مترجم: رضا ناظمیان
در پاسخ به این پرسش که آیا جایی برای سخن گفتن درباره مفاهیم بنیادین صهیونیسم باقی مانده است، باید گفت که هنوز صهیونیسم و مفاهیم نظری شکلدهنده آن در بوته نقد ژرفنگرانه و مطالعه عمیق، قرار نگرفته است. پژوهشگران مسلمان در بررسی نقّادانه صهیونیسم، تنها به موارد زیر پرداختهاند:
الف) تاریخچه و بنیانگذاران و احزاب و جریانهای صهیونیسم
ب) روابط بینالمللی صهیونیسم
ج) خطر صهیونیستها برای کشورهای مسلمان به ویژه عربی
وانگهی، بخش عمده این پژوهشها، شتابزده بوده و به هیچ روی قابل مقایسه با مطالعات غربیها در زمینههای مورد نظر نیست.
صهیونیسم که در نیمه دوّم قرن گذشته، از مرز اندیشه، فراتر نرفته بود در طول سالهای 1897 تا 1917 میلادی به یک طرح جامع تبدیل شد و در سال 1917 با صدور«اعلامیه بالفور»، رنگ و لعاب بینالمللی به خود گرفت و با فرو غلتیدن فلسطین در چنگالهای استعمارگر انگلستان، به لباس برنامهای مدوّن و جهانی درآمد و دیری نپایید که در سال 1948 در قالب یک کشور و رژیم، پدیدار شد و تلاش کرد تا به سرزمینهای مجاور عربی هجوم آورده و آنها را به اشغال خود درآورد.
از این روی، پرداختن به اندیشههای بنیادین صهیونیسم که هماکنون بیش از هر زمان دیگری کشورهای عربی و مسلمان را تهدید میکند، ضرورتی اجتنابناپذیر به حساب میآید.
از آنجا که صهیونیسم، آمیزهای از افسانه و واقعیّت، اسطوره و قدرت، دین و دنیا، اندیشههای دینی تورات و ابزارهای معرفتشناسی علم جدید میباشد، بر ماست که با بررسی موشکافانه این عناصر تلفیق یافته، اهداف و آرمانهای صهیونیستها را بازشناسیم. زیرا شناخت ماهیّت این اندیشه سلطهجویانه و شیوههای برخورد و مبارزه با آن، تنها از همین طریق، امکانپذیر است.
پژوهش حاضر به ژرفبینی اصول و اندیشهها و مفاهیمی میپردازد که صهیونیسم در بستر آنها، تولد یافته و در طول سده گذشته، متبلور گشته و مواضع سیاسی و برنامههای عملی خود را بر پایه آنها استوار ساخته است.
اندیشه صهیونیسم بر چهار مفهوم بنیادین استوار است که عبارتند از:
1ـ یهودیها، یک ملّت واحد هستند
از رهگذر این مفهوم، همه یهودیان در سراسر جهان، خواه عرب باشند یا اروپایی یا روسی یا آمریکایی یا آفریقایی، در زیر پرچم دیانت یهود، گرد میآیند و وجه مشترک یهودی بودن، آنان را به یکدیگر میپیوندد، هرچند به زبانهای متفاوتی سخن بگویند و گونههای فرهنگی مختلف، آنان را از یکدیگر متمایز کرده باشد.
صهیونیسم با ترفندی سیاسی، همه یهودیان را متعلق به ملت یهود میداند و خاخام یهودی، «یهوذا قالی» (1798 ـ 1878 م) به صراحت ادعا میکند که: «ما یک ملت واحد هستیم » «موسی هس» دیگر یهودی بنیانگذار این مفهوم میگوید:
«پس از بیست سال دوری و بیهویتی، اکنون به ملت خویش، پیوستهام»
وی معتقد است که یهودیان پراکنده در گوشه و کنار جهان، یک قومیّت را تشکیل میدهند و نه تنها آگاهی یهودیان پراکنده را نسبت به قومیّت خویش، انکار نمیکند، بلکه بر این باور است که چیزی جز نهضت تمامعیار ملی و قومی نمیتواند نبوغ دینی را به یهودیان بازگرداند و دوباره روح دیانت را در پیکر آنها بازگرداند.
«هس» میافزاید:
«در میان یهودیان، حتی آنانکه در دوردستترین مناطق جهان زندگی میکردند، نوعی یکدلی و اتحاد وجود داشت و آنان در هر کجای دنیا، رابطه خویش را با مراکز و نهادهای دینی حفظ کردند. هیچ ملتی همانند یهود، به نهضت دینی و معنوی، وفادار نبوده است.»
«تئودور هرتزل»(1860 ـ 1904) در کنفرانس «بال»، همین یهودیان پراکنده را فراخواند تا «حکومت یهودی» را برپا دارند و این فراخوان، همچنان در گوش یهودیان جهان، طنینانداز میشود.
مفهوم «ملت یهود» که یهودیان متفرق در کشورهای مختلف را اقلیتهای دینی دارای بستگیهای نژادی و قومی متفاوت نمیداند بلکه، آنان را امت واحدی قلمداد میکند که از میهن اصلی خویش یعنی «سرزمین موعود» یا «صهیون» یا به عبارت دیگر «فلسطین» دور افتادهاند، به دستاویز مناسبی برای گرایشها و جریانهای مختلف صهیونیستی مبدل شده و همگی به آن استناد میکنند. شایان ذکر است که این مفهوم، به هیچ روی، علمی نبوده و با تعریف علمی «ملّت» تفاوتی فاحش دارد. زیرا «ملّت» به گروهی از انسانها اطلاق میشود که در بستر تاریخ شکل گرفته باشند. اشتراک سرزمین، زبان و روابط اقتصادی، علائم و نشانههای اصلی ملت به شمار میآیند.
جنبش صهیونیسم، همانگونه که به هیچیک از مفاهیم علمی، احترام نمیگذارد، واژه ملت را نیز از مفاهیم اصلی آن نهی کرده و تعریفی ویژه و تازه و ناقص برای این واژه، ارائه نموده است که تنها بر پایه اشتراک دینی استوار میباشد. از سوی دیگر بر این موضوع پافشاری میکند که به دیانت، رنگ و لعاب قومی ببخشد و البته عامل زبان را نیز از قومیت جدا کند و آنگاه که سخن از عامل سرزمین مشترک به میان میآید به سرزمین فلسطین اشاره میکند که دو هزار سال است برای رسیدن آنان انتظار میکشد.
در نتیجه، برای اثبات مفهوم «ملت واحد بودن یهودیان» این اقدامات ضروری است:
الف ـ زیر پا گذاشتن مفهوم «ملت» و اطلاق این مفهوم به یهودیانی که در داشتن زبان واحد و سرزمین واحد و روابط اجتماعی و اقتصادی اشتراک ندارند.
ب ـ تلاش برای جدا کردن همه یهودیان جهان از محیط اجتماعی و تعلقات فرهنگی و سیاسی و اقتصادی زادگاهشان و انتقال آن به «سرزمین موعود»
ج ـ اخراج ساکنان «سرزمین موعود» و برپایی «کشور اسراییل» در آن.
بدینسان، یهودیان به سرزمین جدیدی منتقل شدند که زادگاه و میهن آنان نبود و تبعیدگاه به شمار میآمد. همچنانکه دست فلسطینیها از مرز و بوم خویش، کوتاه شده و به کشورهای مختلف، پناهنده شدند. پس اگر جنبش صهیونیسم، بر آن بود تا به تبعید یهودیان سرگردان جهان پایان دهد و آنان را زیر سلطه ظلم و ستم، نجات بخشد، برپایی یک حکومت صهیونیستی در فلسطین، خط پایانی بر تبعید یهودیان نبود، بلکه تبعیدگاه جدیدی دایر شد که آنان میبایست علاوه بر مقاومت در برابر فلسطینیهای وطنپرست، در زیر یوغ رژیم صهیونیستی بوده و پای در درون معادلهها و سیاستهای این رژیم نهند. رژیم نیز از آنان میخواست تا امکانات مالی خود را در اختیار صهیونیسم قرار داده و از آن دفاع کرده و برای صهیونیسم جاسوسی کنند و همچون سربازانی جان برکف در میدان جنگ و مبارزه، حاضر باشند.
پس آیا میتوان گفت که برپایی حکومت اسراییل، برپایی ملت یهود است؟!
یک نویسنده انگلیسی، این پرسش را اینگونه پاسخ میدهد:
«صهیونیستها، امت یا ملت جدیدی به وجود نیاوردند بلکه، با آفرینش فرهنگ جدید و زبان جدید، به یک موفقیت فرهنگی، دست یافتند.»
آیا میتوان این سخن را پذیرفت که صهیونیسم به یک توفیق فرهنگی رسیده است؟!
میلاد یک ملت با اقدام نظامی یا سیاسی یا اشغال سرزمین دیگران، حاصل نمیشود. شکلگیری ملت، روندی تاریخی است که طی سالهای طولانی در بستر تاریخ، امکانپذیر است. همه ملتهای جهان، اینگونه شکل گرفتهاند. اگر تجربه پیدایش ایالات متحده آمریکا را استثناء بدانیم که گروهی از اروپاییان، اکثریت ساکنان اصلی این قاره یعنی سرخپوستان را نابود کردند و با مهاجرپذیری پیوسته، ملت جدیدی را شکل دادند، هیچ ملتی از این قاعده، مستثنی نیست.
حال باید دید که آیا تجربه صهیونیسم، استثناء دیگری بر این قاعده محسوب میشود؟ پاسخ این پرسش به سه دلیل، منفی است:
الف ـ تجربه صهیونیسم، براساس اندیشه استعمارگرانه اشغالگری است و همانند همه تجربیات اشغالگرانه استعمار کهنه، ناگزیر از شکست بوده و ماندگار نخواهد بود. همچنانکه پیش از میلاد مسیح، کنعانیها نتوانستند در اسپانیا و ایتالیا، باقی بمانند و عربها در اسپانیا ماندگار نبودند و رومیها و یونانیها چه پیش از اسلام و چه پس از اسلام در کشورهای عربی، دوام نیافتند و همانگونه که اروپاییها از اشغال آسیا و آفریقا، طرفی نبستند، صهیونیستها نیز در فلسطین، ماندگار نخواهند بود، چرا که این تجربه، محکوم به شکست است.
ب ـ یهودیانی که بر پایه اندیشه استعمارگرانه صهیونیسم در فلسطین سکنی گزیدهاند، همه یهودیان جهان نیستند و هنوز هم اقلیتهای مختلف یهودی، در گوشه و کنار دنیا، زندگی میکنند. به عنوان مثال، تعداد یهودیان ساکن در آمریکا، بیش از یهودیان فلسطین اشغالی است. پس چگونه ممکن است یهودیان اسکان یافته در فلسطین را «ملت یهود» بدانیم؟
البته با عنایت به این نکته که بخش عمدهای از یهودیان ساکن در خارج از فلسطین اشغالی، از نخبگان یهود هستند و همچنانکه در آمریکا، شاهد هستیم، مناصب عالی حکومتی را در دست دارند، این چگونه ملتی است که بخشی از آن در فلسطین، اسکان داده شدهاند و اکثریت آن در سرزمینهای دیگر زندگی میکنند.
به هر روی، ما شاهد شکل جدید و مصداق تازهای از ملت هستیم که بر پایه اقدامات سیاسی ـ نظامی، استوار شده و قسمت عمدهای از پیکره آن در سرتاسر دنیا، پراکنده هستند و بخش کوچک و محدودی از این ملت ادعایی، حکومت یهودیان را در سرزمین اشغالی فلسطین، برپا داشتهاند. براساس همین مدعاست که صهیونیسم به تک تک یهودیان دنیا، هر کجا که میخواهند باشند، «شناسنامه اسراییلی» اعطا میکند و از سایر کشورهای جهان میخواهد تا به ملت بودن یهودیان، اعتراف کند.
شاید یهودیان، این قاعده را بپذیرند و یک یهودی با آنکه در کشورهای اروپایی یا آمریکا، وکیل یا وزیر یا افسر است، خود را اسراییلی بداند و شناسنامه اسراییلی در جیب داشته باشد، اما با همه اینها، نمیتوان یهودیان را یک ملت واحد دانست.
ج ـ همان کسانی که یهودیان را ملت میدانند به این نکته اذعان دارند که شمار ساکنان غیر یهودی فلسطین اشغالی، پیش از سال 1967 م به دو میلیون و نیم میرسیده که یک میلیون آنها عرب فلسطینی ـ در قالب مسلمان، مسیحی و دروزی بودهاند و بقیه آنها عربهای غیر فلسطینی به شمار میآمدهاند. آمار گسترده ساکنان غیر یهودی فلسطین اشغالی، اثبات مفهوم ملت بودن یهودیان را خدشهدار میسازد. «هرتزل» و بسیاری از جانشینان وی، تلاش کردند این موضوع را نادیده انگارند یا اذهان افکار عمومی را در این زمینه، منحرف سازند.
صهیونیستها میکوشند تا وانمود کنند که اشغال خاک فلسطین و بلندیهای جولان و جنوب لبنان، خطری برای جهان عرب و کشورهای مسلمان ندارد و ساکنان اصلی فلسطین، ملتی فراموش شده و کوچک هستند که ارتباطی با جهان عرب و مسلمانان ندارند. همچنانکه تلاش میکنند موضعگیری عربها و مسلمانان در برابر حکومت صهیونیستها یعنی رژیم اشغالگر قدس را نادیده بگیرند.
بدینسان، بر پایه استدلالهای غیر علمی و مخالف با مبانی جامعهشناسی سیاسی، یهودیان پراکنده در گوشه و کنار دنیا، «ملت واحد» هستند که «تورات» آنان را «امت برگزیده خداوند» نامیده است.
نکته جالب توجه اینکه رژیمهای لاییک که با سلطه و سیطره کلیسا مبارزه کرده و مفاهیم کلیسایی را تحریف نموده و جامعه را از ارزشهای دینی تهی ساختهاند، مبانی صهیونیستی را که رژیم اسراییل بر پایه آنها شکل گرفته، میپذیرند و چون «تورات» گفته است که کنعانیان و ساکنان فلسطین و همه عربها، نابود خواهند شد، پس همه جهانیان باید تصدیق کنند که ملت فلسطین و قوم عرب، نابود شدنی هستند.
2ـ سرزمین موعود
دومین اصل بنیادین شکلدهنده صهیونیسم این است که کشور ملت یهود، همان سرزمین موعود است و خداوند آن را به یهودیان، اعطا کرده است. تورات [تورات تحریف شده] در این زمینه، سخاوتمندانه، سرزمین پهناوری را در اختیار یهود قرار میدهد!! در سفر تکوین آیههای 13 تا 18 میخوانیم:
«با دقت به اطراف خود نگاه کن! تمام این سرزمین را که میبینی تا ابد به تو و نسل تو میبخشم و نسل تو را مانند غبار زمین، بیشمار میگردانم.»
«آن روز خداوند با ابرام عهد بست و فرمود: من این سرزمین را از نهر مصر تا رود فرات به نسل تو میبخشم»
«تمام سرزمین کنعان را که اکنون در آن غریب هستی، تا ابد به تو و نسل تو خواهم بخشید.»
خاخام یهودی «یهوذا قالی» میگوید:
«ما به عنوان یک ملت، سزاوار هستیم که فقط به ما اسراییلی بگویند. چون ما در سرزمین اسراییل بودهایم»
«خداوند بنیاسراییل را که تحت فرمان یوشع بودند برای سرزمینی که مخصوص آنان آماده کرده بود، گرد آورد. خانههای این سرزمین، مالامال از اجناس مفید و چاههای آن آکنده از آب و تاکستانها و جنگلهای زیتون آن، سرشار از میوه بود.»
یهوذا، سرزمین کنعانیان را که فلسطین قسمتی از آن میباشد، «ارث پدری» یهودیان میداند. بنابراین، قلمرو رود نیل تا رود فرات، متعلق به همۀ یهودیان ـ در هر کجای دنیا که باشند ـ میباشد و سند مالکیت آن، کتاب تورات است و آنان حق دارند هر وقت که بخواهند به سرزمین خویش بازگردند و ساکنان آن را اخراج کرده و خانههای مالامال از اسباب و اثاثیه و جنگلهای زیتون و انگورستانهای آن را صاحب شوند!!
یهودیان براساس تورات، از سرزمین ابراهیم(ع) یعنی «اور» به مصر رفتند و حضرت موسی آنان را به سرزمین موعود منتقل کرد.
در سال 587 قبل از میلاد، بابلیها آنان را اسیر کرده و به بابل بردند، ولی هنگامی که ایرانیها بابل را فتح کردند، بنیاسراییل دوباره به فلسطین بازگشتند تا بنای هیکل سلیمان را دوباره بسازند، اما ساکنان فلسطین به آنان اجازه نداده و در برابر آنان مقاومت کردند.
مدعیان بازگشت یهودیان به فلسطین براساس تورات، تاریخ بنیاسراییل را اینگونه ترسیم کردهاند، اما دانش باستانشناسی و مردمشناسی باستانی، این سیر تاریخی را تایید نمیکند.
«توماس.ل.تامسن» باستانشناس شهیر آمریکایی، پایه و اساس این روایت تاریخی را ویران کرده و ثابت میکند که یهودیان هیچگاه از مصر، مهاجرت نکردهاند و پیش از هجوم ایرانیها به بابل، یهودیان در فلسطین، ساکن نبودهاند و حکومت داوود و سلیمان، واقعیت نداشته و باستانشناسی و مردمشناسی باستانی، آثار زندگی و سکونت و یا حتی آثار زبانی عبریها را در فلسطین تایید نمیکند.
«توماس تامسن» تاکید میکند که ایرانیها عادت داشتند که گروههایی از مردم را به مناطقی که به اشغال خود درمیآورند، ببرند تا در حکمرانی بر مناطق اشغالی، به آنان کمک کنند. یهودیها نیز اینچنین بودند. اما در فلسطین، آثاری از وجود یهودیان به دست نیامده است.
با همه دلایل و استدلالها، براساس تورات، سرزمین موعود در مجموعه اسناد ملکی خداوند! به بنیاسراییل تعلق داشته و هنگامی که صهیونیسم در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم میلادی، توسط استعمارگران غیر یهودی، مبعوث شد، سند مالکیت سرزمین موعود، صادر شد و یهودیان حق داشتند با نشان دادن سند مالکیت صادر شده از سوی خداوند به ساکنان سرزمین موعود، آنان را از خانه و کاشانه خود، اخراج کرده و در این سرزمین سکونت کنند!!
موضوع مبعوث شدن صهیونیسم به زمان حمله ناپلئون به مصر و روانه شدن وی به سمت فلسطین، باز میگردد. «ارنست لاهاران» منشی سوم امپراتور ناپلئون در کتاب خود به نام «مسأله تازه مشرقزمین» که در سال 1890 میلادی چاپ شد، به نقش رهبران دینی و سیاسی غیر یهودی در شکل دادن به جنبش صهیونیسم، اشاره میکند. وی در این کتاب، اسلحه پادشاهی بریتانیای کبیر "Royal" را مهمترین عامل میلاد صهیونیسم میداند. جمله معروف «سرزمین بدون ملت برای ملت بدون سرزمین است.» نیز زاییدۀ فکر صهیونیستها نمیباشد. «لُرد اَشلی» در نامهای که به وزیر امور خارجه وقت بریتانیا «بالمرستون» که بعدها به نخستوزیری رسید، این جمله را به کار گرفت.
«لرد» در سال 1840 در این نامه مینویسد: در فلسطین، سرزمینی بدون ملت وجود دارد و خداوند براساس حکمت و رحمت خویش، ما را به ملتی بدون سرزمین، راهنمایی کرد. ملت برگزیدهای که زمانی آنها را دوست داشت و البته هماکنون نیز دوست دارد. منظور من، فرزندان ابراهیم و اسحاق و یعقوب هستند.
صهیونیستهای یهودی، توطئه کردهاند تا دو مطلب را به اثبات برسانند:
الف ـ سرزمینی به نام «سرزمین موعود» وجود دارد که خداوند آن را میراث یهودیان قرار داده است و این وعده الهی، افسانه و خیال نیست، بلکه واقعیتی انکارناپذیر است و جهانیان باید آن را بپذیرند.
ب ـ این سرزمین، بدون ملت است و یهودیان ملتی بدون سرزمین هستند، بنابراین یهودیان وارد سرزمینی میشوند که هیچکس در آنجا ساکن نیست.
نظریهپردازان صهیونیستی چشم دیدن ساکنان فلسطین را نداشتهاند وگرنه پُرواضح است که این سرزمین مالامال از مسلمانان فلسطینی بوده و هست. نگاه استعمارگرانه اشغالگران برای اینکه ساکن کردن یهودیان در فلسطین را توجیه کند، این سرزمین را خالی و تهی از مردم، قلمداد کرده است. آیا هنوز انفجار انتفاضه و سنگهای کودکان فلسطینی و جوانانی که بدون اسلحه به جنگ سلاحهای پیشرفته صهیونیستها و اربابانشان، رفتهاند و مشتهای گره کردهشان، از فلسطین، تصویری خشمناک و خروشان، ترسیم نموده، نتوانسته است به نظریهپردازان صهیونیسم، اثبات کند که این سرزمین، هیچگاه از مردم مسلمان و انقلابی، خالی نبوده و نیست؟!
عجیبتر اینکه این دو مطلب را نه تنها کاهنان و خاخامهای یهودی، بلکه سیاستمداران و دانشمندان لاییک غیر یهودی نیز تایید کردهاند.
بدینسان، اشغالگران استعمارگر، به اقدامات ضد انسانی خویش، رنگ و لعاب دینی بخشیده و تورات را توجیهگر اعمال خویش قرار دادهاند تا فلسطین را همانند اشغال آمریکای شمالی توسط اروپاییان، به اشغال کامل خود درآورند. در راستای اجرای این هدف شوم، سرمایههای غربیها، سخاوتمندانه در اختیار صهیونیسم قرار گرفته است.
نفوذ صهیونیستها در ساختار سیاسی رژیمهای قدرتمند دنیا آنقدر گسترده و کارآمد است که بیشتر سیاستمداران و دولتمردان مقتدر جهان امروز، که به عصر ارتباطات و کشف اتم نامیده شده، از این افسانه ساختگی توراتی حمایت میکنند. تا آنجا که اتحاد جماهیر شوروی سابق و حتی چین کمونیست نیز، رژیم صهیونیستی اسراییل را به رسمیت شناختهاند. بر این اساس، یادآوری دو نکته ضروری مینماید:
الف ـ رویدادهای صد ساله اخیر که در قالب صهیونیسم و تورات و سرزمین موعود، مطرح شده است، تنها یک طرح صهیونیستی نیست، بلکه بخشی از تجربه اشغالگری استعمار کهنه به شمار میآید که کاپیتالیسم اروپا از قرن شانزدهم میلادی، سنگ بنای آن را نهاد.
ب ـ جهانی که از اندیشه بنای اسراییل پشتیبانی میکند و اکنون نیز حامی و پشتیبان تداوم نظام صهیونیستی و قدرتمندی و برتری آن است، مسئولیت پیامدهای حضور این مولود نامشروع در گردونه موازنه حاکم بر جهان معاصر را میپذیرد.
سرزمین موعود را براساس اساطیر و افسانههای تورات، میهن و موطن یهودیان گرد آمده از چهارگوشه جهان دانستن، بزرگترین رسوایی سیاسی و نظری قرن بیستم است و نقض آشکار و جسورانه تمامی پیشرفتهای انسانی در زمینه تحقق جامعه مدنی و حقوق بشری و حاکمیت قانون به شمار میآید.
جنایت حاکمیت بخشیدن به صهیونیستها، از جنایتهای نازیها، به مراتب، وقیحانهتر و سنگینتر است، زیرا اندیشۀ استعمار و اشغالگری را به نام دین و دیانت، در جامعه انسانی محقق میسازند.
3ـ مسأله بازگشت قوم برگزیده به سرزمین موعود، جز با پایبندی و التزام امپریالیسم به آن، امکانپذیر نیست
اندیشه بازگشت قوم برگزیده به سرزمین موعود، تلاش مشترک نظریهپردازان صهیونیستی و استعمارگرانی است که بر آن بوده و هستند تا از یهودیان در طرح استعماری اشغالگری استفاده کنند.
یک خاخام یهودی به نام «زفی هرش کالشر» (1795 ـ 1874) در نوشتهای به نام «تلاش برای صهیون» (1862)، این نظریه را به روشنی بیان میکند:
«خواننده گرامی، آن اندیشه سنتی و کهنه که میگفت: مسیح موعود در شیپور بزرگ خواهد دمید و کره زمین به لرزه درخواهد آمد را رها کن و بدان که نجات و رهایی با یاری و مساعدت نیکوکاران و جلب موافقت کشورهای مختلف برای متحد ساختن و گردآوردن بنیاسراییل در سرزمین مقدس، امکانپذیر است.»
«موزیس هس» میگوید:
«فرانسه به عنوان دوست عزیز و مهربان و فداکار ما، مقام و منزلت واقعی بنیاسراییل در تاریخ ملل را به آنها باز خواهد گرداند.»
رهبران صهیونیسم به اشکال گوناگون، این نظریه را تبیین کردهاند. هرتزل در نامهاش به «سیسیل ردوس» مینویسد:
«اگر از من بپرسی که چرا چنین خواهشی از تو کردهام، باید بگویم که طرح من یک طرح استعماری است.»
هرتزل در خاطراتش مینویسد:
«انگلستان، انگلستان بزرگ، انگلستان آزاد، انگلستانی که سلطان دریاهاست، به زودی اهداف و آرمانهای ما را درک خواهد کرد و ما باید اطمینان داشته باشیم که اندیشه صهیونیسم، از اینجا پرواز خواهد کرد و در افقهایی بالاتر و دورتر و گستردهتر، اوج خواهد گرفت.»
هرتزل دریافته بود که یهودیان برای شکلدهی به حکومت خویش، قدرت و توانایی لازم ندارند و در صورتی میتوانند مسیر دشوار خود را آغاز کنند که مستعمره یکی از امپراتوریها باشند. از این روی، رهبری جنبش صهیونیسم، اشتیاق زیادی برای تأمین حمایت جهانی و جلب توجه استعمار جهانی داشتند. در راستای همین هدف بود که در سال 1917 به «وعده بالفور» دست یافتند.
صهیونیسم، تلاش زیادی کرد تا با نیروهای امپریالیستی همپیمان شده و با استفاده از قدرت امپریالیستی کشورهای انگلستان و فرانسه در سالهای پیش از 1967 و قدرت آمریکا از سال 1967 به بعد، توان سیاسی و نظامی خویش را تقویت کرده و قدرتمند گردد.
امروز، اسراییل از همه جهانیان، پول، اسلحه، تکنولوژی، حاکمیت بیحساب بر بازار جهانی، محاصره کشورهای عربی و ضربه زدن به آنان و حمایت کامل در برابر همه خطرات تهدیدکنندۀ رژیم صهیونیستی را خواستار است.
«آریل شارون» در یک سخنرانی گفته بود:
«ما حق داریم که از جهان، همه چیز بخواهیم. ما یهودیان به هیچکس، مدیون نیستیم، بلکه این دیگران هستند که به ما مدیونند!»
این ادعای به ظاهر گزاف یکی از پایهگذاران رژیم صهیونیستی اسراییل، مبنای سیاست همیشگی اسراییل در برابر جهانیان است.
مردم جهان، هماکنون از میزان حمایتهای سیاسی، نظامی تکنیکی و مالی و اقتصادی آمریکا از اسراییل، آگاهی دارند. ولی با این وجود، رژیم صهیونیستی، تلاش دارد تا در روند پیوند کامل با سرمایهداری جهانی و امپریالیسم بینالمللی به سرکردگی آمریکا، گام بزرگتری بردارد و جهانیان را در یک نزاع و کشمکش دائمی با کشورهای عربی قرار دهد و سرزمین عربها را به ویرانه تبدیل کند و آنان را به زانو درآورد تا یهودیان بیشتری را به سرزمینهای اشغالی، انتقال دهد و سلاحهای بیشتر و پیشرفتهتری دریافت دارد و بیش از پیش به سلاحهای هستهای، شیمیایی و میکروبی... دست یابد.
4ـ مفهوم قدرت
دعوت و فراخوانی تورات که بر پایه کشتار و سوزاندن و به بندگی کشاندن، استوار گشته، سنگ بنا و عامل وجودی اسراییل به شمار میآید.
مفهوم قدرت و کشتار در بسیاری از مضامین تورات، یادآوری شده است:
ـ قربانی سوختنی و کباب شده بر آتش، مورد پسند خداوند است.(لاویان یک آیههای 4، 13، 17)
ـ همه شهرها و قلعهها و خانههایشان را در آتش سوزانیدند.(اعداد 31 آیه 10)
ـ همه فرزندان پسر و همه زنان شوهردار را بکشید.(اعداد 31 ـ آیه 17)
ـ حتی دختران و پسرانشان را در آتش میسوزانند.(تثنیه 12 آیه 21)
برای نشان دادن، اشتیاق و ترغیب تورات بر کشتن و ویران کردن و سوزاندن، نمونههای فراوانی را میتوان از متن تورات یا به عبارت دقیقتر، «عهد عتیق» استخراج کرد، ولی در اینجا به ذکر دو نمونه، بسنده میشود:
الفـ «در شهرهای داخل سرزمین موعود، هیچکس را نباید زنده بگذارید. هر موجود زندهای را از بین ببرید، حیتیها، اموریها، کنعانیها، فرزیها، حویها، و یبوسیها را به کلی نابود کنید. این حکمی است که خدایتان داده است.»(تثنیه 20 آیه 16)
بـ «اکنون برو و مردم عمالیق را قتل عام کن. بر آنها رحم نکن، بلکه زن و مرد و طفل شیرخواره، گاو و گوسفند، شتر و الاغ، همه را نابود کن.»(اول سموئیل. 15 آیه 3)
با توجه و عنایت به این دستورات و فرامین توراتی که یهودیان به عنوان کتاب مقدس و وحی الهی، آن را میخوانند و با دل و جان میپذیرند، میتوان عمق خشونت و بیرحمی صهیونیستها را پیش و پس از برپایی رژیم صهیونیستی اسراییل، دریافت.
«روژه گارودی» در این باره میگوید:
«رژیم کنونی اسراییل دقیقأ همان اعمال خشونتآمیز و اقدامات وحشیانه و مقدسی!! را که بنیاسراییل با کنعانیها و سایر اقوام داشتند، هماکنون نسبت به فلسطینیان و سایر عربها انجام میدهد.»
تقدس یافتن قدرت و خشونت، آنچنانکه در تورات آمده است، دو امر خطیر را درپی دارد:
الف ـ هر آنچه مظهر قدرت و خشونت باشد، مقدس و خدایی! قلمداد میشود به طوری که یکی از نظریهپردازان صهیونیسم میگوید: نیروی دفاعی اسراییل و حتی سلاحهای آن مقدس است. با وجود آنکه رژیم اشغالگر اسراییل، در دوره معاصر پا گرفته و مدعی دمکراسی و حقوق بشر است، ولی ساختار سیاسی و نظامی و فرهنگی آن بر اساس اصول ضد بشری و غیر انسانی تورات [تورات تحریف شده و جعلی] پایهریزی شده است.
ب ـ پیدایش شیوه و اسلوبی برای زندگی در جهان معاصر که بر مبنای زورگویی و خشونت قرار دارد و بکارگیری خشونت و ستم را توجیه میکند. بر این پایه رژیم صهیونیستی اسراییل میتواند نمونه و الگویی برای کشورهای کوچک و محدود باشد که با توجه به داشتن ثروت زیاد، برای کشورگشایی و بسط عقاید خود تلاش کنند. زیرا میتوانند با نیروی عظیم و شگرفی که تکنولوژی جدید در اختیار آنان قرار میدهد، به هر نوع جنگ و مبارزهای دست یازند، و ضربههای وحشتناکی را به دشمنان خویش، وارد آورند.
رهبران صهیونیستی در صهیونیسم نوین، الگوسازی قدرتمداری اسراییل را یکی از اولویتهای درجه اول خود به شمار میآورند و این نکته در نوشتههای خاخامهای یهودی، یادآوری میگردد و استفاده از خشونت و قدرت در برخورد با ساکنان سرزمینهای اشغالی، توجیه میشود.
در مقالهای تحت عنوان «فرمان کشتار در تورات» در مجله «دانشجو» وابسته به دانشگاه صهیونیستی «بارایلان»، نویسنده مقاله که یک نظریهپرداز صهیونیستی به نام «هِس» میباشد، میگوید: «روزی خواهد آمد که همه ما برای اجرای فرامین الهی مبنی بر کشتار عمالقه، فراخوانده شویم.»
صهیونیست دیگری به نام «شلومو آویزی» میگوید:
«ما باید در این سرزمین، زندگی کنیم. حتی اگر به بهای جنگیدن باشد و بالاتر از آن، حتی اگر در این سرزمین، صلح حاکم باشد، ما باید جنگهای آزادیبخش را به راه اندازیم تا آن را فتح کنیم.»
چکیده:
جان کلام اینکه، مبانی نظری و عملی صهیونیسم بر پایه همین مفاهیم چهارگانه، استوار گشته است. این مفاهیم در سطحی بسیار بالاتر از گرایشهای حزبی و مکاتب عقیدتی مختلف یهودیت، قرار میگیرد و همانگونه که یک یهودی متدین، به قداست این مفاهیم، اعتقاد دارد، یهودیان لاییک و لیبرال که تعهد چندانی به دیانت ندارند نیز این مفاهیم را به کار میگیرند. زیرا بدون این مفاهیم، نمیتوان طرح یا برنامهای را عملی ساخت، همانطور که بدون تمسک یافتن به تورات، نمیتوان آحاد یهودیان را گرد آورد.
نخستین مفهوم، همان مفهوم ملت یهود است که براساس استدلالهایی که گفتیم، با تعریف علمی ملت تناقض دارد. صهیونیستها، برای بسیج کردن میلیونها یهود و جای دادن آنها در فلسطین اشغالی و سرزمینهای عربی مجاور آن، به این مفهوم نیازمندند، همانگونه که این مفهوم برای مرتبط ساختن یهودیان جهان با شهرکنشینان یهودی فلسطین اشغالی، ضروری میباشد.
برای شکلگیری حکومت یهودیان، بهکارگیری مفهوم «سرزمین موعود» که دومین مفهوم بنیادین صهیونیستها میباشد، اجتنابناپذیر مینماید. زیرا چنین حکومتی، ناگزیر باید در یک سرزمین، تحقق یابد. نکته جالب اینکه حتی مرزهای جغرافیایی سرزمین موعود نیز در تورات، ذکر شده است!!
سومین مفهوم آن است که رژیم صهیونیستی و حکومت یهودیان باید با کشورهای قدرتمند و ابرقدرتها و به عبارت دیگر امپریالیسم جهانی، مرتبط باشد تا از نظر مالی و سیاسی و نظامی، تامین شود و اهداف و آرمانهای خویش را به اجرا درآورد. این مفهوم نیز در تورات، به طور کامل، تشریح شده است. در آیه اول اصحاح یازدهم تورات آمده است:
«فرستاده آسمانی گفت: من همان کسی هستم که فرستاده شدم تا داریوش مادی را در سال اول سلطنتش، تقویت و حمایت کنم.»
یهودیان متدین و غیر متدین، این مفهوم را از مفاهیم اساسی و بنیادین و سنگ بنای ایجاد حکومت صهیونیستی میدانند. آخرین اصل بنیادین صهیونیستها، مفهوم قدرتمداری و خشونتگرایی است که به وضوح و روشنی در تورات، بیان شده و در روایتهای تاریخی تورات، میتوان جای پای عمیق خشونت را یافت.
با وجود آنکه مفاهیم مبنایی صهیونیستی، کاملاً غیر عادی و عجیب و غیر انسانی هستند، اما پایه و اساس جنبش معاصر صهیونیسم قرار گرفته و کشورهای قدرتمند دنیا از جمله پنج کشور عضو دائمی شورای امنیت سازمان ملل از این جنبش نامشروع و غیر انسانی، حمایت میکنند و اکثر نویسندگان و فلاسفه و سیاستمداران و احزاب و مؤسسات و نهادهای مختلف فرهنگی و اجتماعی و سیاسی جهان، میلاد کشور صهیونیستی در بستر تجاوز و خشونت و ستم را میمون و خجسته انگاشته و حامی آن هستند.
اگر بپرسید که چطور چنین چیزی ممکن است؟ در پاسخ خواهیم گفت که این موضوع، غرابت و شگفتی چندانی ندارند. زیرا استعمارگران سفیدپوستی که اشغالگری و جهانخواری را در سدههای پیشین در دنیا، رواج دادهاند، هماکنون نیز سیاست اشغالگری و سلطهخواهی را تایید میکنند، سرکرده تاییدکنندگان اشغالگری در جهان معاصر، ایالات متحده آمریکاست که خودزاده خشونت و استعمار سفیدپوستها قلمداد میشود.
از همین روست که خانم «آلبرایت»، وزیر خارجه آمریکا در نخستین دیدارش از فلسطین اشغالی، با افتخار از اشتراکات آمریکا و اسراییل سخن میگوید و اعلام میکند که مهاجر بودن و دفاع از آزادی! دو وجه مشترک آمریکاییها و صهیونیستها به شمار میآید.
هر چند که حمایت امپریالیسم جهانی از رشد صهیونیسم به برپایی حکومت صهیونیستی در فلسطین اشغالی، کمک زیادی کرد، اما نباید صبغه و رنگ و لعاب دینی طرح صهیونیسم را نادیده گرفت. زیرا پوشش دینی، باعث شد تا تودههای زیادی از مسیحیان در اروپا و آمریکا و محافل یهودی جهان و نیز صهیونیسم مسیحی، به راحتی این طرح را بپذیرند. بدینسان، صهیونیسم، در جهت منافع و بهرهمندیهای سیاسی، از دین و دیانت، سوءاستفاده کرد و یهودیت را بهانهای برای اجرای طرح استعماری اشغال فلسطین قرار داد.