تاریخ انتشار : ۱۱ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۲۹  ، 
شناسه خبر : ۲۱۱۱۵۴

عیسی ولایی
نتیجه می‌گیریم که اراده خدا بر تحمیل اجبار توحید و نفی اجباری شرک قرار نگرفته طبعا نمی‌باید در لباس حفیظ و نگهبان و یا وکیل ظاهر شد بلکه انسان باید به مراقب و نگهبان حقیقی عالم پاسخگو باشد که «الله حفیظّ علیهم» زیرا حوزۀ فعالیت یک مصلح دینی و رسول آسمانی از یک عنصر دیکتاتور و جبّار متمایز است. ابزارهای یک رسول مصلح را ذکر. (یادآوری اصول و ارزشها) و «ابلاغ» (پی‌گیری روند رشد) می‌شمرد. در حالیکه یک عنصر مستبد و حاکم جبار و ستمگر در خط‌مشی مواجه به مردم به تابع نمودن اجباری مردم اصرار می‌ورزد و هرگونه اغراضی را مخّل حکمرانی خود می‌بیند لذا به زعم خود اصلاحگری را با خشونت ملازم دیده و تحمیل از موضوع بالا را لازمه اصلاح.
در حالیکه خداوند به پیامبرش می‌فرماید: «و ان تولّو افانّما علیک البلاغ.» (اگر مردم از حقیقت اعراض کردند تو تنها وظیفۀ ابلاغ داری) و از پیامبر نفی مصیطر بودن می‌کند و می‌فرماید: «فذکّر انّما انت مذکّر ـ لیست علیهم بمصیطره» (پس یادآوری کن جز این نیست که تو یادآورنده هستی و بر ایشان سلطه‌ای نداری.)
و یا به پیامبرش چنین خطاب می‌کند: «و اگر بر تو پشت کردن (اعراض) ایشان گران می‌آید پس اگر می‌توانی سوراخی در زمین بیاب و یا نردبانی به آسمان قرار داده و آیتی بر ایشان عرضه کن. و اگر خدا می‌خواست هر آینه آنها را بر هدایت گرد می‌آورد. پس از نادانان مباش.» بنابراین در مکتب الهی چون یک مصلح آسمانی دارای حجت و بیّنه‌ای روشن است حق ندارد با روشهای تحمیلی دیگران را به تبعیت از آن بینّه وادار نماید در آیه 28 سوه هود حضرت نوح می‌گوید: «من بینّه‌ای را یافته‌ام که شما چشم را بر آن فروبسته‌اید. چگونه می‌توانم شما را وادار به پذیرش آن کنم در حالیکه از آن کراهت دارید؟) توجه نکردن به این نکته که حقانیّت مجوّزی برای اجبار دیگران به پذیرش آن به دست نمی‌دهد، سبب می‌شود که نیروی اصلاحگر به یأس از مخالفین خود دچار شود و شتابزده علیه آنها موضعگیری نماید. در آیۀ 36 سورۀ ابراهیم آمده است: ابراهیم بعد از آن که به گمراهی گروه کثیری از مردم اشاره می‌کند بر این نکته تأکید می‌ورزد که تبعیت هر کس دلیل همراهی او با من است. ولی هر کس از این تبعیت سر باز زند، باید به غفران و رحمت الهی ارجاع داده شود.
در آیه 25 سوره مائده بعد از آنکه قوم موسی(علیهما‌السّلام) از پذیرش فرمان موسی(علیهما‌السّلام) مبنی بر جنگ با دشمنان سرباز می‌زنند، می‌گوید: پروردگارا من مالک کسی جز خود و برادرم نیستم، پس بین ما و قوم نافرمان جدایی انداز. این بدین معنی است که حتی در اوج بحران و عدم همراهی اکثریت، تنها راه اصولی کناره‌گیری از آن قوم می‌باشد و نیروی مصلح مجاز نیست که با روشهای سرکوبگرانه درصدد مرعوب نمودن مخالفین خود برآید. لذا حسن‌بن‌علی(علیهما‌السّلام) در پاسخ یکی از اصحاب که راغب به ادامۀ جنگ با معاویه بود می‌فرماید: تو جنگیدن را می‌خواهی ولی مردم جنگیدن را خوش ندارند. البته معنی این سخن صحّه گذاردن بر حقّانیت اندیشۀ اکثریت نیست. اما چون مجبور نمودن قومی بر انجام عملی منطبق بر ارادۀ الهی نیست، یک مصلح دینی ناگزیر از مدارا و در نهایت کناره‌گیری می‌باشد و نمی‌تواند به بهانۀ دفاع از حقیقت مستبدانه عمل نماید. و به هیچ‌وجه بحث بر سر حقانیت نظر اکثریت نمی‌باشد و اصولاً مدارا با مردم منوط به حق و یا باطل بودن آنها نمی‌باشد بلکه قاعده و قانون الهی این است که هیچ‌کس در مقام تشریح نباید و نمی‌تواند کراهت را جایگزین اطاعت نماید بر این اساس هیچ مصلح الهی با قدرت ظاهری و با عِدّه و عُدّه و پول و مکنت و یا اقتدار و قدرت ظاهر نشد و در ابتدای حرکت خود نیز به سوی تصرّف مواضع قدرت حرکت نکردند چون آنها را وسیلۀ اصلاح جامعه نمی‌دیدند بلکه حرکت آنها به سوی تصرّف قلب‌ها بود و درون جوشی انسانها را مدّنظر داشتند که اگر این سنگر فتح شود سنگرهای دیگر تاب مقاومت ندارد که انّ الله لایغیّروا ما یقومٍ حتّی یغیّروا ما بانفسهم.
باید توجه داشت تمام حرکتهای قهرآمیزی که در آیات گوناگون مؤمنین را به آن فراخوانده است، ماهیتی مطلقاً دفاعی دارند.
سورۀ توبه آیۀ 13 می‌فرماید: «چرا با قومی که پیمانها شکستند و به اخراج رسول اعتصام ورزیدند بیکار نمی‌کنید. و ایشان ابتداءً جنگ را آغاز نمودند.»
و در سورۀ نساء آیه 75 آمده: (و چرا در راه خدا و مستضعفین پیکار نمی‌کنید... آنانی که می‌گویند خداوند ما را از سرزمینی که اهل آن ظالم هستند، خارج کن.) سنّت مولا علی(علیهما‌السّلام) در برخورد مسالمت‌آمیز با اصحاب «جمل» و «نهروان» قبل از آنکه دست به اسلحه ببرند، عینیّت چنین قاعده‌ای را در حیطۀ حکمرانی نشان می‌دهد. که در این حال اگر اقلیتی درصدد معارضه با حمکران دین‌مدار برآمدند تا زمانی که به هجوم مسلّحانه دست نزده‌اند، حاکم مجاز به مقابلۀ قهرآمیز با آنها نمی‌باشد.
همانگونه که اگر معاویه نیز خود را حاکم اسلامی نمی‌دانست و بر مسلمین حکم نمی‌راند و خود را واسطۀ بین وحی و مردم قلمداد نمی‌کرد مولا علی(علیهما‌السّلام) با او همانند دیگر حاکمان کشورهای غیراسلامی برخورد می‌کرد و اعلام جنگ نمی‌نمود و به بیان دیگر جنگ با معاویه کاملاً جنبۀ دفاعی داشته است.
با بیانی که گذشت سرّ دستور مولا علی(علیهما‌السّلام) به مالک اشتر در موقع اعزام نامبرده به عنوان حاکم مصر روشن می‌گردد. مصری که حداقل 15 میلیون شهروند غیرمسلمان (مسیحی و...) دارد، می‌فرماید: «مالکا! نسبت به مردم قلمرو حکومت خود همچون درنده‌های خونخوار مباش که خوردن آنان را غنیمت شماری. زیرا فرمانبران تو از دو گونه بیرون نی‌اند، یا مسلمانند که با تو همکیش‌اند، و یا پیروان ادیان دیگرند، که با تو همنوع‌اند. ای بشر آنها هم بشرند! همچنانکه تو را در زندگی لغزش در پیش است، آنها نیز بدون لغزش نخواهند بود، پس به آنان با همان دیده بنگر که توقع داری خداوند در تو بنگرد.»
برخی از جامعه‌شناسان نحوه رفتار بشر را در طول تاریخ به سه دوره تقسیم کرده‌اند: 1- دوران استبداد 2- دوران تنبیه 3- دوران اقناع
واقعیت این است که پیامبر اسلام(علیهما‌السّلام) نخستین حرکت رهایی‌بخش خود را برداشتن‌ها و موانع می‌دید. زیرا وقتی ندای آسمانی و پیام رهائی‌بخش آن از حلقوم پیامبر رحمت طنین‌انداز شد و باران رحمت جان‌های مرده و فسرده مردم را نوازش می‌کرد، و مردم نیز به دلیل آشنا بودن فطرت آن ندا، گروه گروه جذب آن می‌شدند. در نتیجه زرداران و زورمندان و تزویرگران که حرکتی برخلاف فطرت داشتند به وحشت افتاده، منافع خود را در خطر عظیم دیدند، لذا به مبارزه با آن حضرت برخاستند و نه تنها خود پذیرای وحی الهی نشدند، بلکه مانع دیگران نیز گشته، با انواع ترفندها (حتی نقشه قتل پیامبر) درصدد خاموش کردن این سروش آسمانی برآمدند و یا با شکنجه و قتل آنانی که می‌خواستند به این ندا گوش فرادهند و یا به دلیل حق یافتن آن بدو ایمان بیاورند، مانع ایجاد می‌کردند. و پیامبر نیز برای ابلاغ پیام به مشتاقان و تشنگان حقیقت و تبین راه حق از باطل می‌باید اصرها و موانع را برطرف می‌کرد و در نتیجه به عنوان دفاع به مبارزه با استبداد زر و زور و تزویر برخاست علیه برده‌داران و سرمایه‌داران خون‌آشامی که انسان‌ها را به بردگی کشیده و نیز قدرتمندان و زورگویانی که شخصیت انسانها را لگدمال کرده همچنین علیه استبداد دینی اجبار و رهبان قد علم کرده است تا مردم را پس از تبیین حق از باطل در انتخاب راه آزاد بگذارد «لااکراه فی الدین قد تبیّن الرّشد من الغی»
در قدم دوم با پاشیدن روحیه امید، امت خود را به آینده‌ای درخشان و روشن امیدوار ساخته، و با انذار و ترس و بیم دادن آنها از پیروی از هواهای نفسانی و پذیرش ذلت و زبونی و ستم و بردگی، آیندۀ تاریک را ترسیم کرده، انتخاب را به عهده خودشان نهاده است. انّا هدیناه السّبیل امّا شاکراً و امّا کفوراً.
و در قدم نهایی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم) با به مرحلۀ اجرا درآوردن بخشی از آن دستورات حیاتبخش خواسته تا مردم به مرحلۀ اقناع رسیده و با جان و دل قانع گشته و پذیرای فرامین الهی گردند. پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم) و امیرمؤمنان(علیهما‌السّلام) با به اجرا درآوردن احکام اسلامی اولاً اثبات نمودند که دستورات اسلام آرمانی نبوده بلکه عملی و قابل پیاده شدن است. ثانیاً بدون هیچ‌گونه زور و اجبار و بدون آنکه بخواهند از معجزات و قدرت مافوق استفاده کنند و مردم را به پذیرش وادارند، سعی کرده‌اند که به باور بشر بنشانند که تنها راه نجات پیروی از دستورات حیاتبخش اسلام است و بس. لذا پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم) به علی(علیهما‌السّلام) می‌فرماید: «گرچه حکومت و خلاف حق است، اما اگر مردم این حق را به شما ندادند خود را کنار بکش» هدف این است که باید مردم قانع گشته و بپذیرند که تنها تو می‌توانی احکام اسلام را پیاده کنی و عدالت را در جامعه حاکم گردانی، انسانها را از ذلت به عزت برسانی، و تکامل انسانی را که هدف خلقت است جامۀ عمل بپوشانی. اگر مردم به این واقعیت پی بردند و اقناع شدند، بپذیر و والّا آنها را رها کن و جدال و منازعه راه مینداز. بر همین اساس در اسلام تفتیش عقائد ممنوع است. و پیامبر و امامان معصوم نیز همانند دیگر انسانهایند و کار آنها هدایت انسانها به سوی خداست و بس و تقلید از آنها نیز در اصول اعتقادی اسلام ممنوع است. امام صادق(علیهما‌السّلام) فرمود: در مورد مردم تفتیش مکن که بی‌دوست و رفیق می‌مانی.» پس هیچ‌کس حق ندارد دیگری را با تفتیش عقائد و یا هر وسیلۀ دیگر به پذیرش اسلام اجبار کند. اما اگر شخصی مسلمان شد حق ندارد آئین دیگری را برگزیند زیرا حکم ارتداد و برگشتن از اسلام مرگ است.
«آیت‌الله جعفری‌سبحانی» می‌نویسد: «اگر مسلمانی از روی عناد از اسلام برگردد اعدام می‌شود. اما اگر از روی نادانی و اشتباه از اسلام برگشته و مرتد گردد باید شبهۀ او را برطرف نمود و با استدلال او را به اسلام برگرداند. و اگر با بحث همچنان عناد به خرج داده و به ارتداد خود باقی ماند کشته می‌شود.»
در اینجا سؤالی به ذهن خواهد آمد که آیا حکم ارتداد با آزادی در مذهب منافات ندارد؟ به گفتار بعدی رجوع فرمائید.
آزادی قلم و بیان
قلم این فریادگر ساکت زبان گویای بزرگمردانی است که درد حیات اجتماعی را در تاروپود وجود خود حسّ می‌کنند و به یاری همین قلم هم به امروزیان پیام می‌رسانند و هم به فردائیان ـ وقتی خداوند به قلم قسم می‌خورد رسالت قلم و قلمدار مشخص می‌شود البته آزادی قلم و بیان به آزادی عقیده برمی‌گردد. آزادی قلم و بیان آوردگاهی است تا هر منطقی که قوّی‌تر و دلپذیرتر است در دل‌ها بنشیند. بدون تردید انگیزه‌ها در گفتار و نوشتار متفاوت خواهد بود و به دلیل چنین تفاوتی قابل دفاع بودن یا نبودن این نوع آزادی نیز به آن بستگی دارد. و در اینجا با استفاده از کتاب «حکمت اصول سیاسی اسلام» به انگیزه‌های متفاوت اشاره می‌کنیم:
1- گاهی خود بیان موضوعیت دارد، قطع نظر از اینکه محتوای بیان چه باشد؟ چه بسیار هستند افرادی که تنها عشق حرف زدن دارند، و می‌خواهند حرفی را زده باشند و به اصطلاح «خودشان را سبک کنند» اما اینکه سخنانشان دارای چه محتوایی است مورد توجهشان نیست.
2- برخی از افراد سخنانی را دارند که برای خودشان دارای اهمیت فراوان است، و فکر می‌کنند این سخن برای دیگران نیز مهم است. لذا از راه دلسوزی برای مردم جامعه آنرا با حرارت هرچه تمامتر بیان می‌کنند.
3- بعضی از اشخاص می‌خواهند در جامعه مطرح باشند و چون هنر خاصی جهت مطرح شدن ندارند لذا از هنر سخنوری استفاده کرده و خود را مطرح می‌کنند.
4- عده‌ای از انسان‌ها که دارای سرمایه‌های غنّی و مفیدی می‌باشند، زمانی‌ می‌توانند آن سرمایه‌ها را به نفع جامعه به کار گیرند که جامعه را بیدار کنند، بنابراین به وسیلۀ بیان، حقایق را به جامعه تزریق می‌کنند. به بیان ساده‌تر هدف گوینده بسیار مقدس و برای به ثمر نشستن آن هدف از بیان زیبا و رسا و الفاظ جذّاب بهره می‌گیرد و به اصطلاح از زیبارویی و زیباخویی استمداد می‌گیرد، تا جامعه را از خواب خرگوشی بیدار نموده و آنها را به دنبال آگاهی و تحصیل معارف و اصول انسانی سوق می‌دهند.
5- برخی نیز فقط به دنبال ایجاد شوک در جامعه‌اند. می‌خواهند جامعه تکانی بخورد. لذا از جملات جالب و تکان‌دهنده، استفاده می‌کنند. قطع نظر از اینکه پس از استماع مستمع و یا خواننده و تکان خوردن و جذب شدن آنها چه نتیجه‌ای به دست خواهد آمد!! چنین سخنانی در میان انسانهایی که از زندگی یکنواخت برخوردارند، به گونه‌ای که برای آنان ملال‌آور گشته است، و یا انسان‌های ناآگاهی که صرفاً از تخیلات و شعریات لذت می‌برند، طرفداران بسیاری دارد، امروز که زندگی ماشینی بعضی از جوامع را گرفتار یکنواختی کرده است، کلماتی که بتواند چرت خواب‌آلودگان را ولو برای لحظه‌ای برهم زند رایج و شایع گشته است. (اشتباه نشود برهم زدن چرت غیر از بیدار کردن است.) مثلاً می‌گویند «ولتر» در سخنی که با خدا داشته می‌گوید: «راستی ای خدای نیوتن» به نیوتن حسادت نمی‌ورزی؟» گویندۀ این جمله یا برای تکان دادن شنوندگان و مطالعه‌کنندگان، چنین سخن یاوه و ضدحقیقت را گفته است، و یا نه نیوتن را واقعاً می‌شناخته است، و نه خدا را ولی چنانکه ملاحظه شد سخن از جنبۀ جالب بودن و تکان دادن دارای ضربۀ مغزی تندی است که فقط افراد ساده‌لوح را سراغ می‌گیرد و آنان را می‌فریبد و یا جمله‌ای که از «ولتر» خطاب به «روسو» اندیشمند رؤیاپرست منزوی می‌شنویم: «گرچه با تو مخالفم ولی حاضرم در راه آزادی عقیده‌ات جان نثار کنم» جملۀ بسیار تکان‌دهنده و جالبی است. اما آیا اگر علت مخالفت ولتر با سخن شخصی پایمال شدن حقوق انسان‌ها باشد که حق آزادی هم یکی از آن‌هاست در آن صورت باز «ولتر» حاضر است. جانش را بدهد تا او سخن خود را بگوید؟ یا هدف ولتر این بوده که جمله‌ای را بگوید و به اصطلاح جامعه را تکان دهد ولو محتوای آن سخن ضدارزش‌ترین حرفها باشد؟
مثلاً انیشتین در سال 1949 دربارۀ ملاقات خود با یکی از سران آمریکایی می‌نویسد: «اخیراً با یکی از شخصیت‌های باهوش آمریکایی که به صورت ظاهر مردی صاحب حسن‌نیت بود مذاکره می‌کردم و به او تذکر دادم که خطر جنگ جدیدی بشریت را تهدید می‌کند و اگر چنین جنگی درگیرد احتمالاً نوع بشر منهدم خواهد شد و فقط تشکیلاتی که مافوق ملت‌ها باشد می‌تواند از چنین خطری جلوگیری کند. اما با نهایت تعجب مشاهده کردم مخاطب من چنین جواب داد: «به چه دلیل شما تا این اندازه مخالف با انهدام نوع بشر می‌باشید. آیا «ولتر» حاضر است برای همین جواب جان خود را فدا کند تا آن آمریکایی از آزادی بیان خود بهره بگیرد؟ آیا باید به چنین تفکر مسمومی که معنویت و انسانیت را تهدید می‌کند و ممکن است همفکرانی برای خود پیدا کند اجازۀ بیان داد و گفت آزادی بیان اقتضاء می‌کند که اجازه دهیم این میکرب کشنده و خطرناک را در سطح جامعه پراکنده کند؟ انیشتین فیزیک‌دان مشهور در ادامه می‌گوید: چنین جواب تند و صریحی از رنج درونی و بدبختی آشکاری حکایت می‌کند که مولود جهان امروز است. این جواب به نظر من جواب کسی است که کوشش کرده است تا تعادلی در وجود خویش ایجاد کند و توفیق نیافته است و حتی امید توفیق را نیز از دست داده است. این جواب بیان انزوایی دردناک است که همه افراد بشر امروزه از آن رنج می‌برند.»
در این رابطه سخنی در کتاب «دیباچه‌ای بر رهبری» آمده که می‌خوانید... در یکی از مذاکرات مبسوطی که «علی(علیهما‌السّلام)» با «خوارج نهروان» دارد، گویا آنان از امیرالمؤمنین خواستار می‌شوند که او به خطای خود در فرمان جنگ با لشگر معاویه، هنگامی که آنان نسخه‌های قرآن را دست‌آویز تزویر ساخته بر فراز نیزه‌ها کرده بودند، اعتراف ورزد... تا آنان از نو باز با وی بیعت کنند... و از «علی(علیهما‌السّلام)» می‌شنوند که «بیهوده اصرار مورزید که من اقرار به کفر کنم... بازگردید که دیگر روی شما را نبینم! سخن مگوئید تا مگر صدای شما را نشنوم!»... یکی از مجلسیان برپای خاسته می‌پرسد: آیا مصلحت باشد که دیگر بار با این طائفه پیکار کنیم؟ در این هنگام «علی(علیهما‌السّلام)» پاسخی می‌دهد که یکبار دیگر همانندش را در تاریخ آزادی «غرب» از زبان «ولتر» خطاب به «روسو» اندیشمند رؤیاپرست منزوی می‌شنویم: اگرچه با تو مخالفم ولی حاضرم در راه آزادی عقیده‌ات جان نثار کنم!» لیکن با این تفاوت که «ولتر» رهبری جهان‌دار نیست. و مسؤولیت امنیت کشوری را در برابر هجوم، شبیخون، یغماگری و قتل گروهی متعصب و بی‌گذشت، به عهده ندارد. بلکه تنها از پشت میز تحریر کم‌مسؤولیت خویش، در نامه‌ای، به اندیشمندی تنها، ترسان و در بدر که خود در آواره ساختن و دامن زدن آتش فتنه بر ضدش، دست داشته است، می‌نگارد. و به وی (احیاناً نیز با اندکی شیطنت و تزویر و تعاریف، چنانکه خوی وی است) دلداری می‌دهد. لیکن «علی(علیهما‌السّلام)» در عین قدرت، هنگام زمامداری و مسؤولیت، درست در همان لحظه‌ای که آشتی را با «خوارج» غیرممکن می‌یابد، و آنان را از درگاه خود می‌راند، با انصاف و علوّ طبعی بی‌سابقه، بی‌تعارف و استوار و بی‌شائبه، آنسان که در خور «شاه مردان» است، به آیندگان درس پایمردی، همزیستی، آزادی‌خواهی، و احترام به عقائد مخالف داده، وصیت و التماس می‌کند که: «خوارج را مکشید! چون آنان قومی مصمم و باایمانند. هرچند هم که به باطل ایمان می‌ورزند. ولی بدین «باطل» از صمیم قلب «ایمان» می‌ورزند. من نمی‌توانم بدین بستگی و صمیمیت با چشم تحقیر بنگرم...» آنچه بر علی گران می‌آید، دوروئی و تزویر است. تظاهر به چیزی است که گوینده را در دل، بدان ایمانی نیست از این رو در همان مجلسی که ایمان خوارج را نسبت به عقیدۀ مخالف خویش می‌ستاید و پاس آن را محترم می‌شمارد، در مورد تزویر «معاویه» هشدار می‌دهد، و حمایت از وی را قاطعانه محکوم می‌کند و می‌فرماید: «اما معاویه او به فضیلت و حقانیت من، محرمانه آشناست ولی به ظاهر بیگانگی می‌کند. خویشتن را بر من ترجیح می‌دهد. و مردم را با دروغ و نیرنگ می‌فریبد! مردم شام که دانسته راه باطل پیش گرفته‌اند، به شکست و سرکوبی شایسته‌ترند، چون شناخته و آگاه، بر ضدحق و عدالت، قیام کرده‌اند.»
تذکر این نکته ضروری است که در جامعه پیچیده و میلیونی امروز نمی‌شود با ارائه عرض حال و اندرزنامه تکلیف مهم «النصیحه لائمة المسلمین» را ادا کرد و انتظار تأثیر نیز داشت. به بیان دیگر وقتی مطابق قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران پذیرفته‌ایم که حکومت اولاً و بالذّات از آن خداست و همو انسان را بر سرنوشت خود حاکم گردانده و دست قدرت الهی از آستین مردم بیرون می‌آید و آنها این حق خداداد را از مجاری قانونی اعمال می‌کنند آنگاه باید به لوازم تأدیه حق‌الناس هم ملتزم شویم بویژه اینکه می‌دانیم که دولت و مردم حقوق خود را از شهروندان مطالبه و دریافت نمایند و بالعکس مردم برای استیفاء حقوق خود را از شهروندان مطالبه و دریافت نمایند و بالعکس مردم برای مطبوعات و احزاب ضروری است. حاصل اینکه بیان حقائق در اسلام نه تنها آزادی است، که تکلیف است و سکوت جرم است. خداوند می‌فرماید: «ای اهل کتاب چرا حق را به باطل می‌پوشانید و حق را کتمان می‌کنید در حالی که حق را می‌شناسید.» و مولا علی(علیهما‌السّلام) می‌فرماید: «با من آنگونه که با جبّاران سخن گفته می‌شود سخن نگوئید و چنانکه در برابر مردمان بی‌باک و متکبر از گفتن حق خودداری می‌شود از من خودداری نکنید.» اسلام برتری امت اسلامی را در اقامه این فریضۀ الهی می‌شمرد. و مولا علی(علیهما‌السّلام) بالاترین مرحلۀ امر به معروف و نهی از منکر را گفتن سخن بجا در برابر پیشوای خودکامه و ستمگر مخالفین فریاد زد: خدا این کافر را بکشد چقدر فهیم و آگاه است! طرفداران و پیروان مولا علی او را محاصره کرده تا دهان آن یاوه‌گو را بسته، و او را به سزای اعمال و رفتار کینه‌توزانه‌اش برسانند. حضرت با مشاهدۀ این منظره فریاد برآورد: رهایش کنید او ناسزا گفته جواب ناسزا یا ناسزا گفتن است و یا بخشیدن! امیرمؤمنان می‌فرماید: من بارها از پیامبر شنیدم که فرمود: «امتی که نتواند حق خود را بدون لکنت زبان بگیرد مقدس نیست.» در اسلام از آزادی بیانی حمایت می‌شود که به نفع جامعه باشد:
این زبان چون سنگ و فم آهن وش است
وانچه بجهد از زبان چون آتش است
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف
گه ز روی نقل و گه از روی لاف
زانکه تاریکست و هر سو پنبه‌زار
در میان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومی که چشمان دوختند
وز سخن‌ها عالمی را سوختند
عالمی را یک سخن ویران کند
روبهان مرده را شیران کند