تاریخ انتشار : ۱۱ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۵۸  ، 
شناسه خبر : ۲۱۱۱۷۹
محمدعلی اکبری مقدمه: میرزا عبدالحسین‌خان، مشهور به میرزا آقاخان کرمانی در سال 1270 قمری در قصبۀ مشیر از بلوک بردسیر کرمان دیده به جهان گشود. تحصیلات علوم قدیمه و جدید را نزد اساتید زمانۀ خود فراگرفت و مختصری نیز زبان فرانسه، انگلیسی، فُرس قدیم، زند، اوستا و پهلوی را آموخت. در حدود سی سالگی به دنبال اختلاف شدیدی که با حکمران کرمان پیدا کرد، به اصفهان و سپس تهران مهاجرت نمود. میرزا آقاخان در تهران با شیخ‌الرییس ابوالحسن میرزای قاجار ـ از متفکران عصر خود ـ آشنا شد و گفت‌وگوهایی را در زمینۀ مسائل فکری و اجتماعی با وی به عمل آورد. او سپس روانۀ استامبول شد و پس از مدت کوتاهی به دیدار صبح ازل ـ رئیس فرقۀ ازلیه ـ در قبرس شتافت و دختر او را به زنی اختیار کرد. پس از آن به عثمانی بازگشت و تا سال 1313 قمری در آن دیار به سر برد. وی در مدت اقامتش در استامبول، در روزنامۀ اختر به نوشتن مقالات انتقادی اشتغال داشت. به علاوه با میرزا ملکم‌خان روابط گسترده‌ای برقرار کرد و در نشر روزنامۀ قانون و ایجاد «حوزۀ آدمیت» با وی همراهی داشت. میرزا‌ آقاخان با سیدجمال‌الدین اسدآبادی نیز دوستی نزدیکی داشت و از همراهان وی در استامبول به حساب می‌آمد. در جریان قتل ناصرالدین شاه، از جمله کسانی بود که مورد سوءظن دولت ایران واقع شد و بدین لحاظ دولت ایران خواستار استرداد وی و دو تن از دوستانش به نامهای میرزا احمد روحی و خبیرالملک شد. نامبردگان تسلیم دولت ایران شدند و در هفتۀ اول صفر 1314 قمری به دستور محمدعلی میرزا در باغ اعتضادیۀ تبریز زیر درخت نسترن سر بریده شدند. از میرزا آقاخان آثار مهمی برجای مانده است که از میان آنها به: «آیینۀ سکندری، سه مکتوب، صد خطابه و هفتاد و دو ملت» می‌توان اشاره کرد.

بازخوانی آرای متفکران ایرانی دربارۀ علل پریشان احوالی ایرانیان و راه نجات آنان
آشنایی میرزا آقاخان با دانشهای جدید زمانه‌اش ـ همچون تاریخ، دانش اجتماعی و حکمت ـ وسعت نظر و عمق خاصی به دیدگاههای وی بخشید و پایۀ اندیشگی‌اش را از همگنانش متمایز ساخت. بدین لحاظ مشرب وی در زمینۀ دردشناسی و درمانگری سیه‌روزی ایرانیان، خصلتی تاریخی ـ فلسفی یافت و منطبق بر دستگاه نظری خاصی شد. میرزا آقاخان بیش از هر چیز متأثر از اندیشه‌های متفکران عصر روشنگری بود و به آنان و آثارشان همانند پیامبران عصر جدید و کتب‌ آسمانی نو، نظر می‌کرد. میرزا آقاخان به پیروی از روسو، قانون اجتماع را مبتنی بر «تکامل طبیعی» می‌دانست و وجود آن را ازلی و ابدی می‌پنداشت. او در تشکیل هیئت جامعه بر دو بنیاد طبیعی «حکومت» و «دیانت» تکیه می‌کرد و بین این دو به رابطۀ متناسبی بر پایۀ «قانون طبیعی» قائل بود. گوهر قانون طبیعی، قائل بود. گوهر قانون طبیعی، رشد و پیشرفت در ابعاد مادی بود به لحاظ سیاسی، «حقوق طبیعی» و نفی خودکامگی را مدنظر داشت. بدین‌ترتیب، میرزا آقاخان، به الگویی نظری برای تبیین علل ناکامیهای تاریخی ایرانیان ـ و ملل شرق ـ دست یافت و با تکیۀ بر آن به دردشناسی عوامل مؤثر در پریشان احوالی ایرانیان پرداخت. از نظر وی، ریشۀ اصلی عقب‌ماندگی ایرانیان به زمانی بازمی‌گردد که آنها از اصول و قانون طبیعی فاصله گرفتند و دچار حکومتی، دیسپوتیستی و مذهبی، فناتیکی شدند. او بنیاد حکومت مطلقۀ ایرانی را بر پایۀ اندیشۀ حق الهیِ حکومت توضیح می‌دهد و آن را حکومتی می‌داند که شهریار، پسر آسمان و از سرشت خدایان است و مالک‌الرقاب رعیت. میرزا آقاخان بر این اساس، سبب عدم ترقی ملت ایران را این اعتقاد باطل می‌داند که «ترقی و تنزل و ضعف و قوت دولت ایران را تابع شخص پادشاه» می‌دانستند و خود را «در حقوق مملکت حصه‌دار» نمی‌یافتند. نتیجۀ غایی این کیفیات همان شد که اوضاع مملکت پیوسته تابع احوال پادشاه باشد. وی تازیان را پایه‌گذار چنین مطلقیتی در امر حکومت می‌داند و طرز تلقی آنان را نسبت به امر حکومت در پیدایش حکومتهای دیسپوتیستی در ایران، مؤثر می‌انگارد. او باور دارد که «اگر شاهنشاهان ایرانِ قدیم، «پارلمان» نداشتند، آیین مشورتِ بنیانیِ قویی داشتند. چنانکه در امور مهم مملکتی سه مجلس از بزرگان و خردمندان تشکیل می‌دادند و هر کس به آزادی سخنان خود را می‌گفت، صورت هر مجلس را می‌نگاشت، و از مجموع آنها هرچه مصلحت بود میزان کار خویش قرار می‌دادند.» در مقابلِ «قانون، سیاست تازیان بر اطاعت از اوالامر بود و کسی را یارای مخالفت نبود. فقدان آزادی رأی بود که حتی نوۀ پیامبر بزرگ اسلام را چون بیعت نیاورد، کشتند.»
میرزا آقاخان در زمینۀ دیانت نیز معتقد است که رسوخ آرا و اطوار خرافی و آمیزش تاریخی آن با عقاید ناب دینی در عمل، نقش دین را در تاریخ ایران به تخریب فکر و روح ایرانیان فروکاست. وی در این باره طی عبارت بسیار تندی می‌گوید: «هر شاخه از درخت اخلاق زشت ایران را که دست می‌زنیم ریشۀ او کاشتۀ عرب و تخم او بذر مزروع آن تازیان است. جمیع رذایل و عادات ایرانیان یا امانت و ودیعت ملت عرب است یا ثمر و اثر تاخت و تازهایی که در ایران واقع شده است.» وی در دنباله این نگرش و در ادامۀ منطقی آن، رشد اندیشه‌های صوفیانه را از دیگر عوامل سیه‌روزی ایرانیان می‌پندارد که شرایط ذهنی ایرانیان را برای پذیرش هر ظلم و ستمی هموار کرده است. وی تصوف را دستگاهی می‌داند که «عرق غیرت و حرارت و رقابت ملت را به تنبلی و لاابالیگری تبدیل کرد، مخرب و مضیغ اخلاق و فکر ایرانیان گردید و آنان را از همت و کسب و کار و زندگانی انداخت.»
آن کس از دزد بترسد که متاعی دارد
عارفان جمع نکردند و پریشانی نیست
وی از دیگر ثمرات اندیشه‌های صوفیانه را رواج بازار اوهام‌پرستی می‌داند و همۀ‌ این پدیده‌های شوم را جزء عوامل مؤثر در عقب‌ماندگی ایرانیان معرفی می‌کند. میرزاآقا سلسلۀ فقیهان و ملایان ـ واقعاً موجود ـ را یکی دیگر از عوامل انحطاط افکار و اخلاق ملت ایران می‌پندارد که زیر لوای دین و مذهب فناتیکی به نابودی مبانی پیشرفت ایرانیان مدد رساندند. وی در جملۀ طعنه‌آمیزی می‌گوید: ملایان ما آنقدر در مسئله حرام و حلال موشکافی می‌کردند که یک لقمه حلال بی‌احتیاط در تمام ایران ممکن نیست، خورد. وی سپس به آیین و سنن اجتماعی می‌پردازد که متأثر از عقاید مذهبی فناتیکی، روح شادی و نشاط را در ملت ایران نابود کرده است. داستان نعش‌کشی و سوغات بردن استخوان پوسیدۀ مردگان زیارت قبور، طرز غذا خوردن، لباس پوشیدن، مسئلۀ حجاب زنان، تعدد زوجات، پرده‌داری و خانه‌نشینی زنان از جمله موضوعاتی است که وی به عنوان مصادیق موردنظرش ذکر می‌کند.
میرزا آقاخان پس از ذکر علل پریشان حالی ایرانیان، کوششی برای ارائۀ راه‌حلی برای این معضلات به عمل آورد و دیدگاههایی را در این زمینه ابراز می‌کند. راه‌حل میرزا آقاخان بر سه اصل و یک ملاحظۀ اصولی استوار است. اصل اول، تلاش برای اخذ علوم، فنون، هنر و در یک کلام، مدنیت فرنگی است. وی در این زمینه می‌گوید که هیچ سزاوار نیست آنی از تحصیل علم و حکمت و علوم جدید این عصر مانند فیزیک و شیمی و غیره کوتاهی ورزیم. در جای دیگر می‌گوید که باید همۀ علم و صنعت قدیم را در طاق نیسان نهیم و در هر باب، اساسی نو برپا سازیم والّا هیچ قدر و اعتباری در این جهان نخواهیم داشت. ملاحظۀ اساسیی که وی در همین زمینه موردنظر دارد، اقتباس آگاهانه از غرب است و نه تفکیک کورکورانه. به علاوه وی در ارزیابی تمدن غربی، ضمن تحسین جنبه‌های علمی و مدنی اروپاییان، سیاست استعماری و ستیزه‌جویانۀ آنان را مورد طعن قرار می‌دهد و از آن تحت عنوان اهریمنان پلید یاد می‌کند. اصل دوم نجات‌بخش ایرانیان، بنا به باور میرزا آقاخان، عبارت است از اخذ بنیادهای سیاسی جدید فرنگیان که همان تأسیس حکومت ملی و بسط آزادیهای سیاسی و اجتماعی باشد. وی در این باره صراحتاً معتقد به تأسیس دولت «مشروطیه» و برپا کردن «اساس مدنیت و مشروطیت» است. ناسیونالیسم، سومین اصل در نجاتبخشی ملت ایران، مطابق آرای میرزا آقاخان است. وی با تکیه بر ایدئولوژی ناسیونالیسم بر آن است که عامل جدیدی در قوام ملتی و تحرک اجتماعی برپا کند. در ایدئولوژی ناسیونالیستی میرزا آقاخان،‌ وطن، از جایگاه کانونی برخوردار است. خاک و سرزمینی که موعود و بهشت روی زمین است. «مرزش عنبر نسیم، خاکش گرامی‌تر از زر و سیم، سرزمینش خرم، کوهسارش خلد برین و مرغزارش. خوش و دلنشین» است. دومین عنصر سازندۀ ناسیونالیسم، دین ایرانی یا زرتشت است که همه جا آن را می‌ستاید و معتقد است که قانون زند، کاملترین کیش عهد باستان است و با خوی ایرانیان از هر آیین دیگری سازگارتر آمده است. بدین لحاظ بر این باور است که تنها کسی که خدمت راستین به ایرانیان کرد، فردوسی بود. زیرا آیین زردشت را زنده کرد و افتخار ملی را احیا نمود. تکیه بر نژاد و خون و تبار ایرانی سومین عنصر ایدئولوژی ناسیونالیستی میرزا آقاخان را تشکیل می‌دهد. وی قوم آریایی را می‌ستاید و آیین زندگی و سروری آنان را تحت عنوان «ایرانیگری» و «کیانیکری» وصف می‌کند.
در مجموع می‌توان گفت که میرزا آقاخان کرمانی از جمله متفکرانی بود که از «سنت» به تمام معنی، یکسر دست شست و آن را به باد انتقاد ویرانگر گرفت و کل و جزء آن را نفی کرد و تحت تأثیر اندیشه‌های عصر روشنگری، سیاست و دیانت را دو روی یک سکه دانست و نوگرایی را با نفی همزمان و تمام عیار هر دو آغاز کرد. حملات وی به حکومت مطلقه و دیانت رایج را، از همین منظر مورد توجه قرار داد. وی در زمینۀ برپا ساختن جامعه‌ای مدرن به مدینۀ فاضلۀ فرنگی نظر دارد و با تکیه بر ناسیونالیسم گذشته‌گرا و ایدئولوژی عصر روشنگری و تا حدودی دمکراسی اجتماعی موردنظر سوسیالیستها، در پی بنا نهادن جامعۀ نوینی در ایران است.