درباره تاریخ ولادت و وفات و عمر حضرت صادق(ع) شاید اصح و اتقن روایات گفته شیخ مفید در «ارشاد» باشد: تولد آن حضرت در مدینه در سال 83 و وفات ایشان در شوال سال 148 هجری و مدفن ایشان در بقیع در کنار پدر و جد بزرگوار و عم بزرگش امام حسن(ع) میباشد. مادر آن حضرت «ام فروه» دختر قاسم بن محمدبن ابیبکر بود. روایات و نصوصی که دلالت بر امامت آن حضرت دارد بسیار است: لقب آن حضرت صادق بود زیرا «هرگز جز سخن درست نفرمود». رسول الله(ص) درباره او خبر داد که «کلمه حق و پیک صدق است». منصور عباسی همیشه او را با این لقب مینامید. او را فاضل و طاهر و صابر نیز میخواندند ولی اشهر القاب او که تاریخ ثبت کرده است همان «صادق» است.
امام صادق(ع) حدود 12 سال در کنار جدش «امام زینالعابدین»(ع) و 19 سال بعد از رحلت آن حضرت با پدرش «امام محمدباقر»(ع) بسر برد و بعد از پدر بزرگوارش مدت 34 سال بر مسند امامت مسلمانان متکی بود. آن حضرت ده فرزند داشت و اسماعیل بزرگترین آنها بود و حضرت او را بسیار دوست داشت تا آنجا که بعضی گمان میبردند او پس از پدرش امام شیعیان خواهد بود. اما او در زمان حیات پدر فوت کرد و مردم جنازهاش را از عریض (موضعی در مدینه) تا بقیع حمل کردند. پس از وفات حضرت صادق(ع) جمعی همچنان اسماعیل را امام دانستند و فرقه «اسماعیلیه» از همین گروه هستند.
فقه شیعه امامیه که به «فقه جعفری» مشهور است، منسوب به حضرت صادق(ع) است، زیرا قسمت عمده احکام فقه اسلامی بر طبق مذهب شیعه امامیه از آن حضرت است و آن اندازه که از آن حضرت نقل شده است از هیچ یک از (ائمه) اهل بیت علیهم السلام نقل نگردیده است. اصحاب حدیث اسامی راویان ثقه را که از او روایت کردهاند به 4،000 شخص بالغ دانستهاند. در نیمه اول قرن دوم هجری فقهای طراز اولی مانند «ابوحنیفه» و «مالک بن انس» و اوزاعی و محدثان بزرگی مانند «سفیان ثوری» و شعبه بنالحجاج و سلیمان بن مهران اعمش ظهور کردند. در این دوره است که فقه اسلامی به معنی امروزی آن تولد یافت و روبه رشد نهاده و نیز این دوره عصر شکوفایی حدیث و ظهور مسائل و مباحث کلامی مهم در بصره و کوفه بود. حضرت صادق(ع) در این دوره در محیط مدینه که محل ظهور تابعان و محدثان و راویان و فقهای بزرگ بود، بزرگ شد؛ اما منبع علم او در فقه نه «تابعیان» و نه «محدثان» و نه «فقها»ی آن عصر بودند، بلکه او تنها از یک طریق که اعلا و اوثق و اتقن طرق بود نقل میکرد و آن همان از طریق پدرش امام محمدباقر(ع) و او از پدرش علیبنالحسین(ع) و او از پدرش حسین بن علی(ع) و او از پدرش علیبنابیطالب(ع) و او هم از حضرت رسول(ص) بود. این طریق عالی در صورتی است که ما با اهل سنت مماشات کنیم و به «زبان» و «اصطلاح» ایشان سخن بگوئیم و گرنه بر طبق مبانی اعتقادی شیعه امامیه علوم ائمه اثنی عشر(ع) علم لدنی و از جانب خداست و این ائمه بزرگوار در مواردی که روایتی از آباء طاهرین خود نداشته باشند، خود منبع فیاض مستقیم احکام الهی هستند و حاجتی به «حدثنا» و نظائر آن ندارند. همین نکته است که اهل سنت از آن غفلت دارند با وجود این اهل سنت و جماعت در برتری علمی و روحانی حضرت صادق(ع) متفقند، چنانکه امام «ابوحنیفه» گفته است: «جعفر بن محمد افقه اهل زمان بود»؛ امام «مالک» گفته است «هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و در خاطر هیچکس خطور نکرده که در فضل و علم و ورع و عبادت، کسی به جعفربن محمد مقدم باشد»؛ «ابن خلکان» در وفیات الاعیان آورده است «مقام فضل جعفربن مشهورتر از آن است که حاجت به شرح و بیان باشد»؛ «ابن حجر عسقلانی» در الصواعق المحرقه نوشته است «جعفربن محمد در سراسر جهان اسلام به علم و حکمت مشهور بود و مسلمانان علم را از وی آموخته و نقل کردهاند» و نیز گفتهاند که وی هنوز نوجوان بود که علما و محدثان و مفسران عصر از محضرش کسب فیض میکردند.
حضرت صادق(ع) که در میان ائمه(ع) از عمر نسبتاً طولانی برخوردار بود، در عصر خود مرجع دینی شیعیان و معتقدان به اهلالبیت بود. خود آن حضرت در آشفته بازار حدیث و مدعیان علم و دین و فقه، ابواب علم را بر روی دوستان و معتقدان خود گشود و فقه اهل بیت را به جهانیان شناساند. ذهبی در سیر اعلام النبلاء (ج 6/257) میگوید: «از عمرو بن ابی المقدام روایت شده است که (میگوید) هرگاه به جعفربن محمد (ع) نگاه میکردی درمییافتی که او از نسل پیامبران است. او را دیدم که در «جمره» ایستاده بود و میگفت: «از من بپرسید» و نیز از صالح بنابی الاسود روایت شده است که گفت: شنیدم که جعفربن محمد میگفت: «پیش از آنکه مرا از دست بدهید، از من بپرسید، زیرا کسی پس از من به مانند شما را حدیث نخواهد کرد.»
دوران امامت حضرت صادق(ع) یکی از ادوار پرآشوب تاریخ اسلام است. این دوره که از سال 114 هجری تا سال 148 (سال وفات آن حضرت) طول کشیده، شاهد ظهور و قتل «زیدبن علی» بنالحسین (122 ق) انتقال خلافت از بنیامیه به بنیعباس (132 ق) کشته شدن «ابومسلم خراسانی» (137 ق) کشته شدن عبدالله بن حسن بن حسن در زندان منصور و کشته شدن فرزندان او محمدبن عبدالله ملقب به «نفس زکیه» و ابراهیم بن عبدالله معروف به قتیل باخمری (145 ق) و بنای شهر بغداد (سال 145 و 146 ق) است. آن حضرت در این حوادث مهم سیاسی مورد توجه و نظر عده زیادی از مسلمانان بود و حتی بسیاری از مردم او را برای خلافت مناسبتر و شایستهتر از سفاح و منصور می دانستند، اما او بینش سیاسی و دورنگری عمیقی از خود نشان داد و چون میدانست که جریان حوادث در مسیری دیگر و برخلاف مقاصد واقعی اسلام است، خود را از فتنهها و آشوبهای زمانه دور نگاهداشت و با این وسیله مشعل فروزان امامت و علم را که بسیار مورد نیاز اهل آن عصر بود، از خاموشی در امان داشت. در اواخر خلافت بنیامیه، داعیان بنیعباس در خراسان به شدت بر ضد بنیامیه تبلیغ میکردند و سران سپاه را مخصوصاً در خراسان به بیعت بنیعباس فرار میخواندند و این امر در زیر پوشش دعوت به «رضی من آل محمد» صورت میگرفت یعنی دعوت به کسی که مورد رضایت مردم باشد و از «آل محمد» باشد. بعضی از علویان فریفته ظاهر «رضی من آل محمد» شده بودند و میپنداشتند در صورت سقوط بنیامیه مردم به ایشان روی خواهند آورد. سردسته این علویان عبدالله بنحسنبن علی بنابی طالب(ع) و دو پسرش محمد بن عبدالله و ابراهیم بن عبدالله بودند. چون اخباری درباره ظهور «مهدی» از آل محمد شایع بود و همچنین شایع بود که نام او و نام پدرش با نام حضرت رسول(ص) و پدر ایشان یکی است. آرزوی علویان حسنی در اینکه «محمد بن عبدالله» همان مهدی موعود باشد و خلافت را قبضه کند، خیلی زیاد بود؛ اما جریان حوادث به نوعی دیگر بود و داعیان به سقوط خلافت بنیامیه مردم را در نهان به بنیعباس دعوت میکردند و احفاد عبدالله بنعباس خود را برای تصدی مقام خلافت آماده میکردند و بزرگان آنها در زمان حضرت صادق(ع) ابراهیم امام ـ پسر محمد بن علی بن عبدالله بن عباس ـ و برادرانش ابوالعباس سفاح و ابوجعفر منصور بودند. بنا به خبری که در مقاتل الطالبیین آمده است، روزی در سالهای آخر خلافت بنیامیه عدهای از بزرگان بنیهاشم (از بنیعباس و علویان) در «ابواء» (موضعی میان مکه و مدینه) جمع شده بودند که از آن جمله ابراهیم امام و برادرانش منصور و سفاح از بنیعباس و عبدالله بن حسن و پسرانش (محمد بن عبدالله و ابراهیم بن عبدالله) از علویان بودند. در آن مجلس یکی از افراد به نام صالحبن علی پیشنهاد کرد که همگی به یک تن بیعت کنند و او را خلیفه آینده بدانند. عبدالله بن حسن فورا گفت که: «میدانید این پسر من همان «مهدی» است و بیایید تا به او بیعت کنیم.» ابوجعفر منصور گفت: «چنین است و همه به محمدبن عبدالله بیعت کردند.» پس از آن به دنبال امام صادق(ع) فرستادند و چون حضرت به آن مجلس آمد و از حقیقت امر آگاه شد، فرمود: «چنین مکنید که زمان این کار (یعنی ظهور مهدی) نرسیده است» و روی به عبدالله بن حسن کرده فرمود: «اگر میپنداری که این پسر تو همان مهدی است، چنین نیست و هنوز وقت آن فرا نرسیده است و اگر میخواهید در راه خدا قیام کنید، ما به جای تو با پسر تو بیعت نمیکنیم» و پس از مشاجره لفظی کوتاه با عبدالله بن حسن فرمود: «این خلافت از آن تو و فرزندان تو نخواهد بود بلکه از آن اینها خواهد بود» و ـ دست به پشت ابوالعباس سفاح زد ـ پس از آن به راه افتاد و در حالی که به دست عبدالله بن عبدالعزیز زهری تکیه داده بود، خطاب به او فرمود: «آیا صاحب «ردای زرد» را دیدی؟» گفت: آری، فرمود: «خلافت از آن او خواهد بود». (مقصود ابوجعفر منصور است). در این مجلس که در سالهای آخر خلافت بنیامیه بوده و سران بنیعباس در آن حضور داشتند مطلب بر سران مذکور پوشیده نبوده و ایشان که در همان وقت داعیان و مبلغانشان همه جا پراکنده بودند، از حقیقت قضایا آگاهی داشتند؛ اما چون زیر پوشش دعوت به «رضی من آل محمد» عمل میکردند، میخواستند از مقاصد علویان حسنی که مردم سادهاندیشی بودند، آگاه شوند و به هنگام لازم ضربه خود را فرود آورند و مخصوصاً ابوجعفرمنصور که مردی بسیار سائس و خوددار بود، تظاهر به بیعت با محمد بن عبدالله بن حسن کرد تا کاملاً به نیت او پی ببرد؛ اما حضرت صادق(ع) از پشت پرده خبر داشت و به همین جهت در دامی که منصور برای او گسترده بود، نیفتاد. بنا به روایت مفصلی که در کافی آمده است، عبدالله بن حسن هنگام خلافت منصور از حضرت صادق(ع) دعوت کرد که در قیام بر ضد منصور به او و پسرانش بپیوندد و آن حضرت به شدت از این امر ابا کرد و او را نیز از این کار نهی فرمود و فرمود که: «این پسر تو (یعنی محمد) بر جایی جز دیوارهای مدینه مالک نخواهد بود و اگر بکوشد، حکمش به «طائف» نخواهد رسید.» بنا به این روایت محمد بن عبدالله پس از آنکه خروج کرد، از حضرت صادق(ع) خواست تا با او بیعت کند و حضرت امتناع کرد و او دستور داد تا آن حضرت را به زندان انداختند؛ اما روایاتی دیگر هم هست که حضرت از گرفتاری عبدالله به حسن و احفاد امام حسن(ع) سخت ملول و دلتنگ بود و نامهای از آن حضرت به عبدالله ابن حسن نقل شده است که آن حضرت در هنگام گرفتاری و بردن ایشان از مدینه به کوفه نوشته است و عنوان نامه «الی الخلف الصالح و الذربه الطیبه من و لداخیه و ابن عمه» است. دراین نامه آن حضرت عبدالله بن حسن و دیگر بنی اعمام خود را از گرفتاریها و مصائبی که برایشان پیش آمده بود، تسلیت داده است و از لحاظ مضمون و محتوا بسیار عالی است (بحارالانوار، 47/299 به بعد). روایات دیگری هم هست که به قول مجلسی دلالت دارد بر اینکه اولاد حسن در آن هنگام به حق امام صادق(ع) عارف بودند.
در اینجا باید گفت که اگرچه آن حضرت از بیعت به محمد بن عبدالله ابا کرد اما از قتل اولاد امام حسن(ع) به دست منصور هم ابداً راضی نبود و بلکه ملول و محزون بود و اگر ایشان را از قیام بر ضد منصور نهی میفرمود، نه به جهت طرفداری از منصور بود که این معنی به دلایل قاطع به هیچوجه درست نیست، بلکه به جهت آن بود که میدانست در این مبارزه نابرابر اولاد امام حسن(ع) شکست خواهند خورد و کشته خواهند شد و هرگز نمیخواست که چنین حوادثی اتفاق افتد و بلکه برحسب وظیفه شرعی ایشان را از وقوع در مهلکه باز میداشت، اما نفس قیام برضد منصور و خلفای بنیعباس و عمال ایشان در نزد امام امری درست بود، زیرا قیام برضد ظلم و سیاهکاری بود. منصور پس از غلبه بر محمدبن عبدالله و ابراهیم بن عبدالله امام صادق(ع) را از مدینه به عراق فراخواند. روایات متعددی در باب رفتن حضرت صادق به نزد منصور در دست است و مجلسی آنها را در بحارالانوار در شرح احوال امام صادق(ع) آورده است. از مجموع این روایات چنین بر میآید که ظاهراً منصور نخست قصد ایذاء و اهانت و حتی قصد قتل آن حضرت را داشته و پس از دیدن آن حضرت، در نتیجه ظهور کرامات و آیات الهی، از قتل او چشم پوشید و او را با احترام برگرداند. اگر ما بعضی از خوارق عاداتی را که در این ملاقات به آن حضرت نسبت داده شده است کنار بگذاریم و بخواهیم بر طبق موازین عام تاریخی ـنه دینی و مذهبی و اعتقادی ـ سخن بگوییم، باید بگوییم که منصور پس از آنکه خیالش از جانب اولاد امام حسن(ع) آسوده شد و برای او مخالفی نماند، از نفوذ معنوی و روحانی جضرت صادق(ع) که تنها فرد شاخص و مبرز علویان و مطمح نظر علما و بزرگان عصر بود، در اندیشه فرو رفت؛ زیرا چه پیش از کشته شدن حسنیان و چه پس از قتل ایشان، هیچ شخصیتی در جهان اسلام از لحاظ معنویت و شرافت حسب و نسب بالاتر از امام صادق(ع) نبود و چون امام نه خروج کرده بود و نه کسی را برضد عباسیان تحریک و اغوا کرده بود، بهانهای برای جلب و حبس و ایذای او در دست نبود. به هر حال منصور که از اندیشه نفوذ شخصیت امام خواب راحت نداشت، او را از مدینه فراخواند و قصدش کشتن او بود. اما همین که او را میبیند و جمال و هیبت و وقار با شکوه او را مشاهده میکند و پاسخهای متین و محکم او را به سؤالات خود میشنود، خود تحت تاثیر شخصیت او قرار میگیرد و نه تنها از قتل و آزارش صرف نظر میکند، بلکه او را با احترام بیمانندی روانه منزل میسازد.
جلالت قدر و عظمت شأن حضرت صادق(ع) و پدر بزرگوارش امام باقر(ع) به اندازهای بود که جمعی از شیعیان و پیروان ناآگاه در حق ایشان غلو کردند و مقام ایشان را تا به مرتبه الوهیت بالا بردند! از جمله اشخاص ابوالخطاب محمدبن ابی زینب اسدی است که بارها به جهت عقاید افراطی و غلوآمیزش در حق آن حضرت از سوی ایشان مورد لعن و نفرین قرار گرفت.
از اصحاب مشهور حضرت صادق(ع) مفضل بن عمر جعفی کوفی است که از خواص آن حضرت بوده است و روایاتی در مدح او از حضرت صادق و حضرت کاظم(ع) روایت شده است و خبر مشهور به «توحید مفضل بن عمر» که مشتمل به دلایل اثبات صانع و توحید خداوند است، از راه او از حضرت صادق(ع) روایت شده است و این خبر به تمامی در کتاب التوحید از بحارالانوار مجلسی (ج 3) مندرج است و همینطور است خبر معروف به خبر «اهلیلجه» که باز مفضل از حضرت صادق(ع) نقل کرده است و نیز معروف است که ابوعبدالله جابر بن حیان صوفی کوفی که در فن کیمیا کتابهای متعددی از او باقی مانده است، از شاگردان امام صادق(ع) بود.
در میان اصحاب حضرت صادق(ع) در کتب شیعی نامی از جابربن حیان نیست. ابن ندیم در الفهرست (354 ـ 355) میگوید شیعه او را از بزرگان خود و یکی از «ابواب» میشمارند و میپندارند که او یار امام جعفرصادق(ع) بوده است. به هر حال به ضرس قاطع نمیتوان سخنی درین باب گفت.
درباره کمالات معنوی و سجایای اخلاقی امام صادق(ع) در همه کتب رجال و سیره سخنها رفته است. حافظ ابونعیم اصفهانی در حلیهالاولیاء (3/115) میگوید: «امام ناطق و پیشتاز مراحل کمال ابوعبدالله جعفربن محمد صادق روی به عبادت و خضوع آورده و عزلت و خشوع را بر ریاست و اجتماعات ترجیح داده بود» و نیز گوید «بعد از نماز عشا و گذشتن پاسی از شب انبانی از نان و گوشت و مقداری پول بر دوش میگرفت و به طور ناشناس به در خانه فقرای مدینه میرفت و آن نان و غذا را بین آنها قسمت میکرد. آنها وقتی ولی نعمت خود را شناختند که آن حضرت وفات یافت.» ابن شهر آشوب ساروی در مناقب از انس بن مالک روایت کرده است که آن حضرت پیوسته در یکی ازین سه حال بود: «یا روزه بود یا نماز میگزارد و یا ذکر خدای میکرد. معذلک محضرش پربار و حدیثش بسیار و معاشرتش شیرین و دلنشین بود». مجموع مراتب فوق است که امام صادق(ع) را موسس مذهب جعفری و بنیانگذار فقه شیعه نامیدهاند.
عبدالله بن جعفر پس از اسماعیل بزرگترین فرزند حضرت صادق(ع) بود، اما در او صفاتی که او را شایسته امامت کند، وجود نداشت؛ اما باز کسانی پیدا شدند که او را امام دانستند و این عده به «فطحیه» معروف شدند. محمدبن جعفر فرزند دیگر امام در زمان مأمون قیام کرد و او را گرفتند و به خراسان بردند او در آنجا با حرمت و اعتبار میزیست تا وفات یافت پس از وفات حضرت صادق(ع) امامت به اجماع شیعه امامیه، به دلایل و نصوصی که در کتب مفصل مذکور است به امام کاظم(ع) رسید.
عصر امام صدق(ع) از متحولترین اعصار در تاریخ فقه و حدیث و کلام و تصوف اسلامی است. نهضت علمی جمع و تدوین حدیث به تشویق عمربن عبدالعزیز از اوایل قرن دوم آغاز شده بود و بسیاری از بزرگان و محدثین اهل سنت یا مستقیما شاگرد حضرت صادق(ع) بودند، یا از آن حضرت روایت کردهاند. در عالم تشیع نیز به ارشاد امام باقر(ع) شاگردان ایشان کتابت حدیث را آغاز کرده بودند. علم فقه نیز در کمال شکوفایی بود و در همان زمان که امام صادق(ع) با پرداختن به بسیاری از ابواب فقه و بیان احادیث و احکام فقهی مذهب فقه جعفری را که به نام خود ایشان نامبردار است تحکیم میکرد، مذاهب بزرگ فقهی دیگری نیز در عالم تسنن در شرف شکلگیری بود. ابوحنیفه ـ موسس مذهب فقهی حنفی ـ از کبار شاگردان امام صادق(ع) بود و این سخنان او مشهور است که: «عالمتر از جعفر بن محمد ندیدهام» و «اگر دو سال در زندگی من نبود از دست رفته بودم» و منظورش از آن دو سال، ایامی است که مجالستهای مکرری در مدینه و کوفه با امام صادق(ع) داشته است.
مالک بن انس بنیانگذار مذهبی فقهی مالک و صاحب کتاب موطا که از قدیمترین مجامیع حدیث و منابع فقهی در عالم اسلام است، با امام(ع) پیوند نزدیک و به ایشان ارادات بسیار داشت. این گفته او در حق حضرت مشهور است: «ما رات عین افضل من جعفر بن محمد» (هیچکس انسانی فاضلتر از جعفر بن محمد ندیده است) و گاه بااین عبارت احترامآمیز: «حدثنی الثقه بعینه جعفر بن محمد» از ایشان حدیث روایت میکند. دو تن دیگر از مؤسسان مذاهب بزرگ فقه اسلامی، یعنی شافعی و احمدبن حنبل، با آنکه صحبت و محضر امام صادق(ع) را درک نکرده بودند، برای ایشان احترام شایان قائل بودند و از ایشان نقل روایت کردهاند.
از نظر علم کلام نیز این عصر، دوره تکوین بسیاری مکاتب و مذاهب کلامی است. از جمله تکوین مکتب معتزله با الهام از اندیشههای حسن بصری و کوشش و اصل بن عطا و ابو عذیل علاف که با بعضی از اصحاب امام صادق(ع) هم مباحثه داشته است و فرقه «جهمیه» جبراگرا به کوشش جهم بن صفوان در همین عصر است، مانویت ـ که در این عصر غالبه «زندقیه» نامیده میشود ـ و مبارزه با آن نیز رواج بسیار داشت. امام صادق(ع) مناظرههای سنجیده و مستدلی با ارباب ملل و نحل و فرق و مذاهب مخصوصا با دهریان و زندیقان و آزاداندیشانه زمانه داشت.
مباحثه و مناظرههای حضرت با عبدالکریم بن ابی العوجاء معروف و متن کامل یا ملحض بعضی از آنها در اصول کافی نقل شده است.
هشام بن حکم که اهل کلام و فلسفه بود و به انواع مکاتب کلامی عصر گرایش یافته و از آنها سرخورده بود، با راه یافتن به حضور امام (ع) و طرح چندین سوال، شیفته مشرب عقلی و استدلالی ایشان شد.
از بزرگان صوفیه پارسای قرن دوم ابراهیم بن ادهم، مالک ابن دینار، سفیان ثوری و فضیل عیاض به حضرت صادق(ع) و آرا و اندیشههای ایشان گرایش داشتهاند.
شیخ مفید در ارشاد، طبرسی در اعلام الوری و ابن شهر آشوب در مناقب تصریح کردهاند که شاگردان و روایتکنندگان از امام صادق(ع) چهار هزار نفر بودهاند. میگویند فقط در کوفه نهصد شیخ بودهاند که همه میگفتند: «حدثنی جعفر بن محمد» اشهر خواص اصحاب و شاگردان امام صادق(ع) عبارتند از: 1) ابان بن تفلب که از راویان و یاران امام محمدباقر و امام جعفرصادق و امام موسیکاظم علیهم السلام است و ابن ندیم آثار او را نام برده است؛ 2) مومن الطاق که متکلم برجستهای بود صاحب کتاب الامامه؛ کتاب المعرفه؛ الرد علی المعتزله؛ کتاب فی امر طلحه و الزبیر؛ 3 ) مفضل بن عمر جعفی کوفی که عمده شهرت و اعتبارش به خاطر کتاب توحید اوست. 4) هشام بن حکم که از اصحاب امام موسی کاظم(ع) نیز بوده است، صاحب کتاب الامام؛ کتاب حدوث الاشیاء؛ کتاب الرد علی الزنادقه؛ و چندین اثر دیگر، ابن ندیم بیست و پنج اثر از آثار او برشمرده است. 5 ) جابربن حیان که محققان تاریخ علوم اسلامی و مستشرقان درباره شخصیت او و ارزیابی و نقادی رسائل منسوب به او خصوصا رسائلی که در زمینه شیمی است تحقیقات بسیار کردهاند. بعضی اشارات و عبارات در بعضی رسالات او هست که پیوند او را با امام صادق(ع) نشان میدهد.
شش تن از یاران امام صادق(ع) هستند که به اصحاب سته معروفند و همه حدیثشناسان و رجالشناسان شیعه آنها را توثیق کرده و به جلالت قدرشان اذعان دارند که عبارتند از: 1) جمیل بن دراج؛ 2) عبدالله بن مسکان؛ 3) عبدالله بکیر؛ 4) حماد بن عیسی؛ 5) حماد بن عثمان؛ 6) ابان بن عثمان، که همان ابان بن تغلب است.
این نیز گفتنی است که در منابع حدیث و متون روایی شیعه از امام صادق(ع) غالیا فقط به کنیه «ابوعبدالله» یاد میکنند.
غالب آثار امام(ع) به عادت معهود عصر، کتابت مستقیم خود ایشان نیست و غالبا املای امام(ع) یا بازنوشت بعدی مجالس ایشان است. بعضی از آثار نیز منسوب است و قطعی الصدور نیست: 1) از آثار مکتوب امام صادق(ع) رساله به عبدالله نجاشی (غیر از نجاشی رجالی) است. نجاشی صاحب رجال بر آن است که تنها تصنیفی که امام به دست خود نوشتهاند، همین اثر است؛ 2) رسالهای که شیخ صدوق در خصال و به واسطه اعمش از حضرت روایت کرده است، شامل مباخثی در فقه و کلام؛ 3) کتاب معروف به توحید مفضل. در مباحث خداشناسی و رد دهریه که املا امام و کتابت مفضل بن عمر جعفی است و پیشتر به آن اشاره کردیم؛ 4) کتاب الاهلیلجه که آن نیز روایت مفضل بن عمر است و همانند توحید مفضل در خداشناسی و اثبات صانع است و تماماً در بحارالانوار مندرج است 5) مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه که منسوب به امام صادق(ع) است و بعضی از محققان شیعه (از جمله مجلسی و صاحب وسایل) صدر آن را از ناحیه حضرت رد کردهاند؛ 6) رسالهای از امام خطاب به اصحاب که کلینی در اول روضه کافی نقل کرده است؛ 7) رسالهای در باب غنایم و وجوب خمس که در تحفالعقول مندرج است؛ 8 ) بعضی رسایل که جابربن حیان کوفی از حضرت نقل کرده است؛ 9) کلمات قصار که بعدها به آن نثرالدرر نام دادهاند و کلا در تحف العقول مندرج است؛ 10) چندین فقره از وصایای حضرت خطاب به فرزندش امام موسی کاظم(ع)، سفیان ثوری، عبدالله بن جندب، ابی جعفر نعمان احوال، عنوان بصری، که در حلیه الاولیا و تحف العقول ثبت گردیده است.