تاریخ انتشار : ۰۴ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۱۰:۱۲  ، 
شناسه خبر : ۲۱۲۱۷۶
نگاهی به شکل‌گیری جنبش دانشجویی در ایران

بررسی نقش تاریخی جنبش دانشجویی ایران در تحولات سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و حتی اقتصادی کشور نیازمند یک تحقیق گسترده است که در حوزه فعالیت رسانه‌ای نمی‌گنجد، اما آشکارسازی این نیاز بی‌تردید وظیفه رسانه‌های جمعی به ویژه نوشتاری است.
به گواهی تاریخ، ایران در دو مقطع زمانی به طور جدی در معرض آشنایی آکادمیک با علوم جدید قرار می‌گیرد. اول تاسیس دارالفنون در هنگام صدراعظمی میرزا تقی‌خان امیرکبیر که از جاودانگان تاریخ معاصر کشور است و دوم تاسیس دانشگاه تهران در سال 15ـ 1313 در هنگام زمامداری پهلوی اول.
دارالفنون با اندیشه آشنایی با تفکر جدید جهانی و گذر از یک جامعه سنتی به نو، با هدایت دانش‌آموختگان تاسیس شد، اما پهلوی اول در فکر تجددگرایی بود و برای پیشبرد اهداف خود به ابزار دانشگاه نیاز داشت. او اساسا ضد سنت بود و هرچه از گذشته وام می‌گرفت، مبتنی بر احیای خاطره امپراتوری‌های کهن بود؛ اندیشه‌ای که اصولا نمی‌توانست مورد استقبال دانش‌آموختگان قرار گیرد. ولی این پرسش که چرا تاکنون درباره نقش این قشر ـ طبقه ـ هیچ سخن جدی‌ای به میان نیامده و یا حداقل تحقیقی صرفا مبتنی بر این محور صورت نگرفته است، پاسخی دارد که باید دلایل تاریخی آن مورد ارزیابی جدی قرار گیرد. اما به سهم و میزان توانایی خود، در این مورد دو دلیل را برمی‌شمارم: اول آنکه سرعت تحولات، فرصت تاریخ‌نگاری را از نخبگان سلب کرده است و آنان هرگز زمانی در اختیار نداشته‌اند که فارغ‌البال به تحقیق نشیند ـ‌ کاش روزی این فرصت در اختیار این بزرگواران قرار گیرد ـ و دوم آنکه جنبش دانشجویی ایران حداقل تا مقطع انقلاب اسلامی و پس از آن تا خرداد 76 همواره تابعی از مردان، احزاب، گروه‌ها و جریان‌های سیاسی فعال کشور بوده است و آنان نیز ترجیح داده‌اند نقشی مستقل برای این طبقه قایل نشوند. دلیل دوم، یک نیاز را آشکار می‌سازد: آیا تحولات سیاسی ـ اجتماعی و فرهنگی در کشوری نظیر ایران که در طول کمتر از یک قرن 2 انقلاب و 3 نظام سیاسی را تجربه کرده است، می‌تواند همگون باشد؟
واقعیت انکارناپذیر آن است که این دوره گذار بسیار طولانی شده است و در همین مدت رشد سرسام‌آور علوم انسانی و پایه تکنولوژی ارتباطات، جامعه‌ای نظیر ایران را همواره در معرض انتخاب و دگرگونی‌های پی‌در‌پی قرار داده است. پس طبیعی است که از زمان بنالیم و هنگامی که بر پر خویش نظر می‌افکنیم با حسرت بخوانیم: «از ماست که بر ماست.»
تاسیس دانشگاه تهران در سال‌های پایانی حکومت خودکامه پهلوی اول فرصتی فراهم ساخت که بخش دیگری از اقشار میانی ـ نزدیک به فرد است ـ فرزندان خود را برای تحصیل علوم جدید راهی دانشگاه کنند. پیش از آن، آموزش عالی باید در فرنگ فراگرفته می‌شد و به علت هزینه‌های آن، صرفا در انحصار طبقات فرادست جامعه بود. هرچند پهلوی اول با اعزام محصل به خارج و پذیرش هزینه تحصیل آنان، این انحصار را شکست، اما تاسیس دانشگاه تهران با این اقدام قابل مقایسه نیست.
کشف و محاکمه گروه موسوم به 53 نفر، حکومت را از نقش «دانستن» آگاه کرد و اگر طبقه حاکم خردورز بود باید می‌دانست که عمر دیکتاتوری به سرآمده است و نقش دانش با قیمومیت‌پذیری منافات دارد.
اولین گروه از دانش‌آموختگان، دانشگاه تهران تقریبا همزمان با وقایع شهریور 20 و سقوط دیکتاتوری رضاخانی وارد جامعه می‌شوند؛ کشوری در اشغال و جامعه‌ای که تجربه‌اش از آزادی با سرکوب عجین شده بود. بی‌تردید حضور جدی طبقه تحصیلکرده و در حال تحصیل در عرصه تحولات اجتماعی، پیش از همه در نهضت ملی شدن صنعت نفت آشکار می‌شود. دکتر محمدمصدق مرکز ثقل آرمانخواهی این قشر است که هنوز نه به عدد و نه به تجربه توان استقلال فکری دارد. بنابراین از لحاظ کمیت از نهضت دانش‌آموزی تغذیه می‌شود و از نظر فکری تابعی از جریان‌های سیاسی موجود در جامعه است.
تا این مقطع هیچ شعاری مبنی بر سرنگونی رژیم سلطنتی به چشم نمی‌خورد و حتی حزب توده به عنوان سردمدار جریان روشنفکری از نفوذ جریان‌های ملی و مذهبی بر دانشگاه‌ها کاملا آگاه است و در فعال‌ترین هنگام و برای ابراز قدرت، تنها موفق می‌شود در برخی دانشکده‌ها اقداماتی صورت دهد.
بی‌شک این تا‌ثیرپذیری و تبعیت، ماهیت ـ و شاید زیان ـ خود را پس از کودتای 28 مرداد آشکار می‌سازد؛ هنگامی‌ که حکومت با خشونت تمام، سرکوب را تحمیل می‌کند و رهبران فکری جنبش دانشجویی ارتباط خود را با این طبقه از دست می‌دهند.
16 آذر 1332 خودجوش‌ترین اقدام جنبش دانشجویی علیه نظام پلیسی شاه در تاریخ معاصر است و شهدای این واقعه (شریعت رضوی و قندچی و بزرگ‌نیا) نماد آزادیخواهی و میهن‌دوستی قشرهای دانشجویی. اگر به اسناد رسانه‌ای در کشورهای خواهان استقلال در جهان سوم دسترسی داشتیم، بی‌تردید می‌توانستیم ثابت کنیم که این واقعه، چه آثار شگرفی در آن جوامع برجای گذاشته است؛ همچنان که دکتر محمد مصدق چنین نقشی ایفا کرد.
دانشجویانی که در 16 آذرماه نهراسیدند و وارد میدان شدند، با رفتار خود به رهبران سیاسی و فکری جامعه و رژیم پیامی دادند که مهندس مهدی بازرگان آن را دریافت. رهبران سیاسی باید درمی‌یافتند که توان اعمال نفوذ بر این قشر را از دست داده‌اند و به شاه باید گفته می‌شد که تفکر زیرزمینی رادیکال در حال شکل‌گیری است که به هیچ قیمت اهل مصالحه نیست. مهندس بازرگان در دفاعیات خود در دادگاه رسما اعلام می‌کند که احتمالا ما آخرین نسلی هستیم که با شما (رژیم) با این زبان سخن می‌گوید و پس از ما راه‌ها کاملا جدا خواهد شد ـ و شد.
احیای جبهه ملی در سال‌های پایانی دهه 30 شمسی و پس از آن روی کار آمدن دکتر امینی در آغاز دهه چهل و اصلاحات ارضی در همان مقطع نیز نمی‌تواند مفاهمه جدیدی میان حکومت‌کنندگان و حکومت‌شوندگان برقرار سازد. سرکوب‌های خونین و اعدام‌های گسترده پس از کوتای 28 مرداد، عامل اصلی این عدم برقراری ارتباط است.
اما واقعه‌ای که در این مقطع رخ می‌دهد، ورود جدی روحانیت به عرصه مبارزات سیاسی علیه رژیم است. امام خمینی(ره) با انتقاد آشکار از رژیم و پس از آن ادامه مبارزه تا تبعید از کشور، تفکر دینی را از سرگردانی خارج می‌کند و راهی فراروی جنبش دانشجویی قرار می‌دهد. امام خمینی(ره) الگوی مبارزه با شاه براساس تعالیم دینی را در جامعه آشکار می‌سازد و عملا به انحصار تفکر مارکسیستی و ملی در دانشگاه‌ها پایان می‌دهد.
و این آغازی است بر حضور جدی تفکر دینی در عرصه مبارزات سیاسی، که شریعتی آن را تئوریزه می‌کند. او روشنفکری است که الگو می‌سازد. نقش این الگوسازی در سال‌های بعد با حضور دانشجویان مسلمان در ساختار جنبش دانشجویی رادیکال و معتقد به مبارزه مسلحانه کاملا آشکار می‌شود و بحثی چنان جدی و ایدئولوژیک به همراه می‌آورد که سازمانی نظیر مجاهدین خلق را با مشکلات درون سازمانی مواجه می‌سازد و مجید شریف واقفی جان می‌بازد تا سندی برای تاریخ بماند. مجید شریف واقفی دانشجوی جوان دانشگاه را باید نماد اعتراض به تفکر التقاطی و کجروی و جزم‌گرایی در بطن جنبش دانشجویی تلقی کرد. فردی که بر نظریه آزادیخواهی و آزاداندیشی و پرهیز از سانترالیسم سازمانی پای می‌فشارد و جان را بر سر آن می‌گذرد. نقش او در تاریخ مبارزات سیاسی دانشجویان کمتر از شهدای 16 آذر نیست.
گسترش دامنه سرکوب و نقش پلیس شاه و ساواک که با خشونت تمام از هیچ اقدامی علیه آزادی فروگذار نمی‌کند، جنبش دانشجویی را با سرعت و شدت هر چه بیشتر رادیکالیزه می‌کند و ساختار آن را صرفا براساس براندازی رژیم و نه اصلاح آن، تجدید سازمان و سازماندهی می‌کند. این نقش هنگامی بارز می‌شود که در مقطع سال‌های 42 تا 57 پرچم مبارزات در دست این قشر است و رهبران سیاسی و فکری جامعه صرفا می‌کوشند خود را به این کاروان برسانند.
پایان امید به اصلاح‌طلبی در رژیم شاه که در نزد برخی رهبران سیاسی وجود داشت، با روند آشتی‌ناپذیری این جنبش، آرام‌ آرام همگان را به سمت «باید فکری کرد» و «راهی جز انقلاب نیست» سوق می‌دهد. و ثمره آن با حمایت بی‌دریغ ملت ایران، در سرنگونی رژیم شاه در 22 بهمن 1357 تبلور می‌یابد.
تولد جمهوری اسلامی اوج خواسته‌های دانشجویان است، هرچند هنوز گروه‌های سیاسی ترجیح می‌دهند در مبارزه سیاسی از «نبرد مسلحانه» برای اعمال قدرت استفاده کنند و دوستان رقیب خود را که اکنون با از بین رفتن دشمن مشترک ـ شاه ـ به تدریج در بدنه مدیریت کشور جذب می‌شوند و از رهبران جمهوری اسلامی دفاع می‌کنند، به عافیت‌طلبی متهم سازند.
اما هنگامی که در آبان‌ماه 1358 گروهی دانشجوی مسلمان با نام «پیرو خط امام» و در اعتراض به عملکرد دولت موقت برگزیده از سوی رهبر انقلاب، امام خمینی(ره) و افشای چهره سلطه‌جویانه آمریکا، سفارت این کشور را در تهران اشغال می‌کنند جنبش دانشجویی چپ‌گرا و هوادار سازمان مجاهدین خلق (منافقین) آشکارا با یک بحران تحلیلی روبه‌رو می‌شوند و پس از یک شوک کوتاه‌مدت، به حمایت از آن برمی‌خیزند. در حالیکه دانشجویان خط امام موفق شده‌اند تا یک‌بار دیگر حمایت مردمی را پشتوانه تفکر و عمل خود سازند و استعفای دولت موقت می‌تواند نماد سرعت یافتن تحولات باشد ـ حتی به‌رغم وجود تحلیل‌هایی متفاوت (نگاه کنید به مصاحبه مهندس عزت‌الله سحابی) ـ اما دو حادثه، این طبقه پرجوش و خروش و آگاه را به کناره‌گیری از ایفای نظارتی خود در جامعه وادار می‌سازد:
اول، انقلاب فرهنگی در اردیبهشت سال 1359 که باید به عنوان یک حادثه مستقل مورد ارزیابی جدی قرار گیرد؛ حادثه‌ای که جامعه را به سوی یک انسداد سیاسی، تنها 16 ماه پس از انقلاب سوق داد.
و دوم، حمله عراق به ایران و آغاز جنگ تحمیلی هشت‌ساله.
دانشگاه پس از بازگشایی رسمی در سال‌های 61 و 62 با بحران تحلیل «چه باید کرد» روبه‌روست و هوشمندانه‌ترین پاسخ به این پرسش، تغذیه بدنه دفاعی کشور از طریق اعزام نیرو و تجهیزات است. خلاقیت فنی ناشی از نیاز در این دوره، یکی از هنرهای دانشگاهیان ـ دانشجو و استاد ـ است و بی‌تردید این هنر باعث می‌شود که فشار تمامیت‌خواهان بر دانشگاه از سوی بخش اعظم حاضران در هر قدرت خنثی شود. رهبر انقلاب امام خمینی(ره) یکی از مدافعان حریم دانشگاه در این دوره است که با درک ضرورت پویایی و تحرک فکری در این عرصه، ایجاد تشکل‌های دانشجویی را تشویق می‌کند. دفتر تحکیم وحدت محصول این دوران است.
این تشکل دانشجویی آرام تا پایان جنگ تحمیلی و آغاز ریاست جمهوری حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی به فعالیت خود ادامه می‌دهد و در آغاز دهه 70 به طور تلویحی و نه صریح خواستار فضای باز سیاسی می‌شود. این مقطع تاریخی که نطفه دوم خرداد در آن بسته می‌شود، کشور را با تحولات جدیدی روبه‌رو می‌سازد که تا حدی با دهه 40 شمسی و افزایش بهای نفت و ظهور طبقات جدید در قشربندی اجتماعی قابل مقایسه است. این مطالبات در جامعه جوان برآمده از جنگ با نوعی رویارویی فرهنگی و هنجاری روبه‌رو می‌شود، بی‌آن‌که فکری برای آینده اندیشیده شود. در حالی که مراکز آموزش عالی غیردولتی، محدوده جغرافیایی دانشگاه‌ها را نیز به شدت وسعت داده‌اند و بر کمیت این قشر که در ظاهر علاقه‌ای نیز به سیاست از خود ابراز نمی‌کند، افزوده‌اند. نگرانی از آینده ـ وضعیت کشور و شغل ـ دانشجو را وادار به تفکر می‌کند و او که در غیاب احزاب، از تجربه مبارزه سیاسی نیز بهره‌ای نبرده، در خرداد 76 راه خود را برمی‌گزیند و به انتخاب می‌رسد. رای به برنامه نامزدها در تقدم بر رای به چهره و پست آنان قرار می‌گیرد و حجت‌الاسلام خاتمی وزیر ارشاد مستعفی، مشاور رییس‌جمهوری و رییس کتابخانه ملی با 20 میلیون رای بر این مسند تکیه می‌زند و توسعه سیاسی در کشور به یک عزم ملی تبدیل می‌شود و پس از آن است که دانشگاه فعالیتی دیگر‌گونه آغاز می‌کند.
اکنون این قشر به آینده چشم دوخته است و به گواه عملکرد خویش در این مدت، ثابت کرده است که صرفا خواهان مشارکت و رسیدن به جامعه مدنی است که همه رهبران نظام بر آن تاکید کرده‌اند.
آنان به مهندسی اجتماعی اعتقاد راسخ دارند و برآنند که خواسته‌های خود را در قالب نهادهای مشارکت‌گرایانه کنونی و نهادهایی که باید به همین منظور تاسیس شوند ابراز نمایند و خود نیز در ساختن فردایی بهتر سهیم شوند.
جنبش دانشجویی اصولا فاقد ساختار کسب قدرت است زیرا خود را برای ورود به حلقه مدیریت کشور آماده می‌کند و مدیریت غیرمبتنی بر ابراز علمی را نمی‌پذیرد. بنابراین روحیه نفی انحصار و سلطه در این قشر را تنها ناآگاهان و فرصت‌طلبان به قدرت‌طلبی و براندازی تعبیر می‌کنند. جوانان با ورود به دانشگاه و آشنایی با ابزار علمی، هویت پسینی می‌یابند و با اندوختن دانش از «بایدهایی» که از این منظر بر نقش و جایگاه خود احساس می‌کنند، نمی‌گریزند. بنابراین درصدد برمی‌آیند نقشی نظارتی در اصلاحات، بیان نقص‌ها و ارایه‌ راهکارها ـ البته در حد محدود ـ بیایند. بنابراین هنر مدیریت کشور در آن است که با این آرمان‌گرایی، برخوردی کاملا مثبت کند و آن را در راستای نهادینه کردن مشارکت سیاسی در کشور و حذف موانع به کار گیرد. به همین دلیل در دوران گذار، چگونه سیاسی شدن حائز اهمیت فراوان است. چگونه سیاسی شدن استراتژی تکثرگرایی حکومت مبتنی بر مشارکت همه آحاد ملت در تصمیم‌گیری کشور است. اما دانشجویان براساس خصلت خود ـ علم‌گرایی، خردورزی و احساس مسئولیت ـ خواهان مشارکت در روند تصمیم‌سازی هستند و برای خود در این پروسه نقشی جدی قایل‌اند. اگر این انتظار پاسخی مناسب از سوی دولتمردان دریافت کند، آنها از هیچ کوششی فروگذار نخواهند کرد.
جنبش دانشجویی امروز به گواه عملکرد خویش، عینک کبود بر چشم ندارد و از سیاه و سفید دیدن می‌پرهیزد. این جنبش در جست‌وجوی هیچ گزینه‌ای بهتر از امروز نیست چرا که در مشارکت سیاسی اهداف بر اصول مهندسی اجتماعی پیش برده می‌شوند. بنابراین نگاه منفی به این نقش از سوی مدیران کشور تنها به ایجاد گسلی خواهد انجامید که در خرداد 76 پر شده است.
به همین دلیل افزایش قدرت و حیطه اختیارات نهادهای مدنی به کاهش قدرت حوزه نفوذ جنبش دانشجویی منجر خواهد شد و این بخش از خصلت‌های ساختاری این جنبش در دوران گذار و تصمیم‌گیری و انتخاب تاکتیک است.
تنش و ناآرامی که ویژگی دوران گذار است نباید به نام پویایی محیط‌های دانشگاهی و علاقه آنان به مشارکت در عرصه‌های اجتماعی تلقی شود. زیرا آمال و خواسته‌های این قشر، کمک به نهادسازی است و نه حزب‌سازی! که این وظیفه را اصولا برای خود نخواسته است. با این حال جنبش دانشجویی نه تنها از تربیت نیرو برای حضور در این عرصه ابایی ندارد، بلکه در آن هیچ تردیدی نیز به خود راه نمی‌دهد.
و چراغ راه آینده؟
و چنان‌چه جنبش دانشجویی کنونی که کوله‌باری از تجربه در حافظه تاریخی خود ثبت کرده است توانایی ایفای یک نقش مستقل و فارغ از تاثیرپذیری از احزاب، گروه‌ها، جریان‌ها و افراد داشته باشد، می‌توان امیدوار بود که یک نیروی پاسدار آزادی و در مبارزه دایمی با انحصارطلبی در جامعه حضوری زنده و فعال دارد که آماده است نقش تاریخی خود را بر احیای طبقه متوسط ـ که شاخص توسعه نیروی انسانی در هر کشوری محسوب می‌شود ـ ایفا کند. کشوری که نزدیک به 19 میلیون نفر دانش‌‌آموز دارد باید تدبیری بیندیشد تا این خیل عظیم در حلقه مدیریت کشور برای خود جایگاهی تصور کنند که تنها این تفکر می‌تواند مدار بسته مدیریت را بگشاید و هوایی تازه و خلاق در کالبد آن بدمد. که ظهور چنین تفکری اصولا بخشی از حقوق شهروندان دانش‌آموخته است که باید اعاده شود.
این امید، نوید آینده‌ای است که در خرداد 76 به منصه ظهور رسید و از آن روز تاکنون با وجود همه مشکلات، لحظه‌ای و ذره‌ای توقف نپذیرفته و هر روز بیش از روز پیش در دل‌ها ریشه دوانده است.