تاریخ انتشار : ۲۸ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۶  ، 
شناسه خبر : ۲۱۰۵۷۶
نویسنده:ویلیام ه. درى اشاره: فلسفه تاریخ با توجه به دو معناى متفاوتى که از واژه «تاریخ‏» اراده مى‏شود، یعنى سلسله حوادث گذشته و خود پژوهش مورخ، به ترتیب به فلسفه نظرى تاریخ و فلسفه نقدى یا تحلیلى تاریخ تقسیم مى‏گردد.هدف فلسفه نقدى تاریخ این است که ماهیت پژوهش تاریخى را وضوح بخشد و پیش‏فرضهاى اساسى، مفاهیم نظام بخش و روش تحقیق آن را بر رسد.

مدافعان کولینگوود باید به طور مسلم این نوع نقد را ناشى از درکى اساسا غلط از منظور وى تلقى کنند. آنها معتقدند وقتى وى بر ضرورت بازاندیشى تاکید مى‏کرد، آنچه در ذهن داشت‏شیوه‏اى براى پى بردن به برخى واقعیات مبهم و گنگ نبود: افکار فاعلهاى تاریخى یا ارتباطهایى که آن افکار شاید در واقع با برخى فعالیتهاى آشکار داشته‏اند. همان‏طور که قبلا ذکر شد، قصدش بیشتر این بود که توجه را به معیار معقولیتى که معمولا مورخان به کار مى‏برند جلب کند. جهت فهم یک فعل لازم نیست نشان دهیم آن فعل طبق قانونى روان شناختى چه ضرورتا چه محتملا از فکرى نتیجه مى‏شود. براى رفع این سردرگمى کافى است نشان دهیم که آن فعل به صورت عقلى از آن فکر نتیجه مى‏شود. در برخى موارد ممکن است گفته شود در واقع آن فعل از آن فکر به ضرورت عقلانى نتیجه مى‏شود; زیرا فاعلها گاهى ادله «الزام‏آورى‏» جهت انجام آنچه انجام مى‏دهند دارند - ادله‏اى که هیچ بدیل عقلانى براى آنها به جا نمى‏گذارد. اما از این واقعیت که شخصى ادله الزام‏آور جهت عمل کردن دارد و به آن عمل آگاه است، نمى‏توان نتیجه گرفت که آنچه آن ادله ایجاب مى‏کنند واقعا انجام خواهد شد. صرفا این‏گونه است که اگر آن انجام شود، آنچه را انجام شده قابل فهم مى‏یابیم. در این رابطه شاید جالب توجه باشد خاطرنشان کنیم که هر چند کولینگوود در اینجا از هیچ اعتقاد ما بعدالطبیعى به اختیار انسانى استدلال نمى‏کند، اما نظریه‏اش راجع به نحوه تبیین افعال در هر حال با چنین اعتقادى سازگار است. نظریه پوزیتیویستى، تا آن اندازه که برخى آن را قابل اطلاق بر افعال مى‏دانند، با چنین اعتقادى سازگار نیست.

موضع وى را به شیوه‏اى تا اندازه‏اى متفاوت بیان کنیم، همپل استدلال کرده است که هر چند ادعاى فهم انجام گرفتن یک فعل ممکن است مستلزم این باشد که بدانیم فاعل ادله قوى‏اى براى انجام آن داشته است (این ادعا آنچه را که برخى مطلب اصلى کولینگوود دانسته‏اند در برمى‏گیرد)، اما برآوردن این شرط، مبنایى کافى براى اینکه چنین ادعایى کنیم، نیست. زیرا اگر ندانیم که آن فعل از نوعى بود که فاعلهایى که چنین ادله‏اى دارند ضرورتا آن را انجام مى‏دهند یا به احتمال زیاد باید انجام دهند، همپل معتقد است که نمى‏توانیم در موردى خاص به طور موجهى بگوییم که مى‏دانیم چرا آن فعل انجام گرفته است. بنابراین، اگر قرار است این تبیین کامل باشد «باید شامل فرض دیگرى باشد دایر بر اینکه در زمان مورد نظر، [فاعل] فاعلى عاقل بود و از این رو مستعد این بود که آنچه در آن اوضاع و احوال خاص، مناسب بود انجام دهد. بنابراین، تبیین مستلزم صدق تعمیمى بدین شکل است: «هر فاعل عاقلى در اوضاع و احوالى از نوع C ،همواره (یا با احتمال بالایى) X را انجام خواهد داد.» در اینجا C و X معرف بیانهاى ادله و فعل فاعل است.» (32)

طرفداران کولینگوود دو رشته پاسخ مى‏توانند داشته باشند. در وهله اول، در اینکه گزاره‏هاى کلى مانند گزاره‏اى که ذکر شد، به عنوان تعمیمات تجربى تلقى شوند شک و تردید روا دارند. ممکن است گفته شود، گزاره‏هاى راجع به آنچه فاعلى عاقل انجام مى‏دهد یا نمى‏دهد، از اندیشه ما راجع به فعل عقلانى نشات مى‏گیرد. آنها بیانگر ملاکهایى هستند که ما هنگامى که بخواهیم فاعلى را عاقل بخوانیم به کار مى‏روند، نه گزارشهایى از آنچه که آنهایى که قبلا به عنوان عاقل دسته‏بندى شده‏اند انجام داده‏اند. اما ویژگى اساسى الگوى علمى، آن‏گونه که همپل ارائه مى‏کند، این است که تعمیمات لازم براى تبیین باید تعمیمات تجربى باشند. محور دومین پاسخ ممکن، مفهوم استعداد رفتار کردن به نحو عقلانى است. طرفداران کولینگوود ممکن است انکار کنند که به منظور ادعاى فهم فعلى خاص، لازم است‏بدانیم که آن فاعل، عاقل است‏به این معنا که همواره یا در بیشتر موارد، آنچه دلیل ایجاب مى‏کند، انجام مى‏دهد. مادام که دلیل داریم بیندیشیم که چنین عملى در آن اوضاع و احوال ممکن بود - اینکه آن فاعل، عاقل بود به این معنا که قادر بود برگزیند چه انجام دهد و مى‏توانست نیروى ملاحظات ارائه شده را بسنجد - اگر ادله قوى‏اى براى انجام آنچه انجام شده است موجود بود که فاعل آنها را مى‏شناخت، مى‏توانیم ادعا کنیم که انجام گرفتنش را مى‏فهمیم. مطالبه تکمیل بیشتر تبیین، ظاهرا مطالبه چیزى است که نمى‏توانیم به دست آوریم و در هر حال لازم هم نیست.

تبیین مبتنى بر قوانین داراى شمول محدود

واکنشهاى صورت گرفته علیه تحلیل پوزیتیویستى با دیدگاههاى اوکشات و کولینگوود ارتباط دارند. این واکنشها، تحلیل پوزیتیویستى را به عنوان تحلیلى که از منظر موضوع مورد مطالعه مورخ نامناسب است، رد مى‏کنند. اما فیلسوفانى وجود دارند که هر چند موافقند که الگوى پوزیتیویستى، در وضع کنونى‏اش رویه حقیقى تاریخ را روشن نمى‏کند. اما در عین حال، انواع استدلالهایى را که تا کنون علیه آن اقامه شده نیز رد مى‏کنند. آنها خواهند گفت آنچه لازم است صرفا کم کردن میزان مطالبات اصلى آن الگوست‏با حفظ مضمون محورى‏اش، فرایندى که ممکن است گفته شود خود همپل هنگامى که روایت استقرایى یا احتمالاتى را اضافه کرد، آغاز کرد. در این بخش و بخش بعدى به ذکر و بحث از دو شیوه دیگر حک و اصلاح نظریه اصلى همپل مى‏پردازیم، طرح این دو شیوه گاهى بدین قصد بوده است که مطالبات آن نظریه را واقع‏گرایانه‏تر کند. وجه اشتراک این دو شیوه توافقشان است‏بر اینکه نوعى تعمیم تجربى جهت تکمیل تبیینى تاریخى نیاز است. تفاوتشان در دیدگاه آنهاست، درباره اینکه تا کجا و به چه نحو چنین تعمیمى ممکن است از هر دو نظریه‏اى که همپل ذکر کرده است فاصله بگیرد، در حالى که همچنان وظیفه تبیینى خود را انجام مى‏دهد.

از جمله کسانى که به شیوه اول اشاره کرده‏اند جوینت و رشر هستند. (33) این نویسندگان توجه ما را به نوعى تبیین جلب مى‏کنند که عموما در تاریخ ارائه مى‏شود و از طریق تعمیم‏ها، آنچه را که قرار است تبیین شود به تبیین کننده مرتبط مى‏سازد، تعمیم‏هایى که مانند تعمیم‏هاى آمارى اما به نحوى متفاوت، از برآورده ساختن شرط کلیت همپل ناتوانند. آنچه در ادامه مى‏آید یک مثال است. ژولین جوین، (Julian Gwyn) ،مورخ دوره استقلال امریکا، لازم مى‏بیند در جاى خاصى به تبیین این واقعیت‏بپردازد که زمانى شخصى انگلیسى که حرفه‏اش دریا سالارى بوده درصدد برمى‏آید که با پایان یافتن خدمتش، دوران بازنشستگى‏اش را در انگلستان بگذراند، وى ملکى را در آنجا مى‏خرد به قیمتى که به اندازه قابل ملاحظه‏اى بیشتر از ارزش تجارى‏اش است. (34) او این تبیین را ارائه مى‏کند که این کار هیچ لغزش اقتصادى از سوى آن دریاسالار نبود; بلکه پذیرش آن بهایى بود که پیشه‏ورى موفق، براى ورود به طبقه ملاک، بایست‏بپردازد یا عموما مى‏خواست‏بپردازد. آنچه تعمیم تبیینى ضمنى در چنین موردى بیان مى‏کند چیزى است که گروه خاصى از مردم معمولا انجام دادند. و این، همان طور که نظریه همپل ایجاب مى‏کند، پیشگویى آنچه را عضو خاصى از آن گروه، با فرض موجود بودن زمین و کافى بودن پس‏اندازها انجام خواهد داد، توجیه مى‏کند. اما اگرچه تبیین جوین، شرط پیش‏بینى‏پذیرى معکوس را برآورده مى‏کند، تعمیمى که این تبیین بر آن مبتنى است فاقد کلیت است‏بدین معنا که این تعمیم نه بر پیشه‏وران از آن حیث که پیشه‏ورند بلکه تنها بر پیشه‏وران انگلستان در سده هجدهم حاکم است. حوزه کاربردش، آن‏گونه که در نظریه همپل تصویر شده است، طبقه‏اى باز نیست، بلکه طبقه‏اى است که از نظر تاریخى بسته است. البته اگر تنها ادعا کند که پیشه‏وران آن عصر «در اکثر موارد» به شیوه‏اى که اشاره شد عمل کردند، علاوه بر آن فاقد کلیت‏به آن معنایى خواهد بود که تعمیم‏هاى آمارى فاقدند.

این عقیده که مورخان به وسیله تعمیم‏هایى که این‏طور به لحاظ مکانى - زمانى محدود هستند ممکن است‏به طور رضایتبخشى به تبیین بپردازند، بخوبى هم با بیشتر نحوه عمل خودشان مطابق است و هم با دیدگاه متداولشان نسبت‏به تعهداتشان. مورخان عموما موافقند که فعالیتهاى تبیینى‏شان مستلزم شناختى عمیق است از طرز رفتار مردم، در دوره‏اى که به مطالعه آن مى‏پردازند، عبارت معروف و تکرارى تاریخنگارى است که مورخان باید «خودشان را عمیقا درگیر دوره‏هاى [مورد مطالعه]شان سازند». اما به عکس، بعید است آنها به واسطه تبیینى که براى رویداد یا وضعیتى در قرن هجدهم ارائه مى‏کنند، خودشان را متعهد به صدق تعمیمى بدانند که بنابر ادعا قابل اطلاق بر قرن شانزدهم یا قرن بیستم نیز باشد و حال آنکه آنها شناختى تخصصى از آن را انکار مى‏کنند. توانایى تبیین آنچه آنها نمونه رویداد زمان و مکان خاصى مى‏دانند، اکثر آنها را، دست کم در بیشتر اوقات، راضى مى‏سازد. همان‏طور که جوینت و رشر نیز گفته‏اند، شاید با چنین ملاحظاتى این اندیشه که دغدغه مطالعه تاریخى، امر یگانه است تا اندازه‏اى مرمت‏شود. زیرا پذیرش تبیینهاى برحسب قوانین به لحاظ زمانى - مکانى محدود، در هر حال به این معناست که آنچه در زمانها و مکانهایى خاص اتفاق افتاده است چنان فهمیده شود که گویى مختص به آن زمانها و مکانها بوده است - که البته بسیار متفاوت است از این گفته که اندیشه مطلقا منحصر به فرد بودن که مورد تردید همپل بوده است رویهمرفته مى‏تواند نقشى در پژوهش تاریخى داشته باشد. این نظر مهم که آنچه مورد علاقه مورخان است طرز رفتار گروههایى از مردم است که به لحاظ تاریخى قابل شناسایى‏اند نه مردمى از نوع عموما قابل توصیف، صرفا براى جذب در نظریه تبیین در تاریخ اهمیت دارد.

این واقعیت که مورخان کاملا به طور طبیعى تبیینهایى ارائه مى‏کنند که بدین‏سان مختص زمان و مکان است، لوازم مهمى براى ارتباط رشته‏شان با علوم اجتماعى تعمیم‏دهنده دارد. همان‏طور که پیشتر گفته شده، نظریه پوزیتیویستى اولیه، از آنجا که نظریه‏اى است درباره صورت منطقى تبیین و نه محتواى آن، درباره اینکه قوانین مورد نیاز براى تبیینهاى تاریخى را از کجا باید به دست آورد، چیزى براى گفتن ندارد. تنها ادعایش این است که قوانین واجد کفایت منطقى و تجربى باید وجود داشته باشند. اما این ادعا غالبا با دیدگاهى درباره پژوهش تاریخى پیوند داشته است که در تحلیل آخر پژوهش تاریخى را براى قوانین تبیینى‏اش وابسته به یافته‏هاى علوم اجتماعى مى‏داند، چرا که خود مورخان بسیار بندرت درصدد کشف یا حتى تایید تعمیمات چه از نوع کلى، چه از نوع آمارى برمى‏آیند. (35) اگر آنها به این راضى باشند که با استفاده از تعمیمات عرف عام یا حتى حدس و گمان به مقصود خود برسند، رشته‏شان دیگر طفیلى علوم اجتماعى به نظر نمى‏رسد و بیشتر جامعه‏شناسى کاربردى، علوم سیاسى کاربردى، روان‏شناسى کاربردى و غیره است‏یا باید باشد.

اما اگر اندیشه تبیین به وسیله قوانین داراى شمول محدود، مورد پذیرش باشد دیگر چنین رابطه وابستگى ضروریى وجود نخواهد داشت. زیرا تعمیمات مورد نیاز براى تبیینى از این دست، دقیقا تعمیماتى است که خود مورخان بهترین موقعیت را براى کشف آن دارند - در واقع در نظرخواهى از عالمان علوم اجتماعى درباره آن، فایده اندکى وجود دارد. براى مثال، چه کسى بهتر از مورخ بریتانیا در زمان حکومت رومیان مى‏داند که صنعتگران بریتانیاى قدیم معمولا نسبت‏به فشار فرهنگى هنر بیگانه رومى چه واکنشى از خود نشان مى‏دادند؟ چه کسى بهتر از فردریک جکسون ترنر، (Frederick Jackson Turner) مى‏داند که مهاجران اروپایى در مرز امریکاى شمالى چگونه رفتار کردند؟ بنابراین بخشى از معنا و اهمیت روش‏شناختى پذیرش کارآیى تبیین بر اساس قوانین داراى شمول محدود در این است که به مورخان مبنایى نظرى براى اعلام میزان قابل ملاحظه‏اى استقلال سبت‏به علوم اجتماعى تعمیم‏دهنده، فراهم مى‏آورد. استقلالى که در هر حال آنها معمولا در عمل مدعى آنند، (36) البته نه اینکه مورخان هیچ‏گاه نباید در ارائه تبیین از نظریه اجتماعى بهره گیرند، بلکه مساله صرفا این است که ارائه تبیین، مستقل از حدس و گمان یا صرف حکمت عام، لازم نیست مبتنى بر آن باشد.

همین نتیجه روش‏شناختى، حتى به طور صریحتر، باید در جایى گرفته شود که تبیین افعال افراد به نام، نه با ارجاع به آنچه نمونه افراد نوعشان است، یا حتى با ارجاع به آنچه نمونه آن گروه تاریخى است که آنها جزء آنند، بلکه با ارجاع به آنچه نمونه الگوى رفتار جا افتاده خودشان است، صورت مى‏گیرد. نمونه‏هاى چنین تبیینهاى مبتنى بر «منش فردى‏» عبارتند از: تبیین س.ر.گاردینر، (S. R. Gardiner) از ناتوانى چارلز اول در اداره مجالس شورایش. بر حسب ناتوانى جدى‏اش در ارزیابى افراد به جاى اندیشه‏ها، (37) به اینکه نگرش جورج سوم به لرد نورث، تابع الگوى منظم رفتارش است. (38) در چنین مواردى، به نظر مى‏رسد مورخان معمولا آماده‏اند که تفاوت فردى را پیش فرض گیرند، مراد از آنچه ممکن است «پیش‏فرض تفاوت فردى‏» خوانده شود، نه باور به اینکه افراد مختلف در واقع به نحو متفاوتى رفتار مى‏کنند، بلکه این باور است که آنها ممکن است این‏گونه رفتار کنند. (39) آنچه اشخاصى معین انجام داده‏اند، باید به عنوان خصیصه خود آنها و نه خصیصه طبقه‏اى از اشخاص که آنها در آن قرار دارند، تبیین گردد.

البته تبیینهاى فردى از نوع مذکور، تنها در تاریخ واقع نمى‏شود. خود همپل نیز اذعان مى‏کرد که در مراحل خاصى از پژوهش حتى در علوم فیزیکى نیز چیزى شبیه تبیینهاى مبتنى بر قوانین داراى شمول محدود غالبا ارائه و پذیرفته شده است - مانند زمانى که گالیله حرکات سیارات را با ارجاع قوانینى که بویژه بر نظام شمسى خود ما اطلاق مى‏گردد تبیین مى‏کرد. (40) و در زندگى روزانه غالبا تبیینهاى مبتنى بر منش فردى را حتى براى رفتار اشیاى فیزیکى نیز مناسب مى‏دانیم، مانند زمانى که روشن نشدن ماشینى خاص را در صبحى سرد با اشاره به تنبلى مشخصش تحت چنین شرایطى تبیین مى‏کنیم، و از این رهگذر خودمان را به چیزى تا آنجا که به ماشینها یا حتى ماشینهاى دیگرى با همین سال و مدل مربوط مى‏شود متعهد نمى‏سازیم. اما در علوم طبیعى، و در علوم اجتماعى تا آنجا که علوم طبیعى را به عنوان الگو برمى‏گیرد، تبیینهاى مبتنى بر قانون محدود در بهترین حال معمولا به عنوان گذرگاههایى به تبیین به وسیله قوانین کلى نگریسته مى‏شوند - در مورد گالیله گذرگاهى به چیزى نظیر تبیین به وسیله نظریه نیوتن. تمرکز علاقه علمى بر خصایص فردى اشیاء جزئى نیست. به عکس، در تاریخ، هدف پژوهش، تبیینهاى مبتنى بر قوانین داراى شمول محدود و تبیینهاى مبتنى بر منش فردى است.

تبیین ناظر بر امکان وقوع

دومین اصلاح از درون که براى الگوى پوزیتیویستى پیشنهاد شده، واکنش نسبت‏به این ادعاى همپل است که هدف واقعى تبیین، شناخت‏حتى المقدور مجموعه‏اى از شرایط پیشین است که براى وقوع آنچه باید تبیین شود، کافى است. بر علیه این ادعا استدلال شده است که در تاریخ بیان یک یا چند شرط لازم، غالبا کافى است. و. ب. گالى، (W.B. Gallie) این مثال را ارائه مى‏کند. (41) بعد از مرگ مسیح، مسیحیت‏با سرعت قابل ملاحظه‏اى در طول و عرض عالم مدیترانه گسترش یافت. به عقیده مورخ، آلبرت لویزى، (Albert Loisy) تبیین این امر عمدتا این واقعیت است که کنیسه‏هاى یهودى که پیش از این در سرتاسر آن عالم قرار داشتند، وسیله حاضر و آماده‏اى براى گسترش پیام مسیحیت فراهم ساخته بود. وى مى‏گوید، مبلغان اولیه مسیحى با شنوندگانى روبه‏رو شدند که براى دریافت «بشارت‏»، (good news) آنها کاملا آماده بودند. واضح است که لویزى ادعا نمى‏کند که در دسترس بودن کنیسه‏ها گسترش سریع دین جدید را به طور قطعى یا به نحو متحمل قابل پیش‏بینى ساخت. مدعاى وى تنها این است که بدون آن، آنچه اتفاق افتاد، نمى‏توانست‏به وقوع بپیوندد.

تصور نحوه پاسخگویى پیروان همپل به این ایده ارائه تبیین، آن‏گونه که تصویر شد، دشوار نیست. آنها بدون شک موافقند که آنچه لویزى ارائه مى‏کند نمونه آن نوع چیزى است که مورخان در عمل به عنوان تبیین مى‏نگرند و حتى ممکن است تا آن حد آن را قابل پذیرش بدانند. اما از نظر آنها این تبیین، آن‏طور که بیان شد، به وضوح ناقص است و تبیینى کامل از آنچه اتفاق افتاده، مستلزم تشخیص شرایط باز هم بیشترى است که به همراه شرط مذکور، گسترش سریع مسیحیت را امرى مورد انتظار گرداند. با توجه به طرز بیان نسبتا گنگ گالى از مثالش، چنین پاسخى ممکن است غیر معقول نباشد. اما بررسى دقیقتر این مثال حاکى از آن است که اگر نقصانى در اینجا هست‏بیشتر از آنکه مربوط به تبیین باشد به تحلیل گالى از آن مربوط است. زیرا ممکن است این بسادگى به این معنا دانسته شود که هر شرطى که براى نتیجه مورد نظر ضرورى تلقى گردد، تبیینى از آن به حساب مى‏آید، در حالى که شرطى که لویزى ذکر کرد به نظر مى‏آید به عنوان شرطى که نقش تبیینى ممتاز دارد، عنوان شده است. هر چند که درباره شرایط لازم دیگر نمى‏توان گفت، این پاسخى مناسب به مساله‏اى است که ممکن است‏به حق تصور شود نیاز به تبیین را در وهله نخست پدید آورده است - یعنى فقدان آشکار وسیله‏اى براى چنین توسعه سریعى. ممکن است گفته شود، نقش این شرط تبیینى این است که این فرض را رد کند که آنچه اتفاق افتاد محال بود یا به هر حال با توجه به این اوضاع و احوال به غایت نامتحمل بود. آنچه این تبیین نشان مى‏دهد این است که از آنجا که شرطى میسرساز، (enabling condition) در واقع موجود بود، آنچه اتفاق افتاد، کاملا در حیطه امکان بود و لازم نیست موجب تعجب گردد.

بنابراین ذکر این نکته مناسب به نظر مى‏رسد که آنچه ما در اینجا داریم، تبیین ناقصى از سنخ همپل نیست، بلکه نوع متفاوتى از تبیین است، تبیینى که ممکن است در نوع خودش کامل باشد. چنین تبیینى، طبعا نه در پاسخ به این پرسش که «چرا این امر اتفاق افتاد؟» بلکه در پاسخ به این پرسش که «چگونه این امر مى‏توانست اتفاق بیفتد؟» ارائه مى‏شود. این واقعیت که آن تبیین پاسخ به پرسشى است از نوعى متفاوت از آن نوعى که معمولا مورد نظر پیروان همپل است، صحبت از وجود مفهومى از تبیین را که در اینجا به کار رفته و متفاوت با مفهومى است که معمولا مفروض نظریه پوزیتیویستى موجه مى‏گرداند. چنانچه در مورد تبیین عقلانى و تبیین مبتنى بر قوانین داراى شمول محدود نیز این‏گونه است. تبیین از نوع همپل در پى شرایطى است که باعث‏شدند امور آن‏گونه که اتفاق افتادند اتفاق بیفتند: تلاش مى‏کند نشان دهد چرا آنها ضرورتا اتفاق افتادند. تبیین از نوع حاضر در پى شناخت‏شرایطى است که وقوع امور را آن‏گونه که اتفاق افتادند میسر ساخت: نشان مى‏دهد چگونه امکان وقوع آنها بود. (42) موضوع بحث در اینجا فعالیتهاى انسانى است و این معمولا به معناى تبیینهایى است مربوط به فرصتها و تواناییهاى فاعلهاى مربوط.

این نوع تبیین، مانند تبیینى مبتنى بر قوانین داراى شمول محدود، تنها براى فعالیتهاى انسانى یا تنها در پژوهش تاریخى ارائه نمى‏گردد. خود همپل وقتى که به ظاهر دلایلى را براى تبیین احتمال‏گرایانه ارائه مى‏کند، هر چند ناآگاهانه، خطوط کلى نمونه‏اى وى به ما مى‏گوید، اگر تامى، (Tommy) دو هفته بعد از برادرش، مبتلا به سرخک شود و ما این تبیین را ارائه کنیم که او بیمارى را از برادرش گرفته است اعتبار این تبیین تنها به اندازه اعتبار تعمیمى است که مفروض مى‏گیرد و از آنجا که این نمى‏تواند قانونى کلى باشد که هر کس با شخصى که از سرخک رنج مى‏برد تماس داشته باشد بدون استثنا به این بیمارى مبتلا مى‏شود، باید نظمى آمارى وجود داشته باشد که تنها این نتیجه را که در صورت تماس، احتمال گرفتن سرخک بالاست ممکن سازد. اما تصور وضعى که در آن تبیین مورد نظر مى‏تواند به عنوان تبیینى معتبر پذیرفته شود، حتى هنگامى که چنین ارتباط آماریى انکار شود، دشوار نیست. براى مثال اگر تامى على‏رغم اینکه برادرش در قرنطینه بوده باز به سرخک مبتلا شده، این پرسش طبیعتا پیش مى‏آید که این امر چگونه مى‏تواند باشد و پاسخ ممکن است این باشد که او راهى مخفى براى نفوذ به قرنطینه یافته است. اگر ما این را کشف کنیم، در حالى که همچنین معتقدیم که وى نمى‏توانسته سرخک را در اثر تماس با شخصى دیگر گرفته باشد و اینکه شخص تنها با تماس است که سرخک مى‏گیرد (نوعى تعمیم که بسیار متفاوت با نوعى است که تبیین همپل مى‏طلبد)، مى‏توانیم به طور موجهى ادعا کنیم تبیین سرخک گرفتن تامى را مى‏دانیم: واضح است که او بیمارى را از برادرش گرفته است. باید خاطرنشان کرد که مى‏توان تمام اینها را به نحو سازگارى بیان کرد و در عین حال معتقد بود که در کمتر از ده‏درصد از موارد است که تماس با شخص مبتلاى به سرخک، سرخک گرفتن را به دنبال دارد. به عبارت دیگر، مى‏توان اینها را بیان کرد در حالى که هم تعمیمهاى کلى و هم احتمالاتى را که نظریه پوزیتیویستى براى تبیین مذکور اجتناب‏ناپذیر مى‏داند، انکار کرد و پس از پذیرش آن، همچنان معتقد بود که آنچه اتفاق افتاد غیر محتمل بود.

اما هر چند تبیینهاى سازگار از نوع ناظر بر امکان وقوع غالبا در مطالعه وقایع طبیعى کاملا امکان‏پذیر است، با فرض مساله‏اى مناسب، نمى‏توان انتظار داشت که در علوم طبیعى از نظر توجهش به ضرورت امور، نقش بیشترى ایفا کنند. به عکس، در تاریخ، آنها عموما واقع مى‏شوند، بویژه در مواقع خاصى در روایتها، جایى که انتظارات پدید آمده در اثر وقایع اتفاق افتاده، به وسیله آنچه کشف شده که بعدا اتفاق مى‏افتد، نقش بر آب مى‏شود، این امر، این مساله را ایجاد مى‏کند که: «اما آن چگونه مى‏توانست‏باشد؟» همچنین دلیل دیگرى وجود دارد بر این امر که چرا ارائه چنین تبیینهایى در تاریخ، بسیار محتمل‏تر است تا در علوم طبیعى: علاوه بر پیش‏فرض تفاوت فردى که قبلا ذکر شد، این واقعیت که مورخان آماده‏اند فرض فلسفى دیگرى بکنند دال بر اینکه، گذشته از اینکه در مورد جهان طبیعى صدق کند یا نه، در امور انسانى هر چیزى شروط تعیین‏کننده پیشین ندارد. اما در مورد پیوند بین تبیین ناظر بر امکان وقوع و پذیرش درجه‏اى از عدم تعین در تاریخ نباید اغراق کرد. ارائه این نوع از تبیین به خودى خود شخص را ملتزم به چنین فرضى نمى‏کند: اگر ملتزم کرد، دیدن اینکه آن حتى براى رویدادهاى جهان فیزیکى نیز ارائه مى‏شود عجیب خواهد بود. با این حال با چنین فرضى سازگار است. زیرا پذیرش اینکه رویدادى به وسیله آنچه بر آن تقدم دارد تعین نیافته است همچنان مى‏تواند حیرت‏آور باشد و نیازمند تبیین، اگر آن رویداد در غیاب شرایطى واقع شده باشد که براى وقوعش ضرورى تصور شده است.

درباره پذیرش تبیین ناظر بر امکان وقوع مسائل بسیارى پدید آمده است. براى مثال، همپل خاطرنشان ساخته که اهمیت چنین تبیینى، عملى محض است، منظور وى این است که آن از تبیین کامل آن‏گونه که پوزیتیویست‏ها آن را مى‏فهمند، تنها به خاطر ادله عملى در بافتهاى خاص پژوهش جدا مى‏گردد نه به خاطر کشش یا مجوز مفهوم مستقلى که ممکن است داشته باشد. (44) پاسخى کافى به این را در آنچه درباره الگوى انکار پیش‏فرضش گفته شده و در امکان ارائه آن تحت فرضهایى که ارائه تبیینهاى صحیح ناظر بر ضرورت وقوع از همین رویداد را طرد مى‏کند باید یافت. همچنین ایراد شده است که تبیینهاى ناظر بر امکان وقوع واقعا تبیینهاى ممکن هستند که لازم است تبیینهاى حقیقى سرانجام جایگزین آنها شوند. اما تبیینهاى صرفا ممکن به طور قطع تبیینهایى هستند که، هر چند به لحاظ صورت معتبرند، با این حال به لحاظ تجربى اثبات نشده‏اند; و اگر چنین است، هم تبیینهاى ممکن ناظر بر امکان وقوع مى‏تواند وجود داشته باشد و هم تبیینهاى ممکن ناظر بر ضرورت وقوع. نقل لویزى از نقش میسر کننده کنیسه یهودى احتمالا به عنوان تبیین حقیقى ناظر بر امکان وقوع و نه فقط تبیین ممکن، ارائه شده است. همچنین گفته شده است که منطق تبیین ناظر بر امکان وقوع، تا حدود زیادى شبیه‏تر به منطق تبیین همپلى است تا آنچه گزارشهاى شبیه گزارشى که در اینجا ارائه شد مجاز مى‏شمارند، زیرا این نوع تبیین، صدق تبیینهاى متناظر را نیز مى‏طلبد. براى مثال ممکن است گفته شود تبیین لویزى فرض مى‏کند که وقتى فضاى مناسبى براى فعالیتهاى طرفداران دین تبلیغى جدید پدید آمد، دین آنها مى‏توانست‏به سرعت گسترش یابد. اما حتى اگر چنین باشد تفاوت اساسى بین تبیین ناظر بر امکان وقوع و هر دو نوع تبیین پیروان همپل از بین نمى‏رود. زیرا تنها تعمیمى که اظهار مى‏دارد، یعنى اینکه با فرض شرط مورد نظر دین آنها بسرعت گسترش مى‏یابد یا معمولا گسترش مى‏یابد و نه صرفا اینکه مى‏تواند گسترش یابد، ارتباط بین تبیین‏پذیرى و پیش‏بینى‏پذیرى را که نظریه پوزیتیویستى مى‏طلبد، مسلم مى‏گیرد.

تبیین ناظر بر واقعیت رویداد

آن نوع تبیینى که اکنون ملاحظه شد و پاسخى است‏به شکل خاصى از سؤال «چگونه؟» به دلیل این فرض عام که هدف هر تبیینى این است که نشان دهد چرا امور آن طور که اتفاق افتادند، واقع شدند، به آسانى نادیده گرفته مى‏شوند یا به خطا تحلیل مى‏شود. سرانجام، ولو به اختصار بسیار، باز به رویه دیگرى مى‏نگریم که گاهى مورخان آن را تبیین نامیده‏اند و همچنین، هر چند به شیوه‏اى متفاوت، به چالش با این فرض مى‏پردازد که هر تبیینى در پاسخ به سؤال «چرا؟» ارائه مى‏شود. نمونه‏اى از این تبیین را مورخ مارکسیست، کریستفر هیل، (Christopher Hill) در قطعات آغازین کتابش، انقلاب انگلستان، به دست مى‏دهد که به گزارشهاى مرسوم ویگ (45) از رویدادهاى انگلستان در سالهاى میانى سده هفدهم انتقاد مى‏کند. با رد هر صحبتى از جنگ داخلى تنها و دوره فترت، هیل اعلام مى‏دارد: «انقلاب سالهاى 1640 - 1660 انگلستان، جنبش اجتماعى بزرگى بود مانند انقلاب سال 1789 فرانسه. نظم کهنى که در اساس فئودالى بود با خشونت فروپاشید و نظم اجتماعى جدید کاپیتالیستى به جاى آن پدید آمد. » (46) سؤالى که هیل براى خودش طرح مى‏کند این است که رویدادهایى که او در نظر دارد، به طور جمعى، واقعا به چه انجامیدند. پاسخ او این است که آنها به انقلابى اجتماعى انجامیدند; وى آنها را در روابط متقابل و پیچیده‏شان به عنوان انقلابى اجتماعى تبیین مى‏کند. به همین نحو، مورخان اروپا، پاره‏اى تحولات و پیشرفتهاى فرهنگى در ایتالیاى قرن چهاردهم را به عنوان رنسانس تبیین کرده‏اند، و مورخان امریکایى، استقرار غرب را به عنوان بیانى از سرنوشت‏بدیهى (47) نگریسته‏اند.

مى‏توانیم تبیین به این شیوه را، «تبیین اینکه چه چیزى واقعا بود» یا تبیین چیزى به عنوان «فلان و بهمان‏»، (as a so - and - so) بنامیم. (48) این طور نیست که هر پاسخى به سؤال چه (بیشتر از هر پاسخى به [سؤال] «چگونه؟») باید به عنوان ارائه تبیین نگریسته شود. غالبا تمام آنچه آن در بردارد مطالبه اطلاعات را برآورده مى‏سازد. اما در موارد مذکور، روشنگرى مطالبه مى‏شود، مطالبه‏اى که آنچه را پیشتر شناخته شده، معقولتر مى‏کند. پاسخى رضایتبخش، نه شکل فهرستى از شرایط لازم یا کافى را، بلکه شکل طبقه‏بندى را مى‏پذیرد. دامنه این «تبیین چه‏» بسیار وسیع است. براى مثال مى‏توان آن را در سطحى از پژوهش یافت که تحولات گسترده طبقه‏بندى شده‏اند، مانند هنگامى که جریانهاى خاصى در اروپاى مدرن اولیه به عنوان «پیدایش بورژوازى‏» ارزیابى شدند. همچنین مى‏توان آن را در مفصلترین سطوح پژوهش تاریخى یافت، مانند زمانى که کولینگوود، سفر دریایى قیصر به روبیکان، (Rubicon) را به عنوان «تمرد از قانون جمهورى‏» تبیین مى‏کند. (49)

آنچه در چنین مواردى ارائه مى‏گردد، به جاى تبیین به وسیله قانون بهتر است‏به عنوان تبیین به وسیله مفهوم توصیف شود. همپل صراحتا کارآیى این نحو تبیین را انکار کرد. وى خاطرنشان ساخت، «آنچه گاهى به نحو گمراه کننده‏اى تبیین به وسیله مفهومى خاص نامیده مى‏شود، در علوم تجربى، در واقع تبیین بر حسب فرضیه‏هاى کلى‏اى است که متضمن آن مفهومند» (50) اما این دوباره مى‏گذارد پیش‏پندارهاى منطقى، اساس رویه تاریخى پذیرفته شده را تیره و تار گرداند. تبیین تحولات میانه قرن هفدهم انگلستان «به عنوان انقلابى اجتماعى‏» لازم نیست صرفا به عنوان مقدمه‏اى باشد براى نشان دادن اینکه آنچه اتفاق افتاد تحت آن توصیف قابل پیش‏بینى بود. البته این مى‏تواند مسیرى باشد که پژوهش بعدا در آن حرکت‏خواهد کرد - و اگر مورخ مارکسیست‏باشد احتمالا این‏گونه خواهد بود. اما این تصور که آنچه اتفاق افتاد تحت مفهوم «انقلاب اجتماعى‏» قرار مى‏گیرد، پیشاپیش مى‏تواند به عنوان داشتن تبیینى از آن تلقى گردد به هر تقدیر، با توجه به پرسش از نوع واقعا چه. شاید برخى احساس کنند که این خلط کردن تبیین تاریخى است‏با آنچه به طور دقیقتر تفسیر نامیده مى‏شود، و در واقع هیل به طبقه‏بندى‏اش به عنوان «تفسیر»اش از آنچه اتفاق افتاده، اشاره مى‏کند. اما در تفکر تاریخى هیچ تمایز قاطعى بین تبیین کردن و تفسیر کردن وجود ندارد. (51) و به هر حال، همپل مدعى است که نظریه پوزیتیویستى تبیین، تا آن اندازه که به لحاظ تجربى موجه است، به طور یکسان بر تفسیر در تاریخ نیز اطلاق مى‏گردد.

تبیین اینکه امور واقعا چه بودند از راه طبقه‏بندى (یا طبقه‏بندى مجدد) آنها، شگردى منطقى است که یادآور این ادعاى اوکشات است که وظیفه اساسى مورخان، در طلب فهم گذشته، این است که جزئیات گسترده تاریخى را در نظر آورند. وى مى‏گوید مورخان تنها به این معنا باید «تعمیم‏دهند» - به وضوح این اصطلاح را به معنایى متفاوت از معنایى که پوزیتیویست‏ها استفاده مى‏کنند به کار مى‏برد. (52) همچنین یادآور این ادعاى لینکلن ریز، (Lincoln Reis) و پ.ا.کریستلر، (P.O.Kristellar) است که مورخان به وسیله تفسیر عمودى و تفسیر افقى، فهم‏پذیرى را وارد موضوع مورد مطالعه‏شان مى‏کنند، (53) و این نظر موریس مندلبوم که ربط جزء به کل همان‏قدر براى رسیدن به فهم تاریخى اهمیت دارد که ربط مقدم به تالى. (54) لوئیز مینک، ( Louis Mink) وقتى تفکر تاریخى را به عنوان تفکرى «مجموعى‏»، (Synoptic) توصیف مى‏کند، ظاهرا همین موارد را در ذهن دارد - چنان‏که در بررسى مجموعه‏اى از موارد، غالبا در پى تالیف است تا تحلیل. (55) اما اندیشه «جمع کردن رویدادها تحت مفاهیم مناسب‏» و. ه . والش، (W.H. Walsh) است که بیشترین بحث را از چنین مواردى پدید آورده است. (56)

به عقیده والش، آنچه مورخ باید انجام دهد این است که «در جستجوى پاره‏اى مفاهیم مهم یا تصورات اساسى باشد که به وسیله آن واقعیاتى که در اختیار دارد روشن گرداند، روابط بین خود آن تصورات را پیدا کند، و سپس نشان دهد چگونه واقعیات جزئى در پرتو آنها، قابل فهم مى‏شوند... .» یکى از مثالهایش شیوه‏اى است که مورخى ممکن است رشته‏اى از ابتکارات جزئى سیاسى و نظامى هیتلر را تحت مفهوم نقشه هیتلر براى فتح اروپا جمع کند. والش با در نظر داشتن نمونه‏هایى مانند این، بر «درونى بودن‏» روابطى که رویدادها را در واحدهاى به هم پیوسته با هم مرتبط مى‏سازد، تاکید مى‏کند، مراد از این امر، بیشتر به نظر کولینگوود نزدیک است تا همپل. اما همان‏طور که برخى منتقدان والش نیز اشاره کرده‏اند تفسیر فعالیتهایى که آشکارا معطوف به هدف در تاریخ گرفته شود. (57) همچنین مى‏توان رویدادها را تحت مفاهیمى جمع کرد که مانند «انقلاب صنعتى‏» بر جنبشى دلالت دارند که معطوف به هدفى است که شرکت کنندگان، خیلى که باشد تنها به طور مبهم از آن آگاهند، و حتى تحت مفاهیمى که مانند «دوران سیاه‏» اصلا بر فعالیتهاى معطوف به هدف دلالت نمى‏کنند، کارآیى اینها بیشتر وابسته به شباهتهایى است که در پدیده‏هاى با هم جمع آمده، تصور شده است. اگر روابط درونى یا عقلانى، نقش عمده‏اى در تجمیع‏هایى که معمولا مورخان ارائه کرده‏اند، ایفا کنند; این نه ناشى از ماهیت‏خود تجمیع بلکه ناشى از ماهیت موضوع و محتواى جمع آمده است. این واقعیت که والش در اصل این مفهوم را از نوشته‏هاى ویلیام هیول، (William Whewell) فیلسوف علوم طبیعى قرن نوزدهم، گرفته; خود این نتیجه را مطرح مى‏سازد.

تمایزى مهم بین انواع مفاهیم تجمیعى مورد استفاده مورخان تمایز بین انواع عام و انواع خاص است. مفهوم هیل از انقلاب اجتماعى، نمونه‏اى از نوع عام است. این مفهومى است که در اصل مورخان از واژگان جا افتاده توصیف اجتماعى گرفته‏اند، و به همین دلیل آنچه این مفهوم بر آن اطلاق مى‏گردد، به عنوان پدیده اجتماعى تکرارى نگریسته مى‏شود (هر چند از این رهگذر، تبیینى از نوع همپل فرض نمى‏گردد.) به عکس، مفهوم «نوزایى‏»، - (renaissance) در هر حال، وقتى براى اولین بار به وسیله میشله، (Michelet) مطرح شد - خاص است‏به این معنا که استفاده‏اش هیچ دلالتى بر چیزى درباره وجود پدیده‏هاى مشابه در زمانها و مکانهاى دیگرى در گذشته، ندارد; حقیقتا، در اصل براى نامیدن چیزى بسیار نو، در نظر گرفته شده بود. البته، مانند هر مفهومى عمومیت داشت: مفهوم تولد دوباره یک نوع بود. اما این طبقه ضمنى امور، طبقه‏اى اجتماعى نبود، و استفاده‏اش بر هیچ تکرار تاریخى دلالت نداشت. این واژه که آن‏گونه که بود به ظاهر از واژگان موجود توصیف اجتماعى گرفته شده بود، در واقع یک استعاره بود. همپل به مورخان در خصوص استفاده از استعاره‏ها در تاریخ هشدار داد، اما همان‏طور که مثال حاضر نشان مى‏دهد آنها مى‏توانند در تبیین تاریخى از نوع تجمیعى جایگاه مشروعى داشته باشد. اما سرنوشت معمولشان این است که شان استعاریشان را در طول زمان از دست مى‏دهند. بنابراین، همان‏طور که مورخان (و «فراتاریخ‏نگارانى‏» مانند توینبى، ( Toynbee) حتى بیشتر) تحولات فرهنگى در زمانها و مکانهاى دیگر را به قدر کفایت مانند تحولاتى یافته‏اند که میشله براى توجیه تسرى دادن اصطلاح «نوزایى‏» به آنها، بر آنها تاکید مى‏کرد، آن اصطلاح به تدریج در واژگان متداول توصیف اجتماعى جذب شده است.

از تبیین تجمیعى کرده است ارزش آن را دارد که در پایان بیان شود. (58) واتکینز مى‏گوید، نمى‏توان تردید داشت که آنچه والش و دیگران تجمیع نامیده‏اند عملى رایج در بین مورخان است. اما وى اعلام مى‏کند این ویژگى نسبتا غیر مهم پژوهش تاریخى است، زیرا «به لحاظ روش‏شناختى قوى‏» نیست. و خود والش، با کمال تعجب، در یک جا اظهار مى‏دارد، اگر قرار است تبیین تاریخى «کامل‏» باشد لازم است. تجمیع به وسیله رویه‏هاى دیگر «تکمیل گردد»، و این پیشنهاد بیش از این نظر پیش پا افتاده است که سرانجام لازم است‏به وسیله شرایط مقدم و قوانین در تبیین گنجانده شود. اما همان‏طور که درباره تبیینهاى ناظر بر امکان وقوع استدلال شد، تبیینهاى تجمیعى در نوع خودشان کاملند - یعنى، کامل به عنوان پاسخى به سؤالات واقعا چه، نه سؤالات ضرورتا چرا و چگونه ممکن شد - بدون اینکه نیاز باشد به چیز دیگرى تبدیل گردند. شکوه از اینکه چنین تبیینهایى به لحاظ روش‏شناختى قوى نیستند، در واقع، نادیده گرفتن آن نوع سؤالى است که پرسیده شده است، نه اعتراض به شیوه‏اى که مورخان نوعا براى پاسخ به آن در پیش مى‏گیرند.