تاریخ انتشار : ۱۱ اسفند ۱۳۸۹ - ۱۰:۲۳  ، 
شناسه خبر : ۲۰۹۸۰۳

ولی‌الله ساکی
پس از انفجارهای نیویورک و واشنگتن در 11 سپتامبر 2001 اصطلاحاتی چون القاعده یا گروههای بنیادگرا و یا اسامی چون اسامه‌ بن ‌لادن به سرعت به تیتر بزرگ روزنامه‌ها و برنامه‌های خبری رادیو و تلویزیون سراسر جهان تبدیل شد. البته پیش از آن نیز هر از چند‌گاه این گونه القاب و نام‌ها در رسانه‌های گروهی جهانی و خصوصاً جهان غرب بازتاب می‌یافت اما اینبار از چنان حجم و گستردگی برخوردار بود که به جرأت می‌توان گفت شاید در سراسر جهان کمتر کسی باشد که در این چند‌ماه با این اصطلاحات خو نگرفته باشد اما در پشت این همه هیاهوی خبری و بدون توجه به تهاجمات نظامی آمریکا و حملات تبلیغاتی علیه این گروه‌ها یک سؤال اساسی به ذهن خطور می‌کند این گروه‌های بنیاد‌گرا که به قول آمریکاییان در سراسر جهان پراکنده‌اند و آمریکا خود را داعیه‌دار مبارزه با آنان می‌داند و مصداق بارز آنها را القاعده می‌داند و سعی دارد آنها را با برخی از کشورهای اسلامی مرتبط کند چه کسانی هستند.
باید اذعان نمود که علیرغم تمام مطالب متعدد و گاه شگفت‌انگیزی که درباره این گروه‌ها گفته شده عمر اکثر آنها از لیست سال فراتر نمی‌رود و در واقع ظهور و بروز آنها تابعی از متغیرهای منطقه‌ای بوده.
در بهمن ‌ماه سال 1357 مصادف با فوریه 1979 نظام سیاسی در ایران تحول یافت و حکومتی زمام امور را به دست گرفت که دارای ماهیتی اسلامی بود و با توجه به اینکه این نظام با پشتوانه مستقیم مردم قدرت را به دست گرفته بود و نیز بر ماهیت اسلامی خود تأکید داشت توانست به سرعت در میان مسلمانان به محبوبیتی چشم‌گیر دست یابد زیرا آن نظام برای تمام شئون زندگی اعم از اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی برنامه‌ها و روشهای مبتنی بر اسلام و تعقل پایه‌ریزی نمود و بدین‌گونه بود که در اواخر قرن بیستم که جهان به دو قطب سرمایه‌داری و کمونیزم تقسیم می‌شد الگویی دیگر بدون پشتیبانی یکی از دو قطب اصلی جهانی با محور قرار دادن احکام دینی پا به عرصه وجود نهاده بود و اصول آن دو خاصیت را با خود داشت.
1- توجه به دین در تمام شئون زندگی 2- میانه‌روی و تعقل. لذا دیری نپایید که صدای مخالفت از این سو و آن سو علیه آن نظام نوپا برخواست اما این مخالفت تنها از سوی متولیان دو نظام سرمایه‌داری و کمونیسم نبود بلکه در کشورهای منطقه خاورمیانه و شبه قاره هند نیز بودند محافلی که با وجود این الگوی دینی منافع خود را در خطر می‌یافتند زیرا برداشت تازه از دین با برداشت سطحی‌نگرانه و محافظه‌کارانه آنها مطابقت نداشت لذا در یک هماهنگی اعلام نشده با غرب درصدد برآمدند که عقاید محافظه‌کارانه خود را به این امید که جلوی حرکت نوین را بگیرند در قالب گروههای مذهبی و اغلب شبه نظامی بسط و توسعه بخشند (البته ما در این مجال قصد آن را نداریم که به برداشت‌ها ایدئولوژیک این گروه‌ها بپردازیم بلکه هدف نشان ‌دادن نقش سیاسی آنها در جهان اسلام و اینکه چگونه با جهالت و عقب‌ماندگی سیاسی خود ضربات جبران‌ناپذیری به مسلمانها وارد آوردند چرا که اولاً از مبانی ایدئولوژیک آنها اطلاعات چندانی در دست نیست و ثانیاً رفتار سیاسی و به طور کل مشی عملی آنها چنان مخرب بود که در هیچ قالبی نمی‌توان آن را توجیه نمود.)
اما تلاش‌های محافل محافظه‌کار در جهان اسلام نتوانست جلوی گسترش ایده‌های نوین انقلاب ایران را بگیرد.
در این هنگام تحولی در جهان اسلام رخ داد که نگاه همگان را به سوی خود متوجه ساخت و آن حمله نظامی ارتش سرخ شوروی به افغانستان در سال 1980 میلادی بود این تحول از چند جهت حائز اهمیت بود اولاً یک کشور اسلامی هدف تعرض نظامی قرار گرفته بود که این بر مسلمانان بسیار گران می‌آمد و ثانیاً جهان غرب از این تحول بسیار نگران و آشفته شده بود چرا که غربیان می‌دانستد که هدف این حمله چیزی نیست جز توسط‌طلبی امپراطوری کمونیزم که به طور مستقیم منافع جهان غرب را هدف گرفته بود اما ملت افغانستان مانند هر ملت دیگری به دفاع از خود پرداخت و فارغ از آنکه این دفاع به سود و زیان چه کسی است از هر کمکی که بتواند برای نجات کشورشان مؤثر باشد استقبال نمودند. به زودی پاکستان به یکی از مراکز عمده کمک‌رسانی به مجاهدین افغانی تبدیل شد و در اینجا بود که نخستین بذرها برای بوجود ‌آوردن گروه‌های شبه نظامی با عقاید خاص کاشته شد و به مرور زمان رشد و گسترش یافت.
در طول جنگ 8 ساله افغانستان مجاهدین افغانی از کمک تمام کشورهای اسلامی برخوردار بودند چرا که مسلمانان افغانستان را بخشی از وجود خود می‌دانستند و از سوی دیگر آمریکا و متحدانش نیز نقش خاص خود را داشتند.
رفته‌رفته چنان فشار بر ارتش سرخ زیاد شد که خود را ناگزیر از ترک افغانستان دید و این امر در سال 1368 شمسی مطابق با 1989 میلادی تحقق یافت و روسها با بجا‌گذاشتن دهها هزار کشته از افغانستان عقب‌نشینی نمودند و در این هنگام بود که این سؤال اساسی برای سرکردگان گروه‌های شبه نظامی که در طول جنگ افغانستان با پولهای سرشار محافل محافظه‌کار در جهان عرب و اسلامی بوجود آمده بودند و از مساعدت‌های آمریکا نیز برخوردار بودند پیش آمد که آینده آنها چگونه خواهد بود آیا می‌بایست به حیات خود خاتمه دهند و اسلحه را زمین بگذارند آیا باید از تعالیم خاص مذهبی که به آنان القا شده بود چشم بپوشند آیا وظیفه آنها پایان یافته تلقی می‌شد.
به مرور زمان این نکته آشکار می‌شد که وظیفه جدید این گروه‌ها همانا مقابله با افکار مترقیانه در جهان اسلام بود پس آنها یکی از میدانهای این مبارزه را در جنگ علیه شیعیان در پاکستان یافتند و از این رو بود که جنگ و کشتار شیعیان روز به روز ابعاد گسترده‌تری می‌یافت تا آنجا که مرداد‌ماه 1367 مصادف با ژوئیه 1988 اقدام به ترور رهبر شیعیان پاکستان شیخ عارف حسین حسینی نودند و با این عمل فصلی جدید در تفرقه و تشتت درمیان مسلمانان گشودند در این هنگام این گروه‌ها توانسته بودند سازماندهی خاص خود را بیابند و در قالب گروه‌هایی چون سپاه صحابه، لشکر جنگ وی جیش محمد و دیگر عناوین مقدس به فعالیت سیاسی و اغلب شبه نظامی بپردازند و در این راه پاکستان را بهترین عرصه برای این کارزار یافتند و روزی نبود که خبری از درگیری‌های مذهبی بوسیله این گروه‌ها در رسانه‌های گروهی جهان انتشار نیابد این گروه‌های شبه نظامی و اغلب دارای عقاید سیاسی مرتجعانه با گذشت زمان در مناطق دیگر جهان اسلام نیز جای پایی برای خود یافتند مانند کشمیر و جنوب فیلیپین که منطقه مسلمان‌نشین است و به طور کلی در اغلب نقاط آشوب زده جهان اسلام حضوری بارز داشتند پس از فروپاشی شوروی سابق و تقسیم‌شدن آن به 15 کشور مستقل و به وجود‌آمدن کشورهای مسلمان در آسیای میانه این گروه‌ها توانستند با استفاده از خواسته‌های حق‌طلبانه مردم این جمهوریها خود را در رأس مبارزات آنها قرار دهند و به سرعت به این خواسته‌ها جنبه افراطی و خشونت‌آمیز ببخشند یکی از بارزترین جلوه‌های این گروه‌ها در مبارزات استقلال‌طلبانه مردم چچن و نبرد آنها علیه ارتش روسیه بود در آن جنگها رزمندگانی از بسیاری از کشورهای اسلامی وجود داشتند که مورد حمایت گروه‌های تندرو که اغلب مرکزیت آنها در پاکستان بود قرار داشتند که در این راستا دولت روسیه نیز بارها اعتراض خود را اعلام داشت اما همان‌طور که پیش‌تر گفته شد این گروهها به صورت ابزاری برای پیشبرد اهداف قدرتهای بزرگ غربی و برخی متحدان منطقه‌ای آنها درآمدند (لازم به توضیح است که اگر به نقش گروه‌های تندرو در جنبش‌های حق‌طلبانه در کشورهای اسلامی و یا سرزمین‌های مسلمان‌نشین اشاره می‌شود بدان معنا نیست که آن جنبش‌های حق‌طلبانه را نفی کنیم بلکه مقصود ما صرفاً اشاره به نقش اغلب مخرب این گروه‌ها و نیز اینکه آنها آلت دست بیگانگان بودند که حتی بعضاً با عملکرد نادرست خود به مخدوش ساختن آرمانهای حق‌طلبانه جنبشهای اسلامی نیز می‌پرداختند).
یکی از عرصه‌های بروز و ظهور گروه‌های تندرو سرزمین افغانستان بود اما پس از خروج ارتش سرخ از افغانستان مجاهدین دولت دست‌نشانده شوروی را نیز در آنجا ساقط کردند اما برخلاف انتظار آن سرزمین هرگز روی آرامش را به خود ندید و هر گروه از مجاهدین در بخشی از افغانستان به طور مستقل حکومت می‌کرد و نوعی حکومت ملوک‌الطوائفی بر آنجا حکمفرما بود. در اغلب نقاط افغانستان هرج و مرج و درگیری روز‌به روز افزایش می‌یافت و اغلب افغانستان از نبود یک دولت مرکزی رنج می‌برد از سوی دیگر گروه‌های تندرو در پاکستان روز به روز قدرت بیشتری می‌یافتند و برای پیشبرد اهداف خود عملاً نظم و امنیت عمومی را مختل می‌ساختند با در نظر داشتن این شرایط تحول بوقوع پیوست که مسیر و جهت حوادث را تغییر داد در اوائل دهه نود و مدتی پس از ساقط‌شدن دولت دست نشانده شوروی سابق در افغانستان بوجود آوردند که مطابق خواسته‌های آنها و منافع کشورشان باشد و این امر ناشی از چند عامل بود اولاً مجاهدین نتوانسته بودند حکومتی پاسخگو و فراگیر در افغانستان بوجود آورند و ثانیاً مرزهای پاکستان و افغانستان از امنیت لازم برخوردار نبود و آوارگان افغانی که بر چند میلیون بالغ می‌شدند هنوز در پاکستان بودند و چشم‌اندازی برای بازگشت به افغانستان برای آنان وجود نداشت و رابعاً پاکستان بسیار مایل بود که اختلاف دیرین خود با افغانستان را بر سر منطقه پشتونستان حل و فصل نماید و این امر میسر نبود مگر با بودن دولتی مقتدر و در عین حال طرفدار پاکستان در افغانستان پس بهترین کار استفاده از عناصری بود که بتواند این خواسته سیاستمداران و نظامیان پاکستان را برآورده سازد و آنها این عناصر را در میان گروه‌های تندرو و اصطلاحاً بنیادگرایی که در طول جنگ افغانستان بوجود آمده بودند یافتند البته آنها از بکارگیری این عناصر تندرو یک هدف دیگر را نیز دنبال می‌کردند و آن هدف عبارت بود از متوجه‌ساختن این گروه‌ها به جایی خارج از خاک پاکستان بود و با سرگرم‌ساختن آنها به این کار از بوجود‌آمدن بی‌نظمی و هرج و مرج بیشتر در داخل خاک پاکستان به وسیله آنها جلوگیری به عمل آید پس این نقشه با سرعت به اجرا گذاشته شد و آنها در این راه از حمایت کشورهای عربی چون آمریکا و انگلیس نیز برخوردار بودند زیرا قدرتهای غربی نیز در این امر دارای منافعی بودند و می‌توانستند به وسیله بوجود‌آوردن دولتی دست‌نشانده و در عینم حال مرتجع در افغانستان هم در مقابل کشورهای اسلامی مترقی مانند ایران که الگویی نوین از اسلام را ارائه می‌داد سدی بوجود آورند و هم بتوانند از آنجا در امور روسیه دخالتهای مورد نظر خود را به عمل آورند هر چند این نقشه با هوشمندی و مهارت کامل طراحی شده بود اما به دلیل داشتن یک اشکال بزرگ هرگز نتوانست آنگونه که مورد دلخواه طراحانش بود به ثمر بنشیند و آن اشکال بزرگ این بود که در این امر یعنی بوجود‌آوردن حکومت مورد دلخواه آنها در افغانستان هرگز منافع و خواست دیگر کشورهای همسایه افغانستان در نظر گرفته نشده بود و آنها گمان نمی‌کردند که این بی‌اعتنایی به دیگر کشورها تأثیری چندان در پیشبرد این استراتژی داشته باشد اما به مرور زمان خلاف آن به اثبات رسید در سال 1993 طالبان که در واقع شعبه‌ای از گروه‌های تندرو بود در پاکستان اعلام موجودیت کرد و به زودی در جنوب افغانستان شروع به تحرکات نظامی نمود و در مدتی نه چندان طولانی توانست بر بخش‌های مهمی از خاک افغانستان مسلط شود و سرانجام در مهرماه 1375 مصادف با سپتامبر 1996 کابل پایتخت افغانستان را به تصرف درآورد و اولین دولت بر اساس عقاید و شیوه گروه‌های تندرو با عقاید مخصوص به خود و برداشتی سطحی‌نگرانه از اسلام بوجود آمد و پاکستان نخستین کشوری بود که این دولت را به رسمیت شناخت اما در میان شگفتی ناظران سیاسی جز پاکستان و چند کشور دیگر که تعداد آنها حتی به اندازه تعداد انگشتان یک دست نیز نمی‌رسد این دولت را به رسمیت نشناختند اما در اینجا لازم است که نگاهی به واکنش آمریکا در برابر سقوط کابل به دست طالبان بیندازیم در آن هنگام که هیچ کشوری حاضر به شناسایی رسمی طالبان نبود چرا که آن را دولتی امروزی نمی‌دانست و عملکرد آنها را مغایر با اصول انسانی می‌دانست سخنگوی وزارت امور خارجه آمریکا چند روز پس از سقوط کابل در مقابل سؤالی که خواستار موضع آمریکا در مقابل نقض حقوق بشر توسط طالبان دریافت نکرده‌ایم و این سخنان در حالی ابراز می‌شد که طالبان بسیاری از حقوق انسانی را زیر‌پا گذاشته بودند زنان را از حق تحصیل محروم ساخته بودند آزادی عمومی را به شدت محروم کرده بودند رسانه‌های گروهی را از میان برده بودند و به طور کلی اکثر مظاهر تمدن را نابود ساخته بودند اما آمریکایی‌ها در آن زمان این اعمال را نمی‌دیدند و یا اینکه می‌دیدند ولی نمی‌خواستند بر اساس دیده‌هایشان داوری کنند بلکه داوری آنها را منافع ملی‌شان تعیین می‌کرد و در آنجا دیگر شعارهای حقوق بشر کاربردی نداشت زیرا به زیان منافع آمریکا بود.
چنانچه در بالا گفته شد حکومتی که بر اساس برداشت‌های سطحی‌نگرانه و با حمایت غیر مستقیم قدرتهای غربی بوجود آمد محملی بود برای مقابله با برخی کشورهای منطقه از یک سو به زودی افغانستان به پایگاهی برای گروه‌های همفکر طالبان مانند القاعده تبدیل شد و از آنجا تبدیل شد و از آنجا فعالیت‌های زیادی علیه کشورهای همسایه صورت گرفت و از جمله در جنگ چچن بارها و بارها طالبان از سوی روسیه متهم به دخالت در امور داخلی آن کشور شد اما همسایه دیگر افغانستان یعنی ایران نیز از این امر بی‌نصیب نماند بدین ترتیب که اولاً مرزهای افغانستان با ایران به شدت ناامن شد ثانیاً قاچاق مواد مخدر از مرزهای ایران به چند برابر افزایش یافت و ثالثاً طالبان با زیر‌پا نهادن تمام قوانین و معاهدات بین‌المللی در سال 1377 مطابق با 1998 در جنگهای تابستانی خود با مخالفانش یعنی جبهه متحدد اسلامی در شمال افغانستان هنگام تصرف مزار شریف ضمن اشغال کنسولگری ایران هشت نفر دیپلمات و خبرنگار را به طرزی وحشیانه به قتل رساندند و این اوج خصومت و دشمنی آن حکومت با همسایه غربی خود یعنی ایران بود و بدین‌گونه بود که نقشه‌ای که برای افغانستان طراحی شده بود تا اولاً بوسیله آن هم چهره خشن از اسلام نشان داده شود و به تفرقه و دو دستگی دامن زده شود و هم وسیله‌ای برای دست‌اندازی به خاک همسایگان گردد با شکست مواجه شد و هیچ‌گاه طالبان و حامیانش نتوانستند نظم مورد دلخواه خود را در افغانستان پیاده کنند و بدینسان آرام‌آرام گروه‌های تندرو و در رأس آن طالبان کارآیی خود را از دست می‌دادند و به همین دلیل از اهمیت آنها به شدت کاسته می‌شد و در این میان سرکشی‌های بزرگ این گروه‌ها مانند اسامه‌بن‌لادن در مقابل آمریکا مزاحمت‌هایی را برای آمریکا بوجود آورده بودند لذا پس از وقایع 11 سپتامبر درست یا نادرست انگشت اتهام به سوی این گروه‌ها نشانه رفت و آمریکا به سرعت مصمم شد که تکلیف آنها را یکسره کند چرا که اولاً آنها کارآیی لازم را نداشتند و ثانیاً منطقه نیاز به نظمی جدید داشت که آمریکا خود درصدد طراحی آن نظم نوین بود اما نکته شگفت‌انگیز اینجاست که پس از حمله نظامی آمریکا به افغانستان و فروپاشی طالبان و گروه القاعده سران آمریکا در یک بازی ماهرانه سیاسی درصدد برآمدند که گروه القاعده و طالبان را مرتبط با دولت ایران نشان دهند در حالی که خود آنها بهتر می‌دانند که نه از لحاظ ایدئولوژیک و نه از لحاظ سیاسی بین این گروه‌ها هیچ ارتباطی نداشته و ندارد و این نکته در ماههای گذشته بارها و بارها توسط مقامهای سیاسی و مذهبی ایران بیان شده اما آنچه که سبب می‌شود که دولتمردان آمریکایی این ادعاها را به زبان آورند همانا قصد آنها برای ماجراجویی در منطقه و مشروع نشان‌دادن حضورشان در منطقه و افغانستان و زمینه‌سازی برای حضور بلند‌مدت در این مناطق است و در غیر این صورت چه کسی است که بطلان سخنان آنان را درنیافته باشد چرا که آمریکا به اعتراف بسیاری از دست‌اندرکاران سیاسی و نظامی خود یکی از کمک‌کنندگان اصلی برای رشد گروه‌های تندرو بوده است.