تاریخ انتشار : ۱۶ فروردين ۱۳۹۰ - ۰۹:۰۰  ، 
شناسه خبر : ۲۱۱۰۹۰
اشاره: در چارچوب سلسله مقالاتی که پیرامون نظم نوین خاورمیانه و روند سازش و آثار و بازتاب‌های آن تدارک دیده‌ایم، آنچه ملاحظه می‌کنید، دومین بخش از مقاله «تأملاتی در باب مسئله فلسطین» است که بخش سوم و پایانی آن، در شماره آینده درج خواهد شد. در بخش نخست، فارس ابوصعب، نویسنده و تحلیل‌گر سیاسی لبنانی، ضمن اشاره به روند تاریخی حضور یهودیان در فلسطین، از کنفرانس بال سوئیس (و حتی پیش از آن) تا مادرید، اسرائیل را به عنوان ابزار توسعه‌طلبی غرب در منطقه معرفی کرده، دلایل آن را در حجم کمک‌ها و پیمان‌های نظامی غرب، به ویژه آمریکا، با این رژیم می‌داند و در این زمینه به ذکر شواهد تاریخی می‌پردازد. در این بخش، نویسنده مقاله به تجربه اعراب در مقابله با طرح‌های صهیونیستی، به عنوان ابزار توسعه‌طلبی غرب می‌پردازد و در این زمینه به تضادها و اختلافات جهان عرب، هزینه‌های نظامی بی‌حاصل و فریب اعراب در روند تسویه نزاع اشاره می‌کند. همچنین تذکر این نکته ضروری است که در این مقاله و اصولاً در ادبیات سیاسی نوین جهان عرب، دو اصطلاح «وطنیت» و «قومیت» به کار رفته است که هر دو به معنای ملی‌گرایی است. منتها از آنجا که ملت عرب، به کشورهای متعدد تقسیم شده، ملی‌گرایی در سطح یک کشور را «وطنیت» و در سطح کل ملت عرب را «قومیت» نام گذارده‌اند که با اغماض، آن دو را به «میهن‌دوستی» و «ملی‌‌گرایی» تعبیر کرده‌ایم. در جاهای دیگر، شاید تعبیر «کشوری» و «بین‌العربی»، به ویژه در مسایل مربوط به تشکیلات احزاب فراگیر عربی یا همکاری‌ها و ورابط مناسب‌تر باشد اما در اینجا با توجه به این که سخن از یک مکتب فکری است، این واژه‌ها به کار رفته است.

تجربه اعراب در مقابله با طرح‌های صهیونیستی
شکست‌های اعراب در طول مبارزه‌شان با اسرائیل، تنها حاصل برتری فوق‌العاده اسرائیل و حمایت نامحدود آمریکا و غرب از آن نبود، بلکه بسیاری از شرایط جهان عرب، آنان را به این حد از افول و شکست، نه تنها در نبرد خود علیه اسرائیل، از نبردهای سرنوشت‌ساز دیگر، چه در توسعه و نوگرایی یا در مبارزه برای علم و تکنولوژی یا دمکراسی و عدالت اجتماعی و فراهم آوردن فرصت‌های مساوی و یا بالاخره در نبرد فرهنگی، همین روال وجود داشته است.
در اینجا اگر مجال بررسی همه این تجربیات نباشد، ناگزیریم، بعضی از ابعاد قصور و کوتاهی اعراب را در مواجهه با تجاوزات اسرائیل مورد تأمل قرار دهیم.
میهن‌دوستی، ملی‌گرایی(1) و تعارض میان آنها
یکی از خطرناک‌ترین معضلاتی که کشورهای عربی در تاریخ نوین و حداقل معاصر با آن روبرو شدند، این بود که این کشورها گرفتار رویارویی ساختگی و پوچ میان «میهن‌دوستی» واقع‌گرایانه - که در الگوهای دولت نوین موجود در منطقه، متجلی شده - و ملی‌گرایی عربی - رویای نوخاسته برای تحقق طرح خیزش به سوی آینده - شدند. از آنجا که «میهن‌پرستی» به هیچ‌وجه مفهوم تکامل‌یافته‌ای پیدا نکرده بود، لذا تکامل هماهنگ منافع میهنی و ملی - که به هیچ‌وجه، در تناقض با هم نیست - امکان‌پذیر نشد.
از سوی دیگر، چون گرایش‌‌های ملی - یا به تعبیر بهتر میهنی - در سطح داخلی کشورها، از سوی سلاطین پایمال شده بود. لذا تضادهای میان خود سلاطین، مبدل به تضاد میان میهن‌دوستی (ملی‌گرایان هر کشور) با ملی‌گرایی در سطح جهان عرب شد.
بدین‌ترتیب، یکی از ویژگی‌های اساسی رویارویی اعراب و اسرائیل در مراحل گوناگون نبرد، تسلط و ترجیح منافع «میهنی» و مصالح رژیم‌ها بر منافع کلی جهان عرب بوده است. فراتر از آن، این رژیم‌ها، ملت‌های خود را درگیر جنگ‌های حاشیه‌ای یا بین‌العربی کردند، به طوری که ملت‌ها بهای سنگینی پرداختند که خون افراد ملت، ثروت‌های ملی یا آینده آنها بخشی از آن است.
به رغم خسارت‌های سنگین انسانی، اقتصادی، سیاسی و نظامی اعراب که ناشی از قمار حکام آنها در انتخاب این شیوه‌ها بوده است. ملاحظه می‌شود که این حکام، امروز هم براساس همین قاعده و اصول که در نبرد نظامی به کار گرفتند، وارد روند تسویه نزاع با اسرائیل می‌شوند. این دقیقاً همان سیاستی است که اسرائیل، از راه مذاکرات انفرادی و مستقل با رژیم‌های عرب، به کار گرفته است.
رویارویی اعراب علیه اسرائیل، از هنگام شروع اسلوب‌های مختلفی را شاهد بوده است که در اغلب اوقات، منافع تنگ «میهنی» آنها را نابود کرده است.
چه بسا اولین روش همکاری نظامی عربی پس از برپایی دولت اسرائیل، معاهده دفاع مشترک است که در سال 1950(2) منعقد شد. این معاهده ناتوانی خود را در مقابله با خطرهای صهیونیستی ثابت کرد، زیرا در صورت بروز تجاوز خارجی نسبت به کشورهای امضاکننده معاهده، هیچ تضمینی برای دفاع از آن کشور، از سوی سایر کشورها داده نشده بود.
در این معاهده، اعلام جنگ علیه کشور یا کشورهای متجاوز یا حتی قطع روابط سیاسی هم تصریح نشده بود و مسئله تکامل و همکاری نظامی کشورهای عربی، به هیچ‌وجه مورد توجه قرار نگرفته بود.
وقتی که این معاهده در محک تجربه قرار گرفت، یعنی در طول تجاوز سه‌جانبه علیه مصر در سال 1956، یکی از کشورهای عرب عضو معاهده، در کنار نیروهای متجاوز ایستاد. نوری السعید(3) در آن زمان انگلیسی‌ها را به انجام تجاوز تشویق و به نیروهای انگلیسی اجازه داد، از کشورش به عنوان پایگاه پرواز هواپیماهایش که در حملات تجاوز‌کارانه شرکت داشتند، استفاده کنند.
در جنگ 1967 نیز اعراب در فضایی از اختلافات میان خود، به میدان آمدند، به گونه‌ای که نقش فرماندهی کل مشترک که منبعث از شورای دفاع مشترک بود، در برابر این اختلافات رنگ باخته بود. هشت ارتش عرب در این جنگ وارد شدند، در حالی‌ که یک نقشه استراتژیک واحد یا حتی نوعی هماهنگی در سطح عملیات میان آنها وجود نداشت.
هر یک از کشورهای پیرامون، بر اساس طرح‌های استراتژی دفاعی خود که بر اصل حفاظت از امنیت میهنی استوار بود، بدون توجه به کل جبهه نیروهای عرب، وارد جنگ شدند. این باعث شد که اسرائیل، عملیات نظامی خود را در هر یک از جبهه‌ها به طور مستقل تنظیم کند، بدون آن که سایر جبهه‌های عربی، برای کاهش شدت فشار در هر یک از سایر جبهه‌ها اقدامی به عمل آورند.
در جنگ 1973 نیز به رغم آنکه اعراب از عامل آغازگر بودن جنگ و ابتکار عمل بهره جستند و اگر چه تنها دو کشور عربی وارد نبرد شدند اما باز هم، این جنگ محکوم منافع تنگ میهنی، هم در استراتژی و هم در تاکتیک بوده است. از لحاظ استراتژیک، این جنگ، با هدف از بین بردن آثار تجاوز آغاز شد.
طبعاً این هدف، همه آثار تجاوز، یعنی اراضی اشغالی سال 1967 را در بر نمی‌گرفته بلکه آثاری که مستقیماً مربوط به هر یک از دو کشور درگیر در جنگ بوده است، مد نظر قرار گرفت، این بدان معنا نیست که جنگ 73، از بین بردن آثار نظامی تجاوز را هدف خود قرار داده بود بلکه تنها به دنبال ایجاد واقعیت‌هایی جدید در منطقه بوده است که تنور نزاع عربی اسرائیلی را از نو گرم کرده باشد تا فرصت‌هایی برای تسویه این نزاع که متضمن از بین بردن آثار تجاوز باشد، به وجود آید!
ترجیح منافع «میهنی» در این جنگ به جایی رسید که برای مثال، رهبری مصر، هدف واقعی خود را از این جنگ، از سوریه مخفی نگه داشته بود. هدف واقعی مصر، انجام عملیات هجومی محدود برای تحقق بعضی از دست‌آوردهای میدانی بود تا مقدمه‌ای برای شروع مذاکرات اجرای تسویه سیاسی نزاع باشد.
جنگ 1973، در نبود یک رهبری سیاسی متحد برای اداره نبرد آغاز شد. اهداف دو کشور مختلف بود و این منجر به ناهماهنگی و فقدان همکاری در جبهه‌ها شد که نتیجه آن، برخورد انفرادی و مستقل اسرائیل در هر یک از جبهه‌ها بود، نهایتاً باعث شد، اسرائیل ابتکار عمل و اقدام را در نبرد دوباره به دست آورد و دستاوردهای خود را در این جنگ محقق سازد.
بنابراین، جنگ رمضان (1973) اولین جنگ وسیعی بود که اعراب علیه اسرائیل آغاز کردند. از نظر اهداف و حضور نیروهای نظامی، این جنگ در واقع جنگ عربی، اسرائیلی نبوده بلکه جنگی میان مصر و سوریه از یک سو و اسرائیل از سوی دیگر بوده است.
همچنین استرداد فلسطین یا حداقل بخشهای اشغالی در جنگ 1967، در اهداف نظامی جنگ به هیچ وجه، گنجانده نشده بود. جنگ رمضان، آغاز بنیان‌گذاری روند تسویه‌ای است که چه بسا امروزه، آخرین مظاهر آن را شاهد هستیم، گر چه شرایط بین‌المللی، منطقه‌ای و داخلی تغییر یافته است.
اوضاع در صحنه فلسطین نیز بهتر از اوضاع کلی در صحنه جهان عرب نبوده است از اواخر دهه پنجاه، مسئله فلسطین، نزد فلسطینیان، بعدی «میهنی»، جدایی از سایرمسایل عربی به خود گرفت. تاسیس سازمان آزادی‌بخش فلسطین در سال 1964 این گرایش را تشدید کرد و به نوبه خود، بهانه‌ای به دست بسیاری از دولت‌های عربی داد تا بار مسئولیت را در قبال مسئله فلسطین، از روی دوش خود بردارند.
هنوز دهه هفتاد فرا نرسیده بود که سازمان آزادی‌بخش با بحرانی در کشورهای عربی مختلف که در اطراف اسرائیل بودند، مواجه شد. همه دریچه‌هایی که رو به فلسطین گشوده می‌شد، در برابر نبرد مسلحانه که این سازمان به عنوان روشی برای آزادی فلسطین در پیش گرفته بود، یکی پس از دیگری بسته شد.
حوادث سپتامبر سیاه 1970 در اردن که فعالیت نظامی فلسطینی را از درون خاک اردن محدود کرد، جداسازی نیروها در سال 1974 در سوریه و قرارداد جداسازی نیروها در مصر و گام‌های بعدی در راه تسویه انفرادی نزاع با اسرائیل در چارچوب قرادادهای کمپ دیوید و نتایج و آثار آن، همه در این جهت برنامه‌ریزی شده بود. حتی در صحنه لبنان نیز در نبرد مسلحانه فلسطینی‌ها بعداً با محاصره و تضییقاتی روبرو شد.
لبنان برای فلسطینیان مسلح، میز قماری بود که اکثر برگ‌های خود را روی آن کردند. با استفاده از آزادی مختصری که قرارداد قاهره ایجاد کرد و پس از شروع جنگ خانگی در لبنان، گسترده نبرد مسلحانه بیشتر شد و ارتش‌های منظم‌تری سازمان‌دهی شد که از لحاظ امنیتی و مردمی، علنی و آشکار بود.
اشغال نظامی لبنان از سوی اسرائیل در سال 1982 و تحولات و حوادث پس از آن که اوج آن در جنگ رمضان 1985 علیه اردوگاه‌های فلسطینی بود، فرصتی بود، برای انهدام همه این ارتش‌ها و نهایتاً خط پایانی بر قرارداد قاهره، سرانجام سازمان آزادی‌بخش، خود را جدا و دور از همه مرزهای عربی پیرامون فلسطین اشغالی یافت.
در برابر همه این جنگ‌هایی که ازسوی اسرائیل، بر کشورهای عربی تحمیل شد، حکومت‌های این کشورها، خود جنگ‌ها و نزاع‌های متعددی بین خود و علیه کشورهای مجاور به راه انداختند که خسارت‌های آنها برای ملت‌ها و ارتش‌های عربی، کمتر از خسارت‌های وارده از سوی اسرائیل نبوده است.
هزینه‌های نظامی بی‌حاصل
به رغم آن که شکست، وجه غالب جنگ‌ها در صحنه جهان عرب بود، ملاحظه می‌شود که هزینه‌های اعراب برای ارتش و تسلیحات، چه بسا برای جنگ همزمان علیه ده کشور - مانند اسرائیل، کافی بوده است، چرا که هزینه‌های نظامی عربی، ده برابر هزینه نظامی اسرائیل بوده است. کشورهای عربی، در دهه هفتاد و هشتاد، بیش از 230 میلیارد دلار برای واردات اسلحه پرداختند. واردات سلاح در جهان عرب، در سال‌های 1975، کمی کمتر از نیمی از واردات جهانی اسلحه بوده است.
تنها در سال 1986، هزینه‌های اعراب در بخش نظامی به حدود 62 میلیارد دلار رسید که 17 میلیارد از آن، هزینه خرید سلاح بوده است. نرخ رشد هزینه‌های نظامی کشورهای عربی، سریع‌تر از نرخ رشد تولید نا خالص داخلی و تشکیل سرمایه نا خالص بوده است. همچنین نسبت هزینه‌های نظامی به تولید ناخالص داخلی و تشکیل سرمایه نا خالص بوده است.
همچنین نسبت هزینه‌های نظامی به تولید نا خالص داخلی و هزینه‌های عمومی، در مقایسه با همه کشورهای پیشرفته و جهان سوم، از رقم بالاتری برخوردار بود . نسبت میانگین واردات نظامی اعراب به کل واردات در دوره 1990 - 1986، به 9/17 درصد رسید و نسبت هزینه‌های نظامی به کل هزینه‌های عمومی، در سال 1970، 9/25 درصد بوده است که بالاترین درصدها را در سطح جهان نشان می‌دهد.
اگر به ماهیت هزینه‌های نظامی عربی توجه کنیم، می‌بینیم که درصد زیادی از آن (بالاتر از 55 درصد) از سوی آن دسته از کشورهای عربی صرف شده است که فقط با کشورهای عرب هم مرز است. به دیگر سخن، بخش عظیمی از هزینه‌های نظامی اعراب، برای مقابله با تهدیدات اسرائیل یا سایر تهدیدات منطقه‌ای نبوده است، بلکه اساساً مقابله با سایر کشورهای عربی مد نظر بوده است.
علاوه ‌بر ‌‌این، بعضی از کشورهای عربی معمولاً سلاح‌هایی را که از سوی تولید‌کنندگان سلاح عرضه می‌شد، خریداری می‌کردند، نه آنچه برای نیازهای استراتژیک این کشورها اقتضا می‌کرده است. هزینه‌های نظامی عربستان سعودی تنها در سال 1982، به 25 میلیارد دلار رسید که بیش از پنج برابر هزینه‌های نظامی کشورهای عربی در خط مقدم با اسرائیل است.
این مبلغ همچنین از حجم کل تولید ناخالص ملی اسرائیل بیشتر و با حجم هزینه‌های نظامی آلمان برابر بوده است. از سال 1990، عربستان سعودی به تنهایی، در حدود 30 میلیارد دلار، تولیدات نظامی آمریکایی سفارش داده است.
سرانه هزینه‌های نظامی در عربستان سعودی، بالاترین رقم را در جهان تشکیل می‌دهد که در سال 1980، به حدود 2500 دلار رسید که دو برابر سرانه هزینه‌های نظامی در اسرائیل و چهار برابر سرانه این هزینه‌ها در ایالات متحده است.
سیاست‌های تسویه
شکست 1967، نقطه عطف مهمی در جهان عرب بود. آثار این واقعه، نه تنها از نظر شکست نظامی و به لحاظ از دست دادن مناطق استراتژیک در اغلب کشورهای پیرامون اسرائیل و نیز اشغال بقیه اراضی فلسطین بود بلکه به تغییر استراتژی‌های عربی، در قبال اسرائیل انجامید.
در حالی که آزادی فلسطین، شعار محوری این استراتژی‌ها، به ویژه در کشورهای خط مقدم بوده است، پس از 1967 تنها بر «از بین بردن آثار تجاوز» و استرداد اراضی اشغال شده در 1967 تاکید شد. عملاً اسرائیل به عنوان یک واقعیت موجود پذیرفته و شناسایی رسمی شده بود. از لحاظ سیاسی، این شکست به ضعیف‌تر شدن نقش محور مخالفت اعراب در مواجهه با محورهای طرفدار غرب انجامید.
در نتیجه وزن سیاسی مصر ناصر در جهان عرب کاهش یافت و در مقابل، نقش عربستان سعودی که دارای مشی سنتی غرب‌گرایانه بود، تقویت شد. بدون شک، اموال حاصل از طلوع عصر نفت، از آغاز دهه شصت، به کمک این دولت برای تقویت نقش آن شتافت و کنفرانس خارطوم در سال 1968 فرصتی برای به ثمر رسیدن این تحولات بود.
حتی صحنه‌های فکری اعراب هم از این دگرگونی‌ها بدور نماند و از گرایش‌های اندیشه ناسیونالیستی به گرایش‌های مارکسیستی روی آورد که در بسیاری از مظاهر خود، بیش از آن که بیانگر تحولاتی در ساختار اجتماعی و پس از آن فکری جهان عرب باشد، یک عکس‌العمل یا نوعی مدگرایی محسوب می‌شود.
گرایش‌های اسلامی نیز اوج گرفت و این نیز بازتابی از حالت شکست روانی جوامع عربی در اثر شکست‌ نظامی و نیز ناکام ماندن بسیاری از برنامه‌های اقتصادی و سیاسی بود که از دهه پنجاه در جوامع گوناگون عرب به اجرا در آمد.
شکست 1967، راه را در منطقه در برابر طرح‌های مختلف تسویه و سازش که ایالات‌متحده آمریکا آنها را پیگیری می‌کرد، باز کرد. راجرز طرح خود را در 1970، با تاکید بر تسویه نزاع میان اسرائیل و کشورهای عربی پیرامون فلسطین، بدون پیشنهاد راه‌حلی برای مسئله فلسطین ارائه کرد. این طرح، به رغم موافقت مصر و اردن، از سوی اسرائیل رد شد. جنگ 1973 نیز مقدمه‌ای برای طرح‌های مختلف تسویه نزاع بود.
قطعنامه 338 شورای امنیت، طرفین نزاع را به آتش بس، به عنوان مقدمه‌ای برای برقراری صلح عادلانه و فراگیر در خاورمیانه دعوت کرد. در نتیجه، مصر و اردن در گفت‌و‌گوهای ژنو در دسامبر 1973 شرکت جستند و قرارداد جداسازی نیروها بین مصر و اسرائیل به امضا رسید و در ژانویه 1973، پس از تلاش‌های کیسینجر به اجرا در آمد و به دنبال آن نیز قراداد منع درگیری و قرارداد دوم سینا در 1975 به امضا رسید.
سوریه نیز به رغم عدم حضورش در کنفرانس ژنو، در مه 1974 قرارداد جداسازی نیروها را به امضا رساند. با این که سال‌های پس از جنگ 1973، برای اعراب دوره نسبتاً مناسب‌تری برای تحقق نوعی تسویه نزاع بوده است اما اسرائیل در آن هنگام، با هر گونه سخنی پیرامون تسویه نزاع، منبعث از مشروعیت بین‌المللی که متضمن اجرای قطعنامه 242 و بازگشت به مرزهای پیش از 1967 باشد، مخالفت می‌ورزید.
به همین دلیل، اسرائیل ترجیح داده است که تسویه بر اساس قرارداد‌های انفرادی، بین خود و هر یک از کشورهای عربی به طور جداگانه صورت پذیرد. کیسینجر با سفرهای مکرر خود، هدف حمایت از این دیدگاه اسرائیل را تعقیب کرده، سیاست خود را در منطقه بر اساس اصل گام به گام، با هدف تحقق توافقات جزئی و جلوگیری از اتفاق نظر اعراب به عنوان یک طرف واحد نبرد، پیش برده است. چرا که در صورت وحدت نظر اعراب، اسرائیل ناچار به دادن امتیازات بیشتر یا عقب‌نشینی به مرزهای پیش از 1967 بوده است.
سیاست گام به گام، در تحقق تسویه انفرادی نزاع با مصر موفق بوده است. به رغم قطع رابطه اعراب با مصر که به دلیل اقدام انفرادی - و نه اصل قرارداد تسویه نزاع - صورت گرفت، تلاش‌های ایالات‌متحده برای فراگیر‌تر کردن این تجربه متوقف نشد و تماس‌ها با طرف‌های معتدل‌تر در جهان عرب ادامه یافت. این تلاش‌ها در طرح کارتر - برژینسکی که در سال 1978 برای تسویه نزاع ارائه شد و در عین حال، بر اهمیت نقش اسرائیل در منطقه و تضمین منافع اقتصادی آمریکا و غرب تاکید داشته است، بازتاب یافت.
گروه‌های مبارز فلسطینی در آن زمان به عنوان مانعی در برابر تعمیم تجربه راه‌حل‌‌های انفرادی و جداگانه عمل کردند اما اشغال نظامی لبنان از سوی اسرائیل درسال 1982، در واقع اجرای سیاست «یک تیر و دو نشان» بود.
از یک سو، این اشغال منجر به سرکوب ساختار نظامی انقلاب فلسطین و در نتیجه نابودی آخرین پایگاه مبارزه مسلحانه فلسطین شد، به ویژه‌، آن که لبنان، ‌به دنبال حوادث سپتامبر سیاه، کمپ دیوید و قراردادهای جداسازی نیروها، آخرین کشور عربی بود که انقلاب فلسطین، آزادی فعالیت نظامی را در آن یافته و جنوب لبنان، آخرین دریچه عربی بود که فراروی نبرد مسلحانه فلسطینیان قرار داشت که به داخل سرزمین‌های اشغالی گشوده می‌شد.
از سوی دیگر، اسرائیل با حمله خود می‌توانست، لبنان را در جرگه راه‌حل‌های انفرادی، از طریق به قدرت رساندن یکی از طرف‌های سیاسی طرفدار خود و امضای قرارداد اسرائیلی - لبنانی از سوی این نیروی سیاسی وارد کند. گر چه تحقق این دو هدف، نیازمند اقدام جسورانه و بزرگی از سوی اسرائیل، یعنی اشغال پایتخت یک کشور عربی و نیمی از اراضی آن کشور بوده است، اما شرایط کشورهای عربی در زمانی که اسرائیل برای حمله خود انتخاب کرد، اجازه چنین اقدامی را می‌داد.
چرا که مصر، ستون فقرات جنگ‌های مختلف اعراب و اسرائیل، از دایره نبرد خارج شده بود و عراق که بزرگ‌ترین ارتش‌های عربی را دارا بود و بیشترین توان را در به هم زدن معادلات برتری نظامی اسرائیلی در منطقه داشت، درگیر جنگ خود با ایران بوده است. علاوه ‌بر این، پوشش بین‌المللی که ایالات‌‌‌متحده در شورای امنیت برای اسرائیل فراهم می‌کرد و بارها، به دنبال اغلب تجاوزات اسرائیل علیه کشورهای عربی، به ویژه مناطق غیر نظامی مسکونی، مانع از محکومیت این رژیم از سوی شورای امنیت شد، مسئله مهمی بوده است.
همه این شرایط، به اسرائیل یک فرصت طلایی برای اجرای نقشه‌اش در لبنان داد. البته این بدان معنا نیست که در این طرحها، تداوم موقعیت اسرائیل هم تضمین شده بوده است. چرا که گروه‌های مبارز فلسطینی، خیلی زود، به دلیل تغییر مجدد در معادله قدرت و در نبرد جاری در کشور لبنان، تجدید قوا کرده، قرارداد 17 مه نیز دوام چندانی نیافت.
به زودی، اراضی و مناطق لبنان که به اشغال در آمده بود، شاهد جنگ فرسایشی مردمی جدیدی شد که هر گونه فرصتی را برای این که اسرائیل دستاوردهای مورد نظر را از حمله خود تحقق بخشد، از آن رژیم گرفت و تنها نتیجه، هزاران قربانی لبنانی و فلسطینی و ویرانی بخش‌های وسیعی از شهرها و روستاهای لبنان و آوارگی ساکنان آن بود.
پس از آن، انتفاضه مردمی فلسطین از سال 1987 شروع شد تا دوباره مسئله فلسطین را در سطح جهانی طرح کرده، مجدداً زمینه را برای تسویه‌ای احتمالی برای این نزاع که اراضی اشغالی 1967 نیز یکی از عناصر نیرومند آن باشد و بر اساس «زمین در برابر صلح» صورت پذیرد، فراهم کرد.
اما اقدامات سیاسی سازمان آزادی‌بخش‌ فلسطین و تحولات منطقه‌ای و جهانی در آغاز دهه نود، راه را برای انتفاضه جهت ایفای نقش فعالی در این زمینه که به سود فلسطینیان باشد، بست.          ادامه دارد...