تاریخ انتشار : ۱۱ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۳۲  ، 
شناسه خبر : ۲۱۱۱۸۲
نوشته: فرد هالیدی ترجمه: غلامحسین میرزاصالح اشاره: فرد هالیدی از مشهورترین و معتبرترین پژوهشگرانی است که در مورد ایران و تحولات آن ـ چه قبل و چه بعد از انقلاب اسلامی ـ سخنانی در خور توجه و تأمل گفته است. از این رو آشنایی با دیدگاهها و تحلیلهای او برای صاحبنظران ایرانی مغتنم و ضروری است. اما در ارزیابی دیدگاههای هالیدی باید توجه داشت که او از «بیرون» به اوضاع ایران می‌نگرد و از این رو بسیاری ابعادِ نامحسوس روابط موجود میان جریانات داخلی ایران را نمی‌بیند، روابطی که تنها برای دست‌اندرکاران و حاضران در عرصه سیاست ایران قابل درک و فهم است. به علاوه هالیدی می‌کوشد تا موضعی بیطرفانه داشته باشد و از این رو گاه به رقبا و مخالفان ایران نیز امتیاز می‌دهد. او به هر حال از زاویه متفاوتی به ارزیابی پدیده‌های سیاسی جهانی و منطقه‌ای می‌پردازد و این تفاوت دیدگاه را با سیستمی طبیعی تلقی کرد و از اینکه مسایل ما از زوایای گوناگون مورد بررسی قرار می‌گیرد، استقبال کرد. به هر حال فرصت بهره‌گیری از نظریات هالیدی مغتنم می‌شماریم و به امید ایجاد فضایی پرتحرک برای گفت‌وگوی بیشتر در این زمینه، آن را به خوانندگان تقدیم می‌کنیم. راه نو، با پوزش از خوانندگان، یک پاراگراف از سخنرانی را حذف و به جای آن [...] نهاد. راه نو

1- قدردانی مُجمل
میل دارم کلامِ خود را با تشکر از مدرسۀ مطالعاتِ شرقی و آفریقایی به خاطر فرصت دوستانه‌ای که به من داده است تا امشب در این مکان به سخنرانی بپردازم شروع کنم. موضوع بحث من ایران است. کشوری که بیش از سی سال پیش با آن آشنا شدم و درست از سی سال قبل که در دوره فوق لیسانس این مدرسه حضور یافتم به تحقیق دربارۀ آن پرداختم. مایلم از مجال پیش‌آمده استفاده کنم و قبل از پرداختن به موضوع اصلی سخنرانیم، در ربط با آن خاطر کسی را گرامی بدارم که بیش از هر کسی در اینجا من را به فعالیت واداشت. مقصودم پروفسور تاکی واتی کیوتیس Taki Vatikiotis است که در ماه دسامبر گذشته چشم از جهان فروبست. زمانی که من برای نخستین بار وارد ساختمانی شدم که دانشکدۀ سیاسی و اقتصاد در آن بود و از پله‌ها بالا رفتم، دری دیدم که روی آن نوشته شده بود: «از این یونانی مخوف دوری گزینید.» مقصود «واتیک» بود، مردی صاحب‌نظر و پُرمطالعه که دامنۀ آن از متون کلاسیک یونان بسی فراتر می‌رفت. گهگاه دچار کج‌خلقی می‌شد و داوریهای تند و تیز می‌کرد. من همیشه با او موافق نبودم. ارتباط ما چه در آغاز و چه در ایام بعدی رابطۀ مصیبت‌بار معلم و متعلم بود، هرچند که او در واقع معلم من نبود، اما از او بسیار چیزها آموختم و برای قضاوتش ارزش قایل می‌شدم. جالبترین خاطره‌ای که از «واتیک» دارم شیوه آموزشی فی‌البدیهۀ او بود: در میانۀ گفت‌وگو دست دراز می‌کرد و کتابی را از قفسه بیرون می‌کشید و جلو چشم آدم می‌گرفت و می‌گفت: بگو ببینم هالیدی این کتاب را خوانده‌ای؟ اگر پاسخ منفی بود، مطمئنم می‌کرد که قبل از دیدار بعدی می‌باید آن کتاب را خوانده و خوب فهمیده باشم. برحسب اتفاق خبر مرگش زمانی به من رسید که مشغول مطالعۀ جدیدترین مجموعۀ مقالات او در باب دولت و جامعه در خاورمیانه بودم که از طرف مرکز مجلۀ بررسیهای ایرانی در آمریکا برای من فرستاده شده بود. به هنگام مطالعۀ کتاب متوجه شدم که واتی کیوتیس دربارۀ ایران حرف زیادی برای گفتن نداشته است. حوزۀ اصلی مورد علاقه‌اش فلسطین و مصر بود ـ او در حیفا بالیده و در قاهره درس خوانده بود ـ و عمدتاً به جهان عرب و همچنین یونان می‌پرداخت. با این حال مطالب زیادی در کتاب او بود که به موضوع تحقیق در مورد ایران ربط داشت و من به خصوص به سه مقولۀ آن خواهم پرداخت: یکی ناباوری عمیق نسبت به اظهارات و دعاوی زمامداران بود، از جمله سرهنگان انقلابی، سلاطین تاجدار یا روحانیان دستار به سر. نگاه انتقادآمیز واتی کیوتیس به انقلاب 1952 مصر که با نوعی شکاکیت لجام گسیختۀ یونانی در مورد همۀ زمامداران ـ از جمله یونانی ـ آمیخته بود، باعث می‌شد تا او شیفتۀ کسان بر سریر قدرت نگردد، نکته‌ای که بسیاری از اهل تحقیق آن سامان ـ چه راستی و چه چپی ـ از آن غفلت ورزیدند. ثانیاً واتی کیوتیس عمیقاً نسبت به هر کوششی در جهت ادغام دین و سیاست شکاک بود. سیاستمداران اورتودوکس یونانی هم استثنایی بر این قاعده نبودند. سهمی که از اسلام بنیادگرا و یهودیت خشکه مقدس به ارث برده بود ناگزیرش می‌ساخت که با تصاحب انحصاری بیت‌المقدس سر سازگاری نشان ندهد. او برخلاف رسم زمانه موضوع عرفی خویش را از دست نداد. توصیف او از هبوط روشنفکران مصری به نیمه قدیسان سردرگم که تا حدی در مورد فرهیختگان ترکیه و ایران هم مصداق دارد، قابل توجه است. ثالثاً واتی کیوتیس ـ همان‌گونه که چند سال پیش در یکی از سخنرانیهایم در همین مکان گفتم ـ‌ مدافع نهضت روشنگری بود. او دانش‌پژوه اندیشۀ اسلامی بود و پایان‌نامۀ خود را دربارۀ نظریۀ فاطمیان در باب دولت نوشت؛ هرچند منکر مرجعیت مذهبی بود. می‌گفت: «بیزارم از اینکه به مردمانی بگویم تافتۀ جدابافته، یا عطیۀ خداوند بر روی زمین هستند؛ چون که به اعتقاد من تمام نظامهای اجتماعی و سیاسی ساخته و پرداختۀ خود انسان است و بنابراین قابل دگرگونی و تغییر. گفته‌هایی غیر از این، دست‌کم در این جهان، کارساز نیست و نمی‌تواند موجبات رستگاری و نجات انسان را فراهم آورد... به باور من بشر در کانون کائنات قرار دارد و مسئول کردار خویش است و پاسخگوی دیگران در مسیر زندگی در حال گذار دنیوی...» بزرگترین آرزوی او که تقریباً نقش بر آب شده بود، اما بعد از جنگ خلیج‌فارس در سال 1991 دوباره جان گرفت آن بود که رهبران و مردمان خاورمیانه سرنوشت خویش را به دست گیرند و به شماتت دیگران پایان دهند و به انتظار آن ننشینند که بقیۀ جهان به نجات آنها بشتابند. امکان دارد بگویند که این امید سرابی بیش نیست، اما بیش از همه با موضوع سخنرانی امشب من ربط دارد.
2- انتخاب خاتمی
عنوان سخنرانی امشب من رابطۀ ایران با غرب است. مناسبت آن هم، همان‌طور که همۀ ما آگاهیم حادثۀ مهم گزینش رییس‌جمهور خاتمی در ماه مه گذشته است که برای ما نویدبخش دگردیسی روابط ایران با جهان خارج تلقی می‌شود. بنابراین اجازه می‌خواهم که نخست مطلبی دربارۀ اهمیت گزینش خاتمی بیان کنم. انتخابات ماه مه 1997 ایران برای تعیین رییس‌جمهور آزاد نبود. بسیاری از داوطلبان کنار گذاشته شده بودند و احزاب سیاسی نیز همچنان اجازۀ فعالیت نداشتند. سایر حقوق اجتماعی مربوط به این امر مانند تشکیل انجمن، گردهمایی و تبلیغات نیز دچار محدودیت بودند. اما به رغم همۀ اینها، باید دانست که ایران کشوری قدرت باور نیست. ایران ـ همان‌گونه که در مطبوعات و مجلس آن دیده می‌شود ـ در راستای بیان چندگانه راه درازی پیموده است. آرای گستردۀ مردم به خاتمی به دلایل عمده گویای اشتیاق عمیق و در سطح ملی ایرانیان برای دگرگونی است. ظاهراً این تمایل به روابط خارجی منحصر نمی‌شود، بلکه در درجۀ اول به نظام داخلی بازمی‌گردد، یعنی اعتراض به بی‌قانونی (bi-Qanuni)، شرایط زندگی، نظام اداری، نقش نیروهای شبه‌نظامی و تشکیلات امنیتی و همچنین مداخله در زندگی خصوصی مردم. هیجان‌انگیزترین حادثه که بعد از گزینش رخ داد شادی و جشن یکپارچۀ مردم در خیابانها پس از اعلام حق شرکت در ایران در جام جهانی بود که خود نشانۀ مشابه دیگری از تغییر حالت مملکت به حساب می‌آید. این همان چیزی است که خاتمی در مبارزات انتخاباتی خود مورد تأکید قرار داد و بار دیگر در نوزدهمین سالگرد انقلاب بر آن پای فشرد. اولویت دوم برای خاتمی و رأی‌دهندگان به او مسائل اقتصادی است. ایران کشوری فقیر نیست، هرچند که از زمان شاه فقیرتر است. تولید ناخالص داخلی به لحاظ قدرت خرید 4500 دلار در سال است، یعنی بیش از ترکیه. اما بیشتر صنایع دستخوش رکود است و هنوز برنامۀ روشنی برای آنها و همچنین بازرگانی خارجی وجود ندارد. هرچند بیشتر این مسائل در خود ایران کم‌اهمیت جلوه داده می‌شود، اما بر کسی پوشیده نیست که اوضاع اقتصادی ایران به روابط بین‌المللی آن بستگی دارد. تا زمانی که رابطۀ ایران با ایالات متحده تابع تحریم اقتصادی، مسدود کردن اعتبارات و جلوگیری از انتقال تکنولوژی باشد، دل بستن به رشد اقتصادی بی‌حاصل است. اگر نگاهی به سیاست خارجی ایران بیندازیم، درخواهیم یافت که همچنان بحث دربارۀ آن آسان نیست، بخصوص اگر حول محور موضوعات بسیار حساسی چون رابطه با آمریکا و اسرائیل باشد. برای برقراری چنین مناسباتی به جز اندکی عوامفریبی، ناخشنودی زیادی وجود دارد. اما خاتمی همان‌گونه که در سخنرانیها و در مصاحبه با سی‌.ان.ان. متذکر شده، مایل به از سرگیری رابطه با آمریکا و در اندیشۀ نوعی عادی‌سازی روابط است. خاتمی عظمت فرهنگ آمریکا را مورد تأیید قرار داد، از قضیۀ گروگانگیری اظهار تأسف کرد، تروریسم را محکوم دانست و به تعدیل موقعیت ایران در مسئلۀ فلسطین اشاره کرد. او از پرداختن به موضوع برقراری مجدد روابط دیپلماتیک با واشنگتن که در 1979 قطع شد پرهیز کرد، ولی آشکار است که این قضیه، منزلگاهی در مسیر برقراری مناسبات است.
شمار اندکی نسبت به شایستگیهای رییس‌جمهور جدید تردید دارند. خاتمی خود رجلی است که در انقلاب و تشکیلات مذهبی به میانسالی رسیده و با امام خمینی نسبت سببی دارد. در سالهای 1980 در مقام وزیر فرهنگ خدمت کرده و قبل از فوت احمد خمینی، فرزند امام، در 1995 با او روابط نزدیک داشته است. خاتمی مردی است پایبند به اصول، فوق‌العاده شریف، هوشمند و زیرک. آدمی است با مطالعه و متواضع. او در چارچوب الهیات شیعه، نظریات مربوط به جامعۀ مدنی،‌ دلبستگی زیاد به حاکمیت قانون و کاربرد سازندۀ مفهوم قضاوت مستقل و عقلایی اسلامی، یعنی اجتهاد، بالیده است. خاتمی تنها به گسترش فکری در قلمرو عراق چشم اندوخته است، بلکه به پهنۀ وسیعتری در جهان اسلام، بویژه لبنان نظر دارد. همان‌گونه که مهم‌ترین کتابش از دنیای شهر تا شهر دنیا نشان می‌دهد، متفکری است که از اندیشه‌های غربی هراسی به دل راه نمی‌دهد و کسی است که اطمینانش نسبت به سنت فرهنگی و حکمت الهی در قالب لفاظی و خطابه‌های تخطئه‌آمیز جمع‌بندی نمی‌شود، بلکه به صورت محققانه، آرام و متعهدانه است.
به هر حال پرسشی که باید به آن پرداخت این است که خاتمی چگونه می‌تواند به اهدافش جان بخشد. هاشمی رفسنجانی، سلف او، به مدت هشت سال از 1989 تا 1997 رییس‌جمهور بود و نسبت به آمال یاد شده دستاورد ناچیزی داشت. شاید بتوان گفت که بزرگترین دستیافت او تضمین صحت انتخابات در ماه مه سال گذشته بود.
موانع کاملاً شناخته شده است و نباید غیرقابل ارزیابی تلقی شود: او ل از همه نامشخص بودن موضع قانون اساسی است. گفته می‌شود ایران نه یک بلکه یک رییس‌جمهور دارد.
[...]
در واقع باید گفت در ایران با این پدیده روبه‌رو هستیم که به علت سیاست کاملاً پلورالیستی تنها یک مرکز قدرت و یا تصمیم‌گیری وجود ندارد. بعضی از آنها از سر دلسوزی است و بعضی دیگر چنین نیست. تشکیلات پلیس غیررسمی و نهادهای امنیتی مزاحمتهایی برای شهروندان عادی فراهم می‌آورند و زمام انصار حزب‌الله (Anzar-i-hisbullah) را به دست دارند. آیا ما باید، براساس شواهد، انگشت خود را به سمت آیت‌الله جنتی نشانه رویم که گفته است جمهوری اسلامی به رُمان احتیاجی ندارد یا آن را متوجه مقام بالاتری سازیم؟ مخلص کلام اینکه استقرار کامل سیاست ایران بر بنیان قانون اساسی راه درازی در پیش‌رو دارد. دو مثال روشن: نخست آنکه احزاب سیاسی همچنان غیرقانونی شناخته می‌شوند. اگر یکی از غرایب انقلاب ایران، به استثنای دوره‌ای کوتاه و جزئی که حزب جمهوری اسلامی فعالیت داشت، آن بود که حزب حاکم نداشت، اما محدودیتهای سیاسی و انتخاباتی که به نوعی زورورزی غیررسمی جناحها و افکار انجامید، نقش مهمی در تثبیت مشروعیت نظام ایفا کرده است. دوم آنکه بر سر قدرت رهبر بحث است. کسانی که در دسامبر گذشته پیشنهاد کردند که مدت تصدی این سمت باید تعیین گردد و قدرت آن کاهش یابد مورد حمله قرار گرفتند و تهدید به پیگرد قانونی شدند. حدود اختیارات مجمع مصلحت نظام نیز روشن نیست ـ در واقع یکی از علایم تغییر سیاسی، انتصاب و گزینش اعضای این مجمع است و قراین آن حاکی از نقش رفسنجانی در آینده است.
خاتمی از زمان انتخاب تا حدی با موانع روبه‌رو بوده است. هرچند او بدون وقوع حادثه‌ای در ماه اوت زمام امور را در دست گرفت، مجلس اعضای کابینه‌اش را مورد تصویب قرار داد و موفق به برکناری فرمانده سپاه پاسداران شد، اما ضدحمله از قبل شروع شده بود: دادخواهی علیه کرباسچی شهردار تهران، اقامۀ دعوی بر ضدهلموت هافر بازرگان آلمانی به اتهام داشتن رابطه با یک زن ایرانی که مجازات آن اعدام بود و محکوم به مرگ شدن مرتضی فیروزی سردبیر نشریۀ ایران نیوز. خاتمی گرفتار وضعی شده است که ایرانیان در توصیف آن برای من بندبازی (Bandbazi) می‌خوانند. مردم ایران حرف خود را در روز انتخابات زده‌اند، اما برای اطمینان یافتن از تحقق تغییری که خاتمی در نظر دارد در سیاست داخلی یا خارجی انجام دهد، بسیار زود است.
3- روابط بین‌المللی
میراث تاریخی
اینک در عطف به خود سیاست خارجی لازم است به بررسی پاره‌ای موانع بپردازیم که ایران در هرگونه عادی‌سازی روابط با جهان خارج با آن روبه‌رو است. اجازه بدهید این بحث را با چگونگی تلقی این قضیه در خارج از ایران شروع کنیم، البته منظورم فقط غرب و بویژه ایالات متحد نیست، بلکه چیزهایی است که سیاست آمریکا را تحت تأثیر قرار می‌دهد و تصویری که از ایران در خاورمیانه، در جهان عرب و اسرائیل ساخته و پرداخته شده است. پیش از انقلاب 1979 ایران متحد نزدیک غرب بود و با کشورهای خاورمیانه تا حد زیادی روابط قابل قبولی داشت. این روابط در مورد منطقۀ خلیج فارس به نازلترین سطح خود می‌رسید. ایران از 1969 تا 1975 درگیر جنگ اعلام نشده‌ای با عراق بود. ستیزی که به اعتقاد من نخستین جنگ خلیج فارس محسوب می‌شود و سر منشأ دو جنگ بعدی به همین نام است. این جنگ به هدف خود در منطقه دست یافت و بویژه به اشغال سه جزیرۀ عربی تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی در نوامبر 1971 انجامید.
ایران همراه با انقلاب به رویارویی انقلابی در منطقه پرداخت. به عبارت دیگر خود را موظف به نابود کردن اسرائیل می‌دانست و خیزشهای اسلامی را در قلمرو دولتهای عربی تشویق می‌کرد. از جمله از ترور سادات در مصر (1981) و بودیاف در الجزایر (1993) استقبال کرد و از 1980 تا 1989 تن به جنگی هشت‌ساله با عراق داد. روابط ایران با غرب بزودی بحرانی شد و در بازداشت متجاوز از پنجاه نفر دیپلمات آمریکایی در سفارتخانۀ آنها در تهران ـ به اصطلاح ایرانیان جاسوسخانه ـ به مدت 444 روز تجلی یافت. ایران همچنین با توسل به بسیج عمومی، لفاظی و توان سیاسی خود به چالش با سیاست غرب در منطقه برخاست. رابطۀ ایران با اروپاییان هم که حالت شل‌کن و سفت‌کن داشت و خیلی بهتر از رابطه با آمریکا بود، بدون دردسر پیش نمی‌رفت. در لبنان نیز گروگانگیری رایج داشت. ترور رهبران مخالفان در اروپا و تحریکات در جهت کشتن سلمان رشدی هم مطرح بود. همین اواخر پس از آنکه پای مقامات رسمی ایران از جمله رییس‌جمهور و وزیر اطلاعات و امنیت به ماجرای ترور چهار نفر از رهبران کرد مخالف در 1992 در برلین کشیده شد، کشورهای اروپایی سفیران خود را از تهران فراخواندند. اینها همه به سوابق تا حدی منفی ایران افزوده می‌شد.
این قضایا در هر گونه بهبود روابط بسیار مؤثر است و به آن استناد خواهد شد و می‌بایست ثابت شود که ایران سیاست خود را تغییر داده است. برای عناصری در دولت ایران، مخالفت کلامی یا عملی با رییس‌جمهور، به منظور خرابکاری در بهبود چنین رابطه‌ای کار مشکلی نیست. در واقع این تاریخ است که سنگینی خود را به روی عادی‌سازی روابط ایران و آمریکا انداخته است. ایران ـ بویژه در ایالات متحده ـ به عنوان یک دولت دغلکار و یاغی شناخته می‌شود، اما این سکۀ رایج روی دیگری هم دارد. باید به نظریه‌ای بها داد که به امر مصالحۀ تاریخی با ایران پرداخته باشد. من در اینجا اعلام می‌کنم مسئولیت تاریخی و وظیفۀ مصالحه برای تمام جنایاتی که ایران محکوم به ارتکاب آن شده و سیاست غیرمسئولانه‌ای که دنبال می‌کند به گردن ایران نیست، بلکه به عهدۀ کسانی است که با آن مخالفت می‌کنند.
بیایید نگاهی به سه منازعۀ بزرگ این سده بیندازیم: در نخستین جنگ جهانی، نیروهای خارجی متعلق به بریتانیا، روسیه و ترکیه هرکدام بخشهایی از ایران را اشغال کردند. در دومین جنگ جهانی روسیه و بریتانیا در اوت 1941 با نادیده گرفتن حقوق بین‌المللی، ایران، یعنی یک کشور بیطرف خود در جنگ را اشغال کردند. در جنگ سرد حکومتهای انگلیس و ایالات متحد یا دقیقتر گفته باشم سی.آی.ا و ام.آی.سیکس بلوا و کودتای نظامی را سامان دادند که منجر به سقوط حکومت ایران و نخست‌وزیر آن دکتر مصدق شد که به شیوه‌ای دموکراتیک برگزیده شده بود. اقدامی که اگر از جنبۀ جنایتکارانۀ آن بگذریم، موجب بیرون راندن ناسیونالیستها و جنبش غیرمذهبی مخالف از صحنۀ سیاسی ایران شد و راه ظهور آیت‌الله خمینی را در یک دهۀ بعد هموار کرد. تازه اینها شامل همۀ موارد نمی‌شود. در واقع مهمترین اقدام غیرمسئولانه نسبت به ایران در سپتامبر 1980 در بحبوحۀ تجاوز عراق به ایران صورت گرفت. هرچند ایران در قبل از سپتامبر 1980 اقدامات تحریک‌آمیزی از خود نشان داده بود، ولی حملۀ عراق سرپیچی آشکار از حقوق بین‌المللی و منشور سازمان ملل محسوب می‌شد و تجاوزی غیرقابل گفت‌وگو. آنچه که معمولاً چنین اقدامی لازم دارد حل‌وفصل فوری آن به وسیلۀ شورای امنیت است، نه فقط محکوم کردن متجاوز، بلکه پافشاری برای بازگشت به مرزهای قبل از آغاز خصومت. طبق اسناد موجود چنین اقدامی صورت نگرفت. کارشکنی عراق و توطئۀ غرب کار شورای امنیت را سالها به عقب انداخت، حتی در آن زمان نیز قطعنامۀ معلوم‌الحال 479 شورای امنیت، مورخ بیست و هشت سپتامبر، طرفین را به توقف عملیات در محل حاضر دعوت کرد و نه بازگشت به مرزها و حفظ وضع موجود سابق. تنها در ژوئیه 1983 بود که شورای امنیت متقاعد شد و طی قطعنامۀ 514 ایران و عراق را دعوت به بازگشت به مرزهای شناخته‌شدۀ بین‌المللی کرد. در حقیقت این عراق بود که در جنگ خود با ایران از چراغ سبز استفاده کرد و در حد گسترده کمکهای مالی و نظامی گرفت و سپس با کمک نیروی دریایی ایالات متحد و در عملیاتی که با تعویض پرچمها همراه بود تقریباً یک سوم نیروی دریایی ایران را در خلیج‌فارس به قعر آبها فرستاد. این قبل از آن بود که ایالات متحد هواپیمای کشوری ایران را با 259 مسافر سرنگون سازد. پافشاری ایران در اسم بردن از متجاوز و جبران خسارت بالاخره در قطعنامۀ 598 سال 1987 منظور شد که همچنان به صورت ورق باطله‌ای برجای مانده است. از عراق به صورت ناقصی به عنوان متجاوز یاد شده است، البته پس از تجاوز آن کشور به کویت در سال 1990، اما پولی بابت خسارات پرداخت نشده و هستند ایرانیانی که هنوز در زندانهای عراق بسر می‌برند. داستان کامل این ماجرا شرم‌آور است. کسانی می‌گویند ایرانیان به خاطر قضیۀ گروگانگیری مستحق این ستم بودند، اما این تلقی بنفسه غیرقانونی و بی‌ربط است و ارتباطی به تصمیم شورای امنیت دربارۀ موضوع تجاوز ندارد.
بنابراین میراث تاریخی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. اما تشخیص این که ایران تنها خطاکار است واقعیت ندارد. تحریک یک‌طرفه برای تحت فشار گذاشتن ایران به منظور اظهار پشیمانی وقت تلف کردن است. جز آن و تا وقتی که این واقعیت به رسمیت شناخته نشود، هر نوع ترازنامۀ تاریخی ناقص خواهد بود.
اشاره به یک نکتۀ تاریخی دیگر هم ضرورت دارد. تفسیرهای تاریخی زیادی دربارۀ خصلت تجاوزگرانۀ ایران رواج دارد و هستند دولتهای عربی که از توسعه‌طلبی یا التوسع الایرانی سخن می‌رانند. دستگاه تبلیغاتی عراق، حتی ایران را با اسرائیل مقایسه می‌کند و این کشور را در قیاس با دولتی که قبلاً در غرب عراق بنیانگذاری شده، صهیونیسم شرقی می‌نامد. از طرف دیگر، حداقل در سالهای 1970، این فکر در دولتهای عربی خلیج‌فارس رواج داشت که ایرانیان ساکن قلمرو خویش را مهاجر تلقی کنند و آنان را همانند جماعتی شیطان‌صفت و توطئه‌گران توسعه‌طلب بدانند که خاک فلسطین را اشغال کرده‌اند. تبعیض‌نژادی ضدایرانی کالای صادراتی حزب بعث بود و به عنوان ضدشیعه‌گری بخشی از سیاست رسمی و مکتبی عربستان سعودی را دربرمی‌گرفت. خیرالله طوفلاح عمو و پدرزن صدام کتابی منتشر کرد به نام سه موجودی که خداوند نمی‌بایست خلق می‌کرد ـ‌ ایرانیان، یهودیان و مگسها ـ و دربارۀ هریک مطالبی نوشت. ما باید نسبت به تأثیر این پندارهای قالبی که در بطن انتقاد اعراب از ایران نهفته است هوشیار باشیم. تا آنجا که به موضوع سابقۀ تجاوزگری ایران بازمی‌گردد، واقعیت امر به گونۀ دیگری است. ایران در طول بیش از دو قرن گذشته، در مقایسه با همسایگانش، یعنی روسیه، ترکیه و عراق که هر یک به کرات به کشورهای دیگر تجاوز کرده‌اند، سابقۀ صلح‌جویانه‌تری داشته است. آخرین باری که ایران به سرزمین دیگری لشکر کشید در سال 1797 بود که آقامحمدخان سرزمین قفقاز، یعنی ارمنستان و گرجستان را متصرف شد یا در حقیقت بازپس گرفت. این نواحی سالیان آزگار قسمتی از قلمرو سیاسی و فرهنگی ایران محسوب می‌شد. ایران در سال 1828 این مناطق را به نفع روسیه ترک گفت. خسرانی که شجاعانه به آن تن در داده است. در قرن بیستم ـ قرنی که یکی از خصوصیات آن سر دادن ادعاهای وسوسه‌آمیز و زنجموره‌های خودخواهانۀ ناسیونالیستی نسبت به سرزمینهای دور و نزدیک است ـ تقریباً هیچ ایرانی به چالش در مورد سرزمینهای از دست رفته نپرداخته است. ایران سه جزیرۀ خلیج‌فارس را در 1971 تصرف کرد، اما این اقدام پس از آن انجام گرفت که از ادعای خویش در مورد جزیرۀ بسیار وسیعتر و حساستری به نام بحرین چشم پوشید. ایران برای رفع مشکلات پیش‌آمده دربارۀ جزایر نیز همیشه در پی راه‌حل صلح‌جویانه بوده است. ما ممکن است با مشروعیت عهدنامۀ منعقده با امیر شارجه در مورد ابوموسی موافق یا مخالف باشیم و یا منکر حق ایران در گرفتن دو تنب از شیخ رأس‌الخیمه با توسل به زور گردیم، ولی اشغال این جزایر دلیلی برای انگیزۀ توسعه‌طلبی بیشتر نخواهد بود. مخلص سخن این که ایران من حیث‌المجموع یکی از صلح‌جوترین و خویشتندارترین دولتهای خاورمیانه در تاریخ معاصر بوده است.
4- ایران و درگیریهای منطقه‌ای
اینک با گذار از گذشته به حال می‌توانیم موقعیت ایران در منطقه و رابطۀ این کشور با درگیریهای منطقه‌ای، یا مجاور مرزها آن را مورد بررسی قرار دهیم. اول وهله ممکن است چنین درگیریها یک رخداد عربی ـ‌ اسرائیلی تلقی شود، اما این نادرست است.
ستیز اعراب و اسرائیل در این منطقه منحصر به فرد و یا زیانبارتر از همۀ منازعات برای جان ساکنان آن نیست و پیش گرفتن هر سیاستی در قبال ایران که از نظریات آن کشور دربارۀ این درگیری نشأت گرفته باشد تحریف شده است. نزاع اعراب و اسرائیل یکی از چندین و براستی یک دوجین درگیریهای منطقه‌ای است که ایران گرفتار آن بوده و هست. هرچند سوابق امر همیشه به گونه‌ای نبوده که ایران امتیازی به دست آورده باشد، ولی به شکلی هم نبوده که اختصاصاً و یا تنها ایران را در موقعیت خنثی قرار دهد.
اجازه بدهید نگاهی به خود خلیج‌فارس بیندازیم. شمار کمی می‌توانند باور نداشته باشند که عراق بیش از دو دهه است که عامل اصلی تجاوز و بی‌ثباتی در خلیج‌فارس محسوب می‌شود. لزومی ندارد به تاریخ هشت‌سالۀ جنگ با ایران و اشغال کویت اشاره شود. باید بار دیگر تأکید کرد که ایران بهای سنگینی برای آن پرداخت. حدود یک میلیون کشته داد، شهرهایش ویران و اقتصادش متلاشی شد. بیشتر این خسارات به وسیلۀ موشکهای اسکود به بار آمد که عراق در سال 1991 به قصد مشابهی به سوی عربستان سعودی و اسرائیل شلیک کرد. عراق در جنگ اخیر از میان 390 موشک اسکود خود، 308 فروند، یعنی حدود 80 درصد آن را روانۀ تهران یا شهرهای دیگر ایران کرد که منجر به مرگ 226 نفر و زخمی شدن 10705 نفر گردید. به رغم بهبود روابط دیپلماتیک بین دو کشور دلیلی ندارد تصور کنیم الگوی رفتاری عراق تغییر کرده باشد. از این گذشته سیاستی که به وسیلۀ کوفی عنان و طارق عزیز در بیست و سوم فوریه در بغداد تنظیم شد، به رغم کوتاهی مدت و استحقاق حقوقی، هشدار خطر بیشتری است برای منطقه. عراق بنا به انتظارات عمومی مبدل به صادرکنندۀ مهم نفت می‌شود و برخلاف نیت بازرسان و گروههای کارشناسی، مبدل به قدرت نظامی خواهد شد و به احتمال بسیار به جان دولتی خواهد افتاد که دشمن تاریخی او محسوب می‌شود. این امر دلیلی است برای آیندۀ قابل پیش‌بینی در مورد مسئلۀ مهم امنیتی ایران؛ و عراق همچنان عاملی است که به سیاست خارجی ایران معنا می‌بخشد.
ایران در سالهای 1980 در نواحی دیگر خلیج‌فارس از گروههای مخالف رژیمهای کویت، بحرین، عربستان سعودی و حتی عمان حمایت می‌کرد، اما اینک در حد گسترده‌ای از این سیاست دست شسته و مشکل‌آفرین نیست. در واقع علل بروز مخالفت در کشورهای یادشده، ساخته و پرداختۀ ایران نیست، بلکه در انکار حقوق دموکراتیک و قانونی مردم آن ممالک نهفته است. ما بخصوص در مورد بحرین، شاهد خیره‌سری باندالخلیفه هستیم که همچنان با تقاضای عامۀ مردم برای اعمال دوبارۀ قانون اساسی مغلی شده در سال 1975 مخالفت می‌کنند و با زیاده‌روی در این کار اعتبار خود را نزد بریتانیا و ایالات متحد بر باد می‌دهند. در مورد جزایر جای مصالحه وجود دارد، اما این قضیه‌ای نیست که ناسیونالیسم عربی، با مبالغه دربارۀ استراتژی کلی ایران، کمکی به حل‌وفصل آن بکند و یا با حمایت از طالبان و به رسمیت شناختن آنها از سوی دولتهای عربی خلیج‌فارس بخواهند ایران را در تنگنا قرار دهند.
در مورد افغانستان ما شاهد غم‌انگیزترین و جنایت‌بارترین فصل از تاریخ آسیای غربی هستیم سرزمینی که سه کشور پاکستان، عربستان سعودی و ایالات متحد متجاوز از دو دهه در کار بی‌ثبات کردن آن هستند و جماعتی تروریست و گانگستر را به این کشور تحمیل کرده‌اند. رژیم برخاسته از حزب دموکراتیک خلق افغانستان که در آوریل 1978 در کابل به قدرت رسید در بیست ماه اول زمامداری خود مرتکب جنایات هولناکی شد. اما من بر این باور بوده و هستم که تثبیت آن رژیم توأم با مدخلی بود برای گروههای مخالف که امید آیندۀ افغانستان محسوب می‌شدند. در هیچ سرزمینی اسطورۀ دشمنی غرب با اسلام سیاسی مثل افغانستان به اوج خود نرسیده است. کشوری که شاهد گسترده‌ترین عملیات خفیۀ سی.آی.ا در تاریخ خویش است. این سازمان در مبارزه علیه رژیم حزب دموکراتیک خلق افغانستان به ساز گلبودین حکمتیار رقصید، یعنی کسی که با پاشیدن اسید به صورت دختری دانشجو در دانشگاه کابل قدم به اولین پلۀ شهرت نهاد. با شروع جنگ داخلی قابل پیش‌بینی میان هم‌پیمانان فرضی، پس از سقوط رژیم حزب دموکراتیک خلق در 1993، پاکستان با پول سعودیها آنک هیولای بس عظیمتری موسوم به طالبان آفرید. تشکیلاتی که بی‌اعتناییش به موازین حقوق بشر، حقوق زنان و در حال حاضر نسبت به حقوق اقلیتهای قومی بر همگان آشکار است. اینک همان پاکستان کذا به علت رواج تسلیحات، مواد مخدر، و کشمکشهای درون قومی محصول ولنگاریهای سیاسی خود را می‌درود و آب خوش از گلویش فرو نمی‌رود. در بعضی دیدگاهها عنوان می‌شود که دست ایران درکار است ـ یعنی کشوری که از بیش از دو میلیون افغانی، عمدتاً به خرج خود پذیرایی می‌کند و نقش ثانوی در منازعات افغانستان دارد ـ مهمترین عامل بی‌ثباتی آن منطقه است! در واقع شوخی عجیبی است که اینک در سرزمینی که هم واشنگتن و هم تهران در آن حضور دارند، مقدم بر هر نوع عادی‌سازی مناسبات خود، با توسل به رویه‌ای که گفت‌وگوهای شش به علاوۀ دو نام دارد، سرگرم مذاکرات مستقیم شده‌اند و می‌گویند راه‌حل اختلافات، افغانستان است.
ایران در زمان اقتدار شوروی سابق در پی منافع بخصوصی در جمهوریهای مسلمان آن زمان اتحاد جماهیر شوروی نبود و از «سیاست دستۀ کلی» پیروی می‌کرد. یعنی هر کسی که به صورت غیرمنتظره از این کشورها ـ بدون توجه به ایدئولوژی آنها ـ وارد فرودگاه تهران می‌شد مقدمش گرامی بود. ایران در تاجیکستان همراه با سایر دولتهای آسیای مرکزی روش میانجیگری پیش گرفت. در مناقشات ناگورنو قره‌باغ، به دور از هرگونه گمانی از همبستگی اسلامی، برای مقابله با شیعیان طرفدار ترکیه و آذربایجانیهای همسو با آمریکا، تن به توافق با ارمنیها داد. در واقع چنین می‌نمود که ایران، دست‌کم، قوت قلبی به ارمنستان داده باشد. به بیان دقیقتر، به منظور ممانعت از مصالحۀ ارمنستان و آذربایجان، مشوق عناصر متعصبتر مانند روبرت کوچارین و وزیر دفاع وازگن سرکیسیان بود که اینک قدرت را در ایروان در دست دارند. سیاست نابخردانه‌ای که واقعیتهای مربوط به موقعیت استراتژیکی خود ارمنستان را نادیده می‌گیرد. سیاست ایران در نقاط دیگر جهان سابق کمونیسم، بویژه در بوسنی، نیز شایان ذکر است. براساس اطلاعات نه چندان موثق، ظاهراً ایران در فاصلۀ 5-1993 با زیرپا گذاشتن ممنوعیت ارسال تجهیزات برای دو طرف متخاصم، تسلیحات و پرسنل امنیتی به بوسنی می‌فرستاده است. گفتنی است که این نخستین بار پس از نبرد ماراتن در 490 قبل از میلاد بود که ایران نقش مهمی در خاک اروپا ایفا می‌کرد. اما در تحقیقات بیشتر معلوم شد این درآمیختگی، که غرب آن را محکوم دانسته بود، براساس اطلاع قبلی و استقبال ضمنی سی.آی.ا و حکومت آمریکا انجام پذیرفته است. درست در هنگامی که واشنگتن با معضل تحریم کمک به کرواسیها و بوسنیاییها روبه‌رو بود، به ایرانیان امکان داد تا خود و تجهیزاتشان را به سارایوو برسانند. این همان ماجرایی است که به شکلی نادرست نمونه‌ای از سیاست دغلکارانه و قانون‌شکنانۀ ایران قلمداد کردند!
اینک می‌بایست به موضوع مناقشۀ اعراب و اسرائیل که از همۀ اینها جنجالی‌تر است بپردازیم. سوابق ایران در این قضیه، بدون گفت‌وگو مستحق سرزنش است. ایران از زمان انقلاب 1979 نه تنها هیچ‌گونه مناسباتی با اسرائیل نداشته، بلکه به شکل پنهان و عیان منکر حق حیات آن دولت گردیده است. سیاست ایران در این باب تا حدی مشابه رویۀ چین از اواسط 1950 تا اواخر 1970 است که یک روند اتحاد شوروی «تجدیدنظرطلب» را به خاطر مدارا با اسرائیل تخطئه می‌کرد. افزون بر این ایران به جهاد اسلامی، یکی از گروههای فلسطینی که سرسخت‌ترین مخالف دولت اسرائیل محسوب می‌شود، پاره‌ای کمکهای مادی روامی‌دارد و در عین حال از طریق سوریه و واحد پاسداران اسلامی در لبنان از حزب‌الله حمایت می‌کند. نکتۀ اصلی، یعنی اینکه ایران نه تنها سیاست اسرائیل را مورد انتقاد قرار می‌دهد، بلکه خط مشیی را دامن می‌زند که در راستای ضدیت با راه‌حل تشکیل دو دولت است، تا همین اواخر معتبر بود. این سیاست ایران به معنی رجعت به نگرش اعراب سازش‌ناپذیر و مخالف‌خوان در سالهای 1950 و 1960 است و به هیچ‌وجه با منافع ملی ایران هماهنگی ندارد. این امر با مصالح کسانی هم که در فلسطین و اسرائیل از نوعی راه‌حل تشکیل دو دولت حمایت می‌کنند و تا حدی در توافقهای اسلو در 1993 امکانپذیر شده بود همخوانی ندارد. برخلاف اکثر کسان، من فکر نمی‌کنم فشار خارجی تأثیر زیادی بر روابط اسرائیلیها و فلسطینیها داشته باشد. کلید حل این معما در گرو بلوغ فکری دو ملت است. اندیشۀ تأسیس دولتی دوملیتی شامل فلسطینیها و اسرائیلیها ـ حتی اگر وجود می‌داشت ـ مدتها موضوعیت خود را از دست داده بود. اما روند صلح موضوعی دوملیتی است، چرا که از آن حمایت می‌شود. همان پدیده‌ای که در ایرلند شمالی «اجماع کافی» در هر دو جامعه نام گرفته است. آخرین چیزی که فلسطینیها لازم دارند ایران یا هر دولت دیگری است که سرخوشانه مشغول لفاظیهای افراطی باشند. فلسطینیها و شمار زیادی از مردم اسرائیل که مشتاقانه در فکر مصالحه براساس دولتی دوملیتی بسر می‌برند و همچنین ساکنان شرق اسرائیل برای دست‌یافتن به مصالحه‌ای با امنیت بیشتر، عادلانه و بادوام به مشارکت استوار، سنجیده و مسئولانه ایران در روند کار احتیاج دارند. نقش سوریها در این فرایند کمتر از ایران نیست. اما این فرایند هم مسیری یک‌طرفه نمی‌تواند باشد. ایران به خاطر مخالفت با حق حیات دولتی اسرائیلی مورد انتقاد قرار گرفته است، ولی این سکه روی دیگری هم دارد: مشارکت ایران در مذاکرات مربوط به راه‌حل دولت دوملیتی تفاوت چندانی به بار نخواهد آورد، البته اگر کسانی که در یک تصویر معکوس از مخالفت‌خوانیهای ضداسرائیلی همچنان به مخالفت خود در پذیرش حق فلسطینیها نسبت به تأسیس دولتشان در اراضی اشغال شده به وسیلۀ اسرائیل در 1967 ادامه دهند.
حمایت ایران از جهاد اسلامی و به شکل غیرمستقیم از حماس کمتر از آن است که ادعا می‌شود. البته این به آن معنی نیست که این گروهها کمک عمده‌ای از ایران دریافت نمی‌کنند. تازه‌ترین عامل مخالفت‌گرایی فلسطینیها حکومت فعلی اسرائیل است. در مورد حزب‌الله باید گفت ما با تشکیلاتی سروکار داریم که هم سیاسی است و هم نظامی و همانند شین فین و آی.آر.ا صرفاً یک سازمان نظامی محسوب نمی‌شود. حزب‌الله در پارلمان لبنان نمایندگانی دارد. باید امیدوار بود که موضوع اشغال غیرقانونی نوار امنیتی در جنوب لبنان با عقب‌نشینی اسرائیلیها حل‌وفصل شود. اقدامی که بسیاری از اسرائیلیها و یک هزار نفر از افسران ذخیره با امضای نامه‌ای از آن حمایت کرده‌اند. بهترین توصیه به ایران آن است که در این فرایند شرکت جوید و از درآمیختن حزب‌الله در حیات سیاسی لبنان حمایت کند و مشوّق عقب‌نشینی اسرائیل در برابر تضمینهای امنیتی باشد.       ادامه دارد...