چند سال پیش، پیرخردمندی به دیدار ما در تهران آمد و ما با تحسین به صحبتهای او گوش دادیم. نام او «پل ریکور» بود، فیلسوفی بزرگ و جهانگردی با تجربه که خود در بزرگترین جنگ تاریخ بشر زندانی و اسیر جنگی بود.
پل ریکور که بیشک همچون دیگر اندیشمندان هم عصر خود از ایدئولوژی نازی و جنون فراگیر جنگ جهانی دوم متعجب و متحیر شده بود، در طول پنجاه سال بعد به دنبال یافتن منابع شرارت سیاسی بود و به بررسی درباره مسئولیت روشنفکران در عصر مدرن در رابطه با چنین موقعیتها و همچنین مسئولیت آنان در دفاع از زندگی دموکراتیک پرداخت.
من این چند جمله را درباره پل ریکور و مخصوصاً ذکر کردم. زیرا سعی خواهم داشت تا براساس این ایده نشان دهم که روشنفکران ایرانی تا چه حد میتوانند امروز به عنوان بنیانگذار جامعه مدنی ایران در گفتوگوی ایران با دیگر تمدنها نقش داشته باشند.
این اندیشه را با طرح دو پیشفرض فرمولبندی کنم؛ دو پیشفرضی که میتوانید بعد در تنظیم و بیان نتیجه مرا یاری کنند.
1ـ اولین پیشفرض من این است که تنها شکل قابل جذب تفکر غربی در کشوری مانند ایران، کشوری که نه از عصر تکنولوژیک و فنی روشنگری برخوردار بود، نه از ماجرای دیالکتیک ذهن آن طور که هگل توصیف میکند، بهرهای برده است، چیزی جز ایدئولوژی نیست؛ یعنی تفکر التقاطی (Hybrid) و توضیح سادهانگارانه جهان با ظاهری منطقی و رشدی تاریخی. بنابراین اگر در مدرنیته غرب شاهد یک حرکت مداوم و دوسویه بین پرسش و پاسخ فلسفی و پروژه سیاسی دموکراسی هستیم، در ایران برعکس همواره بین نبود یک فضای عمومی برای تبادلنظر دموکراتیک و نبود پرسش و پاسخ فلسفی، رابطهای مستقیم وجود دارد. منظور من از «پرسش و پاسخ فلسفی» فقط هنر تدریس فلسفه یا تاریخ فلسفه نیست. بنابراین موضوع فقط «روشن کردن موضوع تجربه» یا «تفکر درباره امر قابل تصور» نیست، بلکه موضوع به پرسش کشیدن خود است درباره خودبنیانهای تفکر. در حقیقت، پرسش و پاسخ فلسفی را باید به عنوان عمل پرسش و پاسخ در نظر گرفت که به ریشههای فرهنگی تأسیس یک جامعه، نیز به معنا و اهمیت بنیادین عمل اعضای این جامعه در رابطه با وقایع مختلف زندگی اجتماعی، نیز بینالمللی خود میپردازد یا به عبارت دقیقتر به گفتوگویی که آنها را قادر هستند، با اعضای جوامع دیگر برقرار کنند، میپردازد.
امروز در جامعهای نظیر جامعه ایران، سنت به یک موضوع سیاسی تبدیل شده است یا سیاست با سنت همراه شده است. در حقیقت، هیچ رابطهای بین سیاست و فلسفه وجود ندارد. بنابراین نقطه نظر، ما هیچ نزدیکی با نقطه نظر فیلسوف فرانسوی اریک ویل نداریم که تصدیق میکرد که «سیاست باید یک مسئله فلسفی شود»، یعنی هر پرسش درباره ماهیت سیاست باید در پرسشی درباره تکلیف فلسفه تکرار شود و پژواک یابد. به عبارت دیگر فلسفه باید پاسخگو و مرتبط با سیاست باشد، همان طور که سیاست نیزباید پاسخگو و مرتبط با فلسفه باشد. به علاوه آن که «پاسخ» سخن گفتن از «مسئولیت» نیز گفتن است. نمیتوان بدون ذکر ایده مسئولیت از دموکراسی بدون اخلاق دموکراتیک نمیتواند وجود داشته باشد، زیرا این اخلاق است که میتواند در هر فرد آگاهی کامل از نحوه عمل دموکراسی و خطرات آن ایجاد کند. به اعتقاد من، وضعیت ایران ناشی از نبود چندین نسل از سیاستمداران و فنسالاران، بلکه در بین بسیاری از روشنفکران ایرانی که نقش محققان در خدمت دولت را ایفا کردند یا سعی داشتند چنین کنند. بنابراین اگر یک بیدقتی یا بیفکری درباره هدف دموکراتیک سیاست در ایران به چشم میخورد، به این علت است که انگیزه و تعقل کافی در جامعه ایرانی برای پرسش و پاسخ و تعمق انتقادی وجود ندارد. آن هم دقیقاً به این دلیل که «تفکر ایرانی» نتوانسته است به وظیفه خود عمل کند و در برابر سنتهای ایدئولوژیک و اسطورهای آزادی خود را اعمال کند. به این ترتیب «حیطه تفکر» با نبود توفیق در انجام تکالیف فلسفی خود موجب شکست «حیطه سیاسی» شد که قادر به درک و جذب معنای حقیقی دموکراسی نبود.
2ـ این امر مرا به طرح دومین پیشفرض هدایت میکند. در حال حاضر در ایران بحثی در گرفته است، درباره نقش روشنفکران ایرانی نیز درباره این که آنان تا چه حد میتوانند انتقادگر و مستقل باشند. چقدر میتوانند نقش مهمی در چارچوب جامعه مدنی ایران ایفا کنند. علاوه بر نقش محلی آنان در به سئوال کشیدن ماهیت و فرایند قدرت سیاسی و فرهنگی در ایران، بسیاری از روشنفکران ایرانی سعی دارند مسایل و وقایع را به صورت کلیتر و جهانیتر ببینند، حالت جهانی مسایل را با تمام پیچیدگیهای فنی آن و تلویحات آن برای ساختار هویت فردی و جمعی در نظر بگیرند. این احساس جهانی بودن و مسئولیت داشتن در بین نسل جدید روشنفکران ایرانی در رابطه با نظم جهانی و در جهت گفتوگوی تمدنها باعث نشده است تا آنان همچون گذشته خود را با ایدئولوژیهای کلگرا همانندسازی و شناسایی کنند. در نتیجه، ما درنسل جدید روشنفکران ایرانی، دیگر با آنچه متفکر فرانسوی جولین بند «خیانت روشنفکران» مینامید رو به رو نیستیم. بلکه برعکس شاهد افزایش احساس مسئولیت در برابر سرنوشت تمدنهای به هم مرتبط بشری هستیم.
سئوال این است که در فرآیند گفتوگوی تمدنها چه لزومی دارد که درباره مسئولیت روشنفکران صحبت کنیم و نه درباره مسئولیت سیاستمداران یا سرمایهداران، جواب سخت نیست و به نظر میرسد که در ماهیت خود روشنفکران بنیان دارد. احساس مسئولیت برای وارد شدن به گفتوگو با دیگر روشنفکران و دیگر فرهنگها راهی است برای دفاع از حق بقا روشنفکر. همان طور که کار یک بانکدار تولید پول و سعی در مبادله آن در سطح بینالمللی است، همان طور نیز وظیفه یک روشنفکر مبادله اندیشهها، کلمات و مفاهیم با روشنفکران دیگر فرهنگها است. بنابراین روشنفکر عامل گفتوگو و ابزار مبادله فرهنگی است. روشنفکران به لحاظ حرفهای مسئولیت دارند که از گفتوگو، استفاده خوب، سرراست و کمتر گمراه کننده بکنند. انتظار میرود که هم روشنفکران به روح گفتوگو به دلایل با فصل و حرفهای، اگر نه به طور اصولی، علاقهمند و پایبند باشند، در اغلب موارد نیز همینطور است. روشنفکر دوست دارد که صدایش شنیده شود اما تنها راه برای آنکه صدایش شنیده شود گوش دادن به صحبتهای دیگران است. این مسأله بیشتر به روح بردباری و تحمل مربوط است تا به خود بردباری و تحمل، چون هیچ کس نمیتواند قول دهد که هرگز نابردبار و بیتحمل نباشد، اما این امکان وجود دارد که روح بردباری و تحمل حفظ شود، به این معناست که چطور باید از اشتباهات خود عدول کرد، چطور خود را اصلاح کرد و چطور خواهان آن باشیم که گفتوگوی پربار و تساهلآمیز با دیگران برقرار کنیم. ولی نمیتوان در یک فضای پرنفرت با دیگران گفتوگو کرد. کمتر کسی ممکن است با این نظر مخالف باشد. اما با این نظر همه موافق نیستند که بتوان دنیایی عاری از نفرت داشت. اما حتی اگر متقاعد شویم که نفرت هیچ گاه از بین ملتها رخت بر نخواهد بست، باز هم این نمیتواند توجیهی باشد برای نفرت ما نسبت به دیگران. اینکه بگوییم نفرت و نابردباری جزءلاینفک جهان است نفرت و نابردباری در بین ملت خودمان موجه نمیکند. اگر به این حقیقت ساده باور نداشته باشیم، مفهوم و مسئولیت چیزی عبث و نامربوط خواهد بود. از این روست که نمیتوان انکار کرد که نابردباری، نابردباری میآورد و نفرت نفرت. این یک حقیقت طبیعی است نه تقدیر سیاسی، به نظر میرسد که نفرت گفتوگو را به هر شکلی فلج میکند. به علاوه یکپارچگی درونی ما را نیز که نتیجه معاشرت با دیگران و اعتماد و دوستی با دیگران است، نابود میسازد و در همین راستا، تنفر روح و روان ما را ناتوان و عاجز از هرگونه افتراق و تفکیک میکند. به این ترتیب، این تنفر به فقدان گفتوگو میانجامد و خودپرستی گروتسک و عدم انتقاد نسبت به خودمان. ایرانیها در این نقطه قرار دارند و در همین نقطه باید مسئولیت نسل جدید روشنفکران ایرانی را مورد بحث قرار داد.
3ـ این مرا به سومین قسمت مداخلهام میرساند که در عین حال نتیجه بحث من نیز هست. چرا باید روشنفکران ایرانی نسبت به دیگر اعضای جامعه ایران درباره فرایند گفتوگوی تمدنها احساس مسئولیت بیشتر یا به نحو متفاوتی احساس مسئولیت کنند؟ مطمئناً نه به دلیل آنکه در تشخیص خوب و بد اشخاص مطمئن هستند. همان طور که همه میدانیم، در طول 100 سال گذشته روشنفکران ایرانی اشتباهات فاحشی در انتخابهای اخلاقی و سیاسی خود مرتکب شدهاند. اکثر آنها پیرو سرسپرده ایدئولوژیهای غیرانسانی و استبدادهای ظالمانه بودهاند. اکثر آنها ادعای رهبری سیاست عدم تحمل و تنفر داشتهاند و اکثر آنها به زوال مقام روشنفکر به عنوان یک شخصیت اخلاقی کمک کردهاند. با همه اینها هنوز هم از روشنفکر ایرانی انتظار میرود که نقش عاملان حقیقی تفکر انتقادی را در ایران ایفا کنند. میتوان ب این باور بودکه نسل جدید روشنفکران ایرانی میتوانند تأثیر عظیمی بر زندگی ملت ایران داشته باشد و نیز به این طریق با اتخاذ نقش اندیشمندان منتقد تأثیر بزرگی بر گفتوگوی ملت ایران با دیگر ملتها بگذارد. با این فرض که فرایند استدلال انتقادی در آنها حس انتقادگری نسبت به تمامی شکلهای عدم بصیرت در برابر واقعیت به وجود خواهد آورد. اما باید بر این حدس بود که حس تحمل و علاقهمندی و همدلی با دیگر فرهنگها را نیز علاوه بر آن ایجاد خواهد کرد. به عبارت دیگر، مسئولیت ما به عنوان روشنفکر ایرانی از همین جا و هم اکنون و از خودمان آغاز میشود. اولین تکلیف ما، آغاز کردن یک گفتوگوی انتقادی با تمدن خودمان است. با قبول این گفتوگو، تکلیف ما نه خراب کردن بلکه خلق ارزشها و نهادهای جدید خواهد بود. ما باید با استواری و عمق در مدرنیته بمانیم، همراه با آگاهی و یادآوری سنتهای ایرانی و با احساس مسئولیت نسبت به گذشته. چون اگر نتوانیم نسبت به سنتهایمان و معانیشان کاملاً آگاه باشیم، نخواهیم توانست نسبت به مدرنیتهمان نیز آگاه باشیم. بنابراین نباید از مواجهه با سنتهایمان عقب بکشیم یا از روبهرویی با مدرنیته با در نظر داشتن این سنتها شانه خالی کنیم. اساس چنین انتقادی را میتوان در تفکر غربی سراغ گرفت. اما همچنین بطور مشخصتر آن را در رابطه با مفهوم گفتوگو میتوان یافت. امروزه برای روشنفکران ایرانی گفتوگو با تمدنهای دیگر مقدم بر هر موضوع دیگری در حوزه تفکر انتقادی به نظر میرسد. نبود آن میتواند نه تنها به بحرانهای فرهنگی و سیاسی خشونتآمیزی منجر شود، بلکه به نابودی خود و فراموش شدن سنتهای ایرانی بیانجامد.