تاریخ انتشار : ۰۵ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۸:۵۱  ، 
شناسه خبر : ۲۱۰۵۵۰
اشاره‌ : فرانتز فانون، روشنفکر مبارز آفریقایی در فرانسه به دنیا آمد. فانون روانپزشک و جامعه‌شناس (که تحصیلکرده پاریس است) بعد از تکمیل تحصیلات خود به الجزایر رفت. در آن زمان الجزایر در اشغال فرانسویان بود و مبارزات استقلال‌طلبانه ملت الجزایر ادامه داشت. وی در بیمارستان‌های امراض روانی به درمان روانی بیماران و مطالعه روی آنها پرداخت. نمونه‌برداری از شکنجه‌گرها و شکنجه دیده‌های زندان تجربیاتی بود که در کتابی به نام «دوزخیان روی زمین» منتشر گردید. وی عضو جبهه آزادیبخش ملی الجزایر بود و هنگامی که فرانسوی‌ها به این ارتباط مشکوک شدند؛ فانون به تونس رفت و در ارگان رسمی جبهه آزدیبخش «المجاهد» به مبارزات خود ادامه داد. سرانجام در اواخر دهه 60 یک سال بعد از سرنگونی لومومبا- انقلابی بزرگ آفریقا- در اثر سرطان خون درگذشت.از آثار وی می‌توان به کتاب دوزخیان روی زمین، انقلاب آفریقا، سال پنجم انقلاب الجزایر نام برد.

برویم رفقا، بهتر است که از هم‌اکنون تصمیم بگیریم و از این ساحل دور شویم! برماست که دیواره این شب دیرپا و تیره دلی را که در آن غرقه بودیم بشکافیم و از آن بیرون آییم. خورشیدی که فردا در برابر ما طلوع می‌کند، باید ما را استوار، اندیشمند و گستاخ بیابد.
وقتمان را با ترهات و اباطیل و تقلیدهای میمون‌وار مهوع تلف نکنیم. ترک کنیم این اروپایی را که همواره از انسان سخن می‌گوید و همه جا در پیچ و خم کوچه‌های سرزمین خویش، در هر گوشه جهان، هرکجا که او را بیابد، به کشتارش می‌پردازد. قرن‌ها است که اروپا پیشرفت انسان‌های دیگر را با خشونت و وقاحت و شدت، متوقف ساخته است و آنان را برای مقاصد و پیروزی‌های خویش به خدمت گماشته است. اروپا زمام جهان را با خشونت و وقاحت و شدت به دست گرفته و خود را از قید آزرم و فروتنی‌ رها کرده است.
برادران! چگونه نمی‌توان دریافت که جز دنباله‌روی اروپا راه بهتری در پیش است؟‌ اروپایی که همواره از انسان سخن می‌گوید و همواره اعلام می‌دارد که جز برای انسان غمی‌ندارد و امروز همه ما می‌دانیم که برای هریک از پیروزی‌های وی، انسان چه شکنجه‌ها که ندیده است!
برویم رفقا! داستان اروپا برای همیشه پایان یافته است. باید داستان دیگری جست‌. ما امروز خود به انجام هرکاری تواناییم، مشروط بر اینکه به وسواس اروپایی شدن دچار نباشیم. اروپا چنان دچار سرعت جنون و درهمی شده است که هر راهبردی و هر فردی از کنترل وی عاجز است و با سرسام وحشت‌آوری به سوی نیستی می‌تازد و هرچه زودتر باید از او دور شد.
درست است که ما به مدل‌ها و سرمشق‌ها و طرح‌هایی نیازمندیم و برای بسیاری از ما اروپا سرمشقی شورانگیز و قابل ستایش است، اما پیش از این دیدیم که این تقلید ما را به چه نامردای‌ها و پریشانی‌ها کشانده است. اقدامات اروپایی، صفت اروپایی، سبک اروپایی، از این پس نباید ما را بفریبد و به سنگلاخ‌های ناهموارمان سوق دهد.
تصمیم بگیریم که از اروپا تقلید نکنیم. گام‌های‌مان را در راهی نو بنهیم و مغزهای‌مان را در مقصدی تازه به کار اندازیم و بکوشیم تا یک انسان کلی بسازیم، آنچه را که اروپا از آن عاجز مانده است!
آنچه مهم است این است که دیگر از «بهره» و از «تشدید و تزاید» و از «روش‌ها» حرف نزنیم. در اینجا صحبت از بازگشت به «طبیعت» نیست. در اینجا سخن از این‌ است که انسان‌ها را به راهی که آنان را ناقص و معیوب می‌سازد نکشانیم، بر مغزها روش‌هایی را بار نکنیم که آنها را محو و مسخ می‌کند. به بهانه پیشرفت انسان، نباید او را به زانو درآورد و از خویش و سرنوشت خویش بیگانه‌اش ساخت و او را درهم شکست و کشت.
نه! ما نمی‌خواهیم خود را به کسی برسانیم، اما می‌خواهیم همواره برویم، شب و روز همگام با انسان، همه انسان‌ها.
نباید این کاروان را دنبال کرد و آن را طولانی‌تر ساخت، زیرا در این حال هر صفی صف پیش از خود را به زحمت خواهد دید و انسان‌هایی که یکدیگر را باز نمی‌شناسند، با یکدیگر کمتر برخورد خواهند کرد و کمتر سخن خواهند گفت.
دنیای سوم باید تاریخ انسان را از نو آغاز کند، تاریخی که در همان حال که اندیشه‌های تابناکی را، که گاهی اروپا نیز از آن دفاع کرده است، پیش چشم دارد، جنایات فجیعی را که اروپا نسبت به انسان انجام داده است، فراموش نمی‌کند:
تقسیم بیمارگونه کار انسانی، شکاف در وحدت انسانی، پراکندگی انسان‌ها، اختلاف طبقاتی، تنازع‌های خونین- که از طبقات سرچشمه می‌گیرد- کینه‌های نژادی، بردگی، ‌استثمار و به خصوص انحطاطی که یک میلیارد و نیم انسان را در هم کوفته، از خود جدا کرده است.
بنابراین رفقا! با ساختن شکل‌های گوناگون دولت و سازمان‌ها و جامعه‌هایی که از اروپا الهام می‌گیرند، به سبک وی برپا می‌شوند، خود را در دامن اروپا نیفکنیم، بشریت از ما انتظار این تقلید مسخره و سراپا وقیح را ندارد، او چشم به راه‌کار دیگری است. اگر می‌خواهیم از آفریقا، اروپای دیگری بسازیم و آمریکای لاتین را به اروپای دیگری بدل کنیم، پس سرنوشت کشورمان را به اروپایی‌ها بسپاریم، آنها بهتر از خود ما خواهند توانست، این کار را انجام دهند. اما اگر می‌خواهیم بشریت پیش رود، اگر می‌خواهیم وی را به سرمنزلی برسانیم- که با آنچه اروپا آن را نشان داده است، تفاوت دارد- باید به «آفریدن» بپردازیم و «کشف کردن» را آغاز کنیم. اگر می‌خواهیم به انتظار ملت‌هامان پاسخ گوییم، باید جای دیگری جز اروپا به جست‌وجو برخیزیم و حتی اگر به انتظار اروپاییان نیز می‌خواهیم پاسخ گوییم، تصویر ولو ایده‌آلی جامعه‌شان و اندیشه‌شان را، که برای خود آنان نیز تهوع‌آور است، به خودشان پس فرستیم.
برای اروپا و برای خودمان و برای انسانیت، رفقا! باید یک «پوست نو» پدید آید، یک «اندیشه نو» آفریده شود و کوشید تا یک «انسان نو» ‌بر پای خیزد.