تاریخ انتشار : ۲۲ اسفند ۱۳۸۹ - ۰۹:۳۹  ، 
شناسه خبر : ۲۱۱۶۰۲
اشاره: آیت‌الله حائری‌شیرازی نماینده ولی‌فقیه در استان فارس و امام جمعه شیراز ضمن گفتگویی با سرپرستی کیهان در استان فارس، ویژگیهای ولایت فقیه، دمکراسی و آزادی را از دیدگاه اسلام برشمرد. آنچه در ذیل از نظر خوانندگان گرامی می‌گذرد دیدگاهها و نقطه‌نظرات ایشان درخصوص مشروعیت ولایت فقیه، و رابطه دمکراسی و آزادی با آن است. سرویس مقالات

* کیهان: حضرت آیت‌الله حائری! همان‌گونه که مستحضرید، مدتی است مسئله جدایی دین از سیاست و ارتباط دادن آن با عدم مشروعیت ولایت فقیه و حاکمیت سیاسی اسلام، از طرف عده‌ای مطرح گردیده است.
به طور مثال آقای مهدی حائری‌یزدی اخیراً ضمن انتشار کتاب «حکومت و حاکمیت در اسلام» در لندن و مصاحبه با رادیو بی‌بی‌سی، مطالبی عنوان نموده از جمله اینکه ولایت فقیه و دمکراسی با هم تناقضاتی دارند و در این خصوص می‌گوید معنای ولایت مطلقه فقیه و اعمال حاکمیت او - به این صورت اینکه هر تصمیمی بگیرد، مردم ملزم به اطاعت هستند - با انتخابات که شیوه حکومتهای دمکراسی است، تناقض دارد.
او در بخشی از سخنانش اظهار داشته: آیه شریفه قرآن کریم که می‌فرماید: «لقد رضی الله عن المؤمنین اذیبایعونک تحت الشجرة فعلم ما فی قلوبهم...»، معنایش این است که بیعت مردم با پیامبر امری الزامی و واجب نبوده است، و به همین دلیل خداوند اعلام نموده که از این بیعت راضی هست؛ و مواردی دیگر از جمله اینکه ولایت به معنای دوستی است و اولی‌الامر با امر ولایت جمع نمی‌شود. جنابعالی در پاسخ باین مطالب چه می‌فرمایید؟
** آیت‌الله حائری: بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. باید عرض کنم ریشۀ این مسئله در قضیه ولایت فقیه نیست. مسئله در انسان‌شناسی است، مسئله در رابطه انسان و جهان، انسان و آفرینش و آفریننده است. بحث در مسئله آفریده و آفریننده است. کسانی که معتقدند آفریده را آفریننده‌ای است، به این نیز قائلند اصالتهای انسان به عنوان آفریده در تمام مسائل به آفریننده مربوط می‌شود.
یعنی اگر آفریده بر سلیقه و روش و رضای آفریننده عمل کند به راه کمال، شکوفایی و بالندگی رفته است و اگر برعکس، آفریده براساس هواها و هوسهای خود عمل کند، طغیان بر آفریننده کرده است و حرکت او ارتجاعی و واپسگرایی است.
قرآن هم‌چنین میگوید: «الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور...»، یعنی مؤمنان یا انسانهای در خط تکامل، کسانی هستند که زمامدار آنها خدا است و آنها را از تاریکیهای عقب‌ماندگی به روشنیهای ترقی و تکامل پیش می‌برد؛ «والذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات»، یعنی خدا ناباوران، مرتجعان، واپسگرایان و منحرف‌شدگان از خط تکامل، زمام خود را به طغیان کارها سپرده‌اند و آنها را از نور و رشد و تکامل و ترقی به تاریکیهای عقب‌ماندگی و سقوط و واپسگرایی می‌کشند.
اینکه انسان خود را برای هدایت خودکفا بداند و نیاز به هدایت و رهبری و زمامدار مافوق را در خود نبیند، نمودار بارز طغیان و ستیزه‌جویی با خداست.
دمکراسی اگر به معنای رها بودن انسانها و به خود واگذاشته شدن آنها باشد، یک نمونه بارز طغیان و افسارگسیختگی است اما اگر معنای دموکراسی احترام به حقوق همگان اعم از انسان و مافوق انسان و مادون انسان است، پس بایستی خداوند به عنوان مافوق، حقوق و حدودش مورد احترام باشد.
رهبری، حق خداست. منازعه با خدا در رهبری، طغیان است و این، احترام به حقوق دیگران نیست بلکه نادیده گرفتن مهمترین حقوق و اساسی‌ترین اصول است.
پس احترام حقیقی به حقوق همگان را انسانی رعایت می‌کند که قبل از هر چیز، حد خود را بشناسد و از حد خود تجاوز نکند. انسانی که می‌داند او را آفریدگاری است که از نطفه تا بلوغ رهبریش کرده، این حق را باید برای آفریدگار محترم شمارد که در اداره زندگی خود از او نظرخواهی کند.
این چه نوع احترام به حقوق است که آفریده از هر آفریده‌ای مثل خود نظرخواهی کند اما از آفریدگار نظرخواهی نکند!، دانشهای محدود و بسیار کوچک را به حساب آورد و از این دانشمندان استفاده کند اما از دانشمندی چون آفریدگار بهره نگیرد و تعلیمات او را که از جانب فرستادگانش دریافت کرده، به حساب نیاورد! این کار، نه زیرکی است و نه انصاف و نه آزادگی، این کار، خیرگی و خودسری است.
با این وصف انسانها به دو دسته تقسیم می‌شوند: نخست، انسانهایی که زمامداری آفریدگار را پذیرفته‌اند و دیگر، انسانهایی که خود خواسته‌اند زمامدار خود باشند و خدا را در کارهای خود دخالت ندهند.
ولایت فقیه برای آن کسانی مطرح است که به زمامداری خدا گردن نهاده‌اند، نه آنان که زمامداری خدا را رد کرده‌اند. آنهایی که زمامداری خدا را پذیرفته‌اند، زمامداریشان باید به طور کامل تحت زمامداری خداوند باشد. برای این کار دو شرط لازم است: یکی اینکه نظرات خدا را در زمامداری شناخته باشد، یعنی فقیه باشد.
دوم اینکه به نظرات خدا در زمامداری ملتزم باشد، یعنی عادل باشد. مؤمن ولایت مطلقه خداوند را می‌پذیرد. ولایت خدا بر بندگان به هیچ شرطی مشروط نیست.
نکته دیگر اینکه: ولی‌فقیه کسی است که ولایت خدا را بر خود بدون هیچ قید و شرطی پذیرا و ملتزم باشد به طوری که اگر یک لحظه در مقابل خدا استبداد کند ولایت از او سلب شود.
نتیجه اینکه این ولی‌فقیه، ولایت او دارای آثار ولایت الهی است. پس همان‌گونه که ولایت الهی به هیچ شرطی مشروط نیست، ولایت پذیرندۀ ولایت الهی هم‌ مظهر آن ولایت است؛ لذا ولی‌فقیه از خود حرفی نمی‌زند و سلیقه‌ای اعمال نمی‌کند.
او مطیع فرمانهای الهی است؛ فرمان الهی به او این است که: «و شاورهم فی الامر...» وقتی همه نزدیکان و مشاوران ولی‌فقیه مطلبی را گفتند و نظر ولی‌فقیه برخلاف آنها بود، ولی‌فقیه در عین آن که علم دارد نظر مشاوران خطاست، همان را انجام می‌دهد و حرمت مشاوره را حفظ می‌کند.
اما در مواردی اعلام کردند: من فلان نظر را خطا می‌دانستم اما چون آقایان گفتند، پذیرفتم و می‌دانستم یک روز به حرف من می‌رسند...
احترام به عقول دیگران، ادراکات دیگران و نظرات دیگران تا این حد است که خطای آنها را بر صواب خود ترجیح دهد برای اینکه آنها در کارشان احساس مسئولیت کنند. مردمی که زمامداری خدا را پذیرفته‌اند، چرا زمامداری کسی که ملتزم به زمامداری خداست برایشان سنگین باشد؟
آنها ولی‌فقیه را به دلیل بندگی او اطاعت می‌کنند؛ نه تنها ولی‌فقیه که رسول بزرگوارشان را هم به دلیل بندگی اطاعت می‌کنند. مردم در ولی‌فقیه قبل از هر چیز به دنبال معنی بندگی می‌گردند، به طوری که آب شیرین سرچشمه الهی به آب شور خود رأی زمامدار آلوده نشده باشد. در ذائقه مردم وقتی اطاعت خدا شیرین باشد، تنها اطاعت مطیع خداست که شیرین است.
ما به عملکرد کسانی که کورکورانه از زمامداران نالایق خودشان به استناد آیه «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم...» اطاعت می‌کنند و حتی یزیدبن‌معاویه را واجب‌الاطاعه می‌دانند، اعتراض می‌کنیم و شما اعتراض نمی‌کنید؟!
شما به ولی‌فقیه خرده می‌گیرید اما به اولی‌الامر بودن جناب فهد و مبارک چرا ایراد ندارید؟ آن کس که بندگی خدا در او نبوده و بندگی آمریکا و امثال آن را افتخار می‌داند از نظر شما چرا مورد انتقاد نیست؟ چرا به مردمی که از این‌گونه زمامداران اطاعت می‌کنند، خرده نمی‌گیرید؟
استبداد کجاست؟ احترام به حقوق دیگران کجاست؟ استبداد آنجاست که فردی تنها به دلیل آن که قدرت کشتن دارد، مطاع و ولی‌امر و زمامدار تلقی شود و هرچه بکند حتی اگر حسین‌بن‌علی(ع) را شهید کند، ولایت مطلقه دارد و آقایان امضا می‌کنند، آن که آقای ملک‌حسین را امضا می‌کند، حق ندارد یزیدبن‌معاویه را رد کند.
اگر اینان به دلیل اینکه به قدرت رسیده‌اند مشروعیت دارند، همین دلیل در یزیدبن‌معاویه هم صادق است. اگر بگویید صرف زمامداری برای وجوب اطاعت کافی نیست و صفات زمامدار هم مطرح است، چه صفتی بالاتر از بندگی خدا برای زمامدار می‌تواند مطرح باشد؟
وقتی برای رسول خدا مهمترین اصل بندگی اوست، بناچار زمامداران هم در عداد ایشان ذکر شده‌اند، و به همین جهت نمی‌توانیم ولی‌امر را از بندگی خدا مستغنی بدانیم. ولی‌امری که بنده خدا نیست و بنده طاغوت است اهل آیه «...و اطیعوا الرسول...» نیست.
اهل آیه نزدیکترین مردم به رسول خداست یعنی کسی که در بندگی ممتاز و در شناخت احکام هم ممتاز باشد. در این مجموعه فقاهت و عدالت را مطرح می‌کنیم. فقاهت یعنی نزدیکتر - از همه به رسول در فهم، و عدالت یعنی نزدیکتر از همه به رسول در بندگی.
پس آنان که کفر به طاغوت را منکر می‌شوند، از همان ابتدا به دنبال ولایت طاغوت می‌روند و از این‌رو باز انسانها را می‌توانیم به دو دسته تقسیم کنیم: کافران به طاغوت و وابستگان به طاغوت. تنها کافران به طاغوت هستند که می‌توانند از بندگی خدا دم بزنند و از دین خدا صحبت کنند. چرا؟
زیرا ما می‌گوییم «لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقی...»، یا دین یا اکراه، آنجا که اکراه است دین نیست و دین تنها در آنجاست که از روی آگاهی و عشق پذیرفته شده باشد نه از روی ترس و وحشت.
برای رد دیکتاتوری و شکستن جو اختناق چه حکمی از این مهمتر که خداوند بگوید اگر اکراه بود من نیستم، من آنجا هستم که اکراه نیست، من آنجا هستم که آزادی است. به انبیای خود می‌گوید مردم را آزاد کنید، مردم مثل بچه‌ای که مادر خود را می‌طلبد به دنبال من و دین من و بندگان صالح من می‌شتابند؛ اینکه شما فکر کنید من خوشم می‌آید که مردم را با ترس و وحشت به دین من وارد کنید، این اشتباه است چون دین تنها در سری‌ترین و نهانی‌ترین نقطه درونی انسان باید جا داشته باشد، جایی که هیچکس نمی‌تواند اکراه خود را تا آنجا پیش ببرد؛ آن کس که از عمق جان مرا نخواهد، خواسته‌های ظاهری برای او ثمری ندارد.
سپس می‌فرماید انسان را نوعی آفریده‌ایم که خوب و بد را تشخیص دهد، «قد تبین الرشد من الغی» شما او را از دست دیکتاتورها نجات دهید، انسان خودش من را پیدا می‌کند؛ سپس می‌فرماید کسانیکه از دست طاغوتها آزاد شده باشند، می‌توانند از ایمان به خدا سخن گویند. کفر به طاغوت را قبل از ایمان به خدا مطرح می‌کند.
آقایان درباره ایمان به خدا کتابها می‌نویسند اما از کفر به طاغوت نشانه‌ای ندارند. آیا اگر آمریکا طاغوت نباشد، طاغوت کیست؟ اگر وابستگان به آمریکا و اسرائیل طاغوت نباشند طاغوت کیست؟
اما کفر به طاغوت. آیا به مذاق آمریکا و اسرائیل سخن گفتن و در تحت چتر حمایتی آنان قرار گرفتن، این کفر به طاغوت است؟ اگر کفر به معنی رد، برخورد، معارضه و مقاومت است، آنها در خود چه نموداری را از برخورد و معارضه و مقابله با این طاغوتها مشاهده می‌کنند؟
آنها با نظامهای وابسته به طاغوت کی و کجا معارضه کرده‌اند؟ آنها حق ندارند ادعای ایمان به خدا کنند، چون قبل از کفر به طاغوت، بحث ایمان به خدا یک بحث لفظی است؛ جدی نیست، زیرا وابسته به طاغوت در اکراه به سر می‌برد و دین در اکراه جایگاهی ندارد.
آنها فطرتاً در اکراهند؛ آنها ممکن است ندانند که طاغوتها به آنها القا می‌کنند. دلیل این قضیه آن است که ساحرانی که با موسی(ع) معارضه می‌کردند، بعد از اینکه با دیدن معجزه موسی آزاد گردیدند، متوجه شدند که آنچه تا آن زمان می‌کرده‌اند از روی اراده و اختیارشان نبوده است بلکه فرعون آنها را به آن کار واداشته بود.
آنان گفتند ما آرزو داریم خدا خطاهای ما را و این شغل ساحری را که ما را به آن مجبور می‌کردی، ببخشد. آنها بعد از آزادی متوجه شدند که در محیط بسته بودند و در اکراه بسر می‌بردند؛ همان‌گونه که اعضای گروهکها معمولا اظهار می‌دارند که قبلا در محیط بسته بودیم و نمی‌توانستیم غیر از آنچه می‌کنیم، بپذیریم.
کسانی که با طاغوتها معارضه نمی‌کنند، نمی‌توانند بفهمند که وابسته‌اند. طاغوتها می‌توانند زمینه‌کار را به نوعی بچینند که طرف برای آنها کار کند و خیال کند آزاددل و آزاداندیش است.
اما اینکه چگونه ولی‌فقیه انتخاب می‌شود. از میان فقیهان عادل، مناسبترین فرد به وسیله کارشناسان انتخاب می‌شود. مردم از بین کارشناسان گروهی را برمی‌گزینند و کارشناسان از بین فقهای عادل مناسبترین را گزینش می‌کنند. بدین‌ترتیب ولی‌فقیه با مشورت مردم انتخاب می‌شود. امام(ره) چنین می‌گوید: «وفتی مردم به خبرگان رأی دهند و خبرگان مجتهد عادلی را انتخاب کنند، او ولی منتخب مردم است و حکمش نافذ می‌باشد».
پس ولایت ولی‌فقیه برای کسی که به بندگی خدا افتخار می‌کند، ثقیل نیست بلکه شیرین و راحت است. آن کس که لذت بندگی خدا را نچشیده و در کام او شیرین نیست، اطاعت از مطیعان خدا نیز نمی‌تواند برای او شیرین باشد. او از اطاعت طغیانهای خود لذت برده است، از این جهت اطاعت طاغوتیان برای او شیرین است؛ کسی که سیر خورده، متوجه بوی بد سیر نمی‌شود؛ کسی که از هوای خود اطاعت کرده، افکار طاغوتی برای او متعفن نیست.
خوشبختانه بشر عصر ما از خودسری و خودکامگی خسته شده است. تجربۀ جنگهای بین‌المللی و فروپاشی سازمان ملل، بشر را از ناامنی که خود برای خود آفریده است خسته می‌کند: امنیت در زیر چتر بمبهای اتمی به جای امنیت در سایه بندگی و ترس از خدا.
بشر فکر کرد علم و دانش را به جای هدایت الهی، هادی خود قرار دهد و به دنبال علم برود تا علم برای او دوستی، سعادت، همزیستی، امنیت و عدالت به ارمغان آورد؛ سازمان ملل برای تأمین همزیستی، زرادخانه‌های اتمی برای تأمین امنیت، علوم انسانی، جامعه‌شناسی و غیره برای قانونگذاری، حقوق و حدود. اما همه اینها شکست خورده است.
به همان اندازه که بمب اتم تأمین عدالت و امنیت کرد، سازمان ملل هم با حق وتو برای قدرتمندان تأمین عدالت کرد. هر کشوری بتواند صاحب قدرت اتمی باشد، می‌تواند حرف صد کشور را رد کند. این کار یعنی به رسمیت شناختن زور، یعنی حق آنجاست که زور بیشتری است. این، دستمایۀ دست‌پرورده‌های دموکراسی غربی است.
در قانونگذاری هم که علوم انسانی‌شان را پیش روی قرار دادند، متأسفانه چون به اعتراف خودشان انسان را چنان که بود نشناخته بودند، آنچه بر روی این شالوده بنا نهادند استحکام و دوامی نداشت؛ چون انسان‌شناسی آنها متغیر است و شالوده علوم انسانی، انسان‌شناسی است. کسی که بر روی مواد متغیر ساختمانی را بنا می‌کند، فرو ریختن ساختمان او قابل پیش‌بینی است.
حکومت ادیان بر روی انسان‌شناسی محکم و استواری بنا نهاده می‌شود: انسان‌شناسی آفریدگار. احکام انسان را آن کس می‌شناسد که انسان را بشناسد، وظایف انسان را آن کس می‌تواند بنویسد که انسان را می‌شناسد، هر کس به آن اندازه حق دارد درباره مسائل مربوط به انسان از قبیل اقتصاد، حقوق، تربیت و مدیریت و امثال آن سخن بگوید که انسان را شناخته است.
بشر می‌پذیرد که انسان‌شناسی او مرتباً در حال دگرگونی است. پس قوانینی که از این انسان‌شناسی تراوش می‌کند همه دائم‌التغییر و متزلزلند، و حکومتی که بر این مبانی پایه‌گذاری شده و تمدنی که بر این فرضیات بنا نهاده شده، چگونه می‌تواند استوار باشد؟
دلیل بارز برای اینکه ادیان و حکومت دینی پیشرفته‌تر از حکومتهای غیردینی است همین است که انسان حکومت سالم دینی از نظر شکوفایی و قدرت، پیشرفته‌تر از یک عضو حکومت غیردینی است. اجزای حکومت غیردینی با بخشهای سطحی وجودشان که در حوزه تهدید و تطمیع عمل می‌کند، با حکومت خود همکاری می‌کنند.
سرباز آنها مسلح به سلاح پیشرفته کشتار جمعی و فردی است اما برای کشته شدن، حال و هوای شهادت‌طلبی در او نیست؛ او در حد ناچاری عمل می‌کند؛ آنجا که پای کشته شدن در کار باشد نیروی محرکه او تعطیل می‌شود، او بی‌اختیار یا تسلیم می‌شود یا فرار می‌کند، او معنی شهادت‌طلبی را نمی‌تواند بفهمد.
شهادت‌طلبی کار عشق است، کار ایمان است، کار ارادۀ آزاد شده از تعلقات است. این مسائل به انسان‌شناسی‌های برتر نیاز دارد. انسان‌شناسی غربی از فهم شهادت‌طلبی و کشف قوانین آن و فرمولهای لازم برای اجرای آن، عاجز است.
اما می‌بینیم حکومت دینی این اصول را شناخته، فرمول آن را کشف کرده و به کار می‌بندد و براحتی از این کانال با بشر صحبت می‌کند و سخن می‌گوید؛ چون او زبان حقیقت انسانها را کشف کرده، با زبان فطرت با آنها سخن می‌گوید.
ولایت مطلقه فقیه را آنها که خارج از مرز جمهوری اسلامی هستند می‌پذیرند و براحتی عمل می‌کنند، در حالی که احکام سایر حکومتها هرگز از مرزهای آنها خارج نمی‌شود. مگر آنکه وابستگان به خود را بر زمامداری دیگران تحمیل کنند.
به هر جهت درست است که ما از نظر علوم تجربی به پای دیگران نرسیده‌ایم و در وسائل کشتار، بازوی تکنولوژی دیگران از ما قویتر است اما آنچه حرف آخر را می‌زند علوم انسانی است. آنکه در علوم انسانی پیشرفته‌تر است حتماً بر آنان که از نظر علوم انسانی عقب‌ترند، پیروز خواهد شد زیرا علوم تجربی جز ابزاری در دست علوم انسانی نیست.