تاریخ انتشار : ۱۷ فروردين ۱۳۹۰ - ۰۸:۲۹  ، 
شناسه خبر : ۲۱۰۱۹۴

رضا نصیری‌حامد
‏ باید پذیرفت که منطق رشد و توسعه اندیشه ها هرگز منطقی فرمایشی و دستوری را بر نمی تابد بلکه اندیشه ها و مکاتب فکری در داد و ستد و تعامل در محیط معین و شرایط اجتماعی به رشد و بالندگی می رسند پس بجاست و مفید خواهد بود که از موانع نظری گفتگوی تمدن ها هم بحث شود بدون آنکه توصیه به برخورد قهری یا حذفی با این اندیشه ها شود که قطعاً نه ممکن خواهد بود و نه مفید ولی به هر حال باید این بحث مهم نیز طرح گردد که چنانچه بنابه هر دلیلی پاره ای از این اندیشه ها به موضع گیریهای رسمی مان تبدیل شوند و به عبارتی مجموعه علل و عوامل ذهنی وعینی به سمت و سویی برود که چنین اندیشه هایی را بپرورد در آن صورت در راهبرد نظری گفتگوی تمدن ها دچار مشکلی جدی خواهیم شد. در اینجا شاید تذکر این نکته نیز لازم باشد که این امر هم پایان راه تفاهم و گفتگو نخواهد بود و هر چند که سخت و یا شاید نزدیک به محال باشد ولی باز امکان پذیر خواهد بود که گفتگوی تمدن ها ولو بدون توجیه نظری لازم ولی به مدد پاره ای مصلحت جویی ها و نیاز به زندگی مسالمت آمیز از سوی افراد انسانی انجام شود ضمن آنکه اینجا هم موانع نظری چنین ایده ای مدّ نظر است و اینجا نیز متعرض موانع عملی و عینی نخواهیم شد.‏
‏ نظریه اپیستمه تمدنی - در بافت معنایی فوکویی - و نظریه پارادایم تمدنی - در بافت معنایی کوهنی متقدم - شرط امتناع گفتگوی بیناتمدنی است. اگر تمدن ها را واحدهای بسته و کلیت های غیر قابل تجزیه ای بدانیم که میان آنها هیچ گونه وجه اشتراکی - حداقل در باب عامل تمدن ساز یعنی انسان - نباشد و به نوعی گسست قاطع و مطلق معرفت شناختی و هستی شناختی قابل باشیم ، در آن صورت گفتگوی میان تمدن ها ، گفتگوی کر و لال ها خواهد بود که هیچ گونه پل ارتباطی نمی تواند این دو ساحت کاملاً گوناگون معرفت شناختی و هستی شناختی و انسان شناختی را به یکدیگر مرتبط سازد و هر گونه امکان دیالوگ و همکنشی ارتباطی ذاتاً منتفی می شود.
حتی نحوه نگرش به مسیر تاریخ نیز می تواند به امتناع انجام چنین گفتگویی بینجامد :
" فلسفه نظری تک خطی و تکاملی تاریخ دیگر شرط امتناع گفتگوی تمدن هاست. این فلسفه تاریخی ، خواه در رهیافت هگلی- ایده آلیستی آن ، که خصلتی قومی- ملی به خود می گیرد و در هردوران تاریخی ، یک قوم و ملت مظهر خود آگاهی- آزادی نسبی روح مطلق می شود، خواه در رهیافت مارکسی- ماتریالیستی آن که خصلتی طبقاتی- جهانی پیدا می کند و در هر دوران یک طبقه حامل رسالت تاریخ می گردد ، راه را بر هر گونه گفتگوی بیناتمدنی می بندد، چرا که روح مطلق یا تاریخ، در هر عصر و زمانه ای تنها در کالبد یک مدنیت تجسد می یابد . حتی در فلسفه های الهیاتی- کلامی تاریخ از نوع سنت اگوستینی و مسیحی آن ، که خصلتی دو گانه انگار دارد و تاریخ مقدس- فرایند خطی و تکاملی مدینه ملکوتی و شهر خدا و تاریخ نامقدس - فرایند حلقوی و ادواری مدینه ملکی و شهر شیطان- را در جوامع بشری از یکدیگر تفکیک می کند ، راه هرگونه دیالوگ انسداد می یابد. شهر خدا- عنوان کتاب اگوستین مقدس- و شهروندان آن با شهر زمینی وساکنانش دو عالم به کلی جدا دارند که مبدأ، ماهیت و غایت متضاد آنان ،دوتقدیر تاریخی متناقض را برای هر یک رقم زده است . یکی محکوم حرکت دوری انحطاط و زوال دوزخی است ، در حالی که دیگری در مسیر رو به کمال ، رهسپار نجات و رستگاری مسیحایی است .
مک اینتایر معتقد است که رهیافت عقلانی در قلمروهای مختلف نظیر اخلاق یا سیاست تنها در درون یک سنت امکان پذیر است. زیرا دلایلی که برای باورها یا اعمال ارائه می شوند صرفاً بر مبنای تعهدات و پایبندی هایی که بخشی از یک سنت خاص به شمار می آیند ، قابل توجیه عقلانی هستند . تأکید مک اینتایر بر آن نیست که هیچ نوع عقلانیت عام و فراگیری وجود ندارد که مشترک میان همه سنت ها ( تمدن ها ، فرهنگ ها ، ادیان ) باشد ، بلکه نظر وی آن است که چنین مفهومی از عقلانیت آن چنان ضعیف است که نمی تواند دلایل عقلانی مناسبی برای قبول عام باورهایی که در یک سنت پذیرفته شده ، ارائه دهد . به این تربیت به اعتقاد مک اینتایر تنها راه حل اختلاف دیدگاه ها آن است که معتقدان به یک سنت، به سنت دیگری که آن را پیشروتر از سنت خود می یابند ، بگروند . سنت پیشروتر به تعبیر مک اینتایر برتر سنتی است که اموری را که سنت نخست تبیین می کند ، به شیوه ای در خورتر تبیین کند و از عهده ی تبیین اموری که سنت اول نتوانسته است تبیین کند ، نیز بر می آید . به شرط آنکه این تبیین ها با معیارهای سنت نخست نیز به عنوان تبیین هایی کارساز تلقی شوند ... در حالی که مک اینتایر خود را فیلسوفی متعلّق به سنت ما قبل مدرن به شمار می آورد ، فلاسفه و متفکران پست مدرن نیز که قائل به قیاس ناپذیری ارزشها و باورها هستند و عقلانیت را امری وابسته به ظرف و زمینه و تعیّن یافته به نحو تاریخی به شمار می آورند ، همچون مک اینتایر در زمره کسانی قرار می گیرند که امکان گفتگوی میان تمدن ها را منتفی می دانند . برخی از فلاسفه پست مدرن نظیر لیوتار به گونه گونگی و تنوع گفتارها تأکید دارند و منکر وجود یک فرا گفتار وحدت بخش هستند که بتواند این گفتارهای محلی و متکثر و متفاوت را در زیر چتر واحدی جای دهد . این رهیافت منجر به نفی امکان همزبانی و گفتگو در میان تمدن ها ( زبانها ، فرهنگ ها ) می شود .
اما از نظر فلاسفه ای همچون دریدا ،‌ لاکان ، بارت ،‌ کریستوا ، دلوز و گاتاری که رهیافتی ریشه ای تر را درقبال مسائل نظری ( معرفتی ) و عملی اتخاذ کرده اند ، معنا امری فرّار و دست نیافتنی است . تلاش برای آشکار ساختن معنا چنان که دریدا مدعی شده ،‌محکوم به شکست است ، زیرا ما در درون هزار تویی از معانی به هم پیوسته گرفتار شده ایم که برای حاضر کردن هر یک ، به چیز دیگری متفاوت از آن بازگردانده می شویم . به عبارت دیگر هر معنایی همواره به عقب بازگردانده می شود بی آنکه این امر هیچ گاه متوقف شود . این عصاره مفهوم ( ‏difference‏ ) در نزد دریدا می باشد که هم به معنای تفاوت داشتن است و هم به معنای عقب انداختن. رهیافت اخیر نه تنها امکان گفتگو که امکان تفهیم و تفاهم بین تمدن ها را نیز مستحیل می سازد . ویتگنشتاین هم با بحث صور حیات و قول به اینکه مفاهیم یعنی اجزای متشکله اندیشه ما تنها می توانند در ظرف و زمینه صور خاصی از حیات ما به دست آمده و فهم شوند به طوری که ما فقط می توانیم در چارچوب یک محیط اجتماعی خاص وبا مشارکت درون آن ، نحوه استفاده از زبان و در نتیجه تفکر کردن را بیاموزیم به طوری که با تفاوت در صور حیاتمان ، مفاهیم ما نیز متفاوت گردیده و لذا زیست و زندگیمان در جهان هایی متفاوت از یکدیگر جریان خواهد داشت .
در کل چنین اندیشمندانی ( مک اینتایر با بحث سنتها ، کوهن با بحث پارادایم ها ، فوکو با بحث اپیستمه ها ، ویتگنشتاین با بحث صور حیات ، مارکس با بحث پایگاه طبقاتی و ... ) را که امکان تفهیم و تفاهم میان گروه ها و افراد مختلفی را منتفی اعلام می دارند ، به تبعیت از پوپر می توان اندیشمندان و فلاسفه معتقد به اسطوره چارچوب4 دانست.‏
هر چند عده ای به لحاظ فجایع و کاستی هایی که اندیشه های مطلق گرایانه معرفتی ایجاد کرده اند ، نسبی گرایی را به عنوان یک راه حل ارائه نموده اند ولی برخی نیز نسبت به عواقب مترتب بر این پدیده نیز هشدار می دهند بدین معنا که نسبیت گرایی به همان اندازه ای که می تواند مبنای زندگی مسالمت آمیز باشد، مبنای قهر و خشونت نیز می تواند باشد یعنی مبنای تائید زندگی به شدت قهر آمیز و متفاوت از دیگران ، چون وقتی شما ضابطه ای بین حق و باطل و عینیت نداشته باشید ، هر کسی می تواند آن طوری که دلش می خواهد زندگی کند و شما نیز حق محکوم کردن زندگی او را نخواهید داشت چرا که هیچ ضابطه ای وجود نخواهد داشت . ‏هانتینگتون به جّد براین باور بوده و هست که چنان که هشدار ها و پیش بینی های وی مورد توجه قرار گیرد می تواند از بروز درگیریها و برخوردها ممانعت به عمل آورد و لذا وی نیز به نوعی به بهبود وضع بشریت نظر دارد ولی از لحاظ منطق بحث شاید بتوان گفت نقطه عزیمت بحث هانتینگتون نگرانی وی بابت افول قدرت غرب و در مقابل صعود قدرت دیگر تمدن هاست شیفتگان غرب نیز به فرنگی شدن از فرق سر تا نوک پا می اندیشند و چندان چیزی در چنته خویش نمی یابند که با آن برنامه و طرحی منطقی و علمی برای دنیا ارائه کنند.