روابط بین رژیم صهیونیستی و ایالات متحده آمریکا، از نوع پیوندهای عادی بین دولت – دولت به صورت معمول در دوران محدود و برای حل مسائل مشترک مثل تفاهم دوستانه بین انگلستان – فرانسه یا همگرایی کنونی فرانسه – آلمان نیست. بلکه بین این دو کشور اشتراک «ریشهای» و در عین حال اشتراک «اهداف» دارند. همچنین استمرار در اعتقادات الهی و سیاسی در دیدگاه روابط آنها با جهان، چه از دید «قوم برگزیده» در نظر اسرائیلیها یا «سرنوشت بارز» از نظر ایالات متحده وجود دارد.
این ایدئولوژی مشترک، خیلی پیش از پیدایش دولت مستقل آمریکایی، یعنی زمانی که آمریکای شمالی هنوز چیزی جز یک مستعمره انگلستان نبود، توسط فرضیهپردازان «پوریتانیسم» انگلیسی به وجود آمد. عقاید پایهای صهیونیسم، که وجود یک قوم یهود (متمایز از جامعه مذهبی یهودیت) و بازگشتن به فلسطین به عنوان عطیهای الهی به یک گروه قومی خاص را مطرح میکرد، در ادبیات انگلیس برای نخستین بار در کتار «برایتمن» (Brightman) تحت عنوان «محشر» (Apocalypsis Apocalypseos) پدیدار شد که در عین اعتراف به اینکه پرستش خدا در هر محل دیگری نیز ممکن است، برای یهودیان به عنوان «ملت»، بازگشت به فلسطین و سرزمین نیاکانشان را درخواست کرده بود.
«سرهنری فینچ» حقوقدان معروف و عضو پارلمان انگلیس در سال 1621 میلادی کتابی تحت عنوان «نوزایی بزرگ جهان»، یا «فراخوان به یهودیان و (با آنها) به تمام ملل و پادشاهیهای زمین برای ایمان آوردن به مسیح» منتشر ساخت و با رد تمامی تفاسیر کنایی کتاب «عهد عتیق» که به صورت سنتی در کلیسای کاتولیک، به ویژه پس از «اگوستین قدیس» (Saint – Augustin) باب شده بود، قرائت ادبی متن را توصیه کرد که میگفت: «زمانی که از اسرائیل، یهودا، صهیون و اورشلیم در کتاب مقدس نام برده میشود، روح الهی، نه به یک اسرائیل معنوی و نه به کلیسای خداوند – که برگزیدگان را در خود گرد آورده – و نه به یهودیان و برگزیدگان باهم اشاره دارد، ولی به اسرائیل، آنی که از اعقاب یعقوب است تاکید میکند. بازگشت به سرزمینشان و پیروزی بر دشمنان نیز در همین مقوله قرار میگیرد... موضوع به هیچ عنوان استفاده از کنابه و استعاره توسط مسیح نیست؛ بلکه معنای واقعی و تحتاللفظی آن یهودیان است».
از دید فینچ با برقراری این اسرائیل، «خدامداری» به شکل کامل تحقق مییابد. در آن زمان، این عقیده «میلرانیسمی» (یعنی عقیده آنهایی که باور داشتند حکومت مسیح بر زمین بیش از هزار سال طول نخواهد کشید)، توسط پارلمان محکوم شد و جک اول (1625-1603) پادشاه انگلیس آن را خطرناک دانست.
از سوی دیگر، پیوریتینها که خود را قوم خدا میدانستند به این جنبش در قرن هفدهم در انگلستان اعتلای خاصی بخشیدند. از نظر ایشان قهرمانان کتاب عهد عتیق جای قدیسان کلیسای کاتولیک را گرفتند و انتخاب اسامی چون «ابراهیم»، «اسحق» و «یعقوب» برای فرزندانشان بسیار باب شد. آنها حتی قرار دادن تورات را به عنوان مبنای قانون انگلستان مطرح کردند.
این اعتقاد و این دید اساطیری با شدت بیشتری نزد پیوریتینها که به آمریکا مهاجرت کردند، بروز کرد. آنها عبریهایی را که در کتاب مقدس شرح تبعیدشان رفته است، در وجود خود باز میشناختند؛ چرا که آنها از سیطره فرعون (جک اول)، با ترک سرزمین مصر یعنی انگلستان رها شده و رو به سوی کنعان جدید یعنی آمریکا نهاده بودند. آنها در قتلعام سرخپوستان برای تصرف زمین در آمریکا از «یشوعه» و «قتلعامهای مقدس» در کتاب عهد عتیق یاد میکردند. یکی از آنها مینویسد: «بدیهی است که خداوند، مهاجران را به جنگ فرا میخواند. «نارشایگانستها» (سرخپوستان) و قبایل متحد با تکیه بر جمعیت، اسلحه و موقعیتهای مناسبی که برای اعمال شر خود دارند، احتمالاً مثل اقوام باستانی «آمالسیتها» و فلسطینیها که با دیگران علیه اسرائیل متحد شدند.»
به عقیده پیوریتینهای آمریکایی و انگلیسی، کتاب مقدس باید در معنای تحتاللفظی و با نوعی خداشناسی قرائت شود که از نظر یک فرد مسیحی عجیب است. در واقع «قول الهی» با عروج عیسی مسیح به سرزمین خداوند واقع نمیشود. بلکه تمام «اقوال» کتاب عهد عتیق مربوط به یهودیانی میشود که به عنوان نژادی از اعقاب یعقوب هستند. (این نژاد نه مربوط به اسرائیل خداوند، یعنی جامعه معنوی ابراهیمی است و نه به خاطر پیوند خونی که به دلیل مشترکات ایمانی به وجود میآید، مربوط میشود.)
پیوریتینها به عنوان پدران مؤسس ایالات متحده خود را «قوم برگزیده خداوند» و اسرائیل جدید او میدانستند و این اصطلاح به کرات در تاریخ آمریکا از زمان رسیدن نخستین پیوریتینها با کشتی «میفلور» (May Flower) و تاسیس مستعمره «پلیمونت» (1620) تا به امروز، به کار برده شده است.
برای نشان دادن این نکته که استفاده سیاسی از کتاب مقدس یک مورخ را تا به چه درجه از نژادپرستی وحشی میرساند. تنها به ذکر یکی از معروفترین آنها بسنده میکنیم. «ویلیام فوکسول آلبریگوت» (William Foxwell Albrigot) نویسنده آمریکایی در کتار «از عصر حجر تا مسیحیت، یکتاپرستی و سیر تطور آن» (ترجمه فرانسوی، پایوت، 1951، ص 205)، قتلعامهای مقدس، تصرف کنعان و نیز رسیدن به مرحلهای که اشغالگر از شکار بومیها لذت میبرد را توجیه میکند. (کتاب داوران (قضاوت)1 جمله 8)
«وی همچنین مینویسد: پسران یهودا به اورشلیم یورش بردند و آن را تصرف کردند، همه را از دم تیغ گذراندند و شهر را به آتش کشیدند. «سپس» خداوند در مقابل شما کنعانی را از همه چیز عاری کرد...» (یشوعهIIIi. جمله 10)
... «در مقابل تو کنعانی را شکار خواهم کرد «هجرت XXXIII جمله 2)
پس از ذکر مثال شکار سرخپوستان در کشورمان وی میافزاید: «ما آمریکاییها شاید کمتر از اغلب ملل جدید و علیرغم انسانگرایی خالصانهمان، حق داریم در مورد بنیاسرائیل قرن سیزده پیش از میلاد قضاوت کنیم، زیرا ما به عمد یا غیر عمد هزاران سرخپوست را در چهار گوشه کشور پهناورمان قتلعام کردیم و آنانی را که باقی ماندند در اردوگاههای بزرگ جمع کردیم.»
آلبریگوت در حاشیه همان کتاب (صفحه 205) بر این اعتقاد نژادپرستانه حقیقی تاکید میکند. «به نظر یک فیلسوف تاریخی، که داوری بیطرف (!؟) است. امحاء قومی از تیره مشخصاً پستتر لازم است تا جای را برای قومی که دارای هوش و تواناییهای برتر است، باز کند؛ زیرا از یک حدی به بعد، آمیزش نژادها فاجعهبار است.» وی به این ترتیب در مورد کنعان نتیجه میگیرد: «یهودیان متصرف، خوشبختانه برای آینده یکتاپرستی، قومی وحشی و دارای نیروی ابتدایی و ارادهای بیرحمانه برای زندگی بودند؛ چرا که قلع و قمع کنعانیها از امتزاج کامل دو قوم خویشاوند جلوگیری کرد. و این امتزاج بیشک دین یهوه را به شدت تضعیف میکرد.»
عواقب سیاسی این اندیشه به خصوص در مورد موضع پروتستانهای آمریکایی در برابر «دولت اسرائیل» کنونی، واضح و پایدار است پرزیدنت ویلسون (رئیسجمهور سابق آمریکا)، در سال 1918 میلادی که طبق این آیین (پروتستان) تربیت شده است. طی نامهای مورخ 31 اوت 1918 خطاب به خاخام «استفن وایز» (Stephen Wise) با تکیه بر اسطورههای صهیونیستی، پذیرش اعلامیه بالفور را مورد تاکید قرار داد.
همچنین در سال 1948، دیگر صحبت از قول «کانون ملی یهودی» چنانکه در اعلامیه بالفور آمده است، نیست؛ بلکه سخن از مرزهای بسیار ملموس یک کشور است. در آن زمان نوشتند: «مرزهای ارض موعود ابراهیم باید در این هزاره احیاء شوند. مسیح قدم به سرزمینی، به معنای واقعی کلمه، خدا مدار میگذرد و دولتی با ساختاری مطابق دولت ملی موجود خواهد داشت.»
وقتی که برای نخستین بار در مارس 1979 از زمان تاسیس دولت اسرائیل، جیمی کارتر، رئیس جمهوری آمریکا، در کنیسهای سخنرانی کرد و گفت: «پیشگامان (Pionniers) اسرائیل و ایالات متحده را تاسیس کردند.
کشور من هم ملت مهاجران و پناهندگانی است که از اقوام کشورهای گوناگون به وجود آمده است... ما نیز با شما در میراث کتاب مقدس شریک هستیم» البته، قبلاً کارتر این تشابه را مشخص کرده بود: «تشکیل ملت اسرائیل انجام رسالت کتاب مقدس است».
باید دانست، نقشی که اسطورههای صهیونیستی در تخیل اقوام بازی کرده، بسیار سترگ است و این امر تنها با تکیه بر قدرت سازماندهی، عوامل سیاسی و مالی عظیمی که «لابی صهیونیستی» به خصوص با حمایت بیقید و شرط و بیحد و مرز دولت آمریکا، داشته، امکانپذیر شده است. بیشک این نیرو نقشی اساسی ایفا میکند؛ ولی پذیرش آن، اغلب با حسننیت این اسطورهشناسی فرومایه و عواقب سیاسی خونین آن، قابل درک نیست؛ مگر با یادآوری تحریف عقیدتی که کلیساهای مسیحی طی قرون بیشمار گذشته، این «صهیونیسم مسیحی» را همراه با زمینهای کاملاً مساعد و مناسب برای تبلیغات صهیونیسم سیاسی و دولت اسرائیل به وجود آوردند.
پیش از پرداختن به مسأله صهیونیسم سیاسی که ناشی از ملیگرایی، استعمارگری و ضد یهودیت اروپایی قرن نوزده است و منشأ حقیقی آن، هیچ ربطی به متون کتاب مقدس ندارد، لازم است یادآور شویم که این بینش اساطیری فلسطین در صهیونیسم مسیحی از الهیات ابتدایی مسیحی (پیش از هرگونه نقد تفسیر جدید کتاب مقدس) سرچشمه میگیرد که تحریف شده است. (کتاب عهد عتیق را متنی تاریخی و معیارگذار میداند و با جابجا کردن مرکز الهیات مسیحی، کتاب عهد عتیق را به جای پیام انجیلی مسیح در مرتبه اول قرار میدهد.) که این دیدگاه غلط از دید الهیات، منبعث از قرائت گزینهای «مکتوب مقدس» است که مسیحیان از چهار قرن پیش اشاعه میدادند؛ ولی تا اوائل قرن بیستم، یهودیان آن را رد میکردند.
همچنین از همان آغاز (از زمان لوتر) «مکتوب مقدس» از نظر سیاسی چه برای اهداف ضد یهود (خلاصی از شر یهودیان با فرستادنشان به فلسطین به مثاله گتویا محله یهودینشین جهانی) چه در خدمت اهداف امپریالیستی (استیلا استعماری یهودیان تربیت شده غرب بر خاورمیانه و راههای دستیابی به آسیا)، و چه برای نیل به اهداف صهیونیسم سیاسی (با تکیه بر امپریالیسیمهای روس، آلمانی، فرانسوی، انگلیسی و بالاخره آمریکایی) جهت حمایت از اقداماتشان و یا با تکیه بر احساسات ضد یهود، جهت قانع کردن قوم متفرق و در تبعید یهود برای رد استحاله در دیگر نقاط و میل به ایجاد کشوری نیرومند در فلسطین مورد استفاده قرار گرفت.
ترویج فکر بازگشت یهودیان به فلسطین، از زمان لوتر تا بالفور طی قرون متمادی، وسیلهای بود، برای راندن آنها از سرزمینی که تاکنون در آن میزیستند. کسی که جنبش تحت رهبری او (مارتین لوتر) با بریدن از «سنت کاتولیک»، منشأ «صهیونیسم مسیحی» بود، در این زمینه موضعی پرمعنا دارد. ترجمه او از کتاب مقدس، حماسه عبریها را همانگونه که از قرائت تحتاللفظی و عاری از بررسی نقادانه و تاریخی کتاب عهد عتیق برمیآید، در درجه اول اهمیت قرار میدهد؛ ولی در عین حال، پسزمینه افکار ضد یهود او به خوبی نمایان است. وی پس از آن که در نخستین نوشتههایش، «این مسیح یهودیزاده» (1523) یهودیان را وارثین «میثاق» معرفی میکند از آثار بعدی او گرایشی وارونه استیفاد میشود.
لوتر در پیوندی بین صهیونیسم («بازگشت» به فلسطین) و ضد یهودیت (بیرون راندن یهودیان از کشور خود) در 1544 میلادی مینویسد: «کیست که مانع بازگشت یهودیان به سرزمین خود، یهود شود؟ هیچکس! ما به آنها هرآنچه را که برای سفر خود نیاز دارند، میدهیم، فقط برای خلاصی از شر آنها، چرا که آنها برای ما باری گران و مصیبتی برای زندگیمان هستند.»
همین اندیشه پوشیده لوتر که منشأ «صهیونیسم مسیحی» شد، موجب پیروزی «صهیونیسم سیاسی» بالفور بود. «آرتور بالفور» نخستوزیر انگلستان در سال 1905 از قانون ضد بیگانه(aliens act) دفاع کرد تا مهاجرت یهودیان را به انگلستان محدود کند. هفتمین کنگره صهیونیست او را متهم به داشتن احساسات ضد یهود بارز علیه تمام قوم یهود میکرد. این ضد یهودیت ریشهای نزد او و در تمام زندگیاش قبل و بعد از سال 1905 با فکر صهیونیستی اعطای سرزمینی به یهودیان (دقیقاً برای دور کردن آنها از انگلستان) تلفیق موفقی داشت.
بالفور از سال 1903 پیشنهاد کرد که اوگاندا را به آنها واگذار نماید. در سال 1917 میلادی با توجه به اهدافش در جنگ علیه آلمان، خطاب به «روثچایلد» (Rothscild) اعلامیه معروف خود را برای ایجاد «کانون ملی یهود در فلسطین» نوشت.
تاریخ کنونی فلسطین و سلطه جهانی صهیونیسم سیاسی، دول غرب و سردمدار آنها یعنی ایالات متحده را بر آن داشت تا از تصرف فلسطین توسط صهیونیسم با سرکوب، غصب و قتلعامهایی که استیلای استعماری دولت صهیونیست اسرائیل بر آن قرار داشت و نیز از حملات آن به خاورمیانه، از بیاحترامیاش به قوانین بینالمللی و تصمیمات سازمان ملل متحد حمایتی کامل و بیقید و شرط کنند.
پذیرش این سیاست از سوی کشورهای غربی – پذیرشی که به عنوان همدستی محسوب میشود، قابل درک نیست؛ مگر تاریخ اسطوره صهیونیست را که طی چهار قرن فکر و روح مردم غرب را شکل داده است و بازسازی کنیم.
این نوع قرائت کتاب مقدس نزد مسیحیان مذموم است چرا که یهودیان بازگشتی به مفهوم قبیلهای از ایمانشان است که خداوند، اسرائیل را با دولت اسرائیل جایگزین میکند. از نظر تاریخنویسان و مفسران، این اسطورهای بیش نیست و به عقیده همگان این اسطوره برای پوشاندن سیاستی ملیگرا، استعماری، نژادپرستانه و توسعهطلبی بیپایان است.
امروزه، این جامعه منحصر به فرد که توسط طبقه حاکمه آمریکا و لابی صهیونیست (AIPAC) و رؤسای دولت اسرائیل تشکیل شده، بیش از هر زمان بر «اشتراک هدف» پایهریزی شده است؛ یعنی مبارزه علیه اسلام و آسیا که موانعی بزرگ در برابر سیطره جهانی آمریکایی، صهیونیستی هستند.
بین هدف اولیه، تئودورهرتزل، بنیانگذار صهیونیسم، که میگوید: «ما در فلسطین دژ پیشرفته تمدن غرب را در برابر توحش شرق بنا خواهیم کرد و موضوع اساسی هانتیگتون (Huntington) نظریهپرداز پنتاگون که میگوید: در جنگ جهانی بعدی تمدن یهودی – مسیحی و پیوند اسلامی – کنفسیوسی در برابر هم قرار میگیرند، سنخیتی کامل وجود دارد»
از این دیدگاه، اسرائیل «لولای بین دو جهان» است و میدان جنگی که از طریق سیاست استعماری – تهاجمی خود میتواند آغازگر این جنگ سوم باشد که این بار حقیقتا جهانی خواهد بود. جنگی که در آن ایالات متحده آمریکا امید به پیروزی دارد و میخواهد بر ویرانههای بیست قوم، استیلای جهانی خود را حاکم گرداند.
کتاب در حال انتشار من با عنوان «آینده، روش استفاده» با این هدف نگاشته شده است که بتواند این خطر را گوشزد کند و راههای رهایی نیز از فاجعه را القاء نماید. در واقع نمیتوان سیاست کنونی آمریکا و تهاجم رسانهای بینالمللی برای تحمیل این فکر به افکار عمومی را بدون شناخت سرچشمههای تاریخی این تجانس و موقعیتهایش درک کرد.
در مقالهای به قلم خبرنگاری به نام «باریوزف (Bar Yosef) در روزنامه اسرائیلی «ماآریف» در 2 سپتامبر 1994 تحت عنوان: «تقویت بیسابقه قدرت یهود» میخوانیم:
« چند هفته پیش، خاخام کنیسه اعظم، آراث یسرائل واشینگتن، که خطابه خود را در مورد مرکز فرهنگی – سیاسی یهود در دست احداث در ایالات متحده ایراد میکرد، گفت: برای اولین بار در تاریخ آمریکا، احساس زندگی در تبعید را نداریم... در ایالات متحده دولتی هم روی کار نیست، بلکه دولتی وجود دارد که یهودیان در تصمیمگیری در تمام سطوح آن مشارکتی کامل دارند. شاید بهتر باشد که در قانون مذهبی یهودی تجدیدنظر کنیم و استفاده از واژه «دولت قیم» را دیگر در اینجا جایز ندانیم!...
«تغییرات ایجاد شده در دولت کلینتون، قدرت یهودیها را به طور چشمگیری افزایش داده است. قبلا در زمان رئیسجمهوری ریگان و وزیران خارجه شولتزر، این روند محسوس بود. حتی شاهد یک وزیر خارجه یهودی، یعنی «هنری کیسینجر» نیز بودیم که از اعتماد نیکسون برخوردار بود و وزرای یهودی در کابینه کارتر نیز دیده میشدند، ولی اینها استثناهایی بودند که قاعده را اعتبار میبخشیدند و به ندرت از یهودیان، «مبارز» برای شرکت در سیاست آمریکایی در خاور نزدیک دعوت میشد.»
«هرروز، حدود ساعت 6، چندین اتومبیل رسمی، مسئولین عالیرتبه سرویسهای مخفی و اطلاعاتی را از مرکز سیا به کاخسفید حمل میکنند تا به رئیسجمهور و ستادش گزارشی [...] را ارائه دهند که در طول شب توسط خبرهترین کارشناسان آمریکایی با استفاده از اطلاعات محرمانه به دست آمده از مراکز سیا در سراسر جهان، در مورد جوانب حساس تغییرات وضعیت بینالمللی تهیه شده است».
«اگر کلینتون در واشنگتن باشد، به سرعت این سند را همراه با دیگر مخاطبین خود یعنی، «ال گور» معاون رئیسجمهوری «آنتونی لیک»، مشاور امنیت ملی، و لئونپرت رئیس ستاد کاخ سفید که این دو از یهودیان «متعهد» هستند و ستمهای بسیار مهمی در سیاست ایالات متحده دارند، بررسی میکند.
«از یازده عضو شورای امنیت ملی، هفت نفر یهودیانی هستند که کلینتون به ویژه کارهای حساس بخشهای امنیت و امور خارجی را بر عهدهشان گذاشته است. «برگر» معاون رئیس شورای امنیت ملی است. «مارتین ایندیک»، مسئول پروندههای خاور نزدیک و جنوب آسیاست، «دن شیفتر»، مسئول پرونده اروپای غربی است، «دان اشتنبرگ»، پرونده آفریقا و «ریچارد فنبرت» مسئول پرونده آمریکای لاتین و «استنلی راس» مسئول پرونده آسیا هستند که به طور کلی وظایف سیاستگذاری را بر عهده دارند.»
«موقعیت در سرویسهای وابسته به ریاست جمهوری نیز تفاوت چندانی ندارد. باید از دادستان کل جدید، «آبنر مایکو»، مسئول برنامهریزی رئیسجمهور، «ریکی سیدمان» و معاون رئیس ستاد، «فیل لیدا»، مشاور اقتصادی «رابرت رابین»، مدیر بخشهای رسانهای، «دیوید هیزر» و دیگران، نام برد. همچنین دو عضو کابینه نیز یهودی هستند؛ یعنی «رابرت رایش» وزیر کار و «میکی کانتور»، وزیر تجارت خارجی، از سوی دیگر باید به این فهرست بلند بالا اسامی مسئولین وزارت خارجه و مشاورین بسیاری که تحت مدیریت «دنیس راس»، رئیس گروه «به سوی صلح در خاور نزدیک» را افزود.
«کنیسه آداث یسرائیل تنها یک مکان عبادت نیست. مرکز جامعهای است که دارای موسسات معظم فرهنگی و تربیتی است. هر شنبه دو جلسه دعا تشکیل میشود که مهمترین آنها صدها مومن را از میان برگزیدگان اجتماع واشنگتن از قبیل کارمندان عالیرتبه، قضات مشهور، تاجران ثروتمند را گرد هم میآورد. هنگام سال نو یهودی نیز یهودیان ثروتمندی که اغلب، تعطیلات آخر هفته خود را در باشگاههای شیک، میدانهای سواری یا در ویلاهای فاخرشان در سواحل دریاچههای ویرجینیا و یا بر روی قایقهای خصوصی خود میگذراندند به آنها میپیوندند. ایام جشنهای یهودی، لیموزینهای مجلل در جلوی کنیسه، مردان و زنان بسیار خوشلباس را پیاده میکند که حق ورود برای یک روز هزار دلار است...»
«[...] در «جورج تاون» کنیسه دیگری وجود دارد که مخصوص جوانان ثروتمند یهودی است خدمات آن به سبک ممتازی توسط «کاش امونیم» (Emunim Gush) انجام میشود.
پرچم اسرائیل بر فراز طاق مقدس در کنار پرچم آمریکا با افتخار در اهتزاز است. ایام عید سبت، برای سربازان یهود اسرائیلی، دولت و مسئولین این کشور نیز دعا میشود. کارمندان عالیرتبه دولت کلینتون نه تنها سعی در مخفی کردن اعتقاد مذهبی خود ندارند، بلکه با کمال افتخار آن را نمایان میسازند؛ زیرا میدانند که دینشان به آنها در حفظ پستهایشان یاری میدهد.
«این تاثیر یهودیها بر واشنگتن به محافل دولتی ختم نمیشود. در رسانهها نیز این تاثیر چشمگیر است و تعداد زیادی از مسئولین برنامههای تلویزیونی، مثل اغلب سردبیران، گزارشگران و مفسرین مطبوعات، یهودیانی هستند که به این کنیسه میروند و در آن جا برای حمایت قوی از اسرائیل تشویق میشوند».
باید توجه داشت که اهرمهای اصلی دولت آمریکا (جنگ، امور خارجه، سرویسهای مخفی) در دست صهیونیستها است. «کوهن»، وزیر دفاع، «آلبرایت» وزیر خارجه به همان زبانی سخن میگویند که آقای نتانیاهو سخن میگوید. همچنین سه رهبر اصلی سیا نیز از صهیونیستهای عالی رتبه هستند.