تاریخ انتشار : ۰۱ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۸:۱۰  ، 
شناسه خبر : ۲۱۲۱۳۷
1ـ پیش درآمد: قرن بیستم، با بیش از 135 جنگ خرد و کلان و دو جنگ بین‌المللی همراه با بیش از 120 میلیون کشته، از خونین‌ترین دوران‌های تاریخ بشر محسوب می‌شود. در عین حال، شکوفائی تکنولوژیکی و پیشرفت‌های فکری و اجتماعی بشر در این قرن نسبت به ادوار گذشته بی‌سابقه بوده است. در حالی که به نظر می‌رسد شکست نظری و عملی مکتب کمونیسم و در پی آن فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد و تحولات کنترل‌ناپذیر اندیشه بشر در قرن کنونی جهان را در یک خلأ ژئواستراتژیکی و سردرگمی اعتقادی فرو برده، تفکرات مادی مبتنی بر لیبرال دمکراسی غربی و بازار آزاد اقتصادی یکه‌تاز میدان شده است، تفکراتی که کشش نظری و عملی آنها به علت ناتوانی در ارائه یک تعریف مناسب از زندگی مطلوب، یا حل معمای هویت اجتماعی یا رفع نیازهای اخلاقی انسان، به اعتقاد بسیاری از صاحب‌نظران در زمینه امور بین‌المللی، دوران فترت را سپری می‌سازد. در چنین شرایطی و در آستانه قرن بیست و یکم، بسیاری از اندیشمندان برآنند که تجارب بشر از دوران خون‌آلود قرن بیستم و آموخته‌های او از شکست مکتب کمونیسم را الگو قرار دهند و چارچوبی نظری و عملی برای نظام نوین جهانی فراهم کنند به گونه‌ای که از خونریزیهای گذشته کاسته شود، ترقی و پیشرفت تکنولوژی و اقتصادی جهان تضمین گردد، انسان‌های خونریز قرن بیستم به همکاری و همراهی با یکدیگر گرایش یابند و نیازهای معنوی و فکری‌شان تامین گردد. از جمله آثاری که تاکنون در این زمینه انتشار یافته، کتاب جدید زبیگنیو برژنسکی با نام (Out of Control) است که ذیلاً آنرا مرور می‌کنیم. بررسی اوضاع سیاسی جهان معاصر، رخدادهای احتمالی و بعضاً ناگوار در آستانه قرن بیست و یکم، تحولات بین‌المللی و نتایج خارج از کنترل آن بر روح و اندیشه بشر و بالاخره بیداری وجدان دینی و سیاسی مردم جهان به ویژه رنسانس سیاسی جهان اسلام و پی‌آمدهای آن بخش‌های اصلی کتاب برژنسکی را تشکیل می‌دهد. وی بی‌آنکه نسخه‌ای بپیچد، با ارائه تفسیری نظری از مفاهیم سیاسی موجود و پیام زمان معاصر، به حوزه مسائل فلسفی قدم نهاده و هشدار می‌دهد که برخورد با سیاستهای نوین در عصر گسترش بیداری سیاسی، بدون در نظر گرفتن آثار تحولات جهانی بر توانائیهای بشر و روحیه مستولی بر او غیرممکن است. برژنسکی کتاب خود را بر این اصل بنا ساخته است که باورها مالا موجد حرکتهای سیاسی و شکل‌دهنده امور جهان است. چنین باورهائی ممکن است «ساده» یا «پیچیده»، «خوب» یا «بد» و «بغرنج» یا «قابل درک» باشد. این ایده‌ها بعضاً ممکن است به وسیله شخصیتهای برخوردار از جذبه و نفوذ تبیین و تبلیغ شود و در زمانی خاص نیز جنبه فراگیر پیدا کند... عصر ما، عصر بیداری سیاسی جهان است و از اینرو، اندیشه‌های سیاسی می‌تواند در جهت انسجام با سردرگمی فکری، و بعنوان منشاء نزاع یا وحدت سیاسی عمل کند و به طور فزاینده حالت محوری یابد. برژنسکی اگرچه راه‌حل‌هائی فوری برای مشکلات پیچیده جهانی پیشنهاد نمی‌کند و صرفاً به مسائلی می‌پردازد که قابل پیگیری و ریشه‌دار است، ولی حل آن مشکلات را به ارزیابی جامع ارزشهای بنیادی سیاسی و اجتماعی عصر حاضر مشروط می‌داند برژنسکی در این نوشتار توجه خود را به سه موضوع جامع زیر معطوف کرده است: ـ اهمیت تاریخی شکست بزرگ توتالیتریسم در قرن بیستم به طور کلی و کنوتیسم بطور اخص، بعنوان عامل ایدئولوژیکی موثر در مسائل جهانی. ـ چهره ژئواستراتژیکیو عقیدتی جهان در آستانه قرن بیست و یکم. ـ آثار تحولات و مسائل فوق‌الذکر بر نقش ایالات متحده در جهان و همچنین تاثیر آنها در خود آمریکا.

2ـ بررسی اوضاع جهان امروز
برژنسکی در بررسی مسائل جهان امروز، قرن بیستم را به سه ویژگی کلی تعریف می‌کند: قرن کشتارهای جمعی، قرن باورهای فوق اسطوره‌ای و قرن اتوپیای تحمیلی. به نظر او، در آغاز قرن بیستم روحیه خوشبینانه‌ای بر کشورها حاکم بود. ساختار قدرت جهانی با ثبات و امپراتوریهای وقت در حال رشد و محفوظ به نظر می‌رسیدند. لندن، پاریس، وین یا سن‌پترزبورگ در عین حال که بعنوان مراکز اصلی سیاست جهانی از انقلاب صنعتی بهره‌مند می‌شدند، بعنوان مراکز فرهنگی جهان نیز رونق داشتند. دمکراسی، حتی سوسیال دمکراسی، در درون ساختارهای خودکامه سنتی موجود به گونه‌ای معتدل و بدون آنکه اثرات مشهود مخربی به جای بگذارد، نفوذ کرده بود.
نابرابری اجتماعی، گرچه فراگیر بود و هنوز عادی به نظر می‌رسید، اما حداقل در نقاطی چون آلمان، به علت دخالت گسترده دولت به طور چشمگیر در حال کاهش بود. مهم‌تر اینکه، چشم‌انداز کلی سیاسی، دست کم در ظاهر، نسبتاً مطلوب به نظر می‌رسید. ناسیونالیسم نیرومندتر می‌شد ولی هنوز فراگیر می‌شد ولی هنوز فراگیر نبود. اعتقاد فزاینده به انقلاب علمی، خوشبینی نسبت به آینده بشر را فراهم ساخته بود و به نظر بسیاری از تحلیل‌گران، شروع قرن بیستم در واقع آغاز واقعی «عصر خرد» (Age of Reason) به شمار می‌آمد.
به عقیده برژنسکی «خردی» که از طریق علم ارائه شد در واقع به انتقال جهان به یک عصر بهتر کمک کرد. در قرن بیستم مشاهده گردید که پیشرفت بی‌سابقه علم در اغلب زمینه‌ها مستقیماً به ابعاد فیزیکی زندگی انسان مربوط می‌شد، مانند دارو، تغذیه و ارتباطات مدرن، در پرتو این تحولات بود که میانگین طول عمر بشر در بسیاری از مناطق جهان‌بین 30 تا 50 درصد افزایش یافت. اختراعات و دست‌آوردهای تازه در زمینه صنایع، پزشکی و فضا به طور بی‌سابقه‌ای زندگی انسان را متحول ساخت. اما سطح پیشرفتهای مزبور به اعتقاد برژنسکی با سطح رشد انسان در بعد اخلاقی همراه نبوده و از این رو سیاستهای قرن بیستم به بزرگترین شکست‌ها انجامیده است.
نویسنده، ضعف اخلاقی انسان قرن بیستم را عامل نقش بر آب شدن خوش‌بینی‌های زیادی می‌داند که در آغاز این قرن وجود داشت به نظر او، برخلاف انتظار، این قرن خونی‌ترین و منفورترین دوران زندگی بشر تبدیل شده و کشتارهای کلان و هذیان‌های سیاسی در واقع وجه مشخصه قرن معاصر گردیده است. به اعتقاد برژنسکی در هیچ دوره‌ای از تاریخ شدت خشونت به اندازه قرن بیستم نبوده است.
3ـ رشد باورهای فوق اسطوره‌ای
دومین مشخصه قرن بیستم، رشد «باورهای فوق اسطوره‌ای» است، یعنی باورهائی که آمیزه‌ایست از گرایشهای مذهبی برای رسیدن به رستگاری، از احساسات خود برتربینی ناشی از هویت ملی و سرانجام دکترینهای اتوپیائی که به سطح شعارهای عوام‌فریبانه تنزل یافته است. خلاصه اینکه باورهای فوق اسطوره‌ای قادر است حمایت گسترده‌ای در بین اقشار باسواد و از نظر سیاسی قابل بسیج کسب کند و به این ترتیب امکان گریز از واقعیت‌های نامطلوب، به شکل تعهد به یک امر تخیلی تحقق نیافته فراهم گردد. باورهای فوق اسطوره‌ای به عنوان وسیله‌ای جهت برانگیختن علائق و احساسات توده‌ها، با توسعه باسوادی جذابیت سیاسی یافته و در پرتو اینگونه باورها بوده که کشتارهای بی‌سابقه و کلان در این قرن صورت گرفته است.
برژنسکی ظهور باورهای فوق اسطوره‌ای را یک عامل سیاسی تلقی می‌کند که باید در چارچوب بیداری سیاسی توده‌ها در قرن بیستم درک شود. به نظر وی در دوره‌ای طولانی از تاریخ بشر، توده‌ها به ویژه کشاورزان از نظر سیاسی منفعل و نسبت به مسائل عمده بی‌تفاوت و یا به طور سنتی نسبت به قدرت حاکمه وفادار بودند و تقریباً تا دوران معاصر، روند غالب به جز مواردی خاص به گونه‌ای بود که اکثریت قاطع مردم نسبت به مسائل سیاسی حساسیت نشان نمی‌دادند. اما پدیده بیداری سیاسی توده‌ها، در سایه دو عامل انقلاب صنعتی و گسترش شهرنشینی در اواخر قرن نوزدهم رونق گرفت و در قرن بیستم پویایی بیشتری یافت. گسترش سوادآموزی عامل مهمی در درهم شکستن بی‌تفاوتی سیاسی توده‌ها بود، زیرا در ابتدا موجب شد گروههای انسانی که درک درست و عمیقی از مسائل نداشتند با تفکرات، شعارها و مفاهیم ساده سیاسی آشنا گردند. اگرچه گسترش سواد نشر اندیشه‌های سیاسی را ممکن ساخت، ولی همچنین موجب شد که ایده‌های سیاسی از طریق تبلیغات به پندارهای ساده‌ای تنزل یابد. به این ترتیب همه دیکتاتورهای قرن بیستم به شعارهای ساده‌ای متوسل شدند که راه‌حل‌هائی سطحی برای رفع نیاز توده‌های مستاصلی که از نظر سیاسی تازه بیدار شده بودند، فراهم می‌ساخت.
4ـ مدینه فاضله تحمیلی
«پرتو پیا» یا مدینه فاضله تحمیلی، سومین شاخصی است که برژنسکی برای قرن بیستم ذکر می‌کند. به عقیده وی، تجربه قرن بیستم از استبداد، فراتر از کشتارهای عامدانه‌ای است که بنام باورهای اسطوره‌ای صورت گرفته است. از نظر فلسفی در این قرن، همچنین گستاخانه‌ترین تلاشها برای کنترل کامل جوامع انسانی، تعریف متعصبانه بافت زندگی اجتماعی بشر و حتی ابعاد شخصیت انسان‌ها صورت گرفته و به عبارت دیگر، طراحان پرتوپیای تحمیلی برای خود نقشی قائل شدند که بشر از دیرباز برای خدا قائل بود. در واقع مکتب هیتلریسم، لنینیسم و استالینیسم نقش مذاهب بزرگ را غصب کردند، به ویژه با برتری دادن زندگی مادی به زندگی معنوی. در عملکرد سیاسی مکاتب فوق نیز دیکتاتور در واقع خدای سکولار بود. به اعتقاد برژنسکی، پرتوپیای تحمیلی که توسط دیکتاتورهای قرن تبلیغ می‌شد، پوتوپیای تحمیلی که توسط دیکتاتورهای قرن تبلیغ می‌شد، بر آموزه‌های مبتنی بود که تعالی انسان را در تلاش برای رهائی خود از طبیعت و ماورای آن جستجو می کرد و نجات کامل بشر و از میان رفتن هرگونه پلیدی و نحسی را نوید می‌داد.
توتالیتریسم قرن بیستم، در حقیقت همراه با این ادعا بوده که تمام علوم بشری و راههای سعادت انسان را می‌تواند از طریق آموزه‌ای ساخته بشر که در بدست یک رهبر مافوق است، تامین کند. خلاصه اینکه تجلی باورهای فوق اسطوره‌ای از طریق خلق شدن یوتاپیای تحمیلی سکولار، دست‌آورد تاریخ بشر در این قرن بوده است.
آموخته‌های انسان از قرن بیستم و میراث فکری عصر توتالیتریسم چیزی است که به نظر برژنسکی برای ثبات سیستم سیاسی آینده جهان بسیار حائز اهمیت است. وی بیداری سیاسی انسان در عصر حاضر را یک واقعیت بسیار مهم و بی‌سابقه تاریخ بشر می‌داند و آن را از تبعات فرآیندی تلقی می‌کند که اساساً تداوم تجربه اروپائیان است.
5ـ وضع جهان معاصر
برژنسکی ترسیم اوضاع جهان را از جایی آغاز می‌کند که خود بحث‌انگیز است و آن اینکه شکست «یوتاپیای تحمیلی» از تصورات بنیادی نادرستی ناشی شده که بر پایه «باور» و نه یک دیدگاه جامع استوار بوده است. به اعتقاد برژنسکی، کمونیسم منادی نوع عصیان اخلاقی بود، چرا که ارزشهای پایدار معنوی را طرد می‌کرد، اخلاقیات را به سطح ابراز سیاستها تنزل می‌داد و موفقیتهای خود را کاملاً بر عملکرد مادی متکی می‌ساخت. کمونیسم از آنرو کامیاب نشد که نسبت به طبیعت خلاق انسان و بویژه ماهیت اصلی بشر قضاوت نادرستی داشت و در عین متلاشی ساختن روح انسان نتوانست استعدادهای درونی او را مهار کند.
خلاصه اینکه به نظر برژنسکی، گرچه باورهای فوق اسطوره‌ای قرن بیستم از جذابیت پرآب و تاب برخوردار بوده، لیکن در مرحله عملی و اجرائی موفق نبوده است. غرایز پایدار انسان، عطش او برای معنویت، واقعیتهای بنیادی زندگی روزمره، ملزومات عملی عصر انقلاب اطلاعات، همگی وسیله‌ای شدند برای بیدارتر شدن انسان و استمرار تلاش او در جهت یافتن جایگزینی برای یوتاپیای تحمیلی.
در واقع، بیداری انسان، عامل درک چگونگی و واقعیتهای زندگی خارج از نظامهای توتالیتر شد. ماهیت وجودی بشر به گونه‌ای است که بسیاری انسانها از زندگی توام با اطاعت محض از رژیمهای توتالیتر اجتناب می‌کنند. سخن کوتاه، عواملی چون سرکوبی نیازهای مذهبی، نادیده گرفتن غریزه آزادیخواهی بشر و بسیاری از برخوردهای عملی و اجرائی با واقعیتهای روزمره زندگی، مشترکاً شرایطی فراهم ساخت که شکست ناگهانی نظام کمونیستی و آموزه کمونیسم را بدنبال داشت. در ادامه مطلب، برژنسکی تاکید می‌کند که شکست کمونیست به منزله پیروزی عامل واحدی چون اندیشه دمکراسی نیست، بلکه هر یک از عناصر سیستم بازار آزاد اقتصادی، مذهب، ناسیونالیسم و دمکراسی در این زمینه نقشی ایفاء کرده‌اند. باید به خاطر داشت که اگرچه سلب آزادی افراد در پیروی از دستورات مذهبی منشأ مخالفت‌های فراگیر شده بود، لیکن مخالفت آنان با کمونیسم، به منزله پذیرش مذهب به عنوان یک سیستم الزام‌آور اجتماعی و تعیین‌کننده ضوابط اخلاقی حاکم بر رفتار فردی نیست. بعلاوه، بعید است که کشورهای کمونیستی سابق اکنون خود را بعنوان جوامعی کاملاً مذهبی تلقی کنند. حتی در آن دسته از کشورهای کمونیستی سابق که کلیسا نقش عمده‌ای در بسیج مخالفت موثر با استبداد کمونیستی داشته، اینک پس از پاره شدن زنجیرهای کمونیسم، تنزل چشمگیری در پذیرش حاکمیت مذهب بوجود آمده است، کلیسا، که زمانی پناهگاه آزاداندیشان بود، اکنون در پی کسب قدرت برای تعدی به آزادی اندیشه و بیان است.
در واقع، شکست یوتوپیای تحمیلی کمونیسم هم نویدبخش است و هم خطرناک، و آموخته‌های انسان از قرن بیستم نیز تا حدود بسیار زیادی به چگونگی برخورد غرب پیشرفته با نویدها و خطرات ناشی از رفع چالش ایدئولوژیکی و زوال سیستم کمونیستی بستگی پیدا می‌کند و اینکه آیا ارزشهای موجود در جوامع آزاد از نظر اقتصادی و سیاسی، می‌تواند موازنه‌ای میان امیال شخص برای تامین نیازهای مادی و ضرورت‌های ناشی از درگیر شدن او در زندگی توام با بیداریهای چند بعدی بوجود آورد یا نه. برژنسکی در تحلیل این معما، به گونه‌ای هشداردهنده به خطرات تاریخی اشاره می‌کند و می‌گوید باورهای فوق اسطوره‌ای یوتوپیای تحمیلی ممکن است با پوچی معنوی ناشی از ثروت‌اندوزی و بوالهوسی، که برژنسکی آنرا (PERMISSIVE CORNUCOPIA) می‌نامد، جایگزین گردد. وی اصطلاح فوق را برای جوامعی بکار می‌گیرد که در آنها آزادی تام به مفهوم بی‌بند و باری برقرار است.
به نظر برژنسکی، دلایلی در دست است که به طور جدی باید در مورد جوامع پیشرفته، فنی و از نظر سیاسی آزاد، نگران بود. این خطر وجود دارد که مادیات و هوس‌رانی سرنوشت انسان را در جوامع فوق بدست گیرد، و مالاً محوریت معیارهای اخلاقی به شدت تضعیف شود و سرگرمی انسان به مادیات جانشین آن گردد. برژنسکی معتقد است که فساد موجود در جامعه مبتنی بر ثروت‌اندوزی و کامجوئی، فقط ناشی از وفور نعمت و ثروت نیست، بلکه بیشتر بخاطر توزیع نابرابر امکانات و عدم دسترسی اکثریت مردم به نعمت‌هاست. آنها از وجود و قرار داشتن نعمت در نزدیکی خود از طریق رسانه‌های جمعی چون تلویزیون آگاهند اما احساس می‌کنند که شخصاً از آن بهره‌ای ندارند.
تنگناهای اقتصادی غرب، همراه با گسترش بیکاری و افزایش افرادی که به طور دائمی از جامعه طرد شده‌اند (مانند بخش عمده‌ای از سیاهان آمریکا) میل جنون‌آمیز رسیدن به ثروت و از میان برداشتن محدودیتهای اخلاقی را که مانع دستیابی سریع به پول می‌باشد (حتی از راه توسل به خشونت) ایجاد می‌کند. برژنسکی اضافه می‌کند در جوامعی که معیارهای اخلاقی کنار گذاشته می‌شود، هیچ نیازی به تعیین «خوب» و «بد» نیست، بلکه معیارهای حقوقی و به ویژه سیستم قضائی تعیین‌کننده اصول حاکم بر رفتار فردی است. در واقع در این جوامع، جای مذهب به عنوان راهنمای رفتار فرد، با سیستم قضائی که تعیین‌کننده محدودیتهای ظاهری زندگی است، عوض می‌شود.
برژنسکی با اظهار نگرانی از گسترش دامنه خلاء اخلاقی و پوچی معنوی در بخش بزرگی از حوزه تمدن غرب، معتقد است که در واقع پیروزی کسانی که به «مرگ معنویت معتقد بودند در جوامع لیبرال دمکراسی غربی اتفاق افتاده نه در کشورهای لائیک کمونیستی، هر چند در جوامع مارکسیستی بود که مذهب به عنوان عامل تعیین‌کننده رفتار اجتماعی و فردی حذف گردید، و هر چند چنین شرایطی به طور رسمی در جوامع غربی تبلیغ نشده، لیکن بی‌تفاوتی فرهنگی نسبت به همه چیز غیر از تامین ابعاد مادی زندگی، عملاً به پیروزی صاحبان این پندار در کشورهای اخیرالذکر انجامیده است.
«تعریف آزادی» و «تعریف زندگی خوب» دو مسئله مهم است که برژنسکی آنها را در انحطاط اخلاقی و معنوی غرب بسیار موثر می‌داند. به نظر وی، آزادی به مسئله تابعیت و شهروندی فرد، و زندگی خوب به جوهر انسان باز می‌گردد. در جوامعی که از نظر فرهنگی در جهت به حداکثر رساندن رضایت فردی و به حداقل رساندن محدودیتهای اخلاقی حرکت می‌کنند، در واقع آزادی فردی به سمت خودمحوری مطلق کشیده می‌شود و به عبارت دیگر، آزادی فردی از چارچوب مسئولیت مدنی جدا می‌گردد. بدین ترتیب، «آزادی» به مجوزی برای بی‌بند و باری فرد بدل می‌شود و آزادی فردی در فقدان محدودیتهای اخلاقی تجلی می‌یابد. چنین تعریفی از مفهوم آزادی ـ یعنی فساد اخلاقی و انحطاط فرهنگی ـ به طور کلی چیزی است که پیوسته توسط رسانه‌های جمعی به ویژه تلویزیون در غرب القاء می‌شود.
برژنسکی در انتقاد از فرآورده‌های رسانه‌های جمعی به ویژه تلویزیون در غرب تاکید می‌کند که تلویزیون تنها وسیله‌ای است که مفهوم یک زندگی خوب را برای بینندگان جوان تعریف و معیارهائی برای آنچه دست آورد زندگی، زندگی خوب و رفتار مناسب نامیده می‌شود، تعیین می‌کند، تلویزیون، شرایط مطلوب برای بینندگان خود و خواسته‌ها و انتظارات آنها را شکل می‌دهد و مرز میان رفتار مطلوب و غیرمطلوب را روشن می‌سازد. خلاصه اینکه هیچ عاملی حتی قدرت مذهب یا تلقینات نهادهای توتالیتر در جهان امروز توانائی رویاروئی با جریان‌های فلسفی و فرهنگی را که به وسیله تلویزیون شکل می‌گیرد ندارد و در واقع انحطاط فرهنگی و فساد اخلاقی غرب از راه برنامه‌هائی که از جعبه‌هائی چند اینچی موجود در منازل پخش می‌شود، صورت می‌پذیرد.
در بحث پیرامون انحطاط فرهنگی و معنوی و فساد اخلاقی غرب [به اصطلاح] متمدن، برژنسکی روند ثروت‌اندوزی و بوالهوسی را که گریبانگیر جوامع غربی است برای آینده آنها خطرناک می‌داند و معتقد است که غرب باید یک دیدگاه روشن، مجموعه‌ای از ارزشها، و شیوه‌ای برای زندگی که با بیداری سیاسی انسان معاصر مطابقت داشته باشد، تدبیر کند. برژنسکی دمکراسی را در تحقق این هدف عاجز می‌بیند زیرا به اعتقاد وی گرچه دمکراسی احتمالاً نقش محوری ایفاء می‌کند ولی دمکراسی را باید محتوا بخشید و غنی کرد. هر چند روندهای سیاسی دمکراتیک، نظام مبتنی بر قانون اساسی، و حاکمیت قانون عوامل بی‌همتائی است که حراست و حفاظت از حقوق فردی و شخصیت انسان را تضمین می‌کند، اما دمکراسی فی‌نفسه پاسخی برای معماهای زندگی اجتماعی و به ویژه تعریف زندگی خوب به دست نمی‌دهد. پاسخ به معماهای فوق از سوی فرهنگ و فلسفه‌ای داده می‌شود که هر دو مشترکاً ارزشهائی را به وجود می‌آورند که رفتار اجتماعی را شکل و انگیزه می‌بخشد. در واقع فراهم آوردن یک الگوی اجتماعی با معنا برای جهان بیداری که در معرض امواج علم مدرن قرار دارد، از توان فرهنگ مبتنی بر ثروت‌اندوزی و بوالهوسی خارج است.
به عقیده نویسنده کتاب، تعیین معیارهای یک جامعه خوب، هم در سطح ملی و هم مألاً در سطح جهانی، یک مسئله سیاسی و فلسفی است. مسائلی که امروز جامعه بسیار مدرن غرب با آن روبروست در واقع مسائل فلسفی علمی است نه ایدئولوژیکی. مسائلی از قبیل چگونگی آغاز حیات، تعریف حیات، و اینکه چه کسی حق تعیین سرنوشت انسان را به دست دارد و چه کسی می‌تواند در مورد سلب حیات از انسان تصمیم بگیرد، مسائلی است که ریشه در مذهب، فلسفه، علم و سیاست دارد.
خلاصه اینکه به نظر برژنسکی باید امیدوار بود که در آینده دور، در واکنش به پوچی معنوی جوامع مبتنی بر ثروت‌اندوزی و بوالهوسی و چالشهای نوین علمی، بار دیگر به اهمیت زیر و بم‌های فلسفی و معنوی حیات پرداخته شود. هر چند احتمال محوری شدن دوباره مذهب و نهادیه شدن آن در زندگی انسان [غرب] بسیار ضعیف است. لیکن شناخت مجدد ضرورت بهبود وضع معنوی انسان، نقطه حرکتی است برای اعمال کنترل اخلاقی بر دینامیزم تغییرات تاریخی.
6ـ اوضاع آمریکا در آستانه قرن بیست و یکم
بررسی اوضاع آمریکا در آستانه قرن بیست و یکم، سومین بخش کتاب برژنسکی را تشکیل می‌دهد. به نظر نویسنده، موقعیت آمریکا در برابر مسائل جهانی در دهه حاضر قابل تأمل است.
چه، از یک طرف این کشور در صحنه جهان یکه‌تاز و بلامنازع می‌باشد و از عوامل چهارگانه قدرت یعنی نیروی نظامی، توان اقتصادی، جذابیت فرهنگی و ایدئولوژیکی و نفوذ سیاسی در سطح جهانی برخوردار است و از سوی دیگر تحولات اجتماعی داخلی و همچنین محتوای ارزشی پیام آمریکا، نقش ویژه این کشور به عنوان رهبر جهانی را تضعیف می‌کند. برژنسکی معتقد است که در حال حاضر هیچ کشوری نمی‌تواند از لحاظ قدرت و پرستیژ با آمریکا داعیه رقابت داشته باشد. روسیه علی‌رغم در اختیار داشتن ذخائر هسته‌ای یک ابرقدرت، فاقد توانائی اعمال قدرت در صحنه جهان است. آلمان و ژاپن نیز با وجود برخورداری از قدرت اقتصادی، معلوم نیست که بتواند در کوتاه‌مدت قدرت اقتصادی خود را به قدرت سیاسی ـ نظامی تبدیل کنند. به هر روی، به نظر برژنسکی، استمرار قدرت و موقعیت بی‌همتای آمریکا در صحنه جهانی، می‌تواند توسط بیست عامل مهم زیر آسیب‌پذیرد:
1ـ بدهی‌های مالی 2ـ کسری موازنه تجاری 3ـ کاهش سطح پس‌انداز و سرمایه‌گذاری 4ـ ضعف قدرت رقابت صنعتی 5ـ پائین آمدن نرخ رشد تولد 6ـ وضع نامناسب سیستم بیمه‌های درمانی 7ـ کیفیت ضعیف آموزشی 8ـ زوال شالوده‌های اجتماعی 9ـ حرص و طمع طبقه ثروتمند 10ـ بروز نارضایی گسترده از نظام قضایی در بین مردم جامعه 11ـ ریشه دواندن مشکل فقر و تبعیض نژادی 12ـ گسترش قتل و خشونت در کشور 13ـ گسترش فرهنگ اعتیاد 14ـ رشد یأس و ناامیدی در میان اقشار مختلف جامعه 15ـ بی‌بند و باری جنسی 16ـ تبلیغ و گسترش فساد اخلاقی توسط وسایل بصری 17ـ بروز روحیه بی‌تفاوتی در مردم 18ـ ظهور چندپارچگی فرهنگی که بالقوه تفرقه‌افکن است 19ـ پیدایش بن‌بست در نظام سیاسی 20ـ گسترش فزاینده احساس پوچی معنوی در بین مردم جامعه.
برژنسکی در ادامه، موارد مذکور را به 3 دسته کلی مسائل اقتصادی، اجتماعی و ماوراء طبیعی تقسیم کرده و می‌نویسد دسته اول به طور کاملاً مستقیم به قابلیت آمریکا در رقابت با رقبای اقتصادی باز می‌گردد، دسته دوم به شرایط و کیفیت زندگی در داخل جامعه آمریکا مربوط می‌شود، و دسته سوم شامل ارزشها، انتظارات و باورهای آمریکائی است که مجموعاً ویژگیهای آمریکا را شکل می‌دهد. به نظر برژنسکی، برای مدت قابل پیش‌بینی، مسائل دسته اول (مشکلات اقتصادی) از توجه خاص دستگاه حاکمه آمریکا برخوردار خواهد بود ولی بعید است که به مشکلات وسیع اجتماعی و حتی مشکلات عمیق‌تر فرهنگی پاسخهای سریع داده شود. واقعیت امر اینست که آمریکا باید با این حقیقت روبرو شود که بدون ایجاد تغییرات جدی در ارزشهای حاکم، نخواهد توانست وضع را در زمینه‌های فوق‌الذکر بهبود بخشد.
7ـ تحولات جهان در آستانه قرن بیست و یکم
تحولات بنیادی در دوران معاصر، پیروزی غرب در جنگ سرد و اثرات آن بر روح و اندیشه بشر، و بالاخره بیداری دینی و سیاسی مردم جهان به ویژه رنسانس سیاسی دنیای اسلامی از عمده‌ترین مسائلی است که برژنسکی تحت عنوان کلی «معضل بی‌نظمی بین‌المللی» مورد بحث قرار داده و ضمن آن به تشریح خلاء ژئواستراتژیکی، و نابرابری‌های گسترده در سطح جهان پرداخته است.
به نظر برژنسکی، فروپاشی اتحاد شوروی، «هارتلند» ارواسیا را با یک خلاء ژئوپلیتیکی روبرو کرده است، به طوری که فاصله بین غرب پیشرفته و دور دست‌ترین نواحی ارواسیا در خاور دور به «حفره آسمانی» تاریخ معاصر تبدیل شده است. در آینده نزدیک، این منطقه گسترده، مانند گذشته، محل درگیری و نزاع خواهد بود. تحت شرایط موجود و در کوتاه مدت، تهدید امنیتی شوروی سابق برای همسایگانش برطرف شده لیکن در درازمدت، بقایای این امپراتوری از هم پاشیده می‌تواند منبع خطرات سیاسی عمده و جدیدی باشد.
سقوط شوروی، نشان‌دهنده یک نقطه عطف ایدئولوژیکی و از نظر تاریخی بسیار حائز اهمیت است. فروپاشی شوروی در واقع به منزله پایان یک امپراتوری سیصد ساله است، امپراتوری نیرومندی که بر پهناورترین سرزمین جهان سیطره داشت و موقعیت ژئوپلیتیکی آن، به عنوان هارتلند ارواسیا، منشاء قدرت و نفوذ آن در اقصی نقاط غربی، شرقی و جنوبی قاره بود. در مقابل، مقاومت کشورهای واقع در دوردست‌ترین مناطق شرقی ارواسیا، همراه با مداخله فعال آمریکا، در سالهای اخیر محورهای جبهه ژئواستراتژیکی در رقابتهای سرنوشت‌ساز جهانی را تعیین می‌کرد.
برژنسکی معتقد است که نابودی امپراتوری شوروی ـ البته با فرض اینکه مجدداً ظهور نخواهد کرد ـ چالش ژئوپلیتیکی را نیز برطرف ساخته است. به علاوه این امر در غرب به این معناست که اروپای مرکزی می‌تواند تدریجاً با پیوستن به روند وحدت سیاسی و اقتصادی اروپا تلاش‌های خود برای کسب هویت فرهنگی را تکمیل کند.
از نظر استراتژیکی نیز نابودی امپراتوری شوروی بسیار حائز اهمیت است. این امر، در واقع تلاش چهل ساله امپراتوری مستقر در هارتلند برای اخراج آمریکا از ارواسیا را خاتمه بخشیده است. با شکست اتحاد شوروی در جنگ سرد و سپس متلاشی شدن خود آن کشور، اکنون آمریکا برای نخستین بار قادر است حضور سیاسی خود در جمهوریهای جدید ارواسیا را تا سرحدات چین و همچنین سلطه خود بر منطقه خلیج‌فارس واقع در شاخه جنوبی ارواسیا نشان دهد.
اگرچه خطر تهدید ژئوپلیتیکی امپراتوری شوروی برای آمریکا برطرف شده است، لیکن برژنسکی معتقد است که پی‌آمدهای نابودی این امپراتوری احتمالاً صلح‌آمیز نخواهد بود. چه، برخلاف امپراتوریهای سابق انگلیس و فرانسه، سرحدات اصلی امپراتوری سابق روسیه چه از نظر تاریخی و چه از نظر جغرافیائی دقیقاً روشن نیست. به علاوه، گسترش تدریجی دامنه امپراتوری شوروی در خلال صدها سال موجب پراکنده شدن اتباع روسی در سرزمینهای غیرروس و اقامت بیست و پنج میلیون نفر روسی در خارج از سرزمینهای سنتی خود گردیده است. از این‌رو، در شرایط فعلی، حضور 25 میلیون روس و 40 میلیون اقلیت غیرروس در مناطق مزبور عامل بالقوه خطرناکی برای بروز درگیریهای قومی محسوب می‌شود. وجود درگیریهای محدود ولی مستمر بین ارمنستان و آذربایجان همچون سرنوشتی است که در انتظار دیگر جمهوریهای شوروی سابق می‌باشد.
به نظر برژنسکی، قدرتهای خارجی به ویژه همسایگان مسلمان احتمالاً تلاش می‌کنند که خلاء ژئوپلیتیکی ناشی از سقوط شوروی را پر کنند. در این زمینه، برای مثال ترکیه و پاکستان هم اکنون سرگرم گسترش دامنه نفوذ خود در منطقه مزبور هستند. عربستان سعودی نیز با کمکهای مالی خود تلاش عمده‌ای را برای تجدید حیات میراث فرهنگی و مذهبی اسلام در منطقه آغاز کرده است در واقع، اسلام به سمت شمال در حرکت است و جریان ژئوپلیتیک دو قرن گذشته را معکوس می‌کند.
از لحاظ ژئوپلیتیکی نیز به نظر برژنسکی واکنش درازمدت روسیه نسبت به تحولات فوق‌الذکر برای آینده اهمیت خواهد داشت. واکنش روسیه نشان خواهد داد که آیا آن کشور واقعاً آمال و اهداف امپراتوری را رها ساخته یا با تلاش تدریجی در پی کسب موقعیت از دست رفته می‌باشد. به هر روی، صرفنظر از اینکه روسیه چه راه چاره‌ای برگزیند، سرزمین‌های امپراتوری سابق در هارتلند دوره‌ای از هرج و مرج و خشونت را سپری خواهند کرد.
سقوط اتحاد شوروی سابق، نه تنها گسترش دامنه نفوذ آمریکا در خلاء ژئوپلیتیکی موجود در ارواسیا را به ویژه از طریق تلاش برای کمک به انسجام کشورهای غیرروسی ممکن ساخته است، بلکه به نظر برژنسکی تبعات ژئوپلیتیکی ناشی از این امر در حواشی جنوب غربی ارواسیا نیز بسیار عمده است و در واقع اکنون خاورمیانه و خلیج‌فارس هم آشکارا به صورت منطقه سلطه انحصاری آمریکا درآمده است. از نظر تاریخی، چنین وضعی بی‌سابقه است زیرا در دوران معاصر منطقه مزبور پیوسته مورد نظر و محل رقابت شدید قدرتهای بزرگ بوده است.
برژنسکی هشدار می‌دهد که این نفوذ انحصاری و بی‌سابق آمریکا در خاورمیانه و خلیج فارس عمدتاً به علت نبودن پیوندهای بنیادی بین ارزشها، فرهنگ سیاسی یا مذهبی آمریکا و متحدین عرب آن کشور، احتمالاً سطحی و حتی بی‌دوام و شکننده است. قدرت آمریکا در منطقه نیز عمدتاً بر اتحاد با دولتهای منطقه مبتنی است. در مواردی، دولتهای مزبور را طبقات فاسد و بسیار اشرافی تشکیل می‌دهند که خطر جدائی آنها از مردم به گونه‌ای فزاینده وجود دارد. به علاوه، ایران به نحوی بارز مشتاق تسلط بر منطقه است* و برای رفع سلطه آمریکا از منطقه نیز مهیاست؛ ایران از سنت امپراتوری و از انگیزه‌های مذهبی و ناسیونالیستی خود در منازعه با حضور روسیه و آمریکا در منطقه برخوردار است. در این راستا، ایران اکنون نیز می‌تواند روی همدلی مذهبی همسایگان خود حساب کند. از اینرو، در شرایطی که مذهب و ناسیونالیسم با حضور یک قدرت مسلط در منطقه به مخالفت برخاسته‌اند، پایه‌های برتری فعلی آمریکا در خاورمیانه، در واقع دقیقاً بر شن بنا شده است.
در تشریح محدودیتهای کنترل آمریکا بر این منطقه، برژنسکی به این حقیقت اشاره می‌کند که حتی پیروزی یک طرفه آمریکا و متحدانش یکطرفه آمریکا و متحدانش در جنگ خلیج فارس نیز نتایج مطلوب سیاسی را به بار نیاورده است. رژیم صدام هنوز بر مسند قدرت است و شورش کردها و شیعیان برخلاف نظر آمریکا به گونه‌ای موثر سرکوب شده است. بی‌تردید، تحقق پیروزی سیاسی مستلزم همکاری اعراب منطقه بود، در حالی که آنها از ادامه جنگ و سرنگونی کامل صدام به علت احتمال بروز شورش در کشورهای خود حمایت نکردند.
به علاوه، در صورت شکست تلاشهای آمریکا در برقراری صلح بین اعراب و اسرائیل، قطعاً خصومت اعراب علیه آمریکا نیز تشدید خواهد شد. هنگامی که خاورمیانه صحنه رقابت دو ابرقدرت آمریکا و شوروی بود، حمایت آمریکا از اسرائیل می‌توانست به عنوان وسیله‌ای برای حفظ منافع آمریکا و همچنین اقدامی اخلاقی نسبت به قوم یهود تلقی شود، ولی در زمانی که آمریکا قدرت بلامنازع در منطقه است، درگیری اعراب و اسرائیل احتمالاً بسیج بنیادگرایی مذهبی و ناسیونالیسم افراطی را علیه استمرار سلطه منطقه‌ای آمریکا تسهیل می‌کند. بنابراین، خلاء ژئوپلیتیکی ناشی از سقوط امپراتوری شوروی ممکن است به صورتهای مختلف به گرداب خطرناکی برای آمریکا و روسیه بدل شود.
در مورد این گرداب خطرناک، برژنسکی می‌نویسد که بیداری سیاسی جهان اسلام نه تنها موجب بروز درگیری در بقایای امپراتوری سابق روسیه می‌شود، بلکه سلطه آمریکا در جنوب را نیز احتمالاً به خطر می‌اندازد. به علت حضور اتباع روسی در مناطق جنوبی و جریان مقابله با زورگوئیهای موجود در مناطق مسلمان‌نشین آسیای مرکزی، روسیه نمی‌تواند نسبت به بیداری جهان اسلام بی‌تفاوت باشد. از طرفی، آمریکا نیز در عین حال که با خطر تشدید احساسات خصمانه روبروست، به دلیل منافع نفتی خود و احساس تعهد اخلاقی در حمایت از اسرائیل، چاره‌ای جز تن دادن به گرداب مزبور ندارد.
به نظر برژنسکی، گرداب خطرناک ناشی از خلاء ژئوپلیتیکی شوروی از یکسو، و بیداری جهان اسلام و مقاومت آمریکا و روسیه با آن از سوی دیگر، می‌تواند به خشونت گراید و منطقه ارواسیا را فرا گیرد. این ورطه خطرناک و توام با خشونت، از شرق به غرب (از دریای آدرباتیک تا سرحدات چین)، و از جنوب به شمال (منطقه خلیج فارس ـ منطقه نگران‌کننده خاورمیانه ـ ایران، پاکستان و افغانستان در جنوب و آسیای مرکزی و سرحدات قزاقستان ـ روسیه در شمال تا سرحدات روسیه ـ اوکراین) گسترده است، و بدین ترتیب بخشهایی از جنوب شرقی اروپا، خاورمیانه، حوزه خلیج فارس و نواحی جنوبی اتحاد شوروی سابق را فرا می‌گیرد. در این منطقه تقریباً سی کشور قرار گرفته‌اند که در نخستین مراحل خودسازی قرار دارند، از نظر سیاسی هنوز خود را تعریف نکرده‌اند، و تقریباً هیچ‌یک از نظر قومی، زبانی، فرهنگی یکدست نیستند.
بنابراین، بروز درگیریهای قومی، همراه با بیداری فزاینده مردم منطقه، می‌تواند خاطرات دردناک لبنان در دهه 80 و کردستان و یوگسلاوی در دهه 90 را در ارواسیا تداعی کند.
برژنسکی معتقد است که در یک منطقه بالقوه خطرناک، خشونت می‌تواند در بین بخشهای مختلف به اشکال گوناگون بروز کند. فهرست زمینه‌های درگیری در این منطقه به طور وحشتناکی طولانی است. این درگیری‌ها می‌تواند میان نژادها و اقوام مختلف روسیه و تعدادی از کشورهای آسیای مرکزی، روسیه و کشورهای مسلمانی که از حمایت خارجی نیز برخوردارند، روسیه و اوکراین، برخی کشورهای بالکان، یونان و ترکیه، اسرائیل و اعراب، ایران و برخی کشورهای حوزه خلیج فارس یا بین ایران و آمریکا یا عراق و هند و پاکستان رخ دهد.
اعمال محدودیت‌های موثر بین‌المللی و اجماع موثر اعضاء فعلی کلوب تسلیحات هسته‌ای جهان می‌تواند خطرات مزبور را به حداقل کاهش دهد.
برژنسکی امکان تحقق چنین اجماعی را ضعیف می‌بیند و ایالات متحده را تنها نیروی بازدارنده می‌داند، ولی در عین حال علاقه آمریکا به ویژه کنگره آن کشور به اتخاذ چنان سیاستی را مورد تردید قرار می‌دهد و اضافه می‌کند که جامعه بین‌المللی از اعطای نقش پلیس ویژه جهانی به ایالات متحده حمایت نخواهد کرد.
برژنسکی با تاکید بر ضرورت همبستگی بین‌المللی برای حفظ بنیان نظم موثر بین‌المللی، چالشهای سه‌گانه ژئوپلیتیکی، اجتماعی ـ اقتصادی، و ایدئولوژیکی را مهم‌ترین عوامل تهدیدکننده نظم بین‌المللی معرفی می‌کند، به نظر او، چالش ژئوپلیتیکی فی‌نفسه به تبعات فروپاشی اتحاد شوروی سابق و به دنبال آن، تغییر نحوه توزیع قدرت جهانی و افزایش امکان بروز درگیریهای منطقه‌ای مربوط می‌شود. به علاوه، بحران ناشی از انتقال به دوران بعد از کمونیسم نیز آزمایشی است برای کارآیی لیبرال دمکراسی مدرن.
نگرانی سوم نیز ناشی از امکان بروز درگیریهای ایدئولوژیکی تازه در جهان و ظهور مراکز جدید قدرت است به ویژه اینکه نابرابری‌ها در سطح جهانی به گونه‌ای غیرقابل تحمل در حال افزایش است و تلاش برای یافتن یک الگوی اجتماعی مناسب تشدید می‌شود.
به نظر برژنسکی، هر چند نابرابری‌ها در سایه فاصله طولانی قاره‌ها و فرهنگها از یکدیگر در دوره‌ای دراز از تاریخ بشر تحمیل شده است، ولی در جهانی که با بیداری سیاسی گسترده انسانها روبرو هستیم، نابرابری‌ها غیرقابل تحمل می‌گردد و نوع اعتراض به این نابرابری‌ها نیز به سمت و سو و نحوه رهبری آن مربوط می‌شود. از این‌رو، نقش آینده روسیه و همچنین چین اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. خلاصه اینکه مشکل نابرابری در سطح جهان، بی‌تردید به صورت یک مسئله عمده در سیاستهای آخرین دهه قرن بیستم درآمده است.
دمکراسی مبتنی بر نظام بازار آزاد گرچه در چند سال اخیر پیروز به نظر رسیده، ولی به عقیده برژنسکی پیروزی دمکراسی از شکست کمونیسم نشأت می‌گیرد نه توفیق آرمانهای دمکراسی در شرایط مختلف. در بسیاری از مناطق فقیر جهان که اندیشه دمکراسی هنوز جامه عمل نپوشیده، فرهنگ لذت‌گرایی غرب و نابرابری شدید بین‌المللی از نقاط ضعف نظام اقتصادی سرمایه‌داری و لیبرال دمکراسی غربی به حساب می‌آید. از اینرو، پیروزی دمکراسی در نزاع ایدئولوژیکی، باید به عنوان پیروزی بلوک متحد آمریکا در برابر بلوک شوروی تلقی گردد نه پیروزی جهانی نفس اندیشه دمکراسی.
پرژنسکی بر این باور است که مسئله نابرابری هم‌اکنون توجه شدید مذهب عمده جهان را به خود جلب کرده است. در طول قرون گذشته، مذاهب بزرگ به طور کاملاً طبیعی نگران عدلات اجتماعی بودند و به فقر توجه ویژه‌ای داشتند. اما در حالیکه اغنیا را به ترحم بیشتر به فقرا دعوت می‌کردند ولی اساساً به موعظه کردن در زمینه بی‌تفاوتی نسبت به وضع موجود و پذیرش آن گرایش داشتند نه دعوت به ایجاد تغییر و تحول. در واقع، مذاهب در طول زمان عمدتاً مشوق وضع موجود بودند.
به هر حال، در مقابله با رشد سکولاریسم، تهدیدهای ناشی از شیوه زندگی مدرن و تنزل سطح اخلاق بر اثر گسترش فرهنگ لذت‌گرایی غرب، مسیحیت و اسلام هر دو در تعریف معنوی معمای زندگی مدرن، هر چه بیشتر به طرح مسئله نابرابری می‌پردازند. البته کمونیسم صرفاً از جنبه مادی بر نابرابری تکیه می‌کرد و با نادیده گرفتن بعد معنوی، مدعی بود که می‌تواند یک زندگی مادی آرمانی برای همه به وجود آورد. ولی مذاهب، برعکس، تاکید می‌کنند که زندگی خوب در درجه اول از بعد معنوی مطرح می‌باشد و سپس در برقراری عدالت در روابط انسانها نهفته است و تلاش برای دست‌یابی به برابری به هیچ روی نباید امری مکانیکی تلقی گردد، یعنی برابری را نباید با تساوی در مالکیت یکی دانست. برابری باید مفهومی برای مرزبندی آگاهانه در بدست آوردن ثروت و همچنین بیان مسئولیت مشترک دانسته است.
به نظر برژنسکی، کلیسای کاتولیک بعنوان نماینده قدرتمندترین شاخه مسیحیت معاصر، بیش از پیش بر جوانب منفی فرهنگ سرمایه‌داری تکیه می‌کند و به جای انگشت گذاشتن بر برابری کلی در زندگی و به ویژه نیاز به ایجاد تعادل بین ابعاد مادی و معنوی زندگی، مشکل نابرابری اجتماعی ـ اقتصادی را مسئله عمده می‌داند که باید مورد توجه جدی قرار گیرد.
در واقع، مسیحیت که همواره بر برابری معنوی و حتی برتری معنوی فقر بر ثروت تاکید می‌کرد، اکنون به سوی مخالفت فعال‌تر با نابرابری مادی رو به رشد کشیده شده است.
البته کلیسا دقت دارد که هیچ الگوی خاص اجتماعی را توصیه نکند و توسل به هرگونه خشونت انقلابی برای تحقق عدالت اجتماعی را نفی نماید.
8ـ رنسانس جهان اسلام و پی‌آمدهای آن
به زعم برژنسکی اسلام به عنوان یکی از مهمترین مذاهب جهان، گرچه از دیرباز بیش از مسیحیت به تسلیم شدن در برابر تقدیر متمایل بوده، ولی در عصر حاضر اسلام به نیروی بزرگی تبدیل شده است که از طریق انکار نوگرائی غربی با نابرابری مبارزه می‌کند.
از نظر اسلام معاصر، نوگرایی غربی اساساً فاسد است و از فرهنگ تسلیم سریع انسان به هوای نفس نشأت می‌گیرد. به عقیده برژنسکی، در عصر حاضر، متفکران اسلامی در تلاشند مفهومی از نوگرایی به دست دهند که جوامع اسلامی را قادر سازد از ثمرات تکنولوژیکی تمدن غربی منهای مفاسد فرهنگی آن بهره‌مند شوند.
در این تلاش، متفکران اسلامی فصلی از تاریخ گذشته اسلامی را بازگو می‌کنند که در آن مسلمانان پیشرو علم و دانش خلاق در جهان بوده‌اند. در این زمینه، مساعی اندیشمندان اسلامی در تشویق نوگرایی فلسفی ـ اجتماعی اسلام، با تلاش برای از میان برداشتن چیزی که بسیاری از مسلمین با توجه به برتری غرب آنرا شرایط نابرابر سیاسی و فرهنگی تلقی می‌کنند همراه است.
در واقع، در جهان اسلام امروز که از گرایشهای مذهبی جامعتر و قاطع‌تری برخوردار است، یک نظریه تدافعی در حال رشد است که نفوذ تباه‌کننده غرب را نفی می‌کند و در عین حال، نوزائی و نوگرایی تمدن اسلامی را که به خوابی طولانی فرو رفته بود تشویق می‌نماید. بنابراین، برای فراهم ساختن یک راه‌حل اسلامی که در آن نوگرایی تکنولوژیکی (و نه فرهنگی) در داخل نظام ارزشی مبتنی بر معیارهای مذهبی جذب شود، مذهب و سیاست دست به دست هم داده‌اند. برای تحقق این هدف، اسلام شرایطی را که در آن یک فرهنگ بیگانه که از نظر فلسفی فاسد و از نظر اقتصادی مخرب و از نظر سیاسی سلطه‌گر است، حاکمیت دارد، نفی می‌کند.
خلاصه اینکه، به نظر برژنسکی اسلام پاسخی است به احساس یاس توام با خشم توده‌های عرب که از نظر سیاسی بیدار شده‌اند و همچنین آن دسته از مسلمانان غیرعرب که در آسیا، آفریقا و حتی آمریکا (سیاهان) به سر می‌برند و احساس می‌کنند که در کشورهایشان که عمدتاً زیر سلطه غرب شبه مسیحی سفید و ثروتمند قرار دارد نادیده گرفته شده‌اند.
جهان اسلام از حملات گسترده‌ای که به ارزشها و سنتهای آن به ویژه در آمریکا صورت می‌گیرد به خوبی آگاه است. موفقیت‌های اخیر اسلام به عنوان دینی که فوج فوج به آن می‌گروند، گرچه تا حدودی از یأس و خشم فوق‌الذکر سرچشمه می‌گیرد لیکن بیش از هر چیز مدیون دیدگاه جامع آن و الگوئی است که برای یک شیوه زندگی جایگزین ارائه می‌کند.
به هر حال، دو پدیده در حال رشد به طور ناگهان به محوری شدن معضل نابرابری در زمان ما کمک می‌کند: نخست، توجه به مسائل محیط زیست در کشورهای ثروتمند که می‌توان از آن به عنوان مذهب جدید ثروتمندان یاد کرد؛ دوم، توجه مذاهب بزرگ به مسئله بی‌عدالتی اجتماعی.
در حالی که مذاهب می‌توانند توجه جهانی را نسبت به مسئله نابرابری افزایش دهند، بعید است که بتوانند الگوی منسجمی برای نظم اجتماعی مطلوب و مؤثر در سطح جهانی ارائه کنند. در عین حال شکست کمونیسم به عنوان یک نظام اقتصادی نیز بی‌اعتباری هر نوع تلاش برای ایجاد برابری تحمیلی را نشان داده است.
به نظر برژنسکی، روسیه ممکن است تحت شرایطی برای کسب رهبری جهان وسوسه شود و احتمال دارد که معماهای ژئوپلتیکی و سردرگمی ایدئولوژیکی او را بدان سمت سوق دهد، ولی رهبری روسیه هنگامی می‌تواند از سوی دیگران پذیرفته شود که آن کشور بتواند الگوی اجتماعی ـ اقتصادی کارا و جذابی ارائه کند. یک روسیه نیمه فاشیست فاقد چنان توانائی است.
روسیه دمکراتیک نیز به سمت غرب گرایش خواهد داشت و همیشه به حمایت غرب وابسته خواهد بود و در نتیجه، همین پیوند با دنیای پیشرفته، مانع برقراری هرگونه پیوند جدی ایدئولوژیکی با مردم جهام سوم سابق خواهد بود.
در مقابل، چین ممکن است شنل رهبری را بر دوش بکشد.