رمان واقعگرا:
در هر مکتب یکی از انواع ادبی امکان رشد بیشتری مییابد چنان که در رمانتیسیسم بیشتر شعر رواج یافت. مکتب رئالیسم جولانگاه داستان کوتاه و رمان است. رماننویسی در رئالیسم چنان عزتی پیدا کرد که تا قرن حاضر تأثیر آن به روشنی پیداست. رمان در قرن نوزدهم دست خوش تحول بزرگی میشود که رشد و قدرت و موفقیت آن را تأمین میکند. این تحول در درجه اول برای انتشار در یک مجله و یا روزنامه نوشته شده است، یعنی، بزرگترین رمانهای قرن نوزدهم در درجه اول پاورقیها هستند. نمونه مشخص این نویسندگان اوژن سو است. داستایفسکی نیز یک پاورقینویس بود که پیوسته زیر فشار مدیران روزنامه قرار داشت. «دیکنز» فقط در سایه دعوت روزنامهنگاران بود که نویسنده بزرگی شد. بالزاک روزانه مطالبش را قبل از چاپ به دفتر روزنامه میرسانید بنابراین برای نویسندگان رئالیست مطالعه جامعه و پرداختن به مسایل روزمره و اعماق آن اجباری و واجب شد. بدینسان رماننویس به صورت موجودی «همه چیزدان» (دانای کل) در میآید که در هر حادثهای و هر رویدادی همه چیز را درک کرده و بازسازی میکند. او از همه چیز یادداشت برداری میکند و میتواند همه چیز را از نو در اثر خود زنده کند. کسی که مینویسد در درجه اول روزنامهنویس خوبی است. او داستانگوی سادهای نیست، بلکه نویسندهای است که همه چیز را تحلیل میکند و گاهی همانطور که در کارهای بالزاک دیده میشود، با خواننده خود ـ در کمال اطمینان ـ گفتوگو میکند و میخواهد دید کلی به او بدهد. در واقع در این دوره «رمان پاورقی» است که شکل رمان را تعیین میکند. اوژن سو پس از نوشتن اسرار پاریس مجبور میشود که اسرار مردم را هم بنویسد و سال بعد نیز اسرار لندن را مینویسد. آثار بالزاک و دیکنز نیز در چنین شرایطی نوشته شده است. حتی فلوبر نیز آثارش را در مجله چاپ میکرد!
رماننویسان بزرگ هر چند که تحت نفوذ این وضع بودند، هرگز آنچه را که سبب امتیاز آثارشان بر داستانهای پاورقی نویسان مبتذل بود، فراموش نمیکردند. بالزاک روش دید و تحلیلاش را از روزنامهنویسی به عاریت میگیرد ولی این روش و سبک را به نوعی روش ادبی ادراک و شناسایی جهان تبدیل میکند. بالزاک خود را فقط نویسنده ساده و ادیب نمیداند، بلکه شخصیتی از نوع ناپلئون یا انیشتین میشمارد و میگوید: «چهار نفر زندگی عظیم و بیمرزی خواهند داشت: ناپلئون، کوویه، اوکانل و من که میخواهم نفر چهارم باشم. اولی با سرنوشت زندگی میکرد و ارتشها را تحت تأثیر خود قرار داد. دومی به کره زمین دل بست و سومی به چهره یک ملت درآمد! من جامعه را تمام و کمال در مغزم جای خواهم داد.» رمان «کامل» رویای بزرگ قرن شمرده میشد و از نظر تاریخی با کار والتر اسکات آغاز شده بود و به عبارت دیگر فکر نوشتن رمان «کامل» که همه منابع شناخته شده رمان را مورد استفاده قرار دهد از والتر اسکات است. اسکات در رمان خود، ماجرا، گفتوگو، چهره انسانی، منظره و توصیف را در کنار هم گرد میآورد؛ افشا و حقیقت را با هم وارد میکرد و سرانجام «شعر» را با بیتکلفی فروتنانهترین زبانها از کنار آنها عبور میداد. اما این بالزاک بود که در کنار این بیان از رمان نوعی «بانک» میسازد که همه بازار را کنترل میکند. فلسفه او اندیشه «رمان کامل» است. نکتهای شایان توجه این است که خواننده این رمانها، انسان شریف، متوسط و طرفدار بورژوازی است که میخواهد همه چیز را درباره وقایع و مسائل اطرافش بداند. چقدر لذتبخش است که برای یک انسان شریف متوسط، به طور تقریبی شرح بدهی که چگونه یک پسرک دربانزاده روستایی، در پاریس در میان وزیران و بانکداران و زنان مقام و موقعیتی پیدا میکند و... چنین گزارشی است که مورد توجه بالزاک است. موضوع بحث او همان موضوع بحث روزنامهنویس است که اطلاع میدهد و افشا میکند. بالزاک، دیکنز، اوژن سو، هوگوی «بینوایان» و... اسرار جوامع را افشا میکنند. از آن نوعی عرفان و یا علم میسازند. آنها به رمان نقش فرمانروایانه دادند تا به نام «ذهن» بر واقعیت اجتماعی حکومت کند. در رمان روزنامه نویس به «متفکر» بدل میشود و واقعه روزمره، جنبه سرمشق به خود میگیرد و سرانجام رئالیسم اولیه، عبارت از همان «شرح ستون حوادث» است که به نوعی درشتنمایی شده باشد برای مدت 50 سال رمان چراگاه خود را پیدا کرده بود.
در این رمانهای رئالیستی بالزاک همه چیز را میداند، مانند یک رئیس پلیس که حتی به پروندههای «تقدیر» نیز دسترسی دارد. هوگو دقیقاً در بینوایان خود را جای «تقدیر» میگذارد، سرنوشت اشخاص اثرش را پیشاپیش میداند، میداند که این مردی که تازه از زندان اعمال شاقه آزاد شده است از همان آغاز که با قدمهای کمی سنگین وارد شهر «دینی» میشود به نوعی قدیس بدل میشود. هوگو برای آن که ژان والژان آن قدرت مصنوعی را پیدا کند به چه چیزهایی نیاز دارد. به یک کشیش، به زنی تبهکار و دخترش، زندان اعمال شاقه، صومعه، یک مهمانخانهدار و سرانجام شورش و سنگربندی جمهوریخواهان پاریس و پسر یک سرهنگ دوره امپراطوری ـ ژان والژان با این آدمها یا حوادث به شکل طبیعی روبهرو نمیشود، همه آنها برای او فراهم شده است. خود او نیز در پایان زندگیاش متوجه این نکته میشود: «اینها هم نصیب و قسمتی از جانب خداوند است. خداوند در آن بالاست همه ما را میبیند و میداند که در میان ستارههای بزرگش چکار میکند...»
در کار دیکنز نیز همه چیز به همان ترتیب فراهم شده است.
اما دنیای دیکنز دنیایی است نمادی و برای تولید احساس شخصی ساخته شده است. این دنیا بر روی احساس همدردی و بر روی مطالعه جامعه لندن بنا شده است. دیکنز یکی از اولین کسانی است که به جای تحلیل روانشناسانه و شرح جزئیات، به بیان دقیق فضا و رنگ داستان میپردازد که صد سال بعد از او سینما کشف کرد. همانطور که میبینیم رئالیستهای بزرگ، بیدرنگ رئالیسم اولیه را پشت سر گذاشتند. بالزاک نیز این چنین است. در آثاز او «عناصر واقعی» به جز «واقع نمایی» و «تأثیر واقعیت» در نهایت خود، نمادی هستند که عمق و غنای اخلاقی دارند. در اثر بالزاک هر صنعتی بیش از این که ارزش اجتماعی داشته باشد ارزش اخلاقی دارد؛ مردی که فلان قبایی بر تن دارد، گذشته از این که میخواهد ثروتمند جلوه کند به ویژه روحی آشفته و جاهطلبیهای پنهانی دارد اگر به جای او کارمند جزئی عاری از اهمیت انسانی در میان بود، لباسی که بر تنش دیده میشد قهوهای بود.
پس از عصر بالزاک، رئالیسم با بیتوجهی به این مفاهیم مرتکب اشتباه بزرگی شد. اشتباه دنباله روهای بالزاک در این است که او را مشاهدهگر عادی جامعه انگاشتهاند و گمان میکنند که با تحلیل محل سکونت، عادات و رفتار و سر و وضع اشخاص داستانها میتوانند قدم در جای پای او بگذارند. حال آن که راز نویسندگی بالزاک این نیست، بلکه این بود که خواننده را دعوت میکرد که همراه او، نوعی مشاوره پشت پرده آفریدگار باشد. خالق رئالیسم در ادبیات، خودش رئالیست نبود، بلکه عارف بود. از زمان فلوبر به بعد، در رمان رئالیستی، جزئیات مربوط به لباس و یا خود اشخاص نشان دهنده هیچ معنای تمثیلی نیست. این جزئیات دیگر نه به عنوان نشانههای آشکار واقعیتی پنهان، بلکه صرفاً از این رو مطرح شدهاند که نویسنده خواسته است جزئیات فاقد معنا را به دقت و به کمال شرح دهد.