نادر صدیقی
«مادلین آلبراینت، وزیر خارجه آمریکا اعتراف کرد که ایالات متحده آمریکا پشت سر کودتای 1953 بر ضد رهبر ملی ایران قرار داشته، رویدادی که بسیاری از ایرانیان هیچگاه آمریکا را به خاطر آن نمیبخشند.» (شنبه، 18 مارس 2000)
گمان میکنم مهمترین پیوندی که میتوان بین آقای خاتمی و مرحوم دکتر مصدق برقرار نمود آن است که برای اولین بار در تاریخ معاصر تنها در دوران حماسی دوم خرداد بود که آمریکاییها ناچار شدند به واقعیت کودتا اعتراف کرده و به خاطر این عمل شوم سه بار با مزر عذرخواهی رسمی از ایرانیان پیش بروند.در واقع روندی که با مصاحبه آقای خاتمی در CNN آغاز شد و نهایتاً رئیسجمهور کشورمان را تا بدانجا ارتقا داد که از فراز قله رفیع دوم خرداد و «گفتوگوی تمدنی»، گفتوگویی انتقادی در قبال وجوه دوگانه تاریخ و سیاست آمریکا در پیش بگیرد، میتوانست تا منتهای منطقی خود پیش رفته و برای نخستین بار در تاریخ معاصر دیالوگی برابر حقوق و عزتمدارانه بین دو کشور را میسر سازد. اما متأسفانه برآمد راستهای وحشی و اشغالگر در آن سوی اقیانوسها و فروشد نسبی جوشش دوم خردادی در این سوی قضیه (که به نوبه خود متأثر از ارعابگری بحران سازان داخلی بود امکان تاریخی پیشگفته را محاق برد...
امر دیگری که نوعی مطالعه تطبیعی بین دو تجربه نهضت ملی شدن صنعت نفت به رهبری مرحوم دکتر مصدق و نهضت اصلاحطلبی به رهبری آقای خاتمی را جذاب جلوه میدهد همان جنبه «نهضتی» در هر دو خیزش ملی است. سؤال اصلی در این خصوص به نحوه کیفیت پیوند بین رهبران دو جنبش با بدنه جنبش برمیگردد: سالها پیش یکی از چهرههای نواندیش جبهه ملی در جریان یک قفانگری تاریخی مهمترین اشتباه مصدق را در «برقراری این همانی بین جنبش و رهبری ملی آن» فرموله کرده بود.
منتقد مذکور در نهایت همدلی با این رهبر بزرگ ملی استدلال میکرد که مصدق از طریق یکی دانستن کل نهضت ملی با شخص خود، مانع از نهادینه شدن این جنبش گردید و تمامی وجوه و ابعاد یک نهضت سراسری را در شخص خود تلخیص نمود.
امروز هنگامی که به نقد آن منتقد درونی جبهه ملی میاندیشیم، تصویری از دکتر مصدق در نظر جلوگر میشود: تابلویی که مصدق را در حال خروج قهرآمیز از مجلس نشان میدهد و او خطاب به مردم گردآمده در بیرون مجلس میگوید: «مجلس آنجاست که ملت باشد».
این حرکت نمادین در جهت فاصلهگیری از مجلس را میتوان به کمک واژگان منتقد پیشگفته «تابلوی انی همانی بین فرد و جنبش» نامید.
گفتمان «مجلس آنجاست که ملت باشد» در جریان انقلاب اسلامی و در جریان نقد کوبنده امام خمینی بر ضد رژیم سلطنتی که از موضع محوریت گفتمان مجلس و گفتمان «دولت قانونی» بیان میشد، به عکس خود تبدیل گردید و به شکلی درآمد که میتوان آن را چنین فرموله کرد: «ملت آنجاست که خود را در قالب نهادهای دموکراتیک همچون مجلس متشکل نماید» و یا به عبارتی دیگر و مطابق تعریفی دموکراتیک و فرانسوی از ملیت:
«ملت هیأتی از شرکاست که زیر یک قانون مشترک زندگی میکنند و یک مجلس قانونگذاری نمایندگیشان را به عهده دارد.»(1)
به عبارت دیگر و به زبان امام خمینی «ملت بالفعل» آنجا تحقق مییابد که حضور خود را در پای صندوقهای رأی به منظور «تعیین سرنوشت نسل حاضر به دست خود» تثبیت کرده باشد. گفتمان «دولت قانونی» بر ضد «دولت غیر قانونی» شاه بر این استدلال روشن و تجربی رهبری انقلاب استوار شده بود که:
«یکی دو تا چهار تا وکیل [وکیل انتخابی مثل مرحوم مدرس] که کار را درست نمیکند، باید تمام این وکلا ملی باشند، یعنی ملت تعیین کرده باشد تا اینکه وقتی یک مجلسی تشکیل بشود، مجلس قانونی باشد. تا اینکه وقتی اکثریت رأی داد بر حسب قانون رأیاش صحیح باشد، قانونی باشد، لکن اینها [در رژیم شاه] در کار نبوده است.»(2)
به این ترتیب انقلاب اسلامی زمینهای فراهم ساخت تا مفهوم تودهوار و بیشکل «ملت» که تا آن زمان تجلی دیگری جز در سیمای دیکتاتور نمییافت؛ به شکل هویتهای ترکیبی همچون «ملت-مجلس» و «ملت-دولت قانونی» درآمده و یا در اشکال نهادهای دموکراتیک و مدنی متشکل گردد...
وقتی از مصدق به خاتمی میرسیم؛ در جایی بسیار دور از شبهه «این همانی فرد و نهضت»، پدیدهای رخ مینماید و آن فاصلهگیری هویت «رئیسجمهوری» با هویت «رئیس جنبشی» اوست. آنچنان که گویی در این میان نمیتوان این دو هویت را در یک ترکیب سازگار با هم جمع کرد تا در نتیجه، رئیسجمهور -پس از پایان وقت اداری– وقت دیگری را نیز برای «نهضت» بگذارند.