تاریخ انتشار : ۰۱ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۹:۴۸  ، 
شناسه خبر : ۲۱۲۱۵۸

روشنفکری مقوله‌ای جدید و مستحدث است. در تعریفی که از روشنفکری ارائه می‌شود می‌توان به سه مولفه اشاره کرد: اگر این سه مولفه در فردی وجود داشت می‌توان او را روشنفکر دانست.
مولفه اول خردگرایی است. روشنفکر به تعقل اهتمام جدی دارد و محور کارهای او را تعقل تشکیل می‌دهد. مولفه دوم، آزادگی است. اعتراض‌هایی که از سوی روشنفکر در مقابل قیود آزادی ابراز می‌شود بر همین اساس است. لذا، روشنفکر آزادی‌خواه و به دنبال احقاق حقوق انسانی است.
مولفه سوم این است که روشنفکران عموما افرادی اصلاح‌طلب هستند. می‌توان این اصلاح‌گری را تا حد یک انقلاب نیز پیش برد. روشنفکر معمولا با وضع موجود ناسازگار است. اما او در حد ناسازگاری باقی نمی‌ماند، بلکه به دنبال جایگزینی وضع مطلوب به جای وضع موجود است.
وقتی که نسبت روشنفکری (با سه مولفه فوق) با دین ـ‌ خصوصا در جامعه ما با اسلام ـ‌ سنجیده می‌شود موضوع کمی پیچیده‌تر است.
در مورد مولفه اول و دوم ممکن است این سئوال پیش آید که آیا روشنفکری اساسا با دین سازگار است یا نه؟ به این پرسش هم پاسخ مثبت و هم پاسخ منفی داده‌اند، برخی گفته‌اند این دو ناسازگار هستند و نمی‌توان طرح عقلانیت را به انتها رسانید مگر این که نسبت به دین «لابشرط و لااقتضا» و بی‌تفاوت بود. جالب این است که این جواب را هم برخی از روشنفکران بیان کرده‌اند و هم برخی از دینداران.
به تعبیر دیگر، دو گروه وجود دارند که معتقد هستند، دین و روشنفکری، دین و آزادی، دین و عقلانیت ناسازگارند و هرکدام که پذیرفته شود باید از دیگری دست برداشت. برخی از متدینان سنتی فتوا به اخذ دین و خلع ید از آزادی و روشنفکری داده‌اند. در مقابل آنان نیز جناحی وجود دارد که معتقد به ناسازگاری این دو هستند اما رای آنان اخذ آزادی و روشنفکری و بی‌تعهدی نسبت به دین است.
در این میان جریان دیگری وجود دارد که فکر می‌کنم در نیم قرن اخیر در جامعه ما به شدت رشد کرده است. این جریان به نوعی سازگاری میان روشنفکری و دین، یا دین و عقلانیت، یا دین و آزادی، یا به بیان عمومی‌تر، تجدد و سنت قائل است و معتقد است که می‌توان این دو را سازگار کرد.
البته میزان این سازگاری در میان این گروه که روشنفکران دینی نامیده می‌شوند متفاوت است.
با این مقدمه می‌توان روشنفکری دینی را تعریف کرد. در اینجا منظور ما از دین، اسلام است: روشنفکر دینی روشنفکری است که آن سه مولفه مذکور (خردگرایی، آزادگی، اصلاح‌گری) را در خود دارد، ولی به مولفه چهارمی نیز معتقد است: دغدغه دین داشتن.
مراد از دغدغه دین داشتن این است که این روشنفکر می‌خواهد اولا؛ اهداف دین را دنبال کند. ثانیا؛ پروای دین دارد، دائما آرا و اعمال خود را بر دین عرضه می‌کند، مبادا گفتار و رفتار او با دین منافات نداشته باشد. او مواظب است که فعل حرامی از او سر نزند. پس دغدغه اصلی روشنفکری دینی، دنبال کردن اهداف دین و منافات نداشتن اقوال و افعالش با دین است. در نیم قرن اخیر افرادی در جامعه ما ظاهر شدند که این چهار مولفه را در خود جمع داشته‌اند.
اگر بخواهیم روشنفکری را تا به انتها، بدون هیچ مانع و رادعی، ادامه دهیم، با معرفت موجود دینی در موارد متعددی تعارض پیدا می‌کند. همچنان که اگر بخواهیم معرفت موجود دینی را با همه لوازم آن بپذیریم، در مواردی به تعارض با پروژه عقلانیت و روشنفکری می‌انجامد. روشنفکر دینی در هر دو منطقه تصرف کرده است. یعنی هم در حوزه روشنفکری تصرفاتی کرده و قیودی قائل شده و هم در حوزه معرفت دینی به تلقی گذشتگان از دین سوهانی کشیده و پالایشی انجام داده است. چنین است که او هم توانست روشنفکر باقی بماند و هم دیندار.
دقت کنید که من نگفتم روشنفکر دینی در اصل دین تصرف کرده است. این داعیه بعضی از متدینان تجددستیز است. در آنچه که به عنوان فرهنگ دینی یاد می‌شود عرفیات فراوانی راه پیدا کرده است. روشنفکر دینی در مقام پالایش این عرفیات از تعالیم دینی است. او مدعی است آنچه به عنوان فرهنگ دینی در جامعه مطرح شده به تمامی از ناحیه کتاب و سنت نیست (به نحو موجه جزییه)؛ بلکه بخشی از این فرهنگ، برداشت انسان‌های متاثر از مکان یا زمان خاص است که به تدریج به عنوان عرف دینی مطرح شده است؛ گرچه ممکن است به هیچ وجه ریشه و منشا دینی هم نداشته باشد.
در این جا می‌خواهم به پالایشی که روشنفکر دینی در این دو ناحیه (روشنفکری و معرفت دینی) انجام داده و تصرفاتی که در این دو حوزه کرده اشاراتی کنم. آیا روشنفکر دینی می‌تواند خردورزی را تا به انتها پیش ببرد و به پروژه آزادی تا آخر وفادار باشد؟ در واقع این سئوال، پرسش از میزان تعهدات روشنفکری دینی به پروژه روشنفکری است.
پاسخ من به این سئوال این است که ما یک بخش نظری داریم و یک بخش عملی. روشنفکر دینی در بخش نظری، فارغ از اعتقادات شخصی و دینی خود می‌تواند تا به انتها در مورد هر امری بحث کند و بیندیشد. به تعبیر دیگر، در حوزه نظری، برای دیندار ـ‌ چه روشنفکر و چه غیر روشنفکر ـ به شرط این که عالم و متخصص باشد هیچ مرزی وجود ندارد. در هیچ یک از متون دینی ما هیچ مرز ممنوعی در حوزه نظر و اندیشه مشاهده نمی‌شود. حتی در حوزه بیان در مجامع علمی نیز هیچ خط قرمزی به لحاظ دینی نداریم. به این معنا که فرد متخصص می‌تواند درباره تمام دین بیندیشد: در مورد خدا، در مورد صفات خدا، در مورد وجود و عدم خدا، در مورد نبوت، خاتمیت، امامت، غیبت، معاد و... گذشتگان ما در مورد این موضوعات اندیشیده‌اند. بسیاری از ادله‌ای که منکران وجود خدا ذکر کرده‌اند، امروز در کتب فلسفی و کلامی ما محفوظ مانده است.
بنابراین، اگر منظور از عقلانیت جواز نقادی و امکان انتقاد و ارزیابی همه‌جانبه در همه سطوح و حوزه‌هاست، می‌توان گفت متخصص و عالم در هر امری می‌تواند چنین کند. برای عالم هیچ خط قرمزی در اندیشه وجود ندارد. اگر در بعضی روایات از تفکر در برخی موضوع‌ها نهی شده، این نهی متوجه افراد ضعیفی است که پایه علمی مستحکمی ندارند. در عرف هم می‌گوییم شما اگر در فلان موضوع وارد نشوید برای خود شما بهتر است. ولی اگر کسی توانایی علمی کافی داشته باشد، می‌تواند در هر موضوعی وارد شود.
به علاوه، وقتی دینی از خود مطمئن نباشد و تردیدی در تعالیم خود نداشته باشد و بداند که هر فرد منصفی اگر با عقل خود خلوت کند به نتیجه‌ای که آن دین بدان رهنمون است می‌رسد، به عالمان فرصت بحث و نظر می‌دهد. بنابراین، به نظر من عقلانیت انتقادی در حوزه نظری و اندیشه‌ورزی و برای متخصصان، آزاد است و هیچ قید و بندی ندارد.
بحث آزادی به همین شکل در حوزه نظر قابل طرح است و در این زمینه نیز مشکلی وجود ندارد. این نکته را نیز بیفزاییم که «بیان» نیز در حوزه نظر داخل است. یعنی، شخص عالم حق دارد در مجامع علمی در مورد هر موضوعی ـ اعم از دینی و غیردینی ـ با رعایت ضوابط علمی سخن بگوید، تنها قید، رعایت موازین و زبان علمی است. همین و بس.
یک موضوع باقی می‌ماند: آیا این‌گونه مباحث را به حوزه عمومی کشاندن، به نحوی که متخصصان و غیرمتخصصان درباره آنها اظهارنظر کنند، مجاز است یا نه؟
پاسخ این است که درباره این موضوع، دین قیودی را ذکر کرده است. علت نیز این است که هدف دین، هدایت عموم مردم است و معتقد است طرح برخی از مباحث گرچه در حوزه متخصصان و صاحب‌نظران بسیار لازم است و اگر حوزه‌های دینی و کلامی ما به این مباحث نپردازند، با مشکلات جدی مواجه می‌شوند و قدرت پاسخگویی و پالایش از آنان سلب می‌شود، ولی اگر به نحو مناسب در جامعه طرح نشوند و به حوزه عمومی کشیده شوند مشکل‌زا خواهند بود. اگر در متون و تعالیم دینی ما قیودی در مورد طرح این‌گونه مباحث نظری وجود دارد، این قیود متوجه حوزه عمومی و طرح این مباحث برای توده مردم است.
به میزانی که جامعه رشد کند مهیای ورود به چنین مباحثی می‌شود و به همین میزان این مباحث به تدریج در جامعه امکان طرح پیدا می‌کند. اما دقت کنید که گفتم «امکان طرح» اما این که آیا مصلحتی نیز برای طرح این‌گونه مباحث در حوزه عمومی وجود دارد بحث دیگری است.
نکته دیگری نیز وجود دارد: آیا ما در پروژه عقلانیت، عقل را تنها منبع ادراک می‌دانیم یا نه؟
پاسخ این است که دیندار چه روشنفکر و چه غیر روشنفکر بر این باور نیست که عقل تنها منبع ادراک و داوری است. ما منبعی فراتر و اقوی از عقل نیز داریم. عرفا به یک منبع اشاره می‌کنند، دینداران نیز به منبعی دیگر.
اگر پروژه عقلانیت معتقد باشد که در هر امری هم ملاک گردآوری، عقل است و هم ملاک داوری، در این صورت باید گفت که این تصور کامل نیست و این پروژه تنها بخشی از ملاک را ذکر کرده‌؛ لذا باید قائل به توسعه شد. اگر ما از منظر عرفانی به این موضوع بنگریم می‌توانیم بگوییم در کنار منبع عقلی، منبع شهودی داریم که گرچه محدود است و احکام آن به عمومیت احکام عقل نیست، ولی می‌تواند در همان حوزه‌ای که حکم می‌کند، بسیار نافذتر و قوی‌تر از حوزه عقل باشد. البته این حوزه در دسترس همگان نیست و خصوصی است.
آنچه دیندار روی آن دست می‌نهد و با روشنفکر غیردینی در مورد آن تعارض منظر جدیدی پیدا می‌کند، پذیرش منبعی فراعقلی ـ‌ و نه غیرعقلی ـ است. این منبع فرا عقلی، وحی است. اگر روشنفکری به معنای نفی هرگونه منبع ادراکی غیرعقلی باشد، قطعا روشنفکر دینی در این زمینه، با دیگران تفاوت و مناقشه جدی دارد. این همان مولفه چهارمی است که قبلا گفتم (دغدغه دینداری) باید در روشنفکر دینی باشد. معنی دغدغه دینداری این است که حاکمی به نام وحی، مدرکی به نام وحی و منبعی به نام وحی، در امور خاصی حضور مستقیم دارد. پذیرش این امر گام اول در دینداری است. بنابراین، ما منبعی غیر از عقل برای معارف خود داریم. این منبع‌ فراتر از عقل، فراتر از عقل انسانی جمعی و فراتر از عقل انسانی جمعی تاریخی است. علاوه بر این، داوری‌ها نیز منحصر به داوری عقل (اعم از عقل جمعی و تاریخی) نیست
دینداری یعنی پذیرش این دو نکته در مورد وحی، یعنی ما هم منبع معرفتی فراعقلی داریم و هم منبع داوری فراعقلی. با توجه به این نکات باید بگویم روشنفکر دینی در این ناحیه در پروژه عقلانیت تصرف می‌کند و به منبع دیگری نیز در معارف و در داوری‌ها قائل است. گرچه، چنانکه گفتم، این منبع نیز همچون منبع عقل، نقدپذیر است ـ البته با همان قیودی که گذشت: با ضابطه علمی، از سوی متخصصان، به تعبیر دیگر، چنین نیست که تمام آموزه‌های وحیانی، توفیقی و تعبدی باشد. بخشی از آنها با خرد انسانی سازگار است و بخشی دیگر فراتر از عقل هستند. به عنوان مثال در بحثی مثل معاد با ویژگی‌ها و جزییات آن، عقل امکان نفی ندارد. عقل فقط تا حد امکان داشتن معاد پیش می‌رود، ولی جزییات آن فراتر از سطح داوری اوست و باید از وحی مدد بگیرد.
در مباحث عملی نیز این نکته قابل پذیرش است. یعنی، تفاوت نظری که روشنفکر دینی ممکن است با دیگران پیدا کند این است که در حوزه عملی نیز عقل داور مطلق نیست. وحی، در اعمال فردی و اجتماعی ما نیز احکام و داوری‌هایی دارد و می‌تواند اموری را حرام یا واجب اعلام دارد. اگر این مطلب را بپذیریم، روشنفکری دینی آغاز می‌شود.
در بحث آزادی نیز این ضابطه قابل طرح است. اگر منظور این باشد که ما آزادیم هر آنچه مایلیم انجام دهیم و عقل ما چنین اقتضا می‌کند؛ دیندار با عنایت به منبع وحی حوزه آزادی را توسعه و تضییق می‌کند اما توسعه می‌دهد، چرا که به آزادی معنوی بها می‌دهد، آزادی معنوی خارج از حوزه دینداری جدا کمیاب و دشوار است، اما تضییق می‌کند چرا که مناسبات انسانی فارغ از رضایت آدمیان، رضایت خداوند را نیز شرط می‌کند لذا برخی آزادی‌ها از قبیل آزادی جنسی محدود و مضبوط می‌شود. منبع وحی در آزادی، الزام‌هایی را ایجاب می‌کند که باید مراعات شوند. بنابراین، روشنفکر دینی اقتضا می‌کند که در هر سه مولفه خردورزی، آزادی و اصلاح‌گری، تعالیم وحی نیز در نظر گرفته شود.
برخی گفته‌اند که پروژه عقلانیت یا روشنفکری به آنجا منتهی می‌شود که انسان حتی از دین و خدا نیز آزاد شود. این مرزی است که روشنفکر دینی در پروژه یاد شده تصرف می‌کند. روشنفکر دینی رهایی از دین را نهایت اسارت می‌داند، نه نهایت آزادی، «من از آن روز که در بند توام آزادم.» دین کارکردهایی در زندگی دارد که هیچ جانشینی برای آن یافت نمی‌شود. اگر انسان دین را رها کند در زندگانی اجتماعی و فردی با مشکلات جدی مواجه می‌شود: زندگی فاقد معنویت و ایمان به خدا جدا دردی جانکاه است. آنچه به اجمال مورد اشاره قرار گرفت نظری بود که از متون دینی قابل استخراج است و سازگار به تعالیم اصیل دینی است. گرچه ممکن است با آنچه فرهنگ موجود دینی خوانده می‌شود سازگار نباشد.