«ادموند بورک» (Edmond Burke) (1797 - 1729) یکی از مشهورترین اندیشمندانی است که منتقد عقلانیت سیاسی و تندنگریهای (Radicalism) انقلاب فرانسه بودهاند. او در سال 1790 کتاب مشهور خود را با عنوان «تأملاتی در انقلاب فرانسه» منتشر کرد.
دیدگاههای وی درباره گوهر و ماهیت انسان و جامعه چنان بود که محافظهکاران تماماً آنها را برگرفتند و تا کنون نیز بر آنها تکیه کردهاند. تقریباً در سراسر سده بیستم ارزش انتقادهای بورک از انقلاب پایدار بوده و راهگشای انتقادهای اساسی از زیانهای کمونیسم انقلابی شده است. طبق نظر بورک، نگرشهای انقلابی گر چه موجب پیشنهاد جهانی بهتر خواهند بود، اما در عین حال نیز سبب توسعه نظامهای اندیشه خشونتگرا و سلطهجو میشوند. نکته جالب توجه درباره بورک آن است که منتقدان از اهداف جنگ سرد در سالهای دهه 1950 نیز از نظریات او بهره میجستند، اما فروپاشی کمونیسم در اروپای شرقی نیز توجه دوبارهای را به نظریات بورک جلب کرد.
اما برای آنکه دریابیم اندیشههای بورک برای ما چه دارد، باید به محور فلسفه سیاسی او توجه کنیم. مهم است بدانیم که بورک، همانند لاک و یا هابس هیچ جستار پژوهشی عمده و یا منظمی درباره سیاست ننگاشته است. کتاب او با عنوان «تأملاتی در انقلاب فرانسه» از مهمترین کارهای او به شمار میآید، اما این کتاب در واقع یک نامهنگاری مفصل است و از همین رو بیشتر جنبه پراکنده و تلویحی دارد تا آنکه تحقیقی منظم باشد. در واقع نوشتههای بورک به طور عمده درباره چالشهای فکری عصر خود بوده است و به موضوعاتی چون اصلاحات حکومت در سده هجدهم، نتایج و پیامدهای مستعمرات آمریکایی، روابط انگلستان و ایرلند، هند و سرانجام انقلاب فرانسه پرداخته است. بدین ترتیب، بیشتر نوشتههای او دارای ویژگی سیاسی است و این امر چندان تعجب برانگیز نیست، چون او یک فعال سیاسی بود. باید در بررسی بورک روی مفهوم سیاست عملی تأکید کرد. این امر ناشی از کلیت مفهوم محافظهکاری و سیاست بورک است که قابل تفکیک و انتزاع نیست. عملاً از نظر بورک مفهوم «خرد سیاسی» قابل تفکیک و جدا شدنی از عمل نیست.
پیش از پرداختن به اندیشههای بورک، لازم است نگاه کوتاهی به زندگی و آثار او بکنم. او در ژانویه سال 1723 در دوبلین زاده شد. پدرش وکیل دادگستری و پروتستان بود و مادرش مذهب کاتولیکی داشت. در دوازده سالگی بورک به یک مدرسه مسیحی کواکر (1) فرستاده شد و در آنجا مقدمات آثار کلاسیک را فرا گرفت و برای تحصیل در دانشگاه آمادگی یافت. سپس در دانشکده «انکلیگان تثلیثی» به تحصیل پرداخت. پس از اتمام تحصیلات در دانشکده تثلیثی، یک نشریه هفتگی با عنوان «اصلاحخواه» دایر کرد که دارای امتیاز در مسائل اجتماعی، سیاسی و زیباشناختی بود. یکی از اهداف اصلی هفتهنامه «اصلاحخواه» اصلاح احساسات و اخلاقیات عمومی، از طریق انتقاد از اقدامات نمایشی در دوبلین بود. بورک در سال 1750 برای تحصیل حقوق در «معبد میانه» (میدل تمیل) به لندن رفت. اما هیچگاه این رشته را به اتمام نرساند، زیرا او هرگز رضایت از این رشته پدر خواسته نداشت. شرایط فکری بورک در این زمان، از سوی خود او در یک دفترچه خاطرات نوشته شده است. او در این دفترچه از مسائل قانون شروع کرده و در پایان به شعر روی آورده است. این دو چهره متفاوت بورک، سرانجام، در موقعیت بعدی او به عنوان سخنگوی مجلس، صورتی متمرکز و منظم یافت. بورک در سالهای 1755 و 1757 دو اثر ادبی منتشر کرد. یک اثر طعنآلود با عنوان «تلافی جامعه طبیعی (2) و یک اثر پژوهشی فلسفی درباره منشأ گرایشهای ما به زیبایی و لطافت». این کتاب دوم، به عنوان «مؤثرترین گفتار در زیبایی شناختی» در سده هجدهم انگلستان خوانده شده است. شهرت او به بورک چنان بود که در سال 1764 به عنوان عضو بنیانگذاران مهمترین انجمن ادبی انگلستان در سده هجدهم برگزیده شد. در این انجمن، کسانی چون «آدام اسمیت» و «ساموئل جانسون»، عضویت داشتند. در خلال این دوره، بورک از طریق نوشتن متن سخنرانی برای چهرههای مختلف سیاسی گذران و معاش میکرد. در سال 1758، سر دبیری نشریه جدیدی با عنوان «ثبت سالانه» را (Annual Register) به عهده گرفت و در آنجا به بازنگری در اندیشههای متفکران معاصر، از جمله روسو و آدام اسمیت پرداخت.
بورک در 1765 به عنوان عضو «ونداور (Wendover) »مجلس، تحت حمایت مارکی راکینگهام، که مردی بسیار ثروتمند و رهبر جناح ویگها بود، درآمد او درسالهای 1769 و 1770، دو رساله سیاسی به چاپ رساند: یکی، «ملاحظاتی درباره شرایط کنونی ملت» و دیگری، «اندیشههایی درباره علل تنگناها و نارساییهای موجود» بورک در سال 1774 به سمت استادی (MP) بریستول رسید و در آنجا یک رشته سخنرانیها و نوشتههایی درباره جدایی میان انگلستان و مستعمرات آمریکایی تهیه کرد. از نظر بورک، انقلاب آمریکا، کاملاً قابل کنترل و جلوگیری بود و او آن را دوره انقلاب نمیدانست، بلکه آن را بیشتر یک شکست سیاستگذاری از سوی امپراطوری بریتانیا به شمار میآورد. بدبینی و شکگرایی بورک نسبت به اراده مردمی در سیاست، چندی نگذشت که تبدیل به دشمنی و خصومتی شد که خود منبع دو برداشت و نگرش عمیق در این زمینه و نیز یک تعصب فوقالعاده شد. ایستار بورک نسبت به شورشهای مردمی با توجه به (گروه) شورشیان گوردن (gordon Riots) در ژوئن سال 1780 در لندن، بدتر از گذشته شد. در این غائله، به خانه او حمله شد و او ناچار شد تا برای دفاع از خود، شمشیر بردارد. جالب است یادآوری کنیم که در یک دهه بعد، بورک در بررسی تأثیرات انقلاب فرانسه، به گونهای تصادفی و تلویحی، مدعی شده بود که ریشه جنبش ژاکوبیهای انگلیس از روح و گوهر گروه شورشگران گوردن آب میخورد و زمانی که رخدادهای انقلابی در سال 1789 خیزش گرفت، بورک در ارزیابیهای خود، در آغاز نگران و محتاط بود. اما پس از گذشت چند ماه، تردیدهایش آغاز شد و این تردیدها، به هنگامی که میخواست تا پاسخنامه یک فرانسوی جوان هوادار انقلاب را بدهد عمیقتر شد. پاسخنامه او، به سرعت تفصیل پیدا کرد و سرانجام به صورت کتاب «تأملاتی در انقلاب فرانسه»، در نوامبر سال 1790 منتشر گردید. بورک که به سرعت از لحاظ سیاسی منزوی و طرد میشد، دست به برقراری ارتباط فعال با جامعه مهاجرات فرانسوی در سراسر اروپا زد تا بلکه یک جنبش موثر ضد انقلابی را سامان دهد. به هنگام اعلام جنگ فرانسه علیه انگلستان و آغاز دوره وحشت در سال 1793، او توجیه کافی برای خود یافت تا بیندیشد که حال باید هموطنانش سرانجام نسبت به عظمت خطر آگاه شده باشند. اما وقتی حکومت انگلستان در 1795 به صلح روی آورد، بورک نامهای پیرامون «صلح شاهکش ((RegicidePeace» نوشت. بورک در آخرین ماه از زندگیاش، یعنی جولای 1797، چنان نسبت به خطرات انقلاب وسواس یافته بود که واقعاً فکر میکرد ژاکوبینها قصد دارند حتی پس از مرگش، همچنان به تعقیب او بپردازند. بنابراین، او به عنوان آخرین دفاع، ترتیبی داد که او را در جایی دور از گور خودش دفن نمایند.
اکنون برای بررسی فلسفه سیاسی بورک، نگاهی به ساختار و ماهیت کتاب او، یعنی «تأملاتی در انقلاب فرانسه» میاندازیم. گر چه کتاب «تأملات» بورک ساده و خواندنی به نظر میآید، اما در حقیقت یکی از دشوارترین آثار برای تحلیل و ارزیابی است. این دشواری، بخشی به سبب آن است که کتاب بورک از ساختمان و شکل منسجمی برخوردار نیست. کتاب در واقع (پاسخی) است که بورک در آن مورد حمله مخالفان خود، از جمله «پن ((Paine» قرار میگیرد. پن به او انتقاد میکرد که هیچ نظم و ترتیبی در کارش نیست. در یکی از فصول معروف کتاب با عنوان «حقوق انسان» ، پن میگوید: «قصد بورک حمله به انقلاب فرانسه بوده، اما به جای آنکه این کار را با نظم و ترتیب صورت دهد، فلسفه عجیبی از عقاید و نظرات گوناگون و بیشمار ساخته و هر کدام با دیگری در تضاد است (116).»
به نظر میرسد که دشواری کتاب از ساختار نامهنگارانه آن نیز سرچشمه میگیرد. اما به هر حال، اجتناب بورک از برخورد منظم با نظریات انتزاعی مربوط به سیاست نیز بر این ویژگی افزوده است. او عملاً از یک الگوی بحث منطقاً به هم پیوسته در نظریه سیاسی (آنچنان که مثلاً هابس انجام میدهد)، بورک همواره درگیر مسائل ویژه روز میشود، و کتاب «تأملات» او نیز مانند غالب آثار دیگرش، یک اثر تصادفی و روزمره است. و گر چه ماهیتی چالشگر با انقلاب فرانسه دارد، اما در عین حال به چالش با انگلیسیانی نیز میپردازد که از انقلاب فرانسه، به تصور اینکه نهایتاً اصول انقلاب انگلستان سال 1688 را خواهد پذیرفت، حمایت میکردند. بنابراین، تقریباً یک سوم از حجم کتاب اختصاص به حمله و انتقاد از موعظه ریچارد پرایس درباره «عشق به کشورمان» دارد، که در مراسم شام «جامعه انقلاب» برای بزرگداشت رخدادهای سال 1688، ایراد کرده بود. ریچارد پرایس، در موعظه خود از اصول انقلاب سال 1688 تحلیلی به عمل آورد که از نظر بورک، نه تنها از نظر تاریخی دقیق نبود، بلکه حتی کوچکترین دفاع از هیچ حکومتی هم به شمار نمیآمد.
خطابه پرایس مضمونی میهنپرستانه دارد که در آن به ارزشهای جهانی معینی اشاره رفته و در آن میان، از جمله مطرح کرده است که انقلاب 1688 برای انگلستان حقوق انتخاب فرمانروایان را ایجاد کرده است. اما بورک در پاسخ به پرایس عنوان میدارد که انگلستان لازم دید که بخشی از حقوق (Practice) قانون اساسی خود را معلق و تعطیل نمایند و در این حرکت هیچ زمینهای برای بررسی این نکته که در بازنگری همه چیز مطابق میل خود آزادند، فراهم نشد.
تداوم و قانون عمومی
بدین ترتیب، بورک میکوشد که از اصل «تداوم» دفاع کند و بر بحث قانون عمومی (CommonLaw) انگشت مینهد و میگوید: از آنجا که سوابق و احکام از پیش پذیرفته شده همواره در اقدامات قانونی انگلستان نقش مسلط داشتهاند، بنابراین، قانون اساسی انگلستان تحتالشعاع و اسیر نمونههای (تجربی) باستانی است. به سخن دیگر، نکته مهم این است که انگلیسیها حقوق خود را از طریق مطالبه «اصول انتزاعی» و «حقوق انسانها» توجیه و مطالبه نمیکنند. اما حقوقشان به ارث رسیده از پیشینیان میدانند. بنابراین طبق نظر بورک هر نسل از مردم انگلیس خود را همچون «دارندگانی موقت»، «همه ارباب» خود میدانند و بنابراین حتی تخریب کل ساختمان اصلی جامعه را ندارد. از نظر بورک، این نگرش طبیعی و هم سودآور است زیرا بدون آن کل زنجیره و تداوم منافع مشترک از هم گسیخته میشود.» به عبارت دیگر مسأله تداوم به تنهایی امکان ترقی را فراهم میسازد. بورک میگوید که بدون آن نسلهای انسانی همانند پرندگان کوته عمر تابستانی زاده میشوند و میمیرند، بیآنکه چیزی از پیشینیان و یا سنتهای خود بیاموزند. بنابراین مطالبه از گذشته سودمند است زیرا یک اصل مطمئن حفاظتی و یک اصل مطمئن انتقال را تأمین میکند. از سوی دیگر طبیعی است، زیرا این نظام سیاسی در یک قواعد منظم و مطابق با نظم جهان ترتیب داده شده است. به عبارت دیگر، بنیاد نظریه سیاسی بورک بر این اندیشه است که جهان منظم است و خداوند تعیین کننده جایگاه ما در نظم وجود است. ما همه در چارچوب قانونی هستیم که خداوند برای ما تجویز کرده است. ما بخشی از طبیعت هستیم و تابع قانون طبیعتیم. بورک میخواهد بگوید که خداوند نظم را اراده میکند بنابراین دولت را میخواهد زیرا دولت ابزاری ضروری است که بدان وسیله طبیعت ما کامل میشود. از این رو نهادهایی که مطابق اراده خداوند و بخشی از طبیعت امورند، خوب و مناسبند زیرا هماهنگ با ماهیت امورند. از نظر بورک، این نهادها بخشی از سنتهای ما هستند زیرا همانند اموال و یا زندگیهای ما به نسلهای دیگر منتقل و واگذار میشوند. بورک در اینجا میخواهد سنت سیاسی را با ارجاع به طبیعت توجیه کند، از نظر او، نظم سیاسی سنتی اروپا هماهنگ با طبیعت امور است. به همین خاطر، آنچه که انقلاب فرانسه را غیر قابل توجیه و ناپذیرفتنی کرده، آن است که مردم فرانسه دست به کار واژگون کردن طبیعت امور زدهاند. طبیعت امور منبع اخلاقیات است و اصول سیاست حقیقی در واقع، اخلاقیاتی توسعه یافتهاند. همانطور که پیش از این آمد، زمینه اصلی اخلاقیات از نظر بورک، اراده خداوندی است. در نتیجه، قوانین خداوند و قوانین اخلاقی طبیعی، یکی هستند. زیرا خداوند انسان را آفریده و او را ملزم به اطاعت از اراده آفریننده خود کرده است و نیز در او یک گرایش و میل طبیعی برای عمل اخلاقی نهاده است. بنابراین، زندگی اجتماعی نه تنها قانونمدار است، چون نتیجه کنش اخلاقی ما است، بلکه از تجربیات ما نیز سرچشمه میگیرد. پس اخلاقیات، خمیر مایه جامعه است و انسانها طبیعتاً اجتماعیاند، زیرا به یکدیگر وابستهاند و کنش آنان بر یکدیگر اثر مینهد. در نتیجه، جامعه یک نظام متشکل از حقوق متقابل و و ظایف متقابل است.
چنانکه میدانیم، هابس، لاک و روسو، همگی انسان را طبیعتاً نااجتماعی ترسیم کردهاند. اما بورک او را نااجتماعی نمیداند. انسان تنها زمانی انسان است که در جامعه باشد و به جز او انسان دیگری را نمیشناسیم. بدین ترتیب بورک فرقی میان وضع جامعه مدنی و وضع طبیعی قائل نیست، چرا که این طبیعتاً موجودی عقلانی است. پس بورک به رغم اختلاف با هابس و روسو، آنجا که میگوید بدون جامعه بودن چندان توفیری از حیوان وحشی بودن ندارد، به هابس نزدیک میشود و آنجا که میگوید جامعه، اگر عاقلانه شکل بگیرد، میتواند طبیعت انسان را کامل کند، به روسو نزدیک میشود. پس بورک چنین میگوید که انسانها طبیعتی غیراجتماعی دارند و نه طبیعتی ما قبل اجتماعی و این امر خود به خود نه خوب است و نه بد. اما مؤسسات و نهادهای اجتماعی برا ی مهار کردن بدها و گستردن خوبی لازم و ضروریاند. بنابراین باید با این مؤسسات به احترام رفتار کرد، زیرا اگر به آنها حمله شود، مثلاً در انقلاب، همراه با سقوط آنها همه تمدن نیز فرو میپاشد. چنانکه میدانیم، از نظر لاک، منظور و هدف مؤسسات اجتماعی حفاظت از حقوق طبیعی انسانها است. وظیفه آنها بیشتر جنبه تدافعی دارد تا ایجادگرانه. اما، از نظر بورک وظیفه مؤسسات اجتماعی ایجادگرانه است و نه تدافعی. بورک بر آن است که جامعه منبع شناخت انسانی، اخلاقیات و ثروت است. پس اگر جامعه منبع اخلاقیات است، پس فرد از نظر اخلاقی جایزالخطا و سقوطپذیر است و بیش از یک جانور وحشی نخواهد بود. باید روی مفهوم فرد از نظر بورک تأکید نمود، زیرا او بر این باور است که انسان به عنوان انسان، فرد است و نه هیچ چیز دیگر. به همین دلیل، بورک با مفهوم مجرد و انتزاعی حقوق انسان مخالف است. با این شیوه او از حقوق مردم انگلیس دفاع میکند زیرا آن را حقوق فردی میداند و نه حقوق مجرد و انتزاعی. بنابراین، از دیدگاه هستیشناختی، بورک بر این باور است که تنها فرد موجود حقیقی است.
فردگرایی
بدین ترتیب، بورک از نقطه نظر فلسفی، فردگرا است، اما از منظر اخلاق و سیاست چنین نیست. چون، همانطور که آمد، اخلاق از جامعه برگرفته میشود و در قلمرو سیاسی فرد باید اراده خود را تسلیم اراده عمومی و کلی نماید. حقوق فردی تنها و تنها زمانی حقیقی است که تابع قانون اخلاقی و مسؤولیت اجتماعی باشد و قانون اخلاقی و وظیفه اجتماعی از راه عادت و به واسطه فرایندهای تاریخی آموخته میشوند. بدین ترتیب بورک انسانها را موجوداتی عادتی میخواند و عادت حاصل کار ذهنهای بسیار در نسلهای بسیار است. پس بورک بر آن است که یک تداوم تاریخی در منافع مشترک وجود دارد. از این رو، تنها حقوق واقعی، حقوق اجتماعیاند. به عبارت دیگر، انسانها هرگز نمیتوانند از حقوقی برخوردار باشند که با حقوق جامعه ناسازگار باشد، زیرا همه حقوق، اجتماعیاند، اما امکان برخورداری از حقوق را که یک جامعه ویژه برای آنها تجویز کند، دارند. در این مورد، ممکن است از حقوق واقعی انسانها برای انتقاد از حکومتها استفاده شود. بر عکس، حقوق مجرد تناسبی با یک جامعه کارآمد نمییابند و در آن ممزوج نمیشوند و از همین رو به ویران کردن آن میانجامند. بدین ترتیب، بورک از یک سو از حقوق واقعی انسانها سخن میگوید که حقوقی رسمی در جامعهاند و برای رفع نیاز انسانها است و از سوی دیگر، سخن از حقوق مجرد بشر است که ویژگی انقلابی و هرجومرج خواهانه و بیهودهای دارند، زیرا اساساً نه به کار سعادت عملی شهروندان میآیند و نه به کار سعادت کل بشر.
بورک به منظور مخالفت با نظریههای غیر عملی و ذهنی حقوق و نیز دولت، به نوعی به مفهوم فایده دست مییازد، بیآنکه خود فایدهگرا (Utilitarian) باشد. عملاً او میخواهد بگوید که داوری سیاسی شامل در کفه ترازو و نهادن امتیازات و بیامتیازی در استفاده از اصول معین است. در اینجا، مفهوم فایده به ما نشان میدهد که آن اصول را در شرایط مختلف چگونه به کار بگیریم. از نظر بورک، در یک جامعه و یا یک نهاد اجتماعی، چیزی که متضمن فایده است، نسخهپیچی است. قانون اساسی بریتانیا، از آن جهت یک قانون اساسی خوب و یک نمونه مناسب از مؤسسه و نهاد اجتماعی است که یک نهاد کهن و قدیمی است و نهادهای کهن، همه خود را سودمند نشان دادهاند. زیرا خردمندی و فراست از طریق تجربه متراکم و انباشت میشود و منظور بورک از تجربه، نه تنها تجربه افراد، بلکه تجربه انواع است. اگر منت و نیز انواع، فراست دارند و خردمندند، پس فرد باید با پذیرش و درک قوانین شناخت، به سنت خوش آمد گوید. به سخن دیگر، از نظر بورک، نمونه و سرمشق اجدادی برای حفظ روح آزادی ضرورت دارد. اما این امر گر چه ضرورت دارد، اما شرایطی کافی برای داشتن یک حکومت خوب نیست. چرا؟ زیرا نیاپرستی باید با عطف توجه به شرایط موجود تقویت و حمایت شود. پس باید میان تجویزهای گذشته و دگرگونی یک فرایند سازش و آشتی برقرار باشد.
دگرگونی
اما از نظر بورک، شرایط دگرگونی و یا سازش و انطباق با شرایط نوین نباید موجب جدایی میان سنتگرایی و عملگرایی (Pragmatism) در واقع مفهومی در قلب فلسفه سیاسی بورک است، بشود. از نظر بورک دگرگونی نباید به صورت عامل شکنندهای در نظم جهانی در آید. نباید نظم چیزها و امور را مختل کند و نباید علیه خداوند سر به شورش بردارد. دلیل اصلی اینکه چرا بورک از انقلاب انگلستان در سال 1688 دفاع میکند. اما از انقلاب فرانسه دوری میجوید، همین نقطهنظرها است. بورک میگوید که انقلاب 1688 یک نمونه عالی در توجیه انطباق و سازش دگرگونی با نهادهای قانونی و به منظور حفظ و تأمین اصول بنیادی آنها است. این فرایند بیشتر اصلاحگرایانه یه نظر میرسد تا انقلابی، زیرا در فرهنگ واژگان بورک، انقلاب نوعی دگرگونی در قانون اساسی است، اما اصلاح در واقع بهکرد یک خطای رخ داده است. انقلاب 1688 یک فرایند دفاعی در برابر روند واژگونسازی و براندازانه قراردادهای قانون اساسی بوده است. راهی بود برای رهایی از ستم و استبداد. ستم، شکافی است در قرارداد اجتماعی، که خود را در کالبد قانون اساسی تجویزی (Prescriptive) مینمایاند. بنابراین، انقلاب 1688، یاریرسان پیشرفتها به گونهای بود که قانون آزادیهای نظم یافته در انگلستان را حفظ و تأمین کرد. همچنین، بنیادهای اخلاقی و مذهبی مردم انگلیس را از خطر نجات داد.
این دیدگاهها نشان میدهند که از نظر بورک نباید بازسازی تند و ریشهای یک نظام سیاسی دست زد، زیرا چنین اقدامی بر علیه طبیعت اخلاقی و مذهبی انسان و علیه طبیعت یک جامعه مدنی است. از همین رو است که بورک بر این باور بود که انقلاب فرانسه به طور بنیادی یک انقلاب ضدخدایی است و خود را ملزم میدانست شرایط دفاع و حمایت از مسیحیت اروپایی را فراهم سازد. بورک میگوید که انقلابیون فرانسوی، با رد مذهب و انکار این واقعیت که انسان به لحاظ سرشتی یک جاندار مذهبی است، در واقع به جنگ علیه خود برخاسته و بر ضد جامعه خود قیام کردهاند.
دینگرایی
آنها با ویران کردن بنیادهای جامعه فرانسه، روحی را نابود کردند که سرانجام سبب نیستی آنها و عقبه آنها شد. این نکته از نظر بورک بدان معنا است که شریرترین ضربهای که به جامعه مدنی ممکن است وارد شود، از ناحیه گرایشهای ضد خدایی است. چرا؟ چون بورک بر این باور است که خداوند کمال مطلق وجود است و جهان از نظر وجودی وابسته به خداوند است. بنابراین، انکار خداوند نشانگر یک پوچگرایی (nihilism) ژرف ماوراءالطبیعی است. البته بورک واژه پوچگرایی را به کار نمیبرد. چون این مفهوم در واقع در سده نوزدهم شکل گرفت. اما واژه ضد خدایی (atheism) که بورک به کار میبرد، از نظر مفهومی یکسان با واژه پوچگرایی است که داستایوفسکی به کار برده است. همین دیدگاه، دلیل اصلی است بر اینکه در اندیشه سیاسی بورک، که بر پایه دینگرایی است، جدایی اساسی میان مسیحیت و سایر دینها نیست، بلکه بین خود مذهب از یک سو و گرایشهای ضد خدایی از دیگر سو است. بورک، گر چه میگوید که باری همه آگاهیها و وجدانها احترام قائل است، اما با این حال تساهل با گرایش ضد خدایی را نمیپذیرد، زیرا مطابق عقیده او، ناراستان و بیباوران مطرود قانونند و مطرودان از نژاد بشری هستند. خصومت درنده خویانهای که او با ضد خدایان دارد، از آن رو است که او ضد خدایان را مردمی میداند که قصد لرزاندن و فرو ریختن همه حاصل کار خداوند را دارند. بورک دولت را محصول عمده و اصلی کار خداوند میخواند. پس دولت به عنوان یک محصول از اراده الهی، ذاتاً و موروثاً مقدس است. بنابراین، نهادی نیست که در طبیعت خود غیر مذهبی (Secular) بوده و سپس در اتحاد با کلیسا جنبهای قدیسی یافته باشد. بورک این اندیشه اتحاد با کلیسا را باطل و آن را خیالپردازانه (Speculation) میداند. زیرا بر این عقیده است که اتحاد، ما بین دو چیز جداگانه که هر دو در طبیعت ملموس و مشخصاند، برقرار میشود، حال آنکه منافع مشترک مسیحی، کلیسا و دولت یکسان و از یک جنس هستند. به سخن دیگر، از نظر بورک سر زندگی روح مذهبی، بر شیوه نگرش شهروندان به سیاست موثر است. شهروندان را کمک میکند تا انسانی بهتر و شهروندی بهتر بشنوند. بنابراین وابستگی آگاهانه انسان به دستگاه الوهیت و تداوم زندگی ملت به هم وابسته و مرتبط است و به همین خاطر میتواند هر دو با هم نیز سقوط کنند. از نظر بورک، به همین دلیل است که زندگی ملی یک نشانه (Legacy) است، زیرا یک طرح الهی در پس زمینه همه چیز وجود دارد که هر چیز را در جای خود نگهداری و حفظ میکند. بنابراین بورک این واقعیت را نمیپذیرد که مفهوم و در نتیجه کسانی که در سیاست مسؤولیتهایی را در برابر دیگران به عهده میگیرند باید به اصول مذهبی تجهیز شوند. بورک به جهت تأکید دایماً یادآوری میکند که به دولت و دستگاههای مربوط به آن باید همچون یک امر مقدس نگریست که برخی حقوق اساسی به گردن اراده مردمی دارد. طبق نظر بورک، بدون احترام به دولت، این پدیده تداومی از نظر زمانی نخواهد داشت و عملاً امر مقدس تداوم این نکته را برجسته میکند که دولت از نظر تاریخی تحت رهنمودهای خداوندی است. بورک با تکیه بر این دیدگاه، میکوشد تا اندیشه ریشهای قرارداد اجتماعی را که از سوی مؤلفانی چون جان لاک مطرح شده است رد کند و در واقع میخواهد این نکته را که مردم باید از رهبران سیاسی خود حساب بکشند و یا با نهادهای سیاسی خود از در مذاکره درآیند، انکار نماید.
بورک برای برخورد با این دیدگاه بر روی تفاوت میان دولت و یک توافق سهامی در بازار تجارت تأکید میورزد. از نظر او، دولت با امور متعالیتر سروکار دارد، زیرا از سوی خداوند مأمور است و مانند دستگاهی است که فضایل انسانی را بارور میسازد. بنابراین، قرارداد اجتماعی ازنظر بورک باید با اموری بسیار متعالیتر از آنچه که در فعالیتهای قراردادی معمولی ما وجود دارد، سروکار داشتهباشد. زیرا قرارداد اجتماعی نه تنها یک تشریک مساعی میان کسانی است که زندهاند، بلکه به مردگان و نیز به کسانی که هنوز زاده نشدهاند تسری مییابد. از این رو، بورک میگوید: «هر قرارداد از هر دولت ویژه، در واقع مادهای از قرارداد عظیم ازلی و جاودانه جامعه است.» به سخن دیگر، قرارداد و یا عمل یک دولت موجود از نظر تاریخی، اساس موضوع انتخاب و یا اراده نیست. دلیل این امر بسیار ساده است. زیرا، از دیدگاه بورک، دولتها در صورتی که متبوعین آنها، عضویت خود را اختیاری بدانند، هرگز دوام نخواهند آورد.
بورک با سخنرانی میرابو، یکی از رهبران اصلی انقلاب فرانسه، مخالف است. از نظر میرابو هیچ قرار قانونیای که از سوی ملت نباشد، وجود ندارد. زیرا میرابو بر آن است که تأثیر اراده عمومی آن است که به هنگامی که این اراده تغییر کند، باید آن تأثیر هم از میان برداشته شود. بورک به عکس میرابو ایستاری در برابر دولت و تاریخ آن دارد و این امر او را وا میدارد تا یک راه حل نهادی برای تداوم دولت پیشنهاد کند. بنابراین، او از تأسیس کلیسا دفاع میکند. به نظر بورک، کلیسای تأسیسی مسؤولیتهایی دارد که فراتر از حوزه امور مذهبی و حتی توجیه و مشروعیت بخشیدن به نظم سیاسی است. بورک بر آن است که تأسیس کلیسا در بردارنده نوعی سپردهگذاری فرهنگی است که به تجمع و انباشت وسیع کتابخانهها و موزهها و آثار کهن میانجامد. اکنون برای آنکه کلیسا تضمین شود و دوام بیاورد، نهایتا باید وابسته به دولت شود و این امر زمانی امکان دارد که کلیسا حق مالکیت بر اموال داشته باشد. بورک میگوید، و اگر این فرایند سبب شود که اسقفها به صورت ثروتمندانی کلان در آیند، پس چه بهتر. از اینجا او در کتاب تأملات خود بحث در مفهوم مالکیت را برای آماده کردن ذهن خواننده درباره یک اختلاف دیگر میان انقلاب بریتانیا و فرانسه انقلابی مطرح میکند. باید دانست که از دید بورک، مذهب و مالکیت دو بنیاد همپایه در هر جامعهاند. بنابراین اگر قرار باشد از جامعهای دفاع شود باید از این دو بنیاد دفاع کرد و کسانی که به هر کدام از این دو حمله میکنند، در واقع دشمنان جامعهاند. بورک میگوید که دولت به درآمد خود وابسته است و منبع درآمد او مالکیت و دارایی او است. مالکیت نیز به طور طبیعی قدرت میآورد و این یک نیز پایه قانون سیاست و اخلاق است. بنابراین، طبیعی است که مالکیت حکمروا و برقرار باشد و نیز طبیعی است که حکومت در جهت مالکیت عمل کند. بورک از این زاویه، سه ویژگی برای مالکیت ترسیم میکند:
1) گوهر مالکیت در نابرابری و نیز در خاصیت انتقال آن از نسلی به نسل دیگر نهفته است.
2) مالکیت، منافع خصوصی و عمومی را متحد میکند، زیرا دفاع زمینداران از مالکیت، هم جنبه عمومی دارد و هم دارای دلایل خصوصی است.
3) مالکیت به تداوم جامعه کمک میکند و نسلی را به نسل دیگر متصل میکند.
بورک درباره ویژگی نخست مالکیت میگوید، خصلت مالکیت، نابرابری است. از نظر او، انسانها از نظر طبیعت خود برابرند، اما هر جا که آنها برابرند، نهاد مالکیت در آنجا ضعیف است.
جامعه به طور طبیعی ایجاد مالکیت و نابرابری میکند. بنابراین، مالکیت بر اثر زمان از ماهیت چیزها برمیخیزد و نابرابری میآورد. انسانها نابرابر میشوند چون برخی دارای اموال میشوند و برخی نمیشوند. اما نکته جالب در این است که بورک با هر گونه دخالت در ساختار موجود مالکیت مخالف است. او برای حفظ ساختار موجود چند دلیل دارد:
1) چون مالکیت امری طبیعی است و حکومت هم برای حفظ مالکیت ایجاد میشود.
2) مالکیت را نمیتوان باز توزیع کرد. زیرا گرفتن از ثروتمند و دادن به تهیدست، زیان و آسیب فراوانی به ثروتمندان میزند حال آنکه نفع اندکی به فقرا میرسد. این واقعیت از آنجا سرچشمه میگیرد که شمار اغنیا اندک و شمار فقرا فراوان است. بنابراین چیزی دست فقیران را نمیگیرد.
3) برابری دشمن آزادی است. بنابراین مردمسالاری سیاسی و برابری اقتصادی هیچ تناسب و ملازمتی با آزادی متناسب ندارند.
واقعگرایی
پس چه باید کرد؟ به طور کلی چنین به نظر میرسد که ایستار بورک در برابر تهیدستان خشن و بیرحمانه است، اما بورک میکوشد که واقعگرا باشد. بنابراین سعی دارد بگوید که دولت باید دوستداشتنی و پرعاطفه باشد، اما نباید ترحمانگیز باشد. زیرا این رفتار از نظر قانون طبیعی ممنوع است. از این رو، تنها توجه و احترام به روند طبیعی امور تهیدستان را نجات خواهد داد، زیرا اگر برابری در میان باشد، آنگاه ثروت اندکی برای تقسیم در میان خواهد بود. و این بدان معنی است که نابرابری در ثروت، قدرت و منزلت یک عامل بارآور و مولد و ساختارساز است. بدین ترتیب، یک جامعه متناسب به طور طبیعی جامعهای نابرابر است و کوشش برای ایجاد برابر بیشتر در جامعه، اقدام علیه طبیعت است. اندیشه برابری، ماهیتی براندازانه برای تعلم دارد. اندیشهای هولناک و هیولاصفتانه است. به نظر میرسد که بهترین راه برای درک دفاع بورک از نابرابری توجه به نظریه او درباره حکومت است. از نظر بورک، بنیاد حکومت نه بر پایه تصور حقوق انسانها بلکه بر طبیعت انسانی و در آسایش سیاسی، استوار است. منظور بورک از آسایش سیاسی، وجود سعادت و خوشبختی برای همگان است. اما سعادت همگان از نظر او جنبهای زیستشناختی دارد و همانند دیدگاه فایدهگرایان، ریاضیوار نیست. بورک به سر جمع آحاد نمیاندیشد، بلکه از یک کل پویا سخن میراند. بنابراین، پرسش دیگری پیش میآید که: میثاق قدرت باید در دست چه کسانی باشد؟ بورک به روشنی پاسخ میدهد که: پیکره حکومت شامل یک سلطنت موروثی، یک اشرافیت موروثی و یک هیأت نمایندگی است که اختیار خود را از آرای انتخابی جمعی منتخب به دست میآورند. بورک این ساختار را یک قانون سیاسی کارآمد میداند و بر آن میشود که در برابر همه انقلابیون از آن دفاع کند. بورک متقاعد است که سلطنت، بهترین نوع حکومت است. دفاع او از حکومت سلطنتی نه جنبه احساسی دارد و نه شاعرانه است، بلکه تاریخی و عملی است. زیرا بر این اعتقاد است که یک وجود پادشاه موروثی عنصری اساسی در متن قانون اساسی بوده، هست و خواهد بود. از نظر بورک، شاه موروثی، عنصر کلیدی قانون اساسی است. ستایش بورک از سلطنت موروثی با توجه به نگرش بیاعتمادی او به تودهها تکمیل میشود. حتی آنگاه که بورک از حکومت مردم سخن میگوید، منظورش یک حکومت مردمی نیست. وقتی بورک در سخنرانیاش پیرامون اصلاحات میگوید که مردم خود ارباب خود هستند، منظورش اکثریت نیست، بلکه مردمی سازمان یافته است. به سخن دیگر، نه تنها مردمی سازمان یافته بواسطه انضباط طبیعی در صنوف و اقوام شخص، بلکه از جهت ظرفیتهای سیاسی، مردمی که به درجات بسیار تقسیم شده باشند. بورک در عمل اندیشهای کاملاً حساب شده درباره یک عامه سیاسی مؤثر دارد. بنابراین، بورک در برابر مردان بزرگ هم میهن خود در را به روی شهروندان میبندد. با این حال او از نظر اخلاقی، و نه از نظر سیاسی، با فقیران همدردی دارد. برای مثال او در سخنرانی پیرامون ماده (1781) میگوید:
«وقتی کوچکترین حقوق، فقیرترین مردم در پادشاهی مورد توجه و مطرح باشد، من روی خود را از هر چه قدرت و افتخاری که بالاترینها در اینجا دارند، بر میگردانم و اگر کار به آخر برسد و به مرگ و زندگی بینجامد، سهم من روشن است. من خود را با فقیران، پاییندستان و ضعیفان همسو خواهم دید».
عشق به انسان
بنابراین، از نظر بورک و محافظهکاران دیگری چون «ورث وود» و «کارلایل» عشق به انسانها همواره قرین این اندیشه است که اکثریت نمیتواند حکومت کند. در نتیجه، جامعه مدنی از نظر بورک، نه چون یک طرح اصیل، بلکه همچون یک حوزه سیاسی است که نمایانگر تفاوتهای و تمایزات اجتنابناپذیر در میان مردم است. در این میان، مهمترین تفاوت از نظر بورک، داشتن ظرفیت برای اعمال قدرت سیاسی است.
پیش از این گفتیم که بورک به تودهها بیاعتماد بود. او بیاعتمادی خود با ایمان به رهبری گروه اندک مورد تأکید قرار میدهد و میگوید: رهبری، انحصار طبیعی شمار اندکی از مردم است که فرصت به دستگیری امور را مییابند. بنابراین، از نظر بورک، همه شهروندان را نمیتوان یکسان و همانند یک انسان اصیل دانست. زیرا آنها از جایگاه خود در کارخانه اجتماعی، که طبیعت آنها را میکند، جدا شدهاند. بورک دقیقاً از همین زاویه کار انتقاد خود را از انقلاب سامان میدهد. انتقاد بورک از انقلابیون آن است که آنها سادهترین راه را از طریق منطق اصول منفرد برگزیدهاند. اما، مردم انگلیس، به عکس درصدد آشتی دادن و وحدت این اصول در یک کل مستحکم و منسجم هستند. بورک در واقع میخواهد تناقضات در اصول فرانسه انقلابی را نشان دهد.
بورک میان انقلاباتی که برای دفاع از آزادیها و قوانین باستان لازم بودند، و انقلابات نالازم که بر علیه حکومتهای دارای ظرفیت اصلاحپذیری رخ میداد، تفاوت مینهاد. از نظر او، خمیره نظامهای یاستان این بود که ظرفیت اصلاحپذیری داشته و نیازی به انقلاب نداشتهاند. امروزه باید به این نکته بورک اندیشید که تمایز میان این دو مقوله در انقلاب تا چه اندازه میتواند سودمند باشد. آیا انقلاب تدافعی لازم است و یا ایجادگرانه؟