همزمان با آغاز خشونتهای فرقهای در بغداد، مقامهای دولت بوش وارد جنگ لفظی شدیدی با روزنامهنگاران آمریکایی درباره این مسئله شدند که آیا وضعیت عراق را میتوان جنگ داخلی دانست یا نه؟ فهم این مسئله مشکل نیست که چرا دولت آمریکا اینقدر بر سر اصطلاح جنگ داخلی حساسیت دارد. نخست اینکه مطبوعات و رسانههای آمریکایی هر تغییری در موقعیت کاخسفید را در این خصوص یک امتیاز عمده، یک اعتراف آشکار به امیدهای بر باد رفته و سیاست شکستخورده خود میمانند. هم اینکه دولت نگران است مبادا افکار عمومی خشونت در عراق را جنگ داخلی تلقی کرده و متعاقبا مداخله نظامی بیشتر ارتش در عراق را نپذیرند. آمریکاییها ممکن است بپرسند «اگر این جنگ داخلی است به ما چه ربطی دارد که در امور دیگران دخالت کنیم؟»، اما اگر برداشتها مهم باشند، چندان آشکار نیست که افکار عمومی بتواند بر رویکرد بوش تاثیر بگذارند. آیا این مسئله فقط از یکسو مربوط به بازی داخلی سیاست و از سوی دیگر برداشت افکار عمومی در آمریکا میشود با اینکه وجود جنگ داخلی در عراق متضمن دستاوردهای آن و نوع استراتژی است که آمریکا باید در پیش بگیرد؟
در حقیقت، یک جنگ داخلی در حال اوجگیری در عراق وجود دارد که از وجوهی با دیگر جنگهای داخلی که در دولتهای مابعد استعماری با نهادهای سیاسی ضعیف اتفاق افتاد، قابل مقایسه است.
مطالعه موارد قبلی به ما این بصیرت را میدهد که اهداف سیاسی دولت آمریکا در عراق یعنی ایجاد یک رژیم با ثبات، صلحطلب و تا حدی دموکرات که پس از عقبنشینی سربازان آمریکایی نیز قادر به ایستادن به روی پاهای خود باشد، غیرواقعی است. با وجود این اهداف سیاسی غیرواقعی، هرگونه استراتژی نظامی محکوم به شکست است؛ تقریبا صرفنظر از اینکه دولت بوش همانطور که وی خاطرنشان کرده است گزینه نظامی را انتخاب میکند یا اینکه براساس پیشنهاد گروه مطالعات عراق به سوی ماموریت آموزشی صرف تغییر جهت میدهد.
حتی اگر افزایش نیروها در عراق به کاهش خشونت در بغداد بینجامد و بنابراین بتوان برای مذاکره بر سر تقسیم قدرت در دولت فعلی عراق زمان خرید، دلیل قانعکنندهای وجود ندارد که انتظار داشته باشیم هرگونه کاهش بعدی نیروها جنگ قدرت را از نو احیا نکند. جنگ داخلی به ندرت با توافق باثبات و منظم تقسیم قدرت به پایان میرسد، اما فعلا شرایط در عراق راضیکننده به نظر نمیرسد. فرقهگرایی در میان سنیان و شیعیان به چشم میخورد. مانند سومالی، گروههای مسلح متعدد در هر دو طرف وجود دارد که معتقدند در صورت خروج نیروهای آمریکایی، باید اداره حکومت مرکزی را به چنگ آورند.
همچنان که پاکسازی قومی در بغداد پیش میرود، دولت شیعه فعلی به طور اجتنابناپذیری به یک حامی آشکار در این جنگ داخلی میان اعراق شیعه سنی تبدیل میشود. در نتیجه، تعهد بوش برای موفق شدن دولت فعلی، به طور روزافزونی به جانبداری از شیعیان بستگی دارد. این سیاست از نظر اخلاقی شکبرانگیز است و احتمالا نه به نفع ایالات متحده و نه به سود صلاح و ثبات درازمدت در منطقه خواهد بود. با وجود شرایط مناسبی که برای ناآرامی در استانهای سنینشین وجود دارد پیروزی نظامی قطعی توسط حکومت شیعه فعلی، به این زودیها امکانپذیر نخواهد بود. علاوه بر این، این شرایط ملیگرایان سنی را وا میدارد مقابل شبهنظامیان شیعه و ارتش عراق که به سوی القاعده تمایل پیدا کنند. همچنین، اساسا تهران و واشنگتن را در یک ردیف علیه همپیمانان سنی خود قرار میدهد.
تا زمانی که دولت بوش در بست خود را متعهد به پشتیبانی کامل از نوریالممالکی یا هر دولت مشابهی بداند، ایالات متحده قدرت مانور خود را در میان طرفهای درگیر کاهش داده است. در مقابل، فاصله گرفتن ازاین تعهد بیچون و چرا ـ به عنوان مثال با آغاز تغییر مکان نیروهای آمریکایی خارج از مرزهای دشمنان اصلی ـ نفوذ نظامی و دیپلماتیک ایالات متحده بر همه طرفها را افزایش میدهد. انجام چنین کاری به دولت فعلی با بعدی آمریکا اجازه نمیدهد تا جنگ داخلی را به سرعت پایان دهند، اما به ایالات متحده فرصت میدهد نقش موازنهگر میان طرفهای درگیر ایفا کند که در درازمدت برای رسیدن به یک راهحل باثبات که در آن منافع اهل سنت، شیعیان و کردها از سوی یک دولت عراقی نمایندگی شود، سودمند خواهد بود. اگر عراقیها به توافق تقسیم قدرت بپردازند که هدف سیاست فعلی ایالات متحده است، این تقسیم قدرت تنها پس از منازعه تلخ در جنگ داخلی که هم اکنون جریان دارد به دست خواهد آمد.
تاریخچه جنگ
جنگ داخلی منازعهای خشونتبار است که در درون یک کشور از سوی گروههای سازمان یافتهای که هدفشان تسخیر قدرت یا تغییر سیاستهای دولت است، انجام میشود. امروزه کاربرد واژه جنگ داخلی مستلزم احتساب میزان خشونت برای اینکه یک منازعه را جنگ داخلی به حساب آوریم یا آن را از تروریسم و ستیزه معمولی تمیز دهیم، نیست. علمای علم سیاست برخی اوقات معیار حداقل یکهزار کشته را در جریان منازعات برای تعریف جنگ داخلی استفاده میکنند. براساس این معیار قابل مناقشه در حدود 125 جنگ داخلی پس از جنگ جهانی دوم تاکنون اتفاق افتاده است و در حدود 20 جنگ داخلی نیز جریان دارد. آمار کشتهها در عراق که به راحتی به بیش از 60 هزار نفر ظرف سه سال گذشته میرسد، آن را کاملا در ردیف یک جنگ داخلی به شمار میآورد. در حقیقت حتی برآورد محافظهکاران این رقم ممکن است جنگ عراق را به نهمین جنگ مرگبار داخلی از سال 1945 تاکنون تبدیل کند. میانگین طول مدت جنگها 10 سال بوده و بیش از نیمی از آنها بیشتر از هفت سال دوام داشته است. چنین به نظر میرسد که طولانی بودن آنها از شیوهای نتیجه میشود که بیشتر آنها به سه شکل در گرفتهاند: از سوی گروههای شورشی که از تاکتیکهای چریکی استفاده میکردند و معمولا در مناطق روستایی کشورهای پس از استعمار به علت ضعف نهادهای اداری، پلیسی و نظامی اتفاق میافتادند. نوع معمولیتر جنگ داخلی در الجزایر، کلمبیا، سریلانکا، غرب و جنوب سودان رخ داد. همچنان که این موارد نشان میدهد جنگ چریکی روستایی میتواند یک تاکتیک قدرتمند باشد و به گروههای شورشی کوچک این اجازه را بدهد که بر بخشهای وسیعی از کشور به رغم عملیات نظامی خشن و گسترده کنترل نسبی اعمال کنند. جنگ داخلی در عراق در سال 2004 شروع شد و در ابتدا یک جنگ چریکی شهری بود که توسط گروههای تندروی سنی با امید بیرون کردن آمریکا و به دست آوردن دوباره قدرت انجام گرفت. جنگ در سال 2006 با گسترش و تشدید خشونت توسط شبهنظامیان شیعه که ظاهرا هدفشان حمایت از شیعیان در مقابل سنیها و پایان دادن به درگیریها پس از پاکسازی قومی و خشونت فرقهای بود، شدت یافت. این مدال از جنگ چریکی شبهنظامیان با جنگهای چریکی پس از پایان جنگ دوم جهانی فرق میکند؛ اگرچه مشابهتهایی هم دارد. یک مقایسه مفید که کمتر مورد بحث و گفتوگو قرار گرفته، منازعه خشونتباری است که در شهرهای ترکیه بین سالهای 1977 و 1980 جریان داشت. برطبق یک برآورد استاندارد، جنگ میان شبهنظامیان محلی که خود را به اردوگاه غرب یا شرق منسوب میکردند در جریان بود. حاصل این منازعه کشته شدن حداقل 20 نفر در هر روز و انجام هزاران حمله و از جمله اعدام و سوءقصد بود.
همانند عراق امروز، سازماندهی جنگجویان ترک نیز کاملا محلی فرقهای بود و منازعه بیشتر مواقع شکل خشونتهای گروههای شهری به خود میگرفت، اما مانند عراق، این گروهها و شبهنظامیان نیز پیوندهایی با احزاب سیاسی داشتند که در پارلمان فعالیت میکردند. رقابت شدید سیاسی میان سیاستمداران پیشرو ترک همراه با پیوندهای سیاسی با نمایندگان مجلس مانع از این شد تا رژیم دموکرات بتواند به سوی حل و فصل مخاصمه حرکت کند. همانند شرایط عراق، سیاستمداران منتخب ترک زمانی که شهرها در آتش جنگ میسوختند،کاری از پیش نمیبردند. ترس از اینکه نظامیان پایینرتبه تحت تاثیر فرقهگرایی خشن موجود در جامعه قرار گیرند، رهبران نظامی در سال 1980 دست به یک کودتا زدند و متعاقب آن موج بزرگی از سرکوب شبهنظامیان و گروههای چپ و راست راه افتاد.
وحشت و ترور فقط زمانی پایان یافت که حکومت نظامی برقرار شد. غیرممکن است که یک رژیم نظامی در عراق قادر باشد مانند ترکیه دهه 1980 عمل کند. ارتش ترکیه یک نهاد قدرتمند بود که با بهرهمندی از استقلال بالا و وفاداری زیاد به دینهای ملیگرایانه کمال آتاتورک و برکنار از تقسیمبندیهای موجود در کشور به راه خود رفت. اگرچه ارتش ترکیه جناح راست را به چپ ترجیح داد، ترکها آن را مستقل و در ورای تقسیمها میدیدند و به چشم یک مداخلهگر مستقل و قابل اعتماد به آن نگاه میکردند. در مقابل ارتش عراق و حتی پلیس این کشور نیز به زحمت از جامعه و سیاست استقلال دارند. پلیس ماند شبهنظامیان و بدون لباس متحدالشکل، هرازگاهی آموزش آمریکایی میبینند. ارتش هم که تا حدودی انسجام نهادی و خودمختاری بیشتری دارد، تحت تسلط شیعیان و واحدهای تاثیرگذار دیگر است. برخی شواهد حاکی از این است که چهرههای عالیرتبه ارتش خود تسهیلکننده اگر نگوییم تعقیبکننده پاکسازی قومی هستند. بنابراین تسخیر قدرت از سوی بخش فرعی ارتش، به عنوان تسخیر قدرت از سوی یک گروه خاص شیعه تلقی و تفسیر خواهد شد و در نهایت ارتش را به تجزیه و تلاشی سوق خواهد داد.
چه ایالات متحده در عراق بماند و چه این کشور را ترک کند، سرزمین عراق به غیر از منطقه کردستان، شرایطی همانند لبنان دهه 1970 را تجربه خواهد کرد. اقتدار سیاسی به شهرها، نواحی اطراف شهرها و حتی همسایهها محول خواهد شد. بعد از یک دوره پاکسازی قومی و خطکشیهای سیاسی موازنه شکننده و خشونت فرقهای دورهای برقرار خواهد شد که مشخصهاش عملیات وسیعتری است که به لحاظ مادی و غیرمادی از سوی بیگانگان حمایت میشود. خشونت و قتلعام میان فرقهها افزایش خواهد یافت، همچنان که شبهنظامیان و گروههای خشونتطلب که به پاکسازی قومی پرداختهاند به طور روزافزونی از ابزار جنگ استفاده میکنند. در چنین شرایطی، همانند لبنان مداخله خارجی و از سوی همسایگان به ویژه ایران احتمالا میتواند مفید باشد، اگرچه این امر الزاما سود درازمدت چندانی برای آنها نخواهد داشت.
آموختن تقسیم قدرت
جنگ داخلی نهایتا با پیروزی یک طرف بر دیگران پایان مییابد. از حدود 55 جنگ داخلی که از سال 1955 برای کنترل دولت مرکزی درگرفته است، 75 درصد آن با پیروزی قاطع یک طرف بر دیگران و حداقل 40 درصد با پیروزی دولت به شورشیان تمام شده است. در حالی که در 35 درصد بقیه شورشیان پیروز و موفق به اعمال کنترل شدهاند. در این موارد، موافقتنامههای تقسیم قدرت که اداره حکومت مرکزی را میان جنگجویان تقسیم کردهاند، چندان رایج نبودند. ارزیابیهای انجام شده در بهترین شرایط 16 درصد یعنی 9 مورد از 55 مورد جنگ داخلی به این شیوه پایان یافتهاند. السالوادور در سال 1992، آفریقای جنوبی در 1994 و تاجیکستان در 1997 از این نمونههاست.
اگر موافقنامههای تقسیم قدرت به ندرت موفق به خاتمه دادن به جنگ داخلی شود، به این معنی نیست که کوششی در این زمینه انجام نگرفته است. مذاکرات حتی در هنگام جنگ هم وجود داشت و اگرچه شکست خورد، اما میانجیگران خارجی و نهادهای بینالمللی دستاندرکار بودند تا چنین موافقنامههایی را در عمل اجرا کنند. نقطه عزیمت برای طرفهای درگیر در قتلعام رواندا در سال 1994 و حمله شورشیانی که به آن واقعه پایان داد، شکست توافق تقسیم قدرت میان دولت رواندا، احزاب مخالف هوکو و شورشیان توتسی بوده این توافقنامهها در جنگهای بزرگ مفید نیستند، چرا که جنگ داخلی طرفهای درگیر را وامیدارد تا به سازماندهی خود به شیوهای بپردازند که ترسی روزافزون متقابل ایجاد کنند. جنگجویان از این واهمه دارند تا مبادا دیگر طرفها نیز از زور برای قبضه قدرت به نفع خود استفاده کنند. اگر یک گروه شبهنظامی از این ترس داشته باشد که دیگری به منظور پیروزی بر ارتش یا به دست گرفتن کنترل یک شهر، مایل به استفاده از زور است، در آن صورت محرکه قوی برای استفاده از آن و برای ممانعت از کنترل قدرت توسط رقیبان ایجاد میشود. در مواجهه با این ترس متقابل، توافقهای روی کاغذ درباره تقسیم قدرت یا سهیم شدن در اعمال کنترل بر نهادهای سیاسی، ارتش، درآمدهای نفتی فقط روی کاغذ باقی میمانند. این توافقها ممکن است بقا پیدا کنند مادامی که شخص ثالث قدرتمندی تلویحا تهدید کند که مانع از قبضه قدرت به شیوههای خشونتبار میشود ـ همچنان که ایالات متحده در عراق انجام داده است؛ اما این توافقها در غیر این صورت احتمالا از هم میپاشند. دولت بوش دقیقا در هنگام جنگ داخلی کوشید تا دولت عراق را مبتنی بر یک توافقنامه تقسیم قدرت میان کردها، شیعیان و سنیها به وجود آورد. شواهد تاریخی به ما نشان میدهند که این یک وظیفه بسیار سخت است. برقراری موثر امنیت توسط یک قدرت مداخلهگر ممکن است حتی به تضعیف این عقیده بینجامد که دولت جدید، بدون حمایت طرف سوم باید روی پاهای خود بایستد. بنابراین احتمال نمیرود که مداخله ارتش آمریکا در عراق به تاسیس دولتی منجر شود که قائم به ذات باشد و بدون حضور کوتاهمدت یا بلندمدت نیروهای آمریکایی به بقای خود ادامه دهد.
حال سوال این است که آیا عراق در سال 2007 میتواند یکی از آن موارد نادری باشد که با تقسیم قدرت به جنگ داخلی خاتمه میدهد؟با به آزمون گذاردن زودتر چنین مواردی دو ویژگی تعیینکننده به چشم میخورد که تقسیم قدرت را میسر میسازد. نخست یک توافق باثبات که معمولا پس از یک دوره نزاع به دست میآید و در آن ارتش توان و ظرفیت نسبی خود را برای همگان به اثبات رسانده است. همه طرفهای درگیر نیازمند رسیدن به نتیجهاند که مسلما از طریق جنگ به دست نمیآید. به عنوان مثال توافق صلح دیتون که به تقسیم قدرت میان طرفهای درگیر در بوسنی انجامید نه فقط نیازمند مداخله ناتو برای کشاندن آنها پای میز مذاکره و مجبورکردنشان به معامله بود، بلکه پس از سه سال جنگ شدید، جنگجویان کاملا به بنبست رسیده بودند. دوم اینکه مذاکرات تقسیم قدرت تمایل به این دارد زمانی برگزار شود که هر طرف نسبتا از انسجام برخوردار است.
به عنوان مثال، کوشش برای به راه انداختن مذاکرات تقسیم قدرت برای خاتمه دادن به جنگ داخلی در بوروندی و سومالی به خاطر فرقهگرایی گروههای شورشی تضعیف شد. برعکس، تمرکز قدرت توسط این گروهها میتواند در برخی مواقع به، به ثمر نشستن معاهده صلح بینجامد. هیچیک از این شرایط در عراق وجود ندارد. اصلا گروههای گوناگون سنی که کاملا مسلح هستند، معتقدند در نبود آمریکا قادر به، به دست گرفتن کنترل بغداد و بقیه نقاط کشور هستند. همچنین شیعیانی هم وجود دارند که برخی مسلحاند و بر این باورند که به عنوان گروه اکثریت میتوانند و باید سلطه بر عراق را حفظ کنند. علاوه بر این، در میان شیعیان چنین به نظر میرسد که مقتدا صدر معتقد است توان قبضه قدرت و حذف رقیبان را دارد؛ مشروط بر اینکه آمریکا از عراق عقبنشینی کند. در حقیقت اگر این اتفاق بیفتد، خشونت میان شبهنظامیان شیعه احتمالا شدت خواهد یافت. جنگ آشکار میان این گروهها در عوض اثباتی است بر این مدعای سنیان که آنها قادر به قبضه مجدد قدرت هستند. دوم اینکه هم سنیها و هم شیعیان کاملا هم در سطح سیاسی و هم در سطح شبهنظامیان فرقهگرا هستند. سیاستمداران شیعه حداقل به چهار حزب عمده تقسیم شدهاند و یکی از اینها یعنی حزبالدعوه، از دیرباز به سه بخش اصلی تقسیم شده است. صدر همیشه در مطبوعات و رسانههای آمریکا رهبر بزرگترین و خشنترین گروه شبهنظامی شیعه در عراق معرفی میشود، اما اصلا معلوم نیست اگر او کنترل را به دست گیرد، گروه شبهنظامیاش دقیقا چه برنامهای برای اداره امور دارد. اهل سنت نیز به همین شیوه به قبایل سنی خارج از بغداد تقسیم شدهاند و هرجومرج موجود در آنها مانع از همکاری گسترده گروههای میان آنها میشود.
اگر مالکی مانند نلسون ماندلا از اقتدار و یک سازمان حزبی با انسجام نسبی برخوردار بود، قادر بود تا به طور موثری به سوی ادغام رهبران سنی به درون حکومت بدون ترس از تضعیف قدرت خود در مقابل رقیبان سیاسی شیعه و ایجاد شرکت سهاعی میان آنها بهره گیرد. او همچنین بهتر قادر بود تا تعهدات معتبرتری در مقابل رهبران سنی به عهده گیرد. رقیبان سیاسی داخلی، دولت جدید را تقریبا به طور کامل ناکارآمد کردهاند. وزیران مالکی بهترین گزینه خود را ترغیب شبهنظامیان (یا ایجاد ارتباط با آنها) برای منازعات فعلی یا آینده باجگیری و اخاذی و عملیات قاچاق میدانند. به طرز حزنانگیزی،جنگ داخلی ممکن است تنها راه برای رسیدن به منطقهای باشد که تقسیم قدرت، تنها راهحل ممکن برای معضل حکومت کردن به عراق به نظر برسد.
کنش موازنهبخش
خوشبختانه این تحلیل بیش از حد بدبینانه است. شاید سیاستمداران منتخب عراقی به نتیجه برسند و یا شاید ارتش عراق با کمک ایالات متحده به توانایی و انگیزه خود تحرک ببخشد تا به شکل موثر و بیطرفانهای علیه شورشیان شبهنظامیان اقدام کند، اما این سناریوی خوشبینانه نیز غیرمحتمل است. از این رو سیاستگذاران باید متوجه یکسری الزاماتی باشند که در صورت تداوم و تشدید جنگ داخلی در عراق وجود خواهد داشت.
فرض کنید پاکسازی قومی در بغداد ادامه یابد و گروههای شورشی سنی و شبهنظامیان شیعه همچنان جنگیدن علیه یکدیگر، علیه نیروهای آمریکایی و شهروندان ادامه دهند. اگر دولت بوش همچنان بر رهیافت خود مبنی بر «ایستادگی تا پیروزی» پافشاری کند، به تدریج آشکار میشود که این سیاست به سوی جانبداری از شیعیان در یک جنگ بیهوده با اهل سنت جهتگیری شده است. ارتش آمریکا ممکن است نقش مثبتی در ممانعت از زیر پا گذاشته شدن حقوق بشر توسط واحدهای ارتش عراق ایفا کنند و به آرام کردن فضای خشن و پاکسازی قومی مبادرت ورزد، اما تا آنجا که ایالات متحده به سعی برای موفق ساختن دولت عراق براساس شرایطی که دولت بوش طراحی کرده، متعهد باشد، از این واقعیت گریزی نیست که کارکرد اصلی نیروهای آمریکایی دست کشیدن از حمایت دولت مالکی و جانشینانش خواهد بود. این امنیت به دست آمده به دولت فعلی عراق و متحدانش این توانایی را میبخشد تا جنگ با دشمنان فرضی و واقعی سنی خود را ادامه دهند و در همان حال در افکار عمومی از آشتی ملی حمایت کنند، اما این سیاست هم براساس منافع ملی و هم اصول اخلاقی به سختی قابل دفاع است. حتی اگر شبهنظامیان شیعه و متحدان حکومتیشان موفق به پاکسازی بغداد از سنیها شوند، احتمال ضعیفی است که آنها قادر به مقابله با ناآرامی و شورش در استانهای سنینشین در غرب عراق باشند یا اینکه بتوانند از وقوع حملات در عراق و اماکنی که شیعیان ساکناند، جلوگیری کنند. به عبارت دیگر، با ادامه سیاست فعلی به پیروزی نظامی قطعی آمریکا در کوتاهمدت و یا شاید هرگز امیدی نیست، اما اگر این اتفاق بیفتد، واشنگتن این را میخواهد؟ ظهور یک دولت شیعه در بغداد باعث توجه به ایران به عنوان یک قدرت در حال رشد منطقهای میشود. به علاوه حمایت ایالات متحده از چنین دولتی هم به سنیها و هم به دیگر کشورهای سنی عرب منطقه دلیلی برای حمایت نکردن از القاعده را نمیدهد. با سوق دادن این دولتها به حمایت از نیروهای سنی مخالف دولت شیعه چنین حمایتی در نهایت ایالات متحده را در موضع مخالفت با دولتهای سنی در این جنگ قرار میدهد.
دولت بوش و جانشینانش باید برای استفاده از گزینههای جذابتر، دست از حمایت نظامی بیقیدی و شرط از مالکی که در به قدرت رسیدنش سهم بسیاری داشتند، بردارد. تعهد بوش به این دولت نفوذ نظامی و سیاسی آمریکا را تقریبا در همه طرف های درگیر در منطقه و در عراق کاهش میدهد. نقطه آغاز برای فاصله گرفتن از این تعهد، خروج نیروهای آمریکایی از منطقه اصلی نبرد است که میتواند نفوذ آمریکا را در همه طرفها افزایش دهد.
در آن صورت رهبری فعلی شیعیان مشوقهای کافی برای بازگرداندن دوباره حمایت نظامی آمریکا دارد، به عنوان مثال، از طریق انجام کوششهای واقعی برای ادغام سنیها به دولت یا راندن شبهنظامیان شیعه. همچنان که نیروهای ایالات متحده خارج میشدند، گروههای شورشی سنی کمتر آمریکا را متحد متعهدی «به ایرانیان»و بیشتر منبع بالقوه حمایت مالی و حتی نظامی میبینند. واشنگتن همچنان قدرت بیشتری در مقابل ایران و سوریه خواهد داشت، چرا که ارتش ایالات متحده کاملا در باتلاق فرو نخواهد رفت و این هر دو کشور منافع مستقیمی در اجتناب از هرجومرج رو به تزاید در عراق دارند.
اما هیچیک از این اقدامها به سرعت به جنگ داخلی که احتمالا در آینده نیز ادامه مییابد، پایان نخواهد داد و به ایالات متحده اجازه میدهد که به سوی نقش موازنهبخش خود که برای رسیدن به مصالحه پایدار حرکت کنند که در آن منافع اهل سنت، شیعیان و کردها در یک دولت متحد شیعی حفظ شود.
به رغم خشونت وحشتناکی که فعلا در حال تکه پاره کردن عراق است، در درازمدت امید برای ایجاد یک دولت مستحکم عراق مبتنی بر چانهزنی میان رهبران کرد، شیعه و سنی وجود دارد. پایه و اساس یک دولت عراقی ملاحظه منافع کلی و عام همه طرفهای درگیر است. به ویژه منافع نخبگان در بهرهبرداری کارآمد از منابع نفتی. جنگ داخلی مدام میتواند رهبران شیعه را متقاعد کند که آنها خیلی هم از منافع نفت و کنترل سیاسی بدون مصالحه با سنیها که هزینه شورشها را میپردازند، بهرهای ندارند و جنگ داخلی میتواند سنیها را متقاعد کند که اعاده فرادستی آنها و فرودستی شیعیان غیرممکن است. رهبران کرد منافع خود را در خودمختاری میبینند که هماکنون از آن بهرهمندند. البته پیامدهای ممکن دیگری نیز برای جنگ مداوم وجود دارد که شامل تجزیه رسمی کشور با پیروزی قاطع جنوب مناطق کردنشین توسط سازمانهای شیعه یا سنی است که در نهایت یک دیکتاتوری خشن را تحمیل میکنند. تا جایی که ایالات متحده میتواند به نتیجه نهایی نفوذ و تاثیر بگذارد، هیچیک از این عوامل در درازمدت مثل توافق تقسیم قدرت نیست. همچنان که گروه مطالعات عراق استدلال کرده است، تلاش برای تحمیل برخی اشکال جداسازی احتمالا قتلعامها را افزایش میدهد. به علاوه هیچ مرز روشن و قابل دفاعی برای جدا کردن سنیها از شیعهها نیست. علاوه بر اینکه اصلا معلوم نیست ایالات جدید کرد، شیعه و سنی صلحطلبتر و آرامتر از عراق فعلی باشند. همچنین ناکارآمدیهای قابل توجه اقتصادی وجود دارد که از ایجاد این سه دولت مجزا از هم ممانعت به عمل میآورد. میتوان تصور کرد که جنگ داخلی روزی جنگجویان را به تقسیم عراق سوق دهد، اما این تصمیمی است که عراقیها باید بگیرند قبل از اینکه خارجیها آن را تحمیل کنند.
بیشتر جنگها با پیروزی قاطع داخلی به پایان میرسند، همچنان که در مورد عراق نیز صادق است، اما پیروزی و اعمال دیکتاتوری سیاسی به نفع برخی گروههای سنی یا شیعه به عنوان هدف سیاسی خارجی آمریکا چندان جذاب به نظر نمیرسد. پیروزی قاطع نظامی برای شیعیان هم به نفع ایران و هم به نفع القاعده است، اما در نظر شورشیان سنی به معنای اعاده سلطه سرکوبگرانه اقلیت تعبیر میشود که دلیل اصلی برای آشوب فعلی نیز به شمار میآید.
دو نتیجه کمتر افراطی ممکن است هم برای عراقیها و هم برای صلح و ثبات منطقهای و هم منافع ایالات متحده در منطقه خیلی بهتر باشد: نخست توافق تقسیم قدرت میان تعداد کمی از بازیگران عراقی است که در واقع کنترل نیروی نظامی و اداره این سرزمین را برعهده میگیرند. این توافق باید توسط یک عملیات حفظ صلح بینالمللی ثبات و دوام پیدا کند. دومی ظهور نیروهای نظامی مسلطی است که رهبرش از اراده و توان لازم برای پایان دادن به مذاکره با جنگسالاران محلی یا رهبران سیاسی همه گروههای برخوردار است. از این نقطهنظر، این پیامد توسط ایالات متحده نمیتواند تحمیل شود. هر دوی آنها باید از طریق جنگ و مذاکرهای که پس از آن انجام میشود، به دست آید.
برای سهولت در رسیدن به هر یک از اینها، دولت ایالات متحده باید سیاست موازنه نیروها را با استفاده از ابزارهای مالی و دیپلماتیک و در صورت امکان نظامی تعقیب کند. به منظور ایجاد این احساس که هیچ گروه یا دستهای به تنهایی و بدون تقسیم قدرت و منابع قادر به پیروزی نیست.
نیروی لازم برای این کار الزاما به مجموعه پیچیدهای از اقدامهای دیپلماتیک، سیاسی و نظامی بستگی دارد. نکته مهم این است که تنها بدیل برای برخی اشکال سیاست موازنه میتواند حمایت از پیروزی قطعی یک طرف به دیگر طرفها باشد که احتمالا مطلوب نیست، حتی اگر این پیروزی زود حاصل شود.
حتی اگر شمار رو به افزایش نیروهای آمریکایی بتواند میزان قتلعام را در بغداد کاهش دهد، موارد تاریخی مشابه یا واقعیتهای عراق به ما نشان میدهد که نیروهای ایالات متحده برای دههها نمیتوانند در عراق بمانند و مبارزه منفعلانه فرقهای قدرت را مادامی که حملات ملیگراها و جهادیها وجود دارد، متوقف کنند. سناریوی محتملتر این است که تعهد دولت بوش به موفقیت مالکی، آمریکا را منفعلانه همدست اقدامهای مربوط به پاکسازی قومی در عراق قرار میدهد. ایستادن در عقب برای اتخاذ یک سیاست بیطرفانه در جنگ داخلی که هماکنون در جریان است یک شرایط قابل دفاعتر و معقولتری است. برای تعقیب این سیاست دولت بوش یا جانشینانش باید در نخستین گام این طرز فکر را کنار بگذارند که یک نیروی کوچکتر آمریکا یا تغییر در تاکتیکهای ایالات متحده به نفع عراقی است که بتواند در صورت عقبنشینی آمریکا آنطور که جورج بوش میگوید «خود را اداره کند» روی پای خود بایستد و از خود دفاع کند».