در سطوح مختلف ولی به هم پیوسته ساختار قدرت جهانی، میان کشورهای وابسته به تمدنهای گوناگون و در اوضاع حاکم بر گروههای مسلمان و کشورها، احتمالاً روابطی دشوار و دشمنانه خواهد بود. احتمالاً این کشمکشها، آنگاه که قدرت و اختلافهای تمدنی در هم آمیزد، بیشتر و خطرناکتر خواهد بود. بویژه روابط میان هند و پاکستان، و میان اسرائیل و مصر که بیشتر نقش نمایندگی جهان عرب را دارد، دشمنانه و احتمالاً روابط چین و ژاپن، اندونزی و استرالیا نیز دشوار خواهد بود.
اختلاف در قدرت و فرهنگ بدین معناست که روابط ایالات متحده با بیشتر قدرتهای عمده منطقهای و با شدت کمتری با جامعه اروپا و احتمالاً با برزیل و اسرائیل دشوارتر از دیگران خواهد بود. در روابط ایالات متحده و جامعه اروپا بویژه تباین شدیدی میان منطق فرهنگ که مشوق همسانی هویتی و همکاری است (همان گونه که بیدرنگ پس از یازدهم سپتامبر پیش آمد) و منطق قدرت که زاینده دشمنی است (وضعی که در سال 2002 دوباره ظاهر شد)، وجود دارد.
خطرناکترین این رقابتها، بالقوه میان ایالات متحده و چین است. در حال حاضر مسائل خاص بسیاری این دو کشور را از هم جدا میکند؛ تجارت، حقوق بشر، فروش اسلحه، گسترش جنگ افزارهای کشتار جمعی، تبت و تایوان. البته، مشکل بنیادین به قدرت مربوط است که با اختلافات عمیق تمدنی تقویت میشود. کدام کشور در تحولات آسیای شرقی در دهههای آتی ایفای نقش خواهد کرد؟
چینیها روشن کردهاند که عصر فرمانبرداری و تحقیر شدن بوسیله دیگر قدرتهای بزرگ را پایانیافته میبینند و انتظار دارند موقع هژمونیک خود را که تا اواسط سده بیستم در شرق آسیا داشتهاند، دوباره به دست آورند. از سوی دیگر، ایالات متحده نیز همیشه با استیلای یک قدرت بر اروپای غربی و آسیای شرقی مخالف بوده و در سده گذشته نیز برای رویارویی با چنین وضعی به دو جنگ جهانی و یک جنگ سرد تن داده و پیروز شده است. روابط چین و آمریکا چه خصمانه باشد، چه دوستانه، عامل محوری صلح جهانی در آینده خواهد بود.
پیامدهای وضع جهان معاصر برای آمریکا
ایالات متحده در محیط جدید بینالمللی، کشوری است نیرومند، آسیبپذیر و منزوی. اولاًً، بر بنیاد آنچه تأکید کردم بیگمان ما قدرتمندتر از همه دورانهای گذشته هستیم. ما به لحاظ بُرد قدرتمان نیز توانمندتر از هر کشور دیگری در تاریخ بشر هستیم و در آینده نزدیک نیز از هر مجموعه احتمالی قدرتهای مخالف نیرومندتر خواهیم بود.
ثانیاً، در عین حال در مقایسه با تقریباً دویست سال گذشته، در برابر حملات آسیبپذیرتر هستیم. آخرین باری که عملیاتی شبیه حملات یازدهم سپتامبر در قاره آمریکا رخ داد در 25 اوت 1814 بود که انگلیس کاخ سفید را به آتش کشید. آمریکاییان از آن زمان همواره چنین پنداشتهاند که امنیت و آسیبناپذیری جزو ماهیت و از ویژگیهای ماندگار کشورمان است. ما در مناطقی هزاران مایل آنسوی اقیانوس، که باعث امنیت و آزادی ما است، جنگیدهایم. رویدادهای یازدهم سپتامبر ما را از این پندار واهی به گونهای هراسانگیز بیدار کرد. اکنون درگیر جنگی هستیم که جبهههای زیادی دارد.
مهمترین این جبههها در درون آمریکاست. پرزیدنت بوش اعلام کرد: «ما از زندگی کردن در ترس پرهیز میکنیم». اما این دنیای ترسناکی است و ما هیچ چارهای نداریم جز زندگی کردن همراه با ترس، اگر نه در ترس، رویارویی با این تهدیدات مستلزم حفظ آن چیزی است که آزادیهای سنتی آمریکا تصور میکردیم و همچنین پاسداری از مهمترین آزادی که آنرا تضمین شده میپنداشتیم؛ یعنی امنیت در درون مرزهایمان و مصونیت جان، مال و نهادهایمان در برابر خشونت و حملات دشمنان.
سوم، در دوران جنگ سرد با رقیبی نیرومند و بیرحم روبهرو بودیم که در عین حال هم غافل بود و هم رفتارش قابل پیشبینی. همچنین در شماری از کشورها برای مقابله با گسترش کمونیسم شوروی منافعی داشتیم. اما اکنون در «جهانی سرد» به سر میبریم که ناآشنا، غیر قابل پیشبینی، ناامن، و غیردوستانه است. در هفتههای پس از یازدهم سپتامبر، آمریکاییها از خود میپرسیدند «آنان چرا تا این اندازه از ما متنفرند؟»
تنفر آنان، بخشی از عملکرد ما ناشی میشود و بخشی نیز از چیستی و کیستی ما. آنها از قدرت ما میترسند و به ثروت ما رشک میورزند، ارزشهای ما را محکوم میکنند و از تکبر ما بیزارند. خبر خوب این است که این انزجار همگانی نیست. خبر بد هم این است که ما در این جهان دوستان اندک و انگشتشماری داریم.
قدرتهای بزرگ منطقهای دلایل زیادی دارند که در شکل دادن به تحولات مناطقشان، ما را رقیب خود بدانند. ولی آنها تنها کشورهایی نیستند که در بهترین وجه با سوءظن و بیاعتمادی و در بدترین وجه با دشمنی آشکار به آمریکا مینگرند. در سال 1997، خیلی پیش از حملات یازدهم سپتامبر، مؤسسه من در دانشگاه هاروارد همایش بزرگی با شرکت کارشناسان روابط بینالملل از مناطق و کشورهای بزرگ جهان برگزار کرد.
ما از شرکتکنندگان در همایش پرسیدیم نخبگان سیاسی کشورهایشان خطر عمده برای کشورشان را چه میدانند. پاسخها نشان میداد که نخبگان کشورهایی که 70 درصد جمعیت جهان را تشکیل میدهند آمریکا را تهدید اصلی برای کشورشان میبینند. به گفته یکی از استادان هندی «نه از آن رو که ما به آنها حمله نظامی خواهیم کرد، بلکه تهدید آمریکا در مورد هند، تهدید عمده سیاسی و دیپلماتیک است.
آمریکا تقریباً در همه مسائل مربوط به هند توانایی وتو کردن دارد؛ تسلیحات هستهای، فناوری، اقتصاد، محیط زیست یا مسائل سیاسی. به این دلیل است که آمریکا میتواند مانع تحقق یافتن اهداف هند شود و میتواند با گرد هم آوردن دیگر کشورها، هند را تنبیه کند.» درواقع قدرت، غرور و طمع، گناه آمریکا است.
آقای هیشاشی اوادا، دیپلمات محترم ژاپنی نیز در این همایش در سخنرانی خود مدعی شد که ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم روند جهانگستری یکجانبهای را از راه تبلیغ اهدافی سودمند در سطح جهانی همچون تقویت سازمانهای بینالمللی، حمایت از حقوق بینالملل، کاهش تعرفههای بازرگانی، تضمین امنیت در برابر اتحاد جماهیر شوروی و توسعه اقتصادی جهان سوم، دنبال کرده است.
وی همچنین افزود: ایالات متحده به منظور تأمین منافع خود در سراسر جهان، سیاست یکجانبهگرایی را بیتوجه به منافع و نگرانیهای دیگران دنبال میکند. بیان شدن آشکار چنین مطلبی از زبان یک دیپلمات ژاپنی حیرتانگیز بود. البته سخنان وی همزمان از سوی یک دیپلمات انگلیسی نیز به این گونه تکرار شد: «ما موضوع علاقه جهانیان به رهبری آمریکا را تنها در آثار منتشره در داخل ایالات متحده میخوانیم و در مناطق دیگر صحبت از تکبر و یکجانبهگرایی آمریکاست.»
وقتی اینگونه سخنان را نه از جانب چینیها، روسها، فرانسویها بلکه از زبان دوستان انگلیسی و ژاپنی میشنویم باید آنها را جدی بگیریم.
خود ما تا اندازه زیادی با تلاشهایمان برای تحمیل ارزشها و نهادهایمان به دیگر کشورها باعث این گونه برخوردها شدهایم. صدماتی که متوجه ماست از چیزی برمیخیزد که آن را رؤیای جهانشمولی مینامیم؛ یعنی فرض ما این است که ارزشها و فرهنگهای دیگر ملتها شبیه ماست. یا اگر هم ارزشها و فرهنگ ما را ندارند، عاجزانه خواهان آنند؛ یا اگر خواهان نیستند، بیگمان مشکلی دارند و وظیفه ماست که آنها را به پذیرش ارزشها و فرهنگمان ترغیب یا وادار کنیم.
در جهان معاصر، منافع آمریکا در مسائلی خاص با منافع برخی از کشورها همسان است. لیکن ایالات متحده اغلب در مسائل عمده تنها خواهد بود. شمار دوستان نزدیک ایالات متحده اندک و شمار دشمنان بالقوه فعالش بسیار خواهد بود. درواقع، یگانه ابرقدرت، ناگزیر ابرقدرتی تنهاست؛ واقعیتی که باید زندگی کردن با آن را در جهان امروز فرا گیریم.