تاریخ انتشار : ۲۹ مهر ۱۳۹۱ - ۱۰:۵۹  ، 
شناسه خبر : ۲۰۹۷۸۴
انسان در نگاه شریعتی

شریعتی در خصوصیات انسان به آزادی اهمیت فوق‌العاده می‌دهد و حتی انسان را حیوان آزاد تعریف می‌کند، یعنی موجودی که اختیار و اراده دارد. به نظر او در گرسنگی، استثمار شدن و حتی بی‌سوادی، فرد هنوز انسان است. هر چند ناقص. اما کسی که آزادی ندارد، انسان نیست زیرا بعد اصلی و اساسی خود را که اختیار و اراده است و او را از دیگر موجودات متمایز می‌کند، از دست داده است.
با چنین برداشتی نسبت به آزادی است که او تملق و چاپلوسی در انسان را نفی می‌کند و می‌گوید:
«... در این تملق، در این بردگی نسبت به دیگری، در خضوع و تقلید نسبت به دیگری، چیزهایی را از دست می‌دهد که متوجه قیمت آن نیست.» در این صورت است که آدم متعلق و آدم مقلد (مقلد صرف) را حتی آدم نمی‌داند. زیرا چنین کسانی در قبال تملق و یا تقلید از دیگران، آزادی خود را از دست داده‌اند و موجودی هستند بی‌اراده که همچون دیگر جانوران به حساب می‌آیند. شریعتی به آزادی از تمام جبرها در راه شدن انسان معتقد بود. یکی از چهار جبر، جبر جامعه بود، که آزادی از آن نیز یکی از عوامل تعالی‌بخش در انسانیت انسان به حساب می‌آید. البته موانعی نیز در راه این آزادی وجود دارد که تقلید یکی از این موانع است. احتمالاً در این معنا تقلید به عنوان پیروی از سنت‌ها و الگوهای تحمیلی است که خود را بر فرد سوار کرده‌اند.
تقلید باعث می‌شود که انسان‌ها ثابت و قالبی رشد کنند و توانایی آزاداندیشی و انتقاد نسبت به مسائل مختلف را از دست بدهند. مردم عادی بیش از متفکران و دانشمندان اسیر چارچوب‌های تعصبی و موروثی و تقلید از آنها هستند و به همین جهت است که متفکران و دانشمندان در زندگی خود بیش از مردم عادی تغییر جهت و اندیشه می‌دهند. از دیگر خصوصیات انسانی که در بینش شریعتی از اهمیت خاصی برخوردار است، آگاهی است. حتی آزادی نیز بدون آگاهی به دست نخواهد آمد. آگاهی نیز در رهایی انسان از ریسمان‌های جبری نقش بسزایی دارد.
در نگاه شریعتی، آگاهی از خصوصیات ممتاز انسان و تمیز دهندۀ او از دیگر موجودات است. به نظر او: «چهره یک انسان متعالی دو تا خط دارد... خط اول خودآگاهی است. خط دوم آگاهی است.»
شریعتی در تعریف خودآگاهی عنوان داشته: «خودآگاهی... یعنی وجدان خود، احساس خود، علم خود، علم حضوری نسبت به خویشتن خویش، پی بردن به آن منی که در درون من نمودین یا من‌های نمودین (پوک، پوچ) و دروغین مدفون و مجهولند و تلاش برای استخراج خویش.»
خودآگاهی از مشخصه‌های اصلی انسان است. این خودآگاهی به انسان در کسب اراده کمک می‌کند و به او آزادی می‌بخشد که به کمک آن می‌تواند از جبر حاکم بر روزگار نجات یابد و اصولاً انسانیت انسان براساس آگاهی و آزادی شکل می‌گیرد. انسان مؤلفه‌یی است از آگاهی، آزادی و آفرینندگی. متأسفانه امروزه انسان‌ها در قالب‌های مختلف تحمیلی ساخته می‌شوند و تحت استانداردهای گوناگونی هستند که نظام اقتصادی جدید، با روش‌های متنوع و گاه پیچیده بر انسان‌ها تحمیل کرده است و از آگاهی، آزادی و آفرینندگی انسان‌ها کاسته است. همچنین استبداد، استعمار و استحمار نیز (که از محورهای بینش شریعتی در شناخت جامعه به حساب می‌آیند) بر آگاهی، آزادی و آفرینندگی تأثیرات منفی می‌گذارند. استبداد مانع آزادی، استعمار مانع آفرینندگی (ملی و بومی) و استحمار مانع آگاهی هستند. بنابراین انسان را ارزشهای اصیل خود به دور می‌دارند.
شریعتی تقلید را در معنای کلی، چارچوب‌هایی می‌داند که فرد را اسیر خود ساخته‌اند و در قالب‌های خود نگه داشته‌اند. بنابراین ایشان گاه تقلید را با جبر در معنایی مشابه و برای نزدیک به هم به کار برده‌اند. به عوامی‌دارند. یا به صورتی دیگر پیروی کردن از جبرهای مختلف، همان تقلید است. در این معنا، انسان موجودی است مقلد. زیرا جبرهای طبیعت، جامعه، تاریخ و خویشتن بر همه انسان‌ها تحمیل شده و آنها را به تبعیت از قوانین خود فرامی‌خوانند اما انسان یک موجود صرفاً مقلد نیست. برخلاف جانداران دیگر که مقلد صرف جبرهای درون و پیرامون خود هستند و توانایی عصیان علیه قالب‌های جبری راحتی برای مدتی کوتاه ندارند، انسان‌ها به دلیل داشتن خصوصیاتی ویژه که شریعتی آنها را خودآگاهی، آفرینندگی، آزادی و اختیار، آرمان، علم و عشق می‌داند، می‌توانند علیه جبرهای درون و برون قیام کنند. بنابراین در وجود انسان‌ها دو دسته نیرو وجود دارند:
یکی نیروهای جبری که محافظه‌کارند و تبعیت مطلق از قوانین را می‌طلبند و دیگری نیروهای آزادیخواه که به دنبال شکستن فرمول‌های از پیش تعیین شده هستند و در تضاد بین این دو نیروی مخالف، انسان حقیقی شکل می‌گیرد.
انسانی که سنتز نیروهای جبری (تز) و نیروهای عصیانی (آنتی‌تز) است. بدین ترتیب، انسان در شکل‌گیری خودش و خلقت خود دخالت می‌کند. البته همه انسان‌ها در یک سطح از مبارزه بین دو نیروی جبری و عصیانی قرار ندارند. برخی، بیشتر وجودشان شکل گرفته نیروهای جبری است و به تقلید از قوانین آن بسنده کرده‌اند و به عبارتی آنها کسانی هستند که دست یاری به پروردگار برای ساختن خود نداده‌اند و همان هستند که بوده‌اند و کاملاً اسیر جبرهای طبیعت، تاریخ، جامعه و خویش هستند و به گفته شریعتی اینان کسانی هستند که هنوز از بهشت رانده نشده‌اند ولی کسانی هم هستند که در حد توان خویش سعی کرده‌اند از دیگر نیروهای وجودی خود (که گویی همان روح خدایی است) مدد گرفته و در خلقت خویش، نقشی هر چند جزیی ایفا کنند. اینان کسانی هستند که سعی می‌کنند با کمک فرشتگان وجود خود (علم، انتخاب، آفرینش، آگاهی،...) به جنگ دیوهای سرزمین خود و جبرهای محیط رفته و انسان حقیقی را آزاد سازند. انسانی که شایستگی کمال و مجوز ورود به عرصه زیبایی‌ها و دیدن و شناختن خوبی‌ها را دارد. پس حقیقت انسان در آزادی از تقلید و پیروی کور از جبرهای گوناگون است و البته این مبارزه با جبرها، کار آسانی نیست. برای نمونه، انسان غربی سال‌هاست که در جست‌وجوی آزادی از قید و بندهای مختلف بوده است اما آیا آنها به حقیقت انسانی دست یافته‌اند؟ به نظر می‌رسد که اینچنین نباشد. زیرا آنها به مبارزه با جبرها پرداختند و جبر طبیعت را به توانایی و قدرت علم و صنعت تا حدودی به زانو در آوردند و اسب سرکش تاریخ را با رنسانس رام کردند و جبر جامعه را با آزادی‌های فردی و دموکراسی تعدیل کردند اما در جبر خویشتن ماندند. هر چه آزادی در بیرون از انسان بود به دست آوردند و برای خود آفاق و انفس را گردیدند و ناشناخته‌ها را کشف کردند و در علوم پیش رفتند ولی برای خود. در نتیجه هر چه در شناخت جهان بیرون پیش رفتند از آن طرف در شناخت دنیای درون واماندند و بیش از پیش در تقلید و پیروی از امیال خود فرو رفتند و برایشان، خود، همه هستی شد و محور جهان گردید و همین خودخواهی غربی آغازی شد بر سقوط اخلاقی آنان. آنها بسیاری از آزادی‌های اجتماعی و سیاسی را به دست آوردند اما هنوز به شاه کلید آزادی نرسیده‌اند و مهمترین و مشکل‌ترین نوع آزادی یعنی آزادی از خویشتن را کسب نکرده‌اند. خلاصه آنکه غربی‌ها در جهاد اصغر موفق بوده‌اند ولی در جهاد اکبر توفیق چندانی نداشتند. (تقسیم‌بندی جهاد اصغر و جهاد اکبر از پیامبر(ص) است که حدیثی در این مورد از ایشان نقل شده است.) چگونگی رهایی از تقلید خویشتن بسیار مهم است و دین (به معنای حقیقی آن) می‌تواند این مهم را به انجام رساند. خداپرستی می‌تواند انسان را از قید خویشتن رها سازد. آزادی از اسارت خود یعنی تلاش برای اهمیت دادن به دیگری و یکی شدن با آن و اگر این دیگری از مادیات باشد که همان بت‌پرستی است و اگر مردم باشند مردم‌پرستی است. پس پرستش فقط شایسته آن است که در و هم نگنجد و در فهم نیاید و آن تنها خداست. با کمک ویژگی‌های خدادادی عشق، ایمان، معرفت، آگاهی و بسیاری دیگر، می‌توان از خود برید. اما در این بریدن به هر چه غیر از خدا دلبسته شود باز اسارت است. پس آزادی یعنی خدایی شدن.
بی دلیل نبود که بسیاری از جامعه‌شناسان اواخر قرن نوزده و قرن بیستم از جمله اگوست کنت، امیل دورکیم، ماکس وبر، کارل مانهایم به اهمیت دین در جامعه غربی پی برده بودند و که خلاء آن را احساس می‌کردند و با آنکه خود دیندار نبودند، دینداری را تقویت می‌کردند و یا حرفهایشان همان حرف‌های دین بود. چرا که اهمیت بیش از حد به علم و صنعت و آزادی‌های فردی، انسان غربی را بسیار فردگرا، خودخواه و خودپسند بار آورده بود که اهمیتی برای غیر قایل نبود و این امر باعث ضعف همبستگی‌های اجتماعی شده بود. آنها در اسارت‌های من غرق بودند و تنها دین می‌توانست آنها را از خود بیرون آورده و به دیگران و دیگری پیوند زند. آنها بسیاری از بت‌های بیرونی را شکسته بودند ولی شراب تکبر و غرور ناشی از پیروزی، مست خودپرستی و خودستاییشان کرده بود، غافل از آنکه بت بزرگ در وجودشان قرار دارد.
با توجه به مطالب یاد شده، شاید بتوان چنین استنباط کرد که شریعتی به دو بعد از وجود انسان اشاره دارد: یک بعد انسان، بعد تقلیدی است که در اسارت تقلید از جبرهای گوناگون قرار دارد و بعد دیگر انسان، بعد آزادیخواه و عصیان‌طلب اوست که در جست‌وجوی راهی نو و حرکتی تازه است و علیه تقلیدهای گوناگون جبهه می‌گیرد.