در صدر مسیحیت حکومت در کنار بردگی به عنوان یک شر به حساب آمد بدین معنا که انسان چون دچار گناه اولیه شده است کیفر او این است که محکوم به «حکومت» بشود و محکوم به بردگی. یعنی حکومت امر بدی بود و کیفر انسان بود نه یک امر مطلوب. و انسان مجبور بود برای پالایش خود و بخاطر آن گناه اولیه که باز از مفاهیم محوری بینش مسیحی است حکومت را تحمل بکند! البته در همان دنیای مسیحی یا قرون وسطی آگوستین تحت تأثیر ارسطو سعی کرد که بگوید حکومت شر نیست، حکومت خیر است اما بردگی شر است.
ولی در دنیای مسیحیت پرداختن به شأن این جهانی انسان امری نامطلوب به حساب آمد و از دل او یک جریان «تارک دنیا» یعنی رهبانیت بوجود آمد که به این نتیجه رسید که برای اینکه انسان سعادتمند بشود، باید دنیایش را از بین ببرد. در دنیا با سختی زندگی کند و همۀ نیازها و خواستهای خود را سرکوب کند چنین انسانی به سادگی میتوانست ستمکارترین حکومتها را هم به عنوان یک وسیلهای که در آن پالایش روح میشود تحمل بکند. در دنیای اسلام هم متأسفانه این مسأله تا حدودی پیدا شد. شاخهای یا شعبهای از تصوف پیدا شد که ترک دنیا را راه کسب آخرت و کسب شأن متعالی وجود دانستند.
به تعبیر فارابی، (که این رأی صوفیان را در آرای مدینۀ جاهلۀ نامطلوب خود ذکر میکند)، کسانی پیدا شدند که گفتند درک وجود طبیعی یعنی آن شأن متعالی انسان مستلزم ابطال وجود این جهانی از جمله نفی جامعه و زندگی مدنی است. یعنی پرداختن به زندگی این جهان شر به حساب آمد. این بینش هیچگونه با آزادی بیرونی یعنی تأمین یک زندگی آزاد سازگار نیست. اگر اسلام همان باشد که گرایش افراطی تصوف گفت (و در بخش عظیمی از دنیای اسلام که به نظر من بخاطر استیلای خودکامگی رنگ دین گرفته و بر انسان مسلمان تحمیل شد) هیچگونه تلاشی برای سازگار کردن دین با آزادی به مفهومی که امروزه مطرح است نمیتوان انجام داد. و همچنین با آن بینشی که به رهبانیت در دنیای مسیحیت انجامید، نمیتوان این سازگاری را عملی ساخت اما اگر دید متعادلتری نسبت به دین داشته باشیم، به طوریکه از نظر دین دنیا بکلی نفی نشود، و دین برای انسان در این زندگی نیز حقی قائل شود میتوان نوعی از آزادی و بخشی از آزادی که امروز هم در دنیا مطرح است قابل قبول دانست.
البته آزادی به مثابۀ مایۀ نظام زندگی یعنی هرکس هرچه خواست و هر کاری خواست انجام بدهد و حتی خواستهای معنوی در حد خواستهای حیوانی این جهان فروکاسته بشود، یقیناً با مجموعۀ دادههای دینی سازگار نیست یعنی لیبرالیسم به مثابۀ نظام زندگی با زندگی دینی سازگار نیست. اما آزادی بعنوان آزادی سیاسی، آزادی بعنوان مبنای پذیرفته شده در نظم سیاسی و حکومت (که البته لازمۀ بخشی از لیبرالیسم هم هست) میتواند با یک نوع بینش دینی (در صورتیکه بینش هستیشناختی و معرفتشناختی خود را تا حدودی اصلاح بکنیم) سازگار باشد.
به نظر من که با اشاره اجمالی به بیانات مولا امیرالمؤمنین خواهم گفت: میتوان قرائتی از دین داشت که دنیا بعنوان یک واقعیت که به خودی خود خیر هم هست، نه شر، تلقی و معرفی شده است. این قرائت و بینش را میشود از دین داشت که اسلام یا دین سعادت انسان را در گرو تصمیم و تلاش او، تلاش آزادانۀ او برای سامان دادن به زندگی مدنی به رسمیت شناخته است. انسان موجودی است که خداوند او را با این حق خلق کرده است. حق دارد که معنویت خود را تقویت کند و حق دارد که از نظامی که در آن آزادی سیاسی وجود دارد برخوردار باشد یعنی حق تأسیس حکومت و حق نظارت بر حکومت پس از تأسیس را دارد.
به این معنا، آزادی سیاسی در چارچوب ارزشهای دینی یک ارزش به حساب میآید. اشارات مختصری میکنم از نحوۀ نگرشی که مولا امیرالمؤمنین به انسان و دنیا و زندگی دارد. دنیا در نظر علی(ع) به عنوان یک واقعیت اصیل نهایی و هدف نهایی زندگی و سعادت انسان نفی میشود. یعنی در بینش علی وجود، مساوی با دنیا نیست و انسان فقط محکوم به پرداختن به زندگی دنیایش نیست. در نگاه علی دنیا شأنی از هستی است آنجا که میفرماید: «انما الدنیا منتها بصرالاعما» دنیا آن نهایت تیررس دید است. آن نهایت دیدی که انسان کور دارد، دنیاست. فقط دنیا را میبیند. «لا یبصروا من ماوراءها شی» آن سوی دنیا چیزی را نمیبیند.
«و البصیر ینفذها بصر» بینا کسی است که دیدش نفوذ میکند و عبور میکند و گذر میکند از دنیا. «و یعلم ان الدار وراءها» و بصیر کسی است که میداند دار، و جای سکونت اصلی ورای دنیاست، آن سوی دنیاست. «فالبصیر منها شاخص والاعما الیها شاخص» بصیر و بینا کسی است که از دنیا میگذرد و کور کسی است که به دنیا خیره میشود. «الهیا شاخص» یعنی غرق در دنیا میشود، خیره در دنیا میشود، این بینش با منش لیبرالی تفاوت بنیادی و اساسی دارد، یعنی وقتی میگوییم آن سوی دنیا وجود دارد، یعنی انسان یک بعد و شأن معنوی دارد. ارزشهای معنوی و اخلاقی برای انسان اصیل است و سعادت انسان در گرو پروراندن آنهاست. شرط آن اینست که بسیاری از خواهشهای این جهانی را مهار بکند.
شرط سعادت، آزادی از قید سلطۀ هوسهای درونی است که تجلیات و مظاهر زندگی این دنیا هستند. باز میفرمایند: «انظروا الی الدنیا نظر الزاهدین فیها الصارفین عنها» به دنیا بنگرید با نگاه زهدورزندگان و پرهیزکنندگان از آن نه خواهان و مشتاق آن. «الصارفین عنها» یعنی رویگردانندگان از آن، با نگاه روگردانندگی و زهد به دنیا بنگرید در حالیکه نگاه لیبرالی به دنیا نگاهی مشتاقانه است هدف زندگی لیبرالی برخوردار شدن از این دنیاست نه زهد ورزیدن در این دنیا نه رو گردانیدن از این دنیا هر چه انسان امروز دنیایش قویتر، سعادتمندتر. هرچه برخوردارتر و هرچه قدرت اغناء و ارضای هوسها و خواهشهای مادی و حیاتی و این جهانیاش بیشتر، خوشبختتر. در حالیکه امام علی(ع) میگوید: «به دنیا نگاه کنید با نگاه زاهد در دنیا.»
این بینش با مبانی لیبرالی مخالف است، با بینش صوفیانه هم کاملاً مخالفت دارد. در ذیل همان کلماتی که گفتم دربارۀ دنیا میگوید: «و البصیر منها متزود والاعمالها متزود». بهرهگیری از دنیا بد نیست. بصیر و بینا کسی است که از دنیا برای خودش بهره میگیرد، و کور کسیست که برای دنیا تلاش میکند. برای دنیا کار میکند. بینا کسیست که از دنیا برای یک هدف بالاتری بهره میگیرد. در نظر امام علی(ع) اینکه دنیا هدف نهایی قرار بگیرد مطرود است. چنانچه در دید لیبرالی این هدف وجود دارد. اما دنیا جدی گرفته میشود. «فلا تکن فضل مائلت فی نفسک من دنیاک بلوغ لذت اوشقاء غیض ولکن اطفاء باطل و احیاء حق» آنچه که تو از دنیا برای خودت بدست میآوری فقط برخورداری از لذت و کیفی که در این دنیا میکنی نباشد، یا فقط درمان خشمت، یا برای بدست آوردن یک لذتی نباشد «و لکن اطفاء باطل و احیاء حق» برو با دنیا درگیر بشو، نه برای لذت بردن صرف از آن. لذت طبیعی هم ببر، نه برای اینکه خشمت را با بدست آوردن دنیا فرو بنشانی بلکه برای اینکه باطلی را از بین ببری و حقی را به پا بکنی. یعنی دنیا جدی است و نظام زندگی دنیا را جدی باید گرفت.
منتها باید تلاش کرد، که باطل در این زندگی نباشد و حق باشد. در دیدگاه علی انسان در این دنیا که یک واقعیت است دارای نقش مهمی است یعنی اوست که باید سرنوشت خودش را در این دنیا تعیین بکند منتها زندگی که انسان آزاد در این دنیا برای خودش ترتیب میدهد از دیدگاه علی آن زندگی نیست که فقط در آن برخورداری مادی باشد. فقط خور و خواب و خشم و شهوت باشد. هرچه تولید اقتصادی بیشتر و هرچه قدرت مصرف بیشتر، پیشرفتهتر. نه! این روش از نظر امام علی(ع) بعنوان یک هدف شناخته نمیشود.
نظام مطلوب علی(ع) نظامی است که در آن زمینهای برای رشد فضائل معنوی هم فراهم باشد. یعنی انسان بر خودش مسلط باشد و بتواند از این دنیا در عین حالیکه از آن برخوردار میشود، جنبههای معنوی خود را رشد بدهد. اما این انسان است که باید تصمیم بگیرد و هیچکس حق ندارد نحوهای از زندگی و نوعی از سامان و سازمان را بر انسان تحمیل بکند. علی خودش را به حق میداند یعنی آن جامعۀ فضیلت بنیادی که در آن انسان با همۀ ابعادش رشد متعادل میتواند بکند جامعهای است که مظهر حکومتش علی است.
علی این مسأله را خودش هم اعلام میکند. میگوید اگر جامعهای سعادتمند میخواهید فردی مثل من باید بر آن حاکم باشد حکومت باید از معیارهایی پیروی بکند که در وجود من است به صراحت میگوید: «لقد علمتم انی احق الناس بها من غیری» شما میدانید که من شایستهترین و سزاوارترین فرد برای این هستم که در مراکز حکومت و رأس حکومت قرار بگیریم. «و الله لاسلمن من ما سلمت امور المسلمین» و من در عین حال تسلیم آن چیزی هستم که سازگار با امور مسلمین هست. علی بن ابیطالب خود را حق و مظهر آن فضایلی که اگر در زندگی حاکم باشد آن زندگی سعادتمند است. میداند اما همین علی بن ابیطالب شرط استقرار حکومت را رضایت مردم میداند. یعنی مردم از نظر دید اسلام که علی بیانگر آن است حق تعیین سرنوشت خود را دارند که مهمترین امر در تعیین سرنوشت، تأسیس حکومت است. بارها بر این مساله امام تأکید میکند.
مهمترین مطلبش همین است که در خطبۀ شقشقیه فرمود: «لولا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما اخذالله علی العلماء ان لا یقاروا علی لحظة ظالم و لاسغب مظلوم لالفیت جتلها علی غاربها، و لسقیت اخرها بکاس اولها» «اگر حضور حاضر نبود اگر مردم جمع نشده بودند و از من تقاضا نمیکردند و با من بیعت نمیکردند و به من رأی نمیدادند و اگر مردم اعلام داوطلبانۀ یاری و یاوری نمیکردند ریسمان شتر خلافت را بر گردۀ او میافکندم و در آخر کار هم همان کاری را میکردم که در اول کار» البته قید دیگری هم میکند که آن بینش متعالی علی است؛ صرف حکومت هدف نیست!
حکومت برای اینست که در برابر بیداد ستمگر و مظلومیت ستمکشیده آرام نباشد. این رسالتی است که خداوند بر عهدۀ همه دینداران متفکر عالم نهاده است و علی خودش که عالم و متفکر بزرگوار است میگوید: اگر من روی کار بیایم. چطور روی کار میآیم در صورتیکه رضایت مردم باشد و مردم بخواهند. من میآیم روی کار که فضایل را در جامعه حاکم بکنم و از آن دفاع بکنم یعنی حکومتی که روی کار میآید رسالت او فقط تأمین رفاه و برخورداری جامعه نیست. زمینهسازی برای رشد فضائل معنوی هم هست.
چرا که در نظر علی(ع) هم آزادی درون مهم است و هم آزادی برون. و جملات دیگری که میدانید: «مردم با من بیعت کردند بدون هیچ اکراهی و بدون اینکه مجبور باشند، بلکه رام و با ارادۀ خود و با اختیار خود» «بخدا قسم در خلافت رغبت و میلی ندارم و هیچ نیازی به ولایت و فرمانروایی ندارم ولیکن شما مرا دعوت کردید و مرا کشاندید به آن طرف و اینبار را بر دوش من گذاشتید.» و دهها مورد دیگر که امام علی(ع) با این که خودش حق افراد و اشخاص برای حکومت میداند حکومت را مبتنی میکند بر رضایت مردم.
در دید علیبن ابیطالب انسانها در تعیین سرنوشت خودشان آزادند و مهمترین امری که در سرنوشت اجتماعی انسان هست تأسیس حکومت است. انسان به ارادۀ خود تأسیس حکومت میکند. البته اگر حکومت خوبی را انتخاب کرد خوشبخت هم میشود اگر هم حکومت بد انتخاب کرد تاوانش را خود او باید بدهد. چنانکه بعد از علیبن ابیطالب جامعۀ اسلامی تاوان خود را داد. و اما بعد از تأسیس حکومت مردم باز صاحب حقند، در این حکومت هم حق نظارت بر حکومت دارند و هم حق بازخواست از حکومت و حق بیان نظرات مخالف رفتاری که امیرالمؤمنین با مخالفین سرسخت خود از قبیل خوارج کرد واقعاً شگفتانگیز است. من نمیدانم که آیا در به اصطلاح آزادترین و دمکراتترین حکومتهای امروز رفتار حضرت علی قابل پیاده شدن و قابل تحمل هست یا نیست؟
شما فقط اجمالاً میدانید به ایشان فحش میدادند، تکفیرش میکردند. سختترین اعتراضات را میکردند اما علی بن ابیطالب(ع) در اوج اقتدارش بعنوان خلیفۀ مسلمین با روی باز اینها را تحمل میکرد و کوچکترین محدودیتی را برای اینها ایجاد نکرد، تا وقتیکه دست به شمشیر بردند. آن وقتیکه دست به شمشیر بردند اول همۀ تلاشش این بود که با صلح و مصلحت کار تمام بشود. اما وقتیکه سرسختی کردند، علی(ع) هم برای حفظ آن حکومت حق، حقی که اکثریت مردم دارند، حقی که خود او به عنوان بندۀ خوب خدا مکلف است برای مردم آن را پیاده بکند، با آنها جنگید. و آنطور که من با بینش علی(ع) را میفهمم و براساس آن جهانشناسی علی(ع) و هستیشناسی و انسانشناسی علی(ع) و بینش معرفتی علی(ع) سعادت انسان در گرو دو آزادی است.
آزادی درون، آزادی از قیدهای درونی که نتیجۀ آن فلاح است و آزادی از قیدهای بیرونی یعنی از زور و جبر دیگران نسبت به انسان و تحمیل خواستهای یکطرفه نسبت به انسان. این قرائتی که به نظر من میتوان با یاری جستن از بینش علی(ع) از اسلام بدست آورد. ما امروز خوشبختانه به برکت انقلاب بزرگی که این روزها سالروز پیروزی آن را گرامی میداریم صاحب یک نظامی شدیم که متعلق به این مردم است و در واقع آغاز مرحلۀ جدیدی است در تاریخ سیاه، استبداد زده و ظلمآلود مسلمین به طور کلی و ایرانیان به طور خاص. خوب کدام بینش بر این جامعه حاکم است.
ممکن است نسبت به دین و نسبت به اسلام پیشنهادهای مختلفی داشت، همچنانکه در طول تاریخ بوده، اما بینشی که امام بزرگوار بر آن صحه گذاشتهاند و امروز هم مورد تأیید رهبر معظم و سایر مسئولان نظام هست، در جزوۀ کوچکی به نام قانون اساسی متبلور است که باید مبنای نظام امروز ما باشد. پرداختن و اهتمام به این قانون بزرگترین وظیفه انقلابی ماست. این بینش نسبت به اسلام چنان است که از دل آن فلاح و آزادی درونی و رشد معنوی و همچنین آزادی سیاسی به معنایی که عرض کردم میتراود که از دل آن هم آزادی سیاسی به معنای که عرض کردم. قانون اساسی در اصل 56 میگوید: که حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست.
تا اینجا ظاهراً میتواند برترین نظامها و نفسگیرترین خودکامگیها از توی آن بیرون بیاید. در طول دوران حاکمیت خودکامگی در بعد از دوران علی بن ابیطالب(ع) تا عصر جدید که حکومتها، حکومتهای خودکامه بودند و متأسفانه توجیه دینی هم شدند، تمام سیاست نامهها و اندرزنامههای آنها که بدترین نوع استبدادها و خودکامگیها با «تعز من تشاء و بذل من تشاء بیدک الموت انک علی کل شیء قدیر» توجیه شد. اگر ستمگران بر شما حاکمند و پادشاهی به دست زورگویان رسیده است این حاکمیت از آن خداست، خداست که عزت میدهد و خداست که ذلت میدهد همان خدا این فرد زورگو را با ارادۀ خودش بر ما حاکم کرده است و ما هم به خواست خدا باید تسلیم او باشیم. حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست که البته یک اصل اساسی در بینش دینی ما است ببینید چگونه میتواند با بدترین خودکامگیها هم بسازد اما این ذیل آن اصل قانون اساسی بینش خاصی است که مبنای نظام ما را قرار میدهد.
«و هم او انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاکم ساخته است.» دیگر با تعز من تشاء و تنزل من تشاء دیکتاتوری را نمیتوان توجیه کرد «هیچکس نمیتواند این حق الهی را از انسان سلب کند یا در خدمت منافع فرد یا گروه خاصی قرار دهد و ملت این حق خداداد را از طرقی که در اصول بعد میآید اعمال میکند.» این بینش است که امروز خوشبختانه میشود براساس آن از مترقیترین نظامها که هم فضائل معنوی در آن بتواند رشد کند و هم آزادیهای مشروع انسانها برسمیت شناخته شود. دفاع بشود.
اینکه انسان هم از نظر معنوی رشد کند و هم از نظر سیاسی، مبنای نظام ماست که به برکت انقلاب اسلامی امروز صاحب آن هستیم و همۀ ما باید بکوشیم که این نظام را محکم و نیرومند بگردانیم. در این شبهای بزرگ یکی از بزرگترین خواهشهای خود را حفظ این نظام، حفظ رهبری، قوت این نظام و رشد این نظام براساس رشد انسانهایی که در درون این نظام زندگی میکنند قرار بدهید. خداوند همه ما را با حقیقت دین خدا بخصوص با آن بینش که امام(ع) مظهر آن بود آشنا بگرداند و ما را موفق بدارد که آنچه را که شناختیم عمل بکنیم.
نه تنها محرومان مدینه حق خواهان سال چهلم هجری که بشریت آزاد و شرافت و کرامت و انسانیت داغدار میشود، علی راحت میشود اما با کمال تأسف به خاطر اینکه جهان اسلام او را نشناخت، جهان اسلام در پس مرگ علی وارد یک دوران سیاهی میشود که چهارده قرن طول میکشد که امیدوارم انقلاب اسلامی ما که الگو گرفته از شخصیت علی است پایان آن دوران سیاه و آغاز دورۀ جدیدی برای انسان سرافراز و سربلند مسلمان باشد. والسلام علیکم و رحمةالله و برکاتة