«درود بر نئولیبرالیزم!» «مرگ بر نئولیبرالیزم»! این دو شعار متباین و معنیدار در وضعیت کنونی جهانی که پا به هزاره جدید گذاشتهایم طنینانداز است. این دو بیانگر حقانیت معنیداری هستند؛ بدین صورت که «برندگان» شعار درود سر داده و «بازماندگان» شعار مرگ. حامیان گسترش نئولیبرالیزم و جهانی شدن (مخصوصا شرکتهای چندملیتی و کشورهای صنعتی شمال، یعنی بزرگترین دشمنان مخالفان نئولیبرالیزم جهانی) از آن حمایت به عمل آورده و به مخالفان برچسب ارتجاعی، بنیادگرا و... میزنند. در مقابل، مخالفان برچسب استثمار کننده، خونآشام و از این قبیل به هواداران آن زده و آن را «استعمار جدید» مینامند. به عنوان مثال سیوانادان سردبیر مجله Race and class چنین مینویسد: «اگر امپریالیسم آخرین مرحله سرمایهداری باشد، جهانگرایی آخرین مرحله امپریالیسم است» (1) در مقابل هواداری همچون فوکویاما پایان تاریخ را اعلام کرده و میگوید: «پیروزی آرمانهای لیبرال باید گرامی داشته شود.»(2) در واقع از نظر او «پایان قرن همراه با پیروزی کوبنده لیبرالیزم اقتصادی و سیاسی است.»
اگر از تعبیر فوکویی استفاده نماییم مبنی بر اینکه «هر قدرتی مقاومت میآورد»، میتوان گفت که جهانی شدن به منزله یک «قدرت» به دنبال آن است که از هژمونیک شود، موج «مقاومت» نیز در برابر آن قد علم کرده و در پی آن است که از هژمونیک شدن آن جلوگیری به عمل آورد و یا دستکم بتواند از انسداد قدرتی آن بکاهد. اینکه تا چه اندازه میتواند موفق شود، راجع به آن بحثی نیست. آنچه تا اندازهای روشن و مشخص است این است که هر دو موج؛ «موج قدرت» و «موج مقاومت» و به عبارتی «موج هواخواهان» و «موج مخالفان» به وضوح در هر بخشی از نظام جهانی کنونی دیده میشود. از مرکز نظام جهانی؛ پاریس، برلین، لندن، نیویورک تا حاشیه این نظام یعنی دوردستترین نقاط کشورهای فقیر کشیده شده است. به عبارتی شمال و جنوب کم و بیش به طور یکسان این روند را مورد انتقاد قرار دادهاند به طوری که هر دو گروه نشست «سیاتل» و گردهمآییهایی از این قبیل را مورد اعتراض شدید قرار دادند و به شکست کشانیدند. تظاهرات در سیاتل و در هر جای دیگر در 2000 ـ 1999، اعتراضات و آشوبهای گسترده در آرژانتین، آفریقای جنوبی، نیجریه، اکوادور، برزیل، کره جنوبی و درگیریهای اخیر جنوا نشان میدهد که «جهانی شدن از بالا» کورکورانه پذیرفته شده و بایستی به «جهانی شدن از پایین» نیز توجه داشت. این اعتراضات گسترده جهانی، همچنین نشان میدهد که شهروندان در فهم نظام لیبرال جهانی گامی به جلو برداشتهاند. حال آنها میدانند که برای سرنوشت فرانسویها و آلمانیها نه در پاریس و برلین بلکه در نشستهای اروپایی (مثل نشست اتحادیه در مارس 2000 در لیسبون) تصمیمگیری میشود. تصمیمگیری در مورد سرنوشت دهها میلیون برزیلی نیز دیگر نه در برازیلیا بلکه بیشتر در واشنگتن (مقر صندوق بینالمللی پول) انجام میشود.
با این وصف میتوان سئوالات اساسی چندی را مطرح کرد. حقیقت اقتصاد جهانی بر پایه نئولیبرالیزم چیست؟ مطالعه تاریخ نظامهای اقتصادی و امپراتوریهای اقتصادی گذشته و حال حاضر چه چیزی به ما میآموزد؟ جوهره اقتصاد چیست؟ با تامل در این سئوالات و سئوالاتی از این قبیل میتوان به اهمیت مطرح بودن و پایدار ماندن سئوال قدیمی «چه کسی سود میبرد» پی برد. با نگاهی به تارخ ادوار اقتصادی تا حال حاضر میتوان یک حقیقت ذاتی را بالعینه مشاهده نمود و آن اینکه به زبان ساده؛ همواره اقلیتی از ثروتمندان و اکثریتی از فقرا در هر نظام جهانی و امپراتوری اقتصادی وجود داشته است و این قاعده هنوز به قوت خود پابرجاست فقط آنچه که تغییر و تحول یافته است سقوط و صعود امپراتوریهای اقتصادی است و لاغیر.
همواره مرکز و پیرامون وجود داشته و «مرکز» با انباشت سرمایه در تمامی نظامها و شیوههای تولیدی معیشتی گرفته تا سرمایهداری، کنترل خود را بر «پیرامون» تشدید کرده و یک تقسیم کار ناعادلانه به وجود آورده است.
گویی این خاصیت در بطن هر نظام اقتصادی در تمامی ادوار تاریخی وجود داشته که بازی آن بر مبنای جمع صفر بوده باشد؛ «همه نمیتوانند ثروتمند شوند، ثروت اقلیت در سایه فقر اکثریت میباشد.» و یا به عبارتی «فقر اکثریت به خاطر ثروتطلبی اقلیت بوده است.» بر این مبنا و بر اساس این قاعده بازی شاید بتوان چنین گفت: «اگر همه بخواهند ثروتمند شوند، هیچ کس ثروتمند نخواهد شد.»
این وضعیت چه در «نظامهای جهانی» ماقبل نظام جهانی اروپا و چه در نظام جهانی کنونی صادق است. فقط کافی است به ساختار نظام جهانی کنونی که سرآغاز آن به سال 1500 میلادی برمیگردد، نظری بیفکنیم. آن بر چه ساختاری مبتنی است؟ دیدگاه «نظام جهانی» آن را ریشهیابی کرده و به خوبی میشناسد. بر اساس این دیدگاه، که «سلف» بلافصل نظریه وابستگی دهه 1970 است. نظام جهانی از قرن 16 با پیدایش سرمایهداری و روابط تولیدی خاص آن به وجود آمده است. پدیدآمدن نظام تولید همگانی و طبقه کارگر و نیز انباشت سرمایه بیوقفه در اروپا موجب میشود که اقتصاد اروپا به تدریج بر جهان گسترش یابد. از نظر «والرستین»، «به دلیل وجود پیوند میان بخشهای مختلف نظام سرمایهداری جهانی، توسعه و انباشت سرمایه در مرکز دقیقا با توسعهنیافتگی و عدم پیدایش سرمایه کلان و نظام تولید پیشرفته در پیرامون مرتبط است و هر دوی این بخشها کاملا بر هم اثر میگذارند.»(5)
به اعتقاد «فرانک» یکی دیگر از نظریهپردازان نظام جهانی، در جهان جدید، زنجیره مرکز ـ پیرامون از کشورهای سرمایهداری آغاز و به جوامع فقیر عقب مانده منتهی میگردد. در این زنجیره، هر مرکزی برای خود پیرامون دارد و قمر یک مرکز ممکن است نسبت به بخش دیگر حالت مرکز داشته باشد. اما این کشورها خود برای اقتصادهای کمتر صنعتی حالت مرکز دارند. حتی در داخل کشورهای توسعه نیافته نیز شهرها که نسبت به متروپل منطقهای خود حالت پیرامونی دارند، نسبت به روستاهای همان کشور صورت مرکز را پیدا مینمایند. به اعتقاد فرانک در این زنجیره همه مراکز اقمار خود را استثمار میکنند و مازاد اقتصادی آنها را میبلعند. این زنجیره مرکز ـ پیرامون، ساختار اصلی نظام جهانی را تشکیل میدهد. به طور خلاصه از نظر فرانک «ادوار تاریخ، توسعه در مرکز منوط به وجود انحصار و بهرهکشی از پیرامون بوده است.» (6) از نظر «سمیر امین» نیز پیدایش شیوه نوین انباشت سرمایه موجب ظهور نظام نوین جهانی شده و ساختارهای اصلی این نظام را شکل داده است. مرکز ثقل نظام جهانی با تحقق انباشت سرمایه در اروپا به مرحله شکوفایی و انقلاب صنعتی رسیده و با انباشت بیشتر سرمایه در معدودی از کشورها قدم به مرحله امپریالیزم گذارد.(7)
بنابراین، همانطوری که دیدگاه «نظام جهانی» به خوبی تشریح میکند در تمامی ادوار تاریخی، اقتصادی نظامهای جهانی، همواره یک زنجیرهای از کشورها و ملتها از طیف «ندار» تا طیف «دارا» مشاهده میشود. در این زنجیره سلسله مراتبی، «داراها» همواره اقلیتی بودهاند و که سودشان را به مرور زمان به بهای فدا شدن منافع اکثریت «ندارها» و به فلاکت افتادن روزافزون آنها افزایش دادهاند. در اینجا باید به این نکته اشاره کرد که «جهانی شدن» و به قول برخیها جهانی سازی، در این زمینه چگونه قابل تشریح است؟ در عین حال که پیشرفتهای فنی «ارتباطات تکنیکی و صنعتی بشر به طور معجزهآسایی در این عصر صورت گرفته است، در عصری که بشر بیش از هر زمان دیگر ثروت تولید میکند، آیا این معادله نابرابر به شکل سابق باقی مانده است؟ آیا بازی هنوز «حاصل جمع صفر» است؟ ثروتمندان از این بازی چه تلقی دارند و فقرا چه تلقیای؟ چه کسانی سود میبرند و چه کسانی زیان و یا احساس میکنند که ضررشان در عصر جهانی شدن تشدید شده است؟ یک حقیقت تلخ وجود دارد و آن اینکه جهانی شدن نتوانسته در این معادله سابق: «هر امتیازی که فقرا از دست میدهند، ثروتمندان نصیب خویش میسازند»، تغییر چندانی به وجود آورد. (شکاف روزافزون شمال، جنوب این حقیقت را به نمایش میگذارد). نمیخواهیم بگوییم که «شرایط فعلی، این کشورهای پیشرفته و یا ثروتمندان هستند که باعث عقبماندگی و فقر کشورهای فقیر و پیرامونی شدهاند.، بلکه میخواهیم بگوییم که وضعیت ساختاری جهانی به گونهای است که همچنان به شیوه قاعده سنتی عمل میکند. به تعبیر نئورئالیستها «ساختار» توزیع کننده قدرت و زور نابرابر است. یک حقیقت تلخ دیگر نیز باید گفته شود و آن اینکه، آیا کشورهای فقیر و پیرامونی؛ آنهایی که مخالف جهانی شدن هستند چه راهی در پیش دارند؟ آیا با قطع رابطه از نظام جهانی میتوانند قطع رابطه نمایند و نه در صورت قطع رابطه به شکوفاییشان افزوده میگردد بلکه بدبختی و فلاکت آنها دو چندان خواهد شد (و ابن خود نشان میدهد که ریشه فقرشان در کجاشت؟ بیشتر در داخل است تا خارج. یکی از دانشمندان غربی در این باره سئوال خوب و منصفانهای را مطرح میکند: «آیا ما ثروتمندان میخواهیم به فکر درآمدهای خود باشیم یا به دنبال عدالت در جهان سوم هستیم. عدالت در مورد کشورهای جهان سوم قطعا نمیتواند به این معنا باشد که ما درآمدها و دستاوردهای خود را به آنان منتقل نسازیم و به دست خود برخی «مزایای نسبی» را که آنها (جهان سومیها) میتوانند برای ما داشته باشند از میان ببریم. علاوه بر این راندن شرکتهای چندملیتی از جهان سوم چه نفعی میتواند برای آنها داشته باشد؟ کشوردهای مزبود با سرمایه و دانش ناچیز خود هرگز نمیتوانند سطح زندگی فقرا را بهبود بخشند.»(8)
حال به اصل موضوع برمیگردیم؛ یعنی سود برندگان چه کسانی هستند و بازندگان چه کسانی؟ میتوان با توجه به نوع مخالفان و موافقان که در ابتدای بحث عنوان شد به این موضوع پرداخت. میتوان از رهیافت شکاف شمال. جنوب به این موضع نگریست. میتوان یک نوع طبقهبندی از «کشورهای پیشرفته»، «در حال توسعه» و «عقب مانده» یا فقیر و یا به عبارتی از رهیافت تقسیمبندی مرکز، نیم پیرامون، پیرامون (دیدگاه نظام جهانی) آن را بررسی کرد و از طرفی این موضوع را در ارتباط با خود کشورهای شمال نیز میتوان بررسی کرد؛ یعنی در نظام رقابتی مناطق تریاد (اروپای غربی، ژاپن و آمریکا) برندگان واقعا چه کسانی هستند؟ همچنین میتوان به توان رقابتی شرکتها و کمپانیها نظر انداخت و بالاخره به طبقات، گروهها و افراد در سراسر جهان؛ چه طبقاتی و بخشهایی سود میبرند و چه بخشهایی میبازند؟
مناطق تریاد (ژاپن، اروپا و آمریکا)
در عین حال که به روشنی جهانی شدن را میتوان تسلط مشترک و عمومی این سه منطقه بر جهان تعبیر نمود ولی این مناطق هر کدام در عین داشتن مشترکات فراوان که از نئولیبرالیزم و درهای باز طرفداری میکنند و دارای خصایص متمایز و رقابتی نیز هستند. ما شاهد رقابت و منازعه بیشتر بین آنها برای گسترش ایدههای اقتصادی آنها و سعی آنها به مبادرت به تشکیل اقمار و بسط بلوکهای تجاری خواهیم بود رقابت شدید میان؛ آسیای جنوبشرقی، آمریکای شمالی، اتحادیه اروپا، در حالی که در آغاز قرن 21 هستیم این رقابتهای حاد میتواند شکل نبرد اقتصادی به خود گرفته و گسترش این نبرد میتوان احتمالا اهداف سازمان تجارت جهانی (WTO) را در راستای جهانی شدن و تدبیر عمومی با شکست مواجه سازد و سیستم اقتصادی جهانی بدون مدیر بماند.
همانطوری که قبلا اشاره شد آنچه که تمام دورههای اقتصادی تاریخ شاهد بوده است فقط صعود و سقوط امپراتوریهای اقتصادی بوده است. همچنان که امپراتوری اقتصادی انگلیس در قرن 20 جایگاه ممتاز خود را به امپراتوری اقتصادی آمریکا سپرد، شاید قرن 21 نیز شاهد یک چنین جابهجایی نسبی بوده باشد اما باشگاه ثروتمندان به ندرت شاهد افزایش در تعداد بوده است، بلکه فقط شاهد اضافه شدن یکی و حذف دیگری بوده است. برندگان قرن 21 احتمالا آنهایی خواهند بود که وضعیت جدید را درک کرده و با تغییر و تحول و پویاییهای آن سازگار گردند. به تعبیر لستر تادو، اقتصاددان برجسته آمریکایی، «در مسابقهای که در پیش است احتمال دارد که یکی از سه قدرت اقتصادی بزرگ از دو قدرت دیگر جلوه بیفتد. هر قدرتی که جلو بیفتد احتمال دارد که در جلو باقی بماند.
این کشور یا منطقه جهان صاحب قرن بیست و یکم خواهد بود، به همان مفهومی که بریتانیا صاحب قرن 19 و آمریکا صاحب قرن 20 بودند، اوست که بهترین نظام اقتصادی قرن 21 جهان را بنا خواهد کرد و اوست که قاعده بازی را وضع کرده و به دیگران دیکته خواهد نمود.»(9)
در حال حاضر به نظر میرسد که رقابت اصلی بین ژاپن و اتحادیه اروپا جریان دارد. این بلوک مخصوصا ژاپن و اروپا به خصوص آلمان و ایتالیا چنین مینماید که بیشتر و پیشتر از آمریکا و مناطق دیگر پیشتاز تغییر در زمینه «شیوه تولید» شدهاند و آنها رمز موفقیت اقتصادی آینده را به خوبی درک کردهاند. موفقیت کنونی و آینده احتمالا تابع شیوه «تولید انعطافپذیر» میباشد که آغازگر آن بنگاههای اقتصادی و تجاری ژاپن، ایتالیا و آلمان بودهاند و آمریکا هنوز در خیلی از حوزهها و بخشهای صنعتی خود به شیوه سنتی بر پایه «تولید انبوه» ادامه میدهد.(10) به هر حال اقتصاد جمعی، گروهی و تولیدگر ژاپن با اقتصاد فردی و مصرفی آمریکا و اقتصاد یکپارچه و ادغام شده اروپا رو در رو هستند.
سرانجام، اروپاییها هر چه لازم باشد برای تکمیل یکپارچه ساختن کشورهایی که اکنون جامعه مشترک هستند، انجام خواهند داد. بقیه بخشهای اروپا را به آن میافزایند و برای اینکه بیشتر کشورهای اروپای شرقی و میانه به خانه اروپا بپیوندند مالیات میپردازند؛ نه بدان سبب که خردمند و درونگرا هستند بلکه به این دلیل که راهی جز این ندارند. کشورهای اروپای غربی هر چه را که ملاحظات استراتژیک ایجاب نماید، انجام خواهند داد تا لهستانیها و بقیه مردم اروپای شرقی به پاریس، لندن، رم و فرانکفورت سرازیر نگردند. آمریکا و ژاپن نیز برای برنده شدن ناگزیرند که فرصتهای استراتژیک پیش روی خود را دریابند، اما لازمه این کار این است که بتوانند منافع مثبت تغییر را ببینند. این دو کشور زیر فشارهای منفی مانند فشار مهاجرت در اروپا قرار ندارند، بنابراین میتوانند تصمیمهای درستی به نفع خود بگیرند. تاریخ و طبیعت انسان به ما میگوید که برای آمریکاییها و ژاپنیها سرپیچی از انجام آنچه برای برد و پیروزی ضرورت داد آسانتر خواهد بود.
تاریخدانان آینده خواهند نوشت که قرن بیست و یکم از آن خانه اروپا شد! (11)
شرکتها، کمپانیها و بنگاهها...؟
آنها چه وضعیتی دارند؟ کدام یک میبرند و کدام میبازند؟ وضعیت کنونی شاهد خبرهایی بین این شرکتها مخصوصا شرکتهای جدید و شرکتهای مسلط قدیمی هست، علایم نشان میدهد که شرکتهای کوچک جدیدالتاسیس به سرعت بیشتری به عرصههای شرکتهای مسلط و بزرگ قدیمی تاخته و گوی رقابت را از آن خویش میسازند. کمپانیهای قدیمی و مشهور در حال باخت و حذف بوده و یا بالاجبار در درون شرکتهای جدید مستحیل میگردند. میتوان گفت که رقابت بین «کوچک» و «بزرگ» در جریان است. به قول هنریک مورنهسایفر، «آنها روسای شرکتهای نوین هستند، قهرمانان اقتصاد دیجیتالی یا به عبارتی دیگر عاملان انقلابی صلحانگیز که در دنیای جدید و زیبا متشکل از پیشرفت، رفاه و رشد برای خود جا باز کردهاند. اگر میخواهیم از آنها عقب نیفتیم باید عجله کنیم و در غیر این صورت از صحنه خارج خواهیم شد و به «اقتصاد کهنه» خواهیم پیوست. «نوینها» کسانی هستند که هماهنگ با موج اینترتی تجارت میکنند و کاری با تولید انبوه، گروههای بزرگ کارگر و ساعت زدن، کارت ورود و خروج ندارند. آنان از اینترنت اطلاعات را گرفته، ارزیابی کرده و ایده میسازند. این ایدهها در بازار سهام عرضه میشود و سرمایهگذاریها و بورس تنها به ایدههای مذکور انجام میشود.(12) اما با این حال، یک پارادوکس نیز در شرایط کنونی جهانی شدن که وارد قرن 21 شدهایم مشاهده میشود؛ طرفداری همزمان از «بزرگ» و «کوچک». «بزرگ معتبر است». این شعاری است که کارخانهداران و طرفداران ادغام بدان استناد میکنند و در توجیه اقدامات خود به پیشرفتهای صنعتی دهه 1920 اشاره میکنند که با راهاندازی خطوط تولید در کارخانهها به دست آمد. در آن سالها خطوط تولید تنها به یمن تولیدات انبوه کارخانههای بزرگ پا به عرصه وجود گذاشتهاند. اکنون بانکها و صندوقهای بیمه رقبایی در برابر خود میبیند که قویتر و بزرگتر از پیش شدهاند و شرکتهای عظیم و یکهتاز سابق نظیر دریافتهاند که رقابت باعث کاهش سودهای کلان سابق میشود و به همین دلیل با یکدیگر متحد شدهاند.(13)
«کوچک زیباست»، این شعار شرکتهای کوچک و جدیدالتاسیس میباشد. آنها در واقع میگویند که هر چند «بزرگ معتبر است»، اما بزرگی همه چیز نیست. تصور سرعت عمل، انعطافپذیری و قدرت خلاقه بسیار مهمتر از بزرگی هستند. در واقع همیشه این شرکتهای کوچک هستند که بزرگترها را به چالش میطلبند. بسیاری از نوآوریها نیز توسط شرکتهای جوان و آنهایی که تازه تاسیساند صورت میگیرد. این کنسرسیوم عظیم نبود که اهمیت کامپیوترهای شخصی () را دریافت بلکه بیل گیتس و مایکروسافت بودند که به این کشف مهم نایل شدند. مایکروسافت هم که در این اثنا به یک شرکت بزرگ تبدیل شده بود، اینترنت را نادیده گرفت. توسعه جدی و سریع تجارت الکترونیکی توسط شرکتهای جوان «دره سیلیکونی» آغاز شد و مایکروسافت مجبود شد برای همسویی با این جریان استراتژی خود را تغییر دهد.(14) از نظر «کوچکها»، «بزرگی» به معنای کندی و سنگینی نیز است. شرکتهای بزرگ، از توان مدیریتی میکاهند و تیمهای مدیریتی را که در شرکتهای دیگر بسیار کارا عمل میکند به رکود میکشانند. این شرکتها به ساختارهای بروکراتیکی نیازمندند که این ساختارها خواه ناخواه از «انعطافپذیری» شرکتها میکاهند، وودلین ویرکینگ رییس کمپانی پورشه با کنایه میگوید: «اگر بزرگی مهمترین معیار بود، پس دایناسورها میبایست اکنون زنده باشند.»(15)