تاریخ انتشار : ۳۰ فروردين ۱۳۹۰ - ۰۷:۰۴  ، 
شناسه خبر : ۲۱۱۲۷۵
اشاره: در آغاز همین ماه به همت دفتر ادبیات و هنر مقاومت، کتاب خاطرات سپهبد شهید «علی صیادشیرازی» تحت عنوان «ناگفته‌های جنگ» منتشر شده است. کتاب شامل بیست و شش گفتار است که در هر گفتار یک خاطره شیرین از آن شهید نقل شده است. با یادی از آن عزیز، و به جهت ضرورت یادآوری روزهای پرحماسه انقلاب که تکرار خاطرات آن برای نسل امروز که متأسفانه می‌رود تا به مرض نسیان دچار آید، بسیار ضروری است. بخشهای اصلی از یک گفتار از این کتاب تازه را برای این شماره برای صفحه‌های نخست مجله این شماره بسیار مناسب دیدیم. گفتاری را که شهید صیادشیرازی از ورود خود به صحنه جنگ با ضدانقلاب در کردستان سخن می‌گوید. حماسه‌ای که به همت سردارانی چون شهید چمران، سرلشکر صفوی، شهید فلاحی، شهید بروجردی، شهید کاوه و... و سپهبد شهید صیادشیرازی و دهها مخلص بسیجی از جان گذشته شکل گرفت.

...واقعه سقوط پادگان مهاباد و غارت تیپ مهاباد جزو اولین کارهای ضدانقلاب بود. اوضاع لحظه به لحظه بدتر می‌شد. این بود که از مناطق مختلف و مخصوصاً اصفهان که یک منطقه انقلابی بود و مردمش دلسوز انقلاب بودند، تعدادی به کردستان عزیمت کردند.
خبر دادند که 52 نفر از پاسداران انقلاب اصفهان در کردستان قتل‌عام شده‌اند. در نزدیکی سردشت، دهی هست به نام رَبط. حدود نه کیلومتری شرق سردشت است. مأموریت‌‌شان تمام شده بود. می‌آمدند به طرف بانه که بعد بیایند سقز و از آنجا به طرف اصفهان حرکت کنند. در مسیر، بین ربَط به طرف بانه، در دوازده کیلومتری سردشت دهی است به نام داش‌ساوین. در آنجا مورد کمین ضدانقلاب قرار گرفتند. فکر نمی‌کنم در هیچ جای کردستان به اندازه داش‌ساوین جای مناسبی برای کمین وجود داشته باشد. از نظر نظامی شرایط مناسبی دارد. یعنی می‌توان یک کمین صددرصد ایجاد کرد.
از بین این 52 نفر، فقط یک نفر به حالت اغماء باقی مانده بود. بقیه شهید شده بودند. این یک نفر هم خودش را به مردن زده بود تا کارش نداشته باشند والا او را هم شهید کرده بودند. همه تجهیزات و وسایل آنها را به غارت برده بودند.
این خبر در اصفهان مثل بمب منفجر شد و مردم را تحریک کرد. استاندار وقت، آقای بجنوردی هم منقلب بود. در آن موقع، شورای تأمین استان وجود نداشت ولی مانند آن را داشتیم که من هم در آن شرکت می‌کردم. برای هر واقعه‌ای که در منطقه اصفهان پیش می‌آمد، دعوت می‌کردند که شرکت کنید. من بودم، برادر رحیم صفوی و آقای سالک و عده‌ای دیگر. گفتند: چکار کنیم؟
پیشنهاد کردم: من و برادر رحیم به منطقه کردستان برویم و تحقیق کنیم چرا این جنایت به وجود آمده و باید چکار کرد.
برای این کار، دو نفری مامور شدیم.
استاندار پرسید: چطور می‌خواهید بروید؟
گفتیم: نمی‌دانیم با چه کسی تماس بگیریم و صحبت کنیم تا ما را راه بدهند.
و جالب بود. خداوند توفیق داد که تنها راه این اقدام از طریق شهید چمران باشد. ایشان معاون نخست‌وزیر و وزیر دفاع وقت بود. از نزدیک با ایشان آشنا نبودم. برخورد با شخصی به نام شهید والا مقام چمران باعث شد که برگ جدیدی در زندگی من، برای تحول و انقلاب درونی، به وجود آید. این بود که استاندار نامه نوشت و تلفن زد. فکر کنم آیت‌الله طاهری هم تماس گرفت که برویم خدمت ایشان تا ما را با خود به کردستان ببرد، یا معرفی کند که به کردستان برویم.
با برادر رحیم صفوی، در تهران، با شهید چمران ملاقات کردیم. ایشان هم استقبال کردند و گفتند: خیلی خوب است که می‌خواهید درباره این مسأله بررسی و تحقیق کنید. ما هم عازم منطقه هستیم. شما هم می‌توانید با هواپیمایی که ما می‌رویم، بیایید.
هواپیما ما را به کرمانشاه برد. از کرمانشاه، با هلیکوپتر به سنندج رفتیم. از سنندج تغییر هلیکوپتر دادیم و به طرف بانه رفتیم...
...با شهید چمران از راه هوا رفتیم و به سردشت رسیدیم...
به آنجا که رسیدیم، شهید چمران ما را نسبت به اوضاع کردستان توجیه کرد.
در آنجا، بعد از توجیهی که شدیم، شروع کردیم به بررسی نحوه شهادت آن پنجاه و دو نفر.
همان‌ جا این حادثه به وجود آمد. خبر رسید که در یکی از دهکده‌های نزدیک سردشت - فکر کنم شیندرا باشد که در نزدیکی برسو قرار دارد - ضدانقلاب مقداری مهمات ذخیره کرده. خلبان یک گروه می‌خواست برای شناسایی برود.
گروه را سازمان دادند. به ما هم گفتند: شما هم در صورتی که داوطلب باشید، می‌توانید همراه این گروه بروید.
من در آن موقع سروان بودم و دلم می‌خواست که در این قبیل برنامه‌ها شرکت کنم. یک تفنگ ژ - ث و حدود چهل تیر فشنگ گرفتم. همراه گروه سوار هلیکوپتر شدیم. هفت یا هشت نفر بودیم. ما را کنار اتاقکی که توی دره‌ای بود، پیاده کردند. شروع به تفتیش کردیم. در آنجا، یک پیرمرد، یک پیرزن و یک بچه زندگی می‌کردند. از آنها سؤال کردیم. در حین سوال کردن بودیم و هلیکوپتر هم همان بالا می‌چرخید که صدای یک گلوله شنیدیم. این‌طور احساس کردیم که گلوله از بغل گوش من گذشت. برگشتم و دیدم که از آن طرف، از فاصله دور تیراندازی می‌شود.
ما در آن موقع سازماندهی هم نداشتیم و معلوم نبود که چه کسی فرمانده است. چندتایی پاسدار بودند و چندتایی درجه‌دار ارتش که داوطلب بودند و با شهید چمران کار می‌کردند، یک کرد هم با ما بود، او راهنما بود.
به بچه‌ها اشاره کردم که برویم به طرف یال تا پناهگاه داشته باشیم. از طرفی که تیراندازی می‌شد، یال هم همان طرف بود. تنها جای نزدیکی بود که می‌توانستیم در پشت آن پناه بگیریم.
خلبان فهمید که درگیر شده‌ایم. رفت به شهید چمران خبر داد. شدت درگیری بالا نبود. منتها ما در موضع ثابتی ایستاده بودیم و تیراندازی هم نمی‌کردیم. فشنگمان کم بود. در این وقت، چند تا هلیکوپتر آمد و افرادی در جلوی ما پیاده شدند. شهید چمران را داخل آنها دیدم که با یوزی پیاده شد. در آن موقع، درگیری شدید بود، ایشان هم تیراندازی می‌کرد.
بعدازظهر بود و نزدیک تاریک شدن هوا. بعدها فهمیدم که خلبان در آنجا تیر می‌خورد. این خلبان یکی از چهره‌های حزب‌الهی هوانیروز به نام سرگرد عابدی است. ایشان مانند مشاور با شهید چمران کار می‌کرد.
تیر به کتفش خورد و همین باعث شد که در عملیات وقفه بیفتد و هلیکوپترها نیروها را سوار کنند و بروند. چون بین ما و آنها حدود پانصد متر فاصله افتاده بود، کسی متوجه نشد که ما در این صحنه جا مانده‌ایم.
دیدم هلیکوپترها رفتند و ما تنها ماندیم. فهمیدم که ما را جا گذاشته‌اند و نفهمیده‌اند که اینجا هستیم. نه بی‌سیم داشتیم، نه نقشه و نه اصلا می‌دانستیم که در کجا هستیم. سازمان هم نداشتیم. هیچ کدام از چیزهایی که باعث می‌شود یک واحد نظامی هدایت و رهبری شود، در کار نبود.
خداوند متعال در بنده‌هایش روحیه اعتماد به نفس قرار داده، از همان اوایل متوجه آن روحیه شدم و بعدها جنبه عملی‌اش را هم فهمیدم، اعتماد به نفس در روحیه انسان خیلی مهم است، برای اینکه خودش را نبازد و تا آنجا که می‌تواند از قدرت و توان و فکر و اندیشه خود، برای مقابله با هر معضل و مشکل و خطر استفاده کند...
...در آنجا خودم را نباختم، می‌دانستم که از نظر نظامی کارمان غلط بوده است، یعنی نه سازمان داشتیم، نه وسایل ارتباطی، نه نقشه و نه قطب‌نما، هیچ چیز. به خاطر یک شناسایی کوتاه آمده بودیم و می‌خواستیم که زود برگردیم. فکر نمی‌کردیم که چنین اتفاقی بیفتد.
برگشتم و به ستون گفتم: از همین یال بالا بکشید، تا نوک آن تپه، تا بعدا به شما بگویم که چکار باید بکنیم.
همه دنبال من آمدند. در آن حال، همه از من اطاعت می‌کردند. وقتی به بالای تپه رسیدیم، گفتم: آرایش دفاع دور تا دور بگیرید.
همان جا برایشان صحبت کردم و گفتم: بچه‌ها، توجه کنید بنده سروان صیادشیرازی هستم و دوره‌های مختلف چترباز، رنجر و همه عملیات نظامی را دیده‌ام و همه تخصصها را دارم. من از این لحظه فرمانده شما هستم. دقت کنید که از اینجا به بعد باید طبق اصول نظامی حرکت کنیم.
بیان این مطلب برای آنها خیلی بجا بود. بعد گفتم: تا صبح هم که شده، باید دفاع کنیم تا به کمکمان بیایند.
به محض بیان این مطلب، دوباره در صحبتم تجدیدنظر کردم. با چهل تیر فشنگ نمی‌شد دفاع کرد. اینجا اولین جایی بود که در منطقه جنگی دعای مقدس آقا امام زمان(عج) را خواندم. همین که این دعا را خواندم، بلافاصله طرح عملیات توی ذهنم آمد. ناگهان تمام تاکتیک‌هایی که به صورت علمی خوانده بودم و هیچ وقت عملا استفاده نکرده بودم، در ذهنم استنتاج شد. یعنی از بین همه خواندنیها و دوره‌هایی که دیده بودم، ذهنم روشن شد که کجا باید اینها را بکار بگیرم. آن هم تاکتیک عبور از منطقه خطر در شرایط محاصره دشمن بود.
این روش را همان‌جا به آنها آموزش دادم. هوا داشت تاریک می‌شد و هلیکوپترهایی را که از سردشت به طرف بانه می‌رفتند، می‌دیدیم. هلیکوپترهای شبها به بانه می‌رفتند. همه با یک نگاه حسرت‌بار می‌گفتیم: ای کاش آنها می‌دانستند که ما اینجا هستیم و ما را هم می‌بردند.
سکوت مرگباری را احساس کردم. تصور ما این بود که ضدانقلاب ما را می‌بیند و دارد به گروه نزدیک می‌شود تا ما را زنده بگیرد. منطقه پرعارضه بود، جنگل، تپه ماهور، ارتفاع، دره، رودخانه و هم نوع عوارض داشت.
بچه‌ها را به قله بلندی آورده بودم تا بر اطراف مسلط باشیم. ولی این تا موقعی که هوا روشن بود فایده‌ داشت و به محض تاریک شدن هوا، حضور در بلندی دیگر معنایی نداشت و نمی‌توانستیم از این تسلط استفاده کنیم.
بچه‌ها را در عرض چند دقیقه آموزش دادم: طریقه عبور از محل خطر در شب، پیاده رفت، حفظ و نگهداری تفنگ به طوری که سر و صدا نکند، خیزهای صد متری، توقف برای استراق سمع برای اینکه مطمئن شویم تا اینجا که آمده‌ایم، کسی نزدیک ما نیست و کسی به طرف ما نمی‌آید و سایر آموزشها. بعد گفتم: جای درنگ نیست. باید سریع از اینجا خارج شد.
ستون را طبق آرایش گشتی رزمی سامان دادم، به طوری که شماره یک خودم بودم، شماره دو مشخص بود تا شماره آخر. در این نوع آرایش، کسی حق ندارد از دیگری جلو بزند و همه باید پشت سر هم حرکت کنند. بدین‌ترتیب، آرایش حرکت به صورت گشتی گرفتیم.
به طرف دره سرازیر شدیم. باید اول به پایین دره می‌رفتیم و بعد حرکتمان را به طرف بالا ادامه می‌دادیم. از کدام طرف باید می‌رفتیم؟ قطب‌نما نداشتیم و به راهنما هم زیاد اعتماد نداشتم. نمی‌خواستم مقید باشم که فقط به او گوش کنم. از راهنمایی او استفاده می‌کردم ولی هر چیز که می‌‌گفت، با یک چیزهایی تطبیق می‌دادم.
سردشت در بلندی قرار دارد، بعدها که بررسی کردم، فاصله ما تا آنجا حدود 23 کیلومتر بود. ما از آنجایی که بودیم سردشت را می‌دیدیم. هوا صاف بود و چراغهای سردشت دیده می‌شد. بنابراین، سمت کلی حرکت معلوم بود. مجبور بودیم مستقیم برویم و از جاهای بد بگذریم، نه از راهها و معبرهایی که در کوهستان از آنها رفت و آمد شده. این بود که بعضی جاها مجبور می‌شدیم دور بزنیم. سپس آن چراغ را نشانه می‌گرفتیم و جلو می‌رفتیم.
ضدانقلاب متوجه شده بود که ما جا مانده‌ایم. فکر می‌کردند توی چنگشان هستیم. البته شاید بیشتر از نیم ساعت هم طول نکشید که از محاصره درآمدیم. اما تمام منطقه آلوده بود، باید مواظب بودیم که در دام دیگری نیفتیم. این بود که وقتی صدای پارس سگ را می‌شنیدیم یا چادرهایی می‌دیدیم که نزدیک روستا بود، سعی می‌کردیم که از بغلشان رد شویم و با آنها برخورد نکنیم.
حدود چهار ساعت راهپیمایی کردیم تا به نزدیکی پل کُلته رسیدیم. راه از پل کلته به طرف سردشت امن بود. در کنار پل کلته، پاسگاه ژاندارمری بود.
به خاطر اینکه دسته‌جمعی می‌رفتیم. خطر این وجود داشت که نیروهای خودی ما را بزنند. گروه را توی دامنه خواباندم و با آن راهنمای کرد به طرف پاسگاه حرکت کردیم تا به آنها اطلاع بدهیم آمده‌ایم و ما را نزنند. وارد جاده شدیم. از آنجا، راهنمای کرد گفت: من دیگر نمی‌آیم. اینها بدون اینکه ایست بدهند می‌زنند. اینجا خطر زیاد است و اینها برای اینکه غافلگیر نشوند، هر چیز مشکوکی که ببینند، می‌زنند.
گفتم: خیلی خب، شما اینجا باش.
تفنگ ژ - ث به دست، به طور عادی در جاده راه افتادم تا هر کس مرا دید، بداند که عادی راه می‌روم. زیرا اگر کسی بخواهد حمله کند، به صورت عادی در جاده راه نمی‌رود.
به طرف پل رفتم ولی می‌دانستم خطر زیاد است. ناگهان صدای یک گلوله آمد، به فاصله بیست قدمی پل رسیده بودم. نشانه‌گیری‌اش خوب نبود یا چیز دیگری بود که تیر به من نخورد. خودم را روی زمین انداختم و داد زدم: نزنید، من خودی هستم....
صدا آمد: خودی کیست؟
گفتم: من سروان صیادشیرازی هستم.
گفت: اسلحه‌‌ات را بگذار، دستت روی سرت باشد و به جلو بیا.
اسلحه را گذاشتم و به طرفشان رفتم. به دو قدمی آنها رسیده بودم که از بالای برج، به طرف دامنه کوه - همان جایی که بچه‌ها بودند - رگباری گشوده شد. فهمیدم که بچه‌ها را دیده‌اند. داد و بیداد من در آمد که: من این همه راه آمدم و خودم را به خطر انداختم، لااقل شما دیگر نزنید و آتش را قطع کنید.
آتش را قطع کردند. نگران بودم که نکند بچه‌ها تیر خورده باشند. یا جواب آتش را بدهند. الحمدلله هیچ کدام از بچه‌ها تیر نخوردند. وقتی آمدند، گفتند: همه دور و بر ما داشت آبکش می‌شد. ولی به ما نخورد. ما هم نزدیم، چون شما گفته بودید تیراندازی نکنیم.
به بچه‌ها گفتم: نماز شکر هم بخوانید...